پيغام مدير : خدایا ! همه ی یاران معشوق سوی معشوق خود شتافتند،این بنده حقیر و گناهکار تو با کوله باری سنگین ، پر از گناه و غم و اندوه و مشتاق دیدار جماعت و مشتاق پیوستن به اولیای تو مانده است .
شهیدسیذ مرتضی آوینی
بسيج سياسى است، اما سياستزده نيست، سياسىكار نيست، جناحى نيست؛ بسيج مجاهد است، اما بىانضباط نيست، افراطى نيست؛ بسيج عميقاً متدين و متعبد است، اما متحجر نيست، خرافى نيست؛ بسيج بابصيرت است، اما ازخودراضى نيست؛ بسيج اهل جذب است - گفتهايم جذب حداكثرى - اما اهل تسامح در اصول نيست؛ بسيج غيور است، پاسدار خطوط فاصل است؛ بسيج طرفدار علم است، اما علمزده نيست؛ بسيج متخلق به اخلاق اسلامى است، اما رياكار نيست؛ بسيج در كار آبادكردن دنياست، اما خود اهل دنيا نيست. اين شد يك فرهنگ.
امام خامنه ای 6/9/90

--------------------
كد لينك ما :
براي دريافت جديد ترين اخبار رهبري اينجا عضو شويد :
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
آرشيو
تأسیس بنیاد امید برای جدایی اصلاحطلبان میانهرو از افراطیون ( )
|
یکی از اعضای مؤثر بنیاد باران از تشکیل بنیادی تحت عنوان «بنیادامید» در آینده نزدیک خبر داده است. |
یکی از اعضای مؤثر بنیاد باران از تشکیل بنیادی تحت عنوان «بنیادامید» در آینده نزدیک خبر داده است.
یک مقام آگاه در گفتوگو با جوان با اعلام این خبر،هدف از تشکیل این بنیاد را کادرسازی و نخبهسازی برای دولتهای آینده عنوان کرد. عضو ارشد دولت اصلاحات فعالیتهای این بنیاد را در زمینههای پژوهشی، علمی، اقتصادی و مدیریتی عنوان کرده و بدون توضیح بیشتر در این زمینه گفته است: پس از مدتی آموزشهای سیاسی نیز خواهد شد و احتمالاً وارد فعالیتهای سیاسی نیز خواهد شد. به گفته وی هدف مشخص این بنیاد، آماده کردن تیمی از اصلاح طلبان نخبه و میانه رو و آشنا با مسائل کشور خواهد بود. آگاهان سیاسی از این رویکرد جدید نزدیکان خاتمی به عنوان عبور از میرحسین موسوی و برائت از رفتارهای ساختار شکنانه وی یاد میکنند. گفته میشود اکثر محققان احتمالی این بنیاد دارای سابقه تحصیل در خارج از کشور و با اولویت آمریکا و اروپای غربی هستند.
لينك ثابت ![]()
قسمت نبود حسن عباسي به تلويزيون بيايد ( )

به گزارش "سرويس فضاي مجازي " خبرگزاري فارس، وحيد يامينپور نويسنده وبلاگ "كيستي ما "، مطلبي با عنوان "قسمت نبود حسن عباسي به تلويزيون بيايد " را در وبلاگ شخصي خود منتشر كرده است.
بر اساس اين گزارش در اين مطلب آمده است:
دو ماه است كه در كامنتها، تماسهاي تلفني و نظرسنجيها از من خواسته شده كه آقاي "حسن عباسي " را به برنامه دعوت كنم.
البته من هم با آشنايي كه از بيان دانشگاهي و مستدل ايشان داشتم، از همان آغاز كار "رو به فردا " آقاي عباسي را در ليست قرار دادم و در اين مورد با مديران ارشد سازمان صحبت كردم و البته آنها هم استقبال كردند.
براي برنامه "ديروز امروز فردا " فهرست بلندي از چهره هاي سياسي و فرهنگي آماده كرده بوديم كه از آنها دعوت كنيم.
چه ميشد كرد كه تعداد كل برنامه هاي ما از 13 بيشتر نشد.
شب آخر قرار بود آقاي سيد حميد روحاني مهمان برنامه باشد كه به دلايلي از پرواز يزد-تهران باز ماندند و به برنامه نرسيدند.
عصر روز پنجشنبه 22 بهمن با آقاي دكتر ميرباقري معاون محترم سيما تماس گرفتم و از ايشان در خصوص حضور آقاي دكتر عباسي به عنوان آخرين ميهمان و حسن ختام برنامه استمزاج كردم.
بعد از دقايقي پاسخ مثبت آقاي مهندس ضرغامي را از زبان آقاي دكتر ميرباقري دريافت كردم.بلافاصله پيگير دعوت از آقاي عباسي شدم. دكتر عباسي ابتدائاً از پذيرفتن دعوت به شدت امتناع كردند و البته دلايلي داشتند كه شايد ايشان راضي به بيان آنها نباشند.
نهايتاً با استدلال و اصرار از نظر خود برگشتند ولي قرار شد نتيجه با يك استخاره از مصحف شريف قطعي شود...
باقي ماجرا راحدس ميزنيد حتماً ... به تعبير ايشان قسمت نبوده است و چه بسا مقرر است ايشان در موضع حساستري در رسانه ملي حاضر شوند... ولا حول و لا قوه الّا بالله العلي العظيم!
بنا نداشتم پشت صحنههاي برنامه را بيان كنم ولي ديدم كم كم دارد راجع به برنامه يا برخي زحمتكشان سازمان حرف و حديثهايي سر زبان بيافتد كه شايسته نباشد... پس گفتم.
يك خاطره بدون شرح از بزرگ خاندان آل عطاء ( )

به گزارش "سرويس فضاي مجازي " خبرگزاري فارس، روح الله امين آبادي نويسنده وبلاگ "بسيج جهاني "، مطلبي را با عنوان "يك خاطره بدون شرح از بزرگ خاندان آل عطا " در وبلاگ شخصي خود منتشر كرده است.
بر اساس اين گزارش در اين مطلب آمده است:
"پاييز سال 1383، در آستانه انتخابات رياست جمهوري نهم بوديم. نگاهها به طرف آيتالله هاشمي رفسنجاني، حجتالاسلام و المسلمين كروبي و نيز دكتر مصطفي معين بود.
كسي چندان توجهي به دكتر احمدي نژاد نداشت. گاهي از دكتر لاريجاني و آقاي قاليباف هم نام برده ميشد.
در آن شب مهماني افطاري، دوستي رو به جمع كرد و گفت: دو سئوال؟ نگاهها متوجه او شد.
توضيح داد: سئوال اول، مردم تا چه حد و يا چند در صد در انتخابات شركت ميكنند؟
و پرسش دوم: چه كسي رييس جمهور ميشود؟
همه ما حدس و يا پيش بيني خودمان را مطرح كرديم.
دكتر سروش گفت: حدود شصت در صد مردم مشاركت ميكنند و آقاي كروبي رييسجمهور ميشود.
من گفتم 60 تا 70 درصد شركت ميكنند و آقاي هاشمي رفسنجاني راي ميآورد.
بقيه دوستان هم بيشتر نظرشان به سمت و سوي آقاي هاشمي رفسنجاني بود.
دست آخر از پرسشگر پرسيديم: نظر خود شما چيه؟
لبخندي زد و گفت: به هم ميخوره! با تعجب پرسيديم چي به هم ميخوره؟
فيلسوفانه سري تكان داد و گفت: "انتخابات برگزار نميشود، كار رژيم تمام است. "
پرسيديم چه طوري تمام است؟ گفت: "آمريكا حمله ميكند و تمام ميشود... "
نشان به همان نشان كه آقاي احمدي نژاد سال پنجم رياستش را شروع كرده و همان دوست ما باز هم به گونهاي سخن ميگويد كه انگار اكسيون آخر همين امشب اتفاق ميافتد.
برخي جوانها هم چنان حرفهايي را باور ميكنند. وقتي با واقعيتهاي رويارو ميشود كه از جنس ديگري است، ياس و دلمردگي وجودشان را فرا ميگيرد ، از كوره به در ميروند "
چون اين خاطره بدون شرح بود پس نيازي به توضيح ندارد!
اسب ترواي سبزپوشان در گل ماند ( )

به گزارش "سرويس فضاي مجازي " خبرگزاري فارس، مهدي سعيدي نويسنده وبلاگ "بيم موج "، مطلبي با عنوان "اسب ترواي سبزپوشان در گل ماند " را در وبلاگ شخصي خود منتشر كرده است.
بر اساس اين گزارش در اين مطلب آمده است:
وقتي حضور ميليوني ملت در راهپيمايي "برائت از منافقين " ملت در روز نهم دي ماه حقيقت صحنه تحولات ايران و يكپارچگي ملت در حمايت از نظام اسلامي را آشكار نمود, فتنه گران سبزپوش كه همه چيز را از دست رفته ميديدند بر آن شدند تا آبروي از دست رفته را تا حدي ترميم نمايند و اين بار مراسم 22 بهمن را آخرين فرصت براي عرضه اندام و فتنه گري هدف قرار دادند. سران خارج نشين فتنه سبز و احزاب فتنه گر داخلي همسو با آنها همگي به ميدان آمدند و جنگ رواني-رسانهاي جديدي براي خلق "22 بهمني سبز " آغاز شد.
در اين ميان "ابراهيم نبوي "، طنزنويس و هرزهگوي ضدانقلاب كه در روزگاري نه چندان دور در برابر ملت توبه كرده بود و اينك در آغوش بيگانگان به هتك حرمت نظام اسلامي مشغول است, در جايگاه تئوري پرداز و استراتژيست! فتنه گران به صحنه آمد و در مقالهاي كه در سايت جرس با مديريت عطا مهاجراني (سياستمدار زن باره و وزير فرهنگ دولت دوم خرداد) در تاريخ 29 ديماه منتشر كرد، از هواداران سبزپوش خواست تا از تاكتيك "اسب ترواي " براي فتح ميدان آزادي استفاده كنند.
اين تاكتيك با استقبال فراوان سايتهاي و وبلاگهاي ضدانقلاب مواجه شد و به سرعت تبليغ گرديد.
به عنوان نمونه محسن سازگارا عنصر دست نشانده سازمان سيا در در روز 13 بهمن به اغتشاشگران چنين خط ميدهد: "در مسيرهاي حكومت ميتونيم حركت بكنيم، راهپيمايي بكنيم، با نمادهاي جنبش سبز، با شعارهاي خودمون، با علامت V و پيشنهادم اين است كه اگر جايي احساس كرديم كه خطري هستش و مشكلي هستش ميشه با سكوت به مسير ادامه داد و سپس وارد ميدون آزادي شد. "
اين طرح براي تسخير ميدان آزادي حتي در سايت ضدانقلاب "بالاترين " نيز به بحث گذاشته شد و با 79 درصد آراء به توافق مرورگران آن سايت رسيد.
اما آنچه در عمل محقق شد اين بود كه اسب ترواي سبزپوشان در گل ماند و هيچ سبزي نه تنها در ميدان آزادي قابل مشاهده نبود، بلكه در هيچ يك از مسيرهاي راهپيمايي نيز خبري از سبزها نبود و فتنه گران جرات عرضه اندام در برابر صفوف به هم پيوسته ملت را نداشتند! 22 بهمن باشكوهتر از گذشته برگزار شد و منافقين از خوف ملت به لانه هاي خود خزيدند!
شكست سهمگين فتنه گران آنها را به شدت برآشفته و دنياي مجازي خود ساخته آنها اين روزها مملو از اظهارات ضد و نقيضي است كه بر عليه يكديگر مينويسند و هر يك سعي دارد شكست را به گردن ديگري بيندازد!
برخي اقدام طراحان تاكتيك اسب تروا را خائني دانستند كه با قصد حمايت از نظام اسلامي و مهار سبزها در اين روز به جنبش سبز خيانت كردند! و اظهار داشتند كه بايد به طرح موسوي عمل مي كردند كه گفته بود جنبش سبز بايد با هويت اصلي خود در صحنه راهپيمايي حاضر مي شد! برخي طراح اين سناريوي را فردي ناشي دانستند كه ديگر نبايد نظريه پردازي كند و خطاب به وي اعلام داشتند كه : "آقاي نبوي، كار هر خر نيست خرمن كوفتن! "
از سويي ديگر جمعي از شكست خوردگان از ملت از وي خواستند تا به خاطر اشتباهش از سبزها عذرخواهي كند. برخي ديگر نبوي را مقصر ندانسته و عيب كار را در عدم اجراي صحيح اين تاكتيك دانستند. برخي ديگر نيز اعتراف كردند در برابر نيروهاي حامي نظام كم آورده اند و سبزها جرات نكردند تا سبز بودن خود را اعلام نمايند! برخي ديگر نيز با كمال پر رويي ادعاهاي خود قبل از راهپيمايي را فراموش كرده و اظهار داشتند كه پيروز روز 22 بهمن بودند چرا كه توانسته اند نظام اسلامي را به هراس اندازند و همين قدر هم براي سبزها پيروزي است!؟
جالب ترين واكنش را كاريكاتوريست فتنه سبز (نيك آهنگ كوثر) داشت كه با كشيدن كاريكاتوري طرح شكسته خورده نبوي - مهاجراني را به سخره گرفت.
در اين برخي ديگر نيز راهكارهاي جالب جديدي مطرح ساختند و از آنجمله اينكه: "تا اونجايي كه ميتونيم در بسيج نفوذ كنيم و سعي در بر قرار كردن ارتباط با بسيج و نيرو و بازوي سركوب داشته باشيم تا اونها رو با واقعيت اين رژيم آشنا كنيم. "
"ابراهيم نبوي " نيز بعد از بيش از 24 ساعت سكوت در صفحه فيس بوك خود ظاهر شد و اعلام داشت: "نظريه اسب تروا از نظر تاكتيكي اشتباه بود، من رسما از همه عذر ميخواهم. "
همه اينها نشان از سردرگمي و شكست سنگيني دارد كه جبهه فتنه گران را دچار آشفتگي ساخته و رهبران آنها را نيز مستاصل كرده است. اين خودفروختگان غافل فراموش كرده اند كه آنچه موجب شكست فتنه گران در 22 بهمن تاريخي ايران زمين گشت حضور ملت با ايمان و آگاهي بود كه همواره در مقاطع سخت با هدايت حكيم فرزانه انقلاب اسلامي به ميدان آمده و همه نقشه هاي دشمن را نقش بر آب كرده است. نظام اسلامي شجره طيبهاي است كه ريشه در تاريخ اين سرزمين دارد و دشمنان آن بايد بداند : "چراغي را كه ايزد برافروزد/ چو ابله پف كند ريشش بسوزد! "
در آرم چنان چشم اين فتنه را كه چيزي نماند ز آثارتان ( )

به گزارش "سرويس فضاي مجازي " خبرگزاري فارس، علي ميرزائي نويسنده وبلاگ "وبلاگنويس شهرما "، قطعهاي ادبي را با عنوان " چشم فتنه " در وبلاگ شخصي خود منتشر كرده است.
بر اساس اين گزارش در اين مطلب آمده است:
اين هم از بيست و دوم بهمن كه ميخواستيد رژيم سرنگون بفرمائيد!
اين هم از بيست و دوم بهمن كه در استقبالش فرموده بوددد در جمهوري اسلامي ساز و كارهائي وجود دارد كه به ديكتاتوري منجر ميشود!
اين هم از بيست و دوم بهمن كه مجبور شديد پارچه(چادر، لچك، روسري و . . ) به سر در برويد.
بي رودربايستي بايد معروض بدارم خدمتتان كه؛
الا سرخوشان و الا صامتان(1)
كه آتش به جان و به اموالتان
فنا گشته ماه بهمن شما
كه پوسيده اعمال و آمالتان
ببين غرش شير و شير اوژنان(2)
كه ميترسد از او همي آلتان
نترسيده ايران زعُوي سگان(3)
كه اين هم بود جزء آلاتتان
در آرم چنان چشم اين فتنه را
كه چيزي نماند زآثارتان
چنان سيل جمعيتي شد روان
كه بالا بيايد كنون جانتان
چو ميهن فروشي به نامحرمان
بنازم به درهاي دكانتان
ز بيبيسي اما تو عاشقتري!
كه با او سري بود و سامانتان
از اين ملت اما جدا گشتهايد
بدا بر چنين حال و احوالتان
ز روز نهم، ماه دي ديدهام
كه افتاده خط روي اعصابتان
بميرم الهي! چه شد عاقبت؟
كه رنجيده دلهاي اصحابتان
*
نخواهم شنيدن كلام از شما
كه بيزارم از ننگ و از نامتان
خريدم برايت يكي ديشِ(4) ناز
كه باشد به فهرست اقلامتان
دلا بيبصيرت فنا ميشوي
كه اين باشد آخر سرانجامتان
چنان راه كج ميروي دائماً
كه من ماندهام توي فرجامتان
به جان كينه ي مردمانت بُود
كه آخر چرا جسته از دامتان
نخواهم كه بينم به فردا چنين
كه در مشت مردم گرفتارتان
سخنهاي پوچي بر آري به لب
كه من ديدهام ميرِ حرافتان
به اميد آن اجنبيها نباش
غلط كرده زيرا عمو سامتان(5)
*پاورقي:
1) صامت: لال
2) شير اوزن شيرافگن، آنكه با شير بياويزد.شيركش.شيرزن
3) اشاره به شعر ماندگار استاد بزرگوارم، آقاي محمدعلي مهرانفر صاحب وبلاگ بداهه. مطلع آن شعر چنين است:
پور حق گوي ولي را همگي هو بكنيد
هر چه خواهيد سگان يكسره عو عو بكنيد
4) ديش: بشقاب آنتن ماهواره
5) عموسام نماد آمريكاي عزيزشان است
سير ترويج بهائيت در عصر پهلوي ( )

دين و مذهب همواره عامل تعيين كنندهاي در تحولات سياسي و اجتماعي كشور ما بوده است. تاريخ ايران، از دوران باستان تا به امروز، مملو از جنبشهايي است كه براساس ايدئولوژي شكل گرفتهاند. امپراطوري هخامنشي با اتكا به ايدئولوژي مكتب زرتشت قوام گرفت و دولت ساسانيان همبستگي ميان دين و دولت را به كمال رساند؛ خلفاي بنياميه و بنيعباس، قرنها با داعيهي اسلام بر اين سرزمين حكومت كردند و سرانجام، از زمان صفويان به بعد، حكومتهاي ملي كشور ما با دين عجين گرديدند. چنان كه سلسلهي صفوي با تكيه بر مذهب شيعه، حدود دويست سال دوام يافت و شاهان قاجار، با استعانت از دين و استفادهي از لقب«ظلالله»پذيرش حكومت خود را بر مردم هموار نمودند. اغلب جنبشهاي اجتماعي معاصر ايران، به نوعي از دين بهره گرفتهاند. اما اين واقعيت كه براي ايجاد تغييرات سياسي در اين سرزمين، ميتوان از علايق مذهبي مردم آن بهره برد، حكم شمشير دو لبه را دارد زيرا هم ميتواند از جانب اصلاحگران و در جهت بهبود اوضاع به كار گرفته شود و هم ميتواند به عنوان برگ برنده در اختيار استعمارگران قرار گيرد تا با شناختي كه از تاريخ و علايق مذهبي مردم كشور ما دارند، به اهداف خود نزديك شوند. در مورد اخير، از مذهب براي جذب مردم استفاده ميشود و استعمارگران هدف خود را با نام دين پيش ميبرند. در مواردي نيز استعمارگر با حمايت از بدعتهاي مذهبي، ميكوشد تا اصول عقايد تودهها كه آنان را به تحريك عليه منافعش وادار ميكند، مورد حمله قرار داده و در آنها ترديد و تزلزل به وجود آورد. از جمله مهمترين اين قبيل بدعتگذاريها كه به عنوان حركتي ضد سنتهاي ديني و اجتماعي ملت ايران و با پشتيباني استعمار خارجي و استبداد داخلي در تاريخ معاصر ايران قد علم كرد، فرقهي بهائيت است كه با هدف از ميان بردن نفوذ تشيع و روحانيت شيعه، در ايران عصر پهلوي شكل گرفت. بهاييت رسم الخط واحد شود يا بهاييت و يا بهائيت با هدف قراردادن اصول مذهب تشيع ، سعي داشت مانع از گسترش آموزههاي ظلم ستيزانهي آن شده، تا امكان تكرار جنبش هاي مذهبي از ميان برود. به همين خاطر هم بود كه رژيم پهلوي و اربابان انگليسياش به شدت از آن حمايت ميكردند و سعي داشتند از تفكر بهايي به عنوان اهرمي عليه انديشههاي انقلابي مردم كه امام خميني (ره) سمبل آن شناخته ميشد، استفاده كنند. به ويژه پس از حماسهي خونين پانزدهم خرداد 1342 كه رژيم بيش از پيش به قدرت و نفوذ معنوي روحانيت و شخص امام در ميان مردم پي برد، توجه و حمايت آن نسبت به عناصر بهايي فزوني گرفت و از حالت ناپيدا خارج شد. مقالهي حاضر بر آن است تا با نگاهي به پيشينهي تاريخي و نحوهي پيدايش فرقهي بهايي، دلايل و چگونگي ترويج آن در عصر پهلوي و روند صعودي توسعهي بهاييت را در ايران، تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي، به اجمال بررسي نمايد.
*تاريخچه بهاييگري از بابيت نشأت گرفته و بابيت خود ريشه در شيخيگري(1) دارد. عقايد اوليهي فرقهي بهايي تلفيق و تركيبي از عقايد تشيع، عرفان ايراني، نظريههاي حكماي اسلامي و يوناني است كه پس از سپري شدن عمري هزارساله، به صورت شيخيگري، سپس بابيگري و سرانجام بهاييت درآمد. اما آن چه امروز در فرقهي بهايي مطرح ميشود، با شيوه و افكار بنيانگذاران آن تفاوت دارد. ظهور شيخيه مصادف با دوران فتحعليشاه قاجار (1250 ـ 1212 ه. ق) و بدعت بابيان مقارن با سلطنت محمدشاه (1264 ـ 1250ه. ق) است.
بنيانگذار فرقهي بابيه، شخصي به نام سيدعليمحمد شيرازي بود كه مدتي در عتبات درس خوانده و چند سالي در حومهي بغداد و سپس بوشهر، گوشهنشيني اختيار كرده و رياضت كشيده بود، او پس از يك اعتكاف چهلروزه در مسجد كوفه و سفر به مكه، به بوشهر بازگشت و خود را "باب الهي " ناميد. سپس مبلغيني به شيراز فرستاد و عدهاي ازجاهلان و ساده لوحان را به عنوان مريد به دور خود جمع كرد.البته مخفي نماند كه عمال انگليسي كمپاني هند شرقي نيز از او و پيروانش حمايت مالي ميكردند و به وسيلهي همين پولها هم بودكه منوچهر خان معتمدالدوله حاكم اصفهان، باب را به اصفهان فراخواند و در آن جا آزادي كامل به او اعطا نمود. به اين ترتيب، باب تا سال 1263 ه. ق كه سال فوت معتمدالدوله بود، در سايهي حمايت او به تبليغات پرداخت و مريدانش در زنجان و يزد رو به فزوني گذاشتند.
عمدهي فعاليتهاي جنبش بابيه در اين زمان پيرامون انديشهي مهدويت دور ميزد. اما با گذشت زمان، عليمحمد باب كه نخست خود را باب امام زمان (عج) ميخواند، پس از چندي ادعاي مهدويت كرده و نغمهي ايجاد دين تازهاي را سرداد. سپس ادعاي نبوت كرد و سرانجام نيز دعوي ربوبيت و الوهيت نمود. (2) اما با درگذشت حاكم اصفهان، به دستور محمدشاه قاجار، باب را در قلعهي چهريق اردبيل زنداني كردند و او تا زماني كه به دستور اميركبير در تبريز اعدام شد، در آن قلعه به سر ميبرد. (3) (شعبان 1266 ه. ق) با اين حال، پيامد حركت باب همچنان ادامه يافت. چرا كه سنگيني فشارهاي روزافزون و طاقتفرساي اقتصادي بر پيكر جامعهي عصر قاجار ـ به ويژه محمدشاه وناصرالدين شاه ـ طبقهي زحمتكش ايراني را سخت به ستوه آورده بود و نارضايتيهاي اجتماعي تنها نياز به جرقهاي داشت تا آتش خشم مردم را نسبت به دولتمردان بيكفايت، روشن سازد. اكنون باب، در بافت و پوشش مذهب، بهترين فرصت را براي اظهار وجود به مخالفين ميداد. البته گسترش دعوي باب دلايل سياسي ديگري نيز داشت كه در ادامه به آن خواهيم پرداخت.
باب يك سال پيش از اعدامش، ميرزا يحيي نوري ملقب به «ازل» را به جانشيني برگزيد. اما ازل كه از ترس دولت زندگي مخفي اختيار كرده بود، همهي كارها را به برادر پدريش ميرزا حسينعلي بهاء سپرد و بهاء به عنوان پيشكار او، رشد و نفوذ بسياري در ميان طرفداران باب يافت. چندي نگذشت كه به دليل فشارهاي حكومت ناصري، بابيان جايي براي ماندن در ايران نيافتند و از بغداد سردرآوردند كه در اين زمان تحت امر سلطان عثماني بود. در آن جا حسينعلي بهاء براي ارضاي حس جاهطلبي خود، دست به اقدام عجيب و بيسابقهاي زد. ماجرا از اين قرار بود كه باب در زمان حيات خود كتابي به نام«بيان» نوشت كه كتاب احكام او به شمار ميآمد. او در اين كتاب وعده داد كه در آيندهاي بس دور، از ميان بابيان، كسي به نام«من يظهرهالله» ظهور خواهد كرد و همه بايد اطاعت او را گردن نهند. ولي بهاء به ابتكار خود اين فاصلهي زماني بسيار طولاني را كوتاه كرد و تنها چند سال پس از مرگ باب، ادعا كرد كه او همان من يظهرهالله است كه وعدهاش در كتاب«بيان»آمده بود. ادعاي گزاف و جاهطلبي بهاء موجب اختلاف شديد ميان او و ازل گرديد. دولت عثماني چون وضع را به اين منوال ديد، بهتر دانست كه بابيان را از بغداد به استانبول و از آن جا به «آورند» در يونان، كوچ دهد، دو برادر در اين مدت همچنان به درگيري خود ادامه ميدادند و علاوه بر دشمني با شيعيان، بادامن زدن به اختلاف داخلي، موجب ناراحتي مردم را نيز به وجود ميآوردند. لذا دولت عثماني چاره را در آن ديد كه به طور رسمي و با رأي دادگاه، هر يك از دو برادر را به همراه پيروانش به نقطهاي دور از يكديگر بفرستد. سپس، ميرزا يحيي ازل به جزيرهي قبرس و حسينعلي بهاء به عكا، گسيل داده شدند. از آن پس در ميان بابيان دو فرقه ازلي و بهايي پديد آمد.
بهاء پس از جدايي از برادر و به هنگام اقامت در عكا از دعوي من يظهره الله هم گذشته و نه تنها خود را يك برانگيختهي الهي ميناميد، بلكه ادعاي خدايي نيز ميكرد. (4) *اغلب تحليل گراني كه درباره ي بهاييت مطالعه مي كنند، زمينه هاي پيدايش و علت بروز اين جنبش را در زمينه هاي اقتصادي جستجو كرده و فقر و فلاكت مردم را عامل اصلي آن ميدانند (5) البته ترديدي نيست كه اوضاع اسفبار اجتماعي و اقتصادي ايران در دورهي قاجار، ميتوانست زمينهي برخي مخالفتها را عليه حكومت مركزي ايجاد نمايد (6) و برخاستن هر نداي اعتراضآميز، شور و هيجان مردم را به دنبال داشته باشد. در غير اين صورت، چه لزومي داشت تا زماني كه دين كامل و آسماني اسلام در جامعهي ايراني رسوخ كرده و با گوشت و خون آدمي پيوند خورده، تعليمات ابتدايي و بيمحتواي فرقههايي از اين دست در ميان تودهي مردم جايي براي خود باز كند؟ بابيگري و بهاييت، بدعتي بود كه براساس بنيانهاي مذهب شيعه بنا شده بود و حرف تازهاي براي گفتن نداشت. اما فوجي كه به دنبال خود كشيد، ميتواند به نوعي قيام مردم را عليه خوانين، فئودالها و زمينداران بزرگ ـ كه اغلب در بين اقشار دولتي و مذهبي حضور داشتند ـ به ذهن متبادر سازد. با اين حال، رشد و گسترش اين فرقه، در مدت زماني كوتاه و به رغم تمام مخالفتهاي موجود، ميبايست دلايلي علاوه بر اوضاع اقتصادي مردم داشته باشد. خاصه آن كه با عبور از عصر قاجار و تشكيل حكومت پهلوي، شاهد برخي اصلاحات در امور اقتصادي اجتماعي و نظامي هستيم: (7) اما، اين وضعيت نه تنها مانعي براي گسترش بهاييت نميشود، بلكه ترويج بهاييگري در عصر پهلوي دوم به اوج خود ميرسد.
پس، گذشته از زمينههاي اقتصادي پيدايش بهاييگري، بد نيست نگاهي به نقش استعمارگران خارجي در ظهور گسترش اين فرقه بياندازيم. عاملي كه با گذشت زمان، نه تنها كاهشي در آن پيدا نشد، بلكه فرمانبرداري مستقيم شاهان پهلوي از اربابان خارجي، آن را پررنگتر و قويتر از قبل نمود. سؤال اين جاست كه استعمارگران از بدعتگذاري در دين ملت ايران و ايجاد انشعاب مذهبي ميان آنها چه نفعي ميبردند؟ به عبارت ديگر، وحدت ديني مردم چه مانعي درمقابل استعمارگران به وجود ميآورد؟ پاسخ اين سؤال ها را بايد در مقطعي از تاريخ جست و جو كنيم كه به «عصر امتيازات» معروف است. دورهاي كه ظهور سرمايهداري در غرب موجب شد كشورهاي صنعتي هر كدام به ميزان توانايي خود، براي به دست آوردن مواد اوليه و بازار مصرف، به آسيا و آفريقا چنگاندازي كنندو اين درست مقارن با دورهي زمامداري بيكفايتترين شاهان در طول تاريخ ايران بود. به زودي كشور ما صحنهي رقابتهاي استعماري سه كشور فرانسه، انگلستان و روسيه گرديد و هر يك از آنها طي معاهدات و قراردادهاي سياسي يا اقتصادي، گوشهاي از خاكش را تصاحب كردند، يا ثروتي را به غارت بردند. پذيرش معاهدات ننگيني چون پاريس، گلستان و تركمانچاي و واگذاري امتيازات گزافي چون تأسيس بانك شاهي، كشتيراني روي رود كارون، رويتر و اكتشاف معادن ايران به انگلستان؛ تأسيس بانك استقراضي، ماهيگيري در درياي خزر، احداث خط تلفن، احداث خط راه شوسه و سرانجام اجازهي تأسيس بريگاد مستقل قزاق كه در حقيقت تسلط بر نيروي نظامي كشور بود، (8) نشانهي آن است كه دولت ايران در مقابل استعمارگران به ذلت افتاده بود و توان مقاوت در مقابل زيادهخواهي آنان را نداشت.
اما به رغم دريوزگي دولت، شواهد محكمي مبني بر استقامت ملت و مقابلهي آن با اين دزديهاي آشكار وجود دارد. نمونههاي بارز اين تقابل، فتواي جهاد توسط علما و بسيج مردم در جنگهاي ايران و روس و پيروزيهاي شگفت حاصل از آن، مقاومت نهضت تنگستان عليه نيروهاي نظامي انگليس و سرانجام نهضت تنباكو به رهبري علما و با حمايت مردم در مقابل واگذاري امتياز رويتر است. بنابراين، با آن كه استعمارگران با اعطاي وامهاي كلان، دولت ايران را براي خود خريده يا از بيكفايتي رجال آن بهره ميگرفتند، در مقابل ملت پابرهنه، اما متحد ايراني، هيچ توفيقي به دست نياورده بودند. ملتي كه به زور اسلحه تسليم نميشد، با اتكاء به دين و آيين، با دست خالي، در مقابل بيگانگان ميجنگيد. نقش عظيم روحانيت، بالاخص علماي شيعه، در ايجاد وحدت و پيشبرد اهداف مردم، چيزي نبود كه از نگاه تيزبين استعمارگران به دور مانده باشد. آنان به عينه ميديدند كه صدور فتوا از جانب يك روحاني سالخورده، ميتواند چه موج عظيمي ميان مردم ايجاد كند و قويترين سدها را بشكند. وحدت ديني و همبستگي مردم با اتكاء به علماي مذهبي، تنها مانع براي نفوذ هر چه بيشتر استعمارگران در ايران بود، مانعي كه ميبايست پيش از سرايت به ساير مستعمرات، چارهاي براي آن مي انديشيدند. سياست«تفرقه بيانداز و حكومت كن» در طول تاريخ بارها امتحان خود را پس داده و كارآمدياش را به نمايش گذاشته بود. ايجاد اختلاف مذهبي نيز پيشتر در عثماني آزمايش شده انگلستان را براي سلطه بر آن كشور، به توفيق رسانده بود. اينك، روسيه با درس گرفتن از اين تجارب از سيدعليمحمد باب حمايت ميكرد تا با ايجاد تفرقهي مذهبي، اقتدار دين و روحانيت و به تبع آن، مقاومت ملت ايران را در هم شكند. (9)
كمي بعد، يعني در دورهي ناصري، انگليسيها هم به صف حاميان جدي اين فرقهي بدعتگزار پيوستند. (10) از آن پس، هر قدر استعمارگران نفوذ و قدرت بيشتري در ايران پيدا ميكردند، حمايت آنها از فرقهي بهايي نيز علنيتر و قويتر ميشد. تا زماني كه سرسپردگي كامل خاندان پهلوي به اربابان خارجي، اوج گسترش و توسعهي اين فرقه و نفوذ آن را در اركان حكومتي به دنبال داشت. *بهاييت در عصر پهلوي رضاشاه نظامي جسوري بود كه با كمك انگليسيها دست به كودتا زد و با حيله و نيرنگ به پادشاهي رسيد. او كه از اصالت خانوادگي بهرهاي نداشت، نام«پهلوي»(11) را براي خاندان خود برگزيد و چنين وانمود كرد كه در پي تجديد عظمت گذشتهي ايران باستان است. اما در واقع، بزرگنمايي تاريخ ايران باستان براي رضاشاه به نوعي مبارزه طلبيدن اسلام بود. او ميدانست كه نميتواند قدرت اسلام را در حكومت خويش هضم كند، پس سعي داشت تا با خلق ايدئولوژي براي حكومت خود، اسلام را تضعيف نمايد. آغاز حكومت رضاشاه مصادف با رهبري شوقيافندي، رهبر بهاييان بود و به نظر ميرسد شاه نظر بسيار مساعدي نسبت به اين فرقه داشت، به طوري كه يكي از افسران بهايي را به عنوان آجودان مخصوص وليعهد خود انتخاب كرد. (12) در دوران پهلوي، جنبش بهاييت به يكي از شاخههاي بسيار با نفوذ در تشكيلات سياسي دولت و به تبع آن ساختارهاي فرهنگي و اقتصادي كشور تبديل شد. (13) رضاشاه از اين جريان در جهت سياست دينزدايي و روحانيتستيزي خود نهايت استفاده را برد و اين مقابله تا حد كشف حجاب كه از احكام ضروري دين اسلام است پيش رفت. (14) به اين ترتيب، دشمني ميان بهاييان و حكومت مركزي در دورهي پهلوي از ميان رفت و برعكس به همكاري ميان آنها عليه دين اسلام انجاميد. نفوذ عناصر بهايي در دستگاه حكومت در عصر پهلوي دوم بسيار زياد شد. محمدرضا شاه كه علاوه بر فقدان اصالت خانوادگي از جسارت پدر هم بهرهاي نداشت، در ميان اطرافيان خود، بهاييان را بيش از همه شايستهي اعتماد ميدانست. از آن پس نقش عناصر بهايي در حكومت از حالت غيرعلني عصر رضاشاه خارج گرديده و بسياري از مناصب و شغلهاي مهم وحساس در اختيار آنها قرار گرفت.به خصوص كه با شدت عمل رضاشاه در سياست اسلامزدايي، روحانيت تا اندازهي زيادي قدرت خود را از دست داده بودند و بسياري از اختيارات علما در حيطهي دستگاه قضايي و تعليم و تربيت، اينك به دولت منتقل شده بود.
با اين حال، هنوز نفوذ و محبوبيت دين اسلام در ميان مردم پا برجا بود و درست در زماني كه شاه و اربابان انگليسي و امريكايي اش فكر ميكردند ديگر دين و روحانيت در ايران كمرنگ شده است، ظهور زعيم عاليقدر شيعه، حضرت امام خميني (ره) و حماسهي عظيمي همچون 15 خرداد 1342 تمام معادلات را درصحنهي سياست ايران بر هم زد. زمينههاي قيام 15 خرداد از زماني فراهم شد كه پس از فوت آيتالله بروجردي، دستگاه دولتي حركت ضدديني خود را شدت بخشيد و لايحهي انجمنهاي ايالتي و ولايتي را تقديم مجلس كرد. طرح انقلاب شاه و ملت نيز در همين سالها ريخته شد. اما دستگاه ديني و به خصوص روحانيت معتقد به مداخله در امور سياسي در مقابل اين اصلاحات قد علم كرد. سردمدار اين مخالفت، يعني شخص امام معتقد بود انجمنهاي ايالتي و ولايتي در واقع همان بيتالعدلهاي بهاييان(15)است و اين اصلاحات توطئهاي بيش نيست تا اسلام را در ميان جامعه كم رنگتر كند. پافشاري امام وحمايت علما و مردم از ايشان سرانجام به لغو لايحهي انجمنها انجاميد. اما درجريان انقلاب سفيد و رفراندوم فرمايشي، شاه ديگر حاضر نبود به هيچ قيمتي، حتي سركوب خونبار قيام 15 خرداد، در مقابل خواستههاي روحانيون و مردم تسليم شود. پس از آن، شاه تصميم گرفت براي كنترل نيروهاي مخالف، به عناصر بهايي قدرت بيشتري بدهد و آنها را به طور علني، بي هيچ ابايي، در دستگاه دولتي به كارگيرد. از جمله مهرههاي بهايي كه پس از سركوب قيام 15 خرداد در بخشهاي مختلف سياسي، اقتصادي و هنري كشور حضور پيدا كردند، ميتوان به افرادي همچون هژبر يزداني سرمايهدار، ثابت پاسال رييس راديو تلويزيون، فرخرو پارسا وزير آموزش و پرورش، دكتر شاهقلي وزير بهداري، تيمسار ايادي و پرويز ثابتي معاون ساواك، اشاره كرد. اما برجستهترين مهرههاي بهايي كه توانست در مصدر نخستوزير قرار گرفته و در دوران صدارتش تعلق او به بهاييت شهرت وسيع يافت، اميرعباس هويدا بود.(16) اين انتصاب عمق بياعتنايي شاه را نسبت به افكار عمومي و توسل و اعتماد او را نسبت به بهاييان نشان ميداد. در دوران نخستوزيري هويدا، بهاييان بيش از پيش به مراكز حساس كشور دست انداختند. طرفداران اين فرقه در عصر پهلوي دوم منابع اطلاعاتي و جاسوسي انگلستان در ايران به شمار ميآمدند و اسناد بسياري دربارهي رابطهي عناصر بهايي با سرويسهاي اطلاعاتي سفارت انگليس و مقامات انگليسي در دست است. (17) آنان در تضعيف اقتصادي كشور نيز نقش داشتند و اجناسي را كه درايران ارزانتر توليد ميشد، از خارج وارد ميكردند. (18) اعتماد محمدرضا شاه به بهاييان باعث شد آنها از موقعيت به دست آمده براي كسب ثروت و قدرت بهره بگيرند. مركز بهاييگري در اسراييل قرار داشت و آنها با تشكيلاتي بسيار منظم و گسترده، با اين مركز در ارتباط بودند. (19) به همين مناسبت،غير از نفوذ دولتي، آنان با داشتن ارتباط با كشورهاي خارجي به خصوص اسرائيل و انگلستان در جهت تضعيف اقتدار دولت و اقتصاد كشور در راستاي منافع بيگانگان عمل ميكردند، اقدامات خائنانهي اين گروه بر عليه مصالح ملت و مملكت از جملهي عواملي بود كه به برانگيخته شدن خشم مردم و انفجاري به نام انقلاب اسلامي انجاميد.
*پينوشتها :
1. شيخيگري انشعابي از شيعه اثني عشري است كه در قرن دوازدهم هجري قمري پديدآمد و بنيانگذار آن شيخ احمد كسايي بود.
2. دكتر سيد سعيد زاهد زاهداني، بهاييت در ايران، تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1381، ص 105 ـ 104.
3. علي اصغر شميم، ايران در دوره سلطنت قاجار، تهران: مدبر، 1374، ص 152- 151.
4. بهرام افراسيابي، تاريخ جامع بهاييت، تهران: سخن، 1368، ص 21.
5. براي مثال: يوسف فضايي، شيخيگري، بابيگري بهايي گري، كسروي گرايي، تهران: عطايي، 1353؛ محمد رضا فشاهي، واپسين جنبش قرون وسطايي در دوران فئودال، تهران: جاويدان، 1356 )
6. كاتوزيان اقتصاد قرن نوزدهم ايران را به سه دوره تقسيم ميكند؛ دوره ي اول مصادف است با سلطنت فتحعلي شاه و محمد شاه؛ دورهي دوم به تخت نشستن ناصرالدين شاه (1227 - هـ. ش.- 1848 م) و دورهي سوم باقي ماندهي سلطنت ناصري تا به هلاكت رسيدن شاه در 1275 هـ. ش.- 1896 را در بر مي گيرد. دورههاي اول به رغم جنگهاي ايران و روس، دورهي ثبات و تحكيم است. دوره ي دوم قحطي، ركود بازار ابريشم و امتياز نافرجام رويتر را در خود دارد كه وضع اسفبار اقتصادي را در دورهي سوم به دنبال مي آورد (محمد علي كاتوزيان اقتصاد سياسي ايران، تهران: نشر مركز، 1377، ص 71 ) شيوع بيماري هاي واگير دار و قحطي نيز از ديگر مصيبتهايي بود كه هر چند سال يك بار ايرانيان را فرا مي گرفت و آفات آن هم از شمار سكنه ميكاست و هم بنيه و روحيهي بازماندگان را تضعيف كرده و در نتيجه به اقتصاد كشور لطمه مي زد. (سيد تقي نصر، ايران در برخورد با استعمارگران، تهران: شركت مولفان و مترجمان ايران، 1363، ص 390-389)
7. ظهور رضاشاه در صحنهي سياسي ايران، در واقع نتيجهي قدرتيابي بورژوازي وابسته به غرب بود. حاكميت اين قشر بر جامعهي ايراني، يك سري از اقدامات مورد نظر غرب را به اسم اصلاحات ونوگراييهاي مناسب با اوضاع را ميطلبيد كه رضاشاه به عنوان نمايندهي اين قشر، اين اقدامات را انجام داد. تقويت حكومت مركزي، سركوبي هر گونه مخالفت، آوردن صنايع جديد و كارخانه هاي نوين، رواج بيحجابي، تربيت متخصص و تأسيس نظام بانكداري مدرن، تشويق سرمايه گذاري خارجي و ... در چارچوب اين هدف بود.
8. شميم، ص 244.
9. نگاه كنيد به اسناد ارائه شده در افراسيابي، ص 341 به بعد.
10. براي اطلاع بيشتر دربارهي حمايت انگلستان از بهاييت، نگاه كنيد به: افراسيابي ص 405 به بعد.
11. پهلوي، منسوب به پهلو يا پارت، شعبه اي از قوم آريايي بود كه در شمال شرق ايران مي زيستند و در سال 250 پ. م امپراطوري اشكاني را تاسيس كردند
12. سرگرد صنيعي در آن زمان از بهايي هاي طراز اول بود. او بعدها سپهبد و مدتي هم وزير جنگ شد. انتصاب او به سمت آجودان مخصوص وليعهد، حاكي از احترام و اعتمادرضاخان به بهايي ها و ميزان نفوذ آنان در دستگاه دولتي است ( خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست ،موسسه ي مطالعات و پژوهش هاي سياسي، 1385، ج 1، ص 57- 59 )
13. زاهداني، ص 238.
14. يكي از طرفداران سرسخت باب، دختري به نام قرةالعين بود كه از پيشگامان امر بي حجابي در ايران به شمار ميرود. هم چنين آزادي معاشرت ميان زنان و مردان يكي از اعتقادات بهاييان است ( باب 15 از واحد چهارم كتاب بيان )
15. در احكام بهاييان درباره ي تشكيل بيت العدل آمده است: " خداوند بر هر شهري نوشته است كه بايد در آن شهر بيت العدلي تشكيل دهند و نفوس بر عدد بهاء " در آن اجتماع كنند و اگر تعداد آنها از اين اندازه بيشتر باشد، باكي نخواهد بود. آنها بايد خود را چنين ببينند كه گويا در محضر خداي علي اعلي وارد شدهاند و كسي را كه ديده نميشود، ببينند. براي آنها سزاوار است كه امناء ... براي هر كسي كه روي زمين است، باشند و چنان چه در امور خودشان مشورت مي كنند، در امور بندگان نيز براي خدا مشورت كنند (افراسيابي، ص 471 )
16. در مورد بهايي بودن هويدا، بهترين و گوياترين سند، نامهاي است با امضاي اسكندر كه در مهر ماه 1343 به وسيلهي پست براي اكثر مقامات دولتي آن زمان ارسال شد كه به افشاي سوابق او ميپردازد (خاطرات فردوست ج 2، ص 277-375 ) دو سند ديگر كه بهايي بودن هويدا را تاييد ميكند، نامهي يكي از سران جامعهي بهاييت به نام قاسم اشرافي به هويدا و ديگري گزارش ساواك از جلسهي بهاييان ناحيه ي 2 شيراز به تاريخ 19/5/1350 است. (همان جا، ص 385-384 )
17. عبدالله شهبازي، جستارهايي از تاريخ معاصر ايران، موسسهي مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1385، ص455 . 18. خاطرات فردوست، ج 1، ص 375-374. 19. زاهداني، ص 249.
*لاله فرزينفرچ
تصرف لانه جاسوسي آمريكا به روايت «عباس عبدي» ( )

گرچه حدود " نه سال " از تصرف لانه جاسوسي آمريكا ميگذرد ولي تا كنون در مورد حقايق اين واقعه تاريخي اطلاعات جامع و موثقي ارائه نشده است. هر چند دانشجويان مسلمان پيرو خط امام در اين مدت سخنرانيهايي ايراد كردهاند ولي اطلاعات داده شده توسط آنها چنان پراكنده و ناچيز بوده است كه تقريبا به حساب نميآيد.
اخيرا در داخل كشور مطالبي به صورت تحليلي و ناقص و بعضا نادرست به چاپ رسيده است. همچنين بعضي نيروها براي مطرح كردن خود و منحرف نمودن اذهان نسبت به واقعيت قضيه مطالبي را ارائه كردهاند.
بنابر اين به نظر ميرسد عمده مطالبي كه در اين زمينه منتشر شده از سوي منابع خارجي مخصوصا آمريكا ميباشد.
بعضي را عقيده بر اين است كه تاريخ هر دوره واقعه بايد پس از گذشته يكصد سال از آن دوره واقعه تحرير شود. هر چند نكات ظريفي در اين بيان وجود دارد، ولي اين امر نبايد مانع از گردآوري مواد خام و حقايق مسلم وقايع جاري باشد. بر همين اساس است كه تدوين وقايع تاريخي انقلاب اسلامي به طور اعم و انقلاب دوم به طور اخص ضرورت مييابد.
در مورد انقلاب اول ( انقلاب اسلامي ) بعلت گستردگي افراد شركتكننده در آن و نيز طول مدتش، نكات بسياري از آن به صورت سخنراني و نوشته ارائه شده است. ولي انقلاب دوم بعلت طبع پنهانش و همچنين محدوديت افراد شركتكنده در ابتداي تصرف، بسياري از حقايقش تاكنون علني نشده است. اطلاع از اين حقايق براي نسل امروز و فرداي انقلاب امري حياتي به شمار ميرود.
عباس عبدي را امروز به عنوان شاخص چرخش گروهي از دانشجويان مسلمان پيرو خط امام مي شناسند كه حتي حاظر شد در آمريكا به ديداري رسانه اي با يكي از گروگان هاي سابق آمريكايي رفته و از وي دلجويي كند. آن چه خواهيد خواند نوشتاري است از اين فعال سياسي كه در ادبيات سياسي ايران پس از انقلاب اسلامي به عنوان بارزترين نمونه بازگشت انقلابيون از آرمان هاي اوليه انقلاب اشتهار يافته است ، هر چند كه خود وي به اين امر معتقد نيست .
در اين نوشتار سعي ميشود از وقايع تصرف لانه جاسوسي مطالبي ارائه شود. مخصوصا بر وقايعي تاكيد خواهد شد كه اطلاع عموم نسبت به آنها كمتر است ولي قبل از هر چيز لازم است با ماهيت دانشجويان خط امام آشنا شويم.
**فصل اول
*ماهيت دانشجويان مسلمان پيرو خط امام
شناخت هويت دانشجويان مسلمان پيرو خط امام مستلزم شناخت زمينههاي شكلگيري مبارزات دانشجويي در دهه پنجاه و سالهاي قبل آن ميباشد. بدون آگاهي از اين زمينهها فهم و برداشت صحيح از حركت دانشجويان مسلمان در انقلاب دوم غيرممكن است.
در نيمقرن اخير در سرتاسر جهان جنبش دانشجويي همواره يكي از اركان نهضتهاي مبارزاتي عليه ستمرگان داخلي و خارجي بوده است. ولي چگونگي تشكل و اهداف مبارزاتي هر كدام از آنها تابع شرايط كلي حاكم بر اجتماع خاص خودشان بوده است. جنبش دانشجويي ايران قبل از اوايل دهه چهل مستقيما متأثير از مبارزات خارج از دانشگاه بود و چون عمده مبارزات آن دوران به وسيله احزاب و جبههها فرماندهي ميشد، مبارزات دانشجويان نيز در احزاب و تحت فرماندهي سران حزبي و جبههاي صورت ميگرفت. بنابر اين طبيعي است كه دانشجويان از نظر اهداف و همچنين استراتژيهاي مبارزه از خود مختاري اندك برخوردار بودند. البته تعدادي از دانشجويان از طريق شاخههاي دانشجويي و احيانا كميتههاي رهبري اينگونه سازمانها در تصميمگيريها نقش داشتند. ولي اين مساله بيش از اينكه در رابطه با " هويت دانشجويي " و حمايت دانشگاهها از آنها باشد، متأثر از خصوصيات شخصي آنها بوده است. البته در اين دوران هر گاه كه سازمانهاي سياسي جامعه گرايشهاي راست و سازشكارانه را دنبال ميكردند، با مخالفت دانشجويان هوادارشان مواجه ميشدند. زيرا اينان عمدتا نيروهاي انقلابي آن سازمانها محسوب ميگرديدند. لذا گاه به طور مقطعي حركتهايي مستقل از سازمانهاي سياسي، در دانشگاهها به وجود ميآمد كه به علت عدم رشد و استقلال كافي دانشجويان به سرعت به سكون كشيده ميشد، نمونه بارز اين نوع روابط بين جنبش دانشجويي با سازمانهاي سياسي را ميتوان بينسالهاي 1338 الي 1342 مشاهده كرد.
پس از نهضت خونين پانزده خرداد 1342 و شروع يك دوره جديد در فضاي سياسي حاكم بر كشور كه رژيم ايجاد كرده بود، دو تحول بنيادي در مبارزات ضد رژيم به وجود آمد كه عبارت بود از
*الف:
يأس و نااميدي نسبت به سازمانهاي سياسي سنتي و شيوههاي مبارزاتي آنها، ب: گرايش به اسلام و رهبري اسلامي و نيز انتخاب شيوههاي جديد مبارزاتي. جنبش دانشجويي نيز متأثر از اين تحول شد. دانشجويان غيرمذهبي كه در گذشته طرفدار حزب توده بودند به مرور دست از هواداري اين حزب كشيدند و به سمت موضعگيريهاي تندتر و نتيجتا به سازمان چريكهاي فدايي خلق گرايش پيدا كردند. دانشجوييان مسلمان ابتدا به نهضت آزادي پيوستند، چون ظاهرا زمينههاي مذهبي بيشتري در مقايسه با جبهه ملي داشت. ولي با گذشت زمان مشخص شد كه نهضت آزادي ايران قصد تغيير شيوه مبارزاتي عليهش اه را ندارد و كماكان با روشهاي سنتي سعي در اصلاح سيستم دارد و لذا هواداران خود را به سرعت از دست داد. دانشجويان مسلمان از طريق فعاليتهاي استاد مطهري و دكتر شريعي و نيز ديگر روحانيون معظم تغذيه فكري ميشدند. بدينصورت براي اولين بار يك جناح قوي و مستقل اسلامي در دانشگاهها به وجود آمد. اين جناح كه از نظر سياسي ـ مذهبي، رهنمودهاي امام خميني و مبارزات آيتالله طالقاتي و آيتالله منتظري را نصبالعين خود قرار داد و از نظر شيوه مبارزاتي به سازمان مجاهدين خلق علاقمند بودند، گو اينكه بعلت مخفي بودن اين سازمان و
* گرچه حدود هفت سال و نيم از تصرف لانه جاسوسي ميگذرد ولي تاكنون در مورد حقايق اين واقعه تاريخي اطلاعات جامع و موثقي ارائه نشده است.
* شناخت هويت دانشجويان مسلمان پيرو خط امام مستلزم شناختن زمينههاي شكلگيري مبارزات دانشجويي در دهه پنجاه و سالهاي قبل از آن ميباشد.
در نتيجه عدم اطلاع اكثريت دانشجويان از مباني فكري و تشكيلاتي اين گروه و از همه مهمتر حمايت و يا حداقل، سكوت تعدادي از روحانيون خوشنام و مبارز از اين سازمان، دانشجويان تضادي بين اين علاقمندي با ديدگاه سياسي، مذهبي خود نميديدند.
سازمانهاي چريكي اعم از مجاهدين وفداييها بعلت ضربههاي سريعي كه متحمل شدف فرصت كافي براي تشكل بخشيدن به هواداران دانشجويي خود نيافتند. زيرا آنها قبل از اينكه ضربه بخورند، به صورت عمومي شناخته شده نبودند. و به همين دليل طي اين مدت مبارزات دانشجويي فارغ از وابستگيهاي حزبي و سازماني، در دانشگاهها شكل گرفت. و براي اولين بار جنبش دانشجويي ايران خصوصا دانشجويان مسلمان به صورت مستقل وارد عرصه مبارزات سياسي شد.
همانطوري كه فوقا اشاره شد، در ابتدا دانشجويان، بين حمايت از سازمان مجاهدين خلق و تفكرات اسلامي خود تعارضي احساس نميكردند. ولي به مرور زمان يك احساس دوگانگي در اين امر به وجود آمد. خصوصا هنگامي كه عقايد اين سازمان نسبت به گروههاي غير مذهبي بيان ميگرديد، تعارض شديدي بين اين نحوه تفكر با عقايد ملهم از امام خميني و ديگر روحانيون مبارز مشاهده ميشد. و از همين جا تخم شك و ترديد نسبت به فعاليتهاي اين سازمان در دل دانشجويان مسلمان كاشته شد. اين مساله با ورود دانشجويان جديد از سالهاي 52 به بعد اوج بيشتري گرفت.
زيرا كه آنها عمدتا مباني افكار اسلامي خود را به طور مستقيم از بطن جامعه و در رابطه با نيروهاي اصيل اسلامي دريافت مينمودند. پس از واقعه تغيير ايدئولوژيك درون سازمان مجاهدين خلق با نيروهاي اسلامي، خصوصا روحانيون و مشخصا دو بزرگوار زندان يعني آيتالله منتظري و آيتالله طالقاني سبب شد كه از اوايل سال 55 با گذشت زمان مرزبندي واضحي بين طرفداران سازمان و دانشجويان اصيل اسلامي به وجود آيد. هر چند تا اوايل مهر ماه 57 در همه فعاليتها با يكديگر بودند و ظاهرا تفكيكي بين آنها ديده نميشد ولي از لحاظ استراتژي و اظهار نظرهايي كه راجع به مسائل مختلف صورت ميگرفت، اين دوگانگي براي طرفين به وضوح مشخص بود.
رشد نهضت اسلامي در جامعه سبب گسترش كمي و كيفي دانشجويان مسلمان شد. تا قبل از سالهاي 50 جو غالب بر مبارزات دانشجويي به عهده ملي گراها و غيرمذهبيها بوده و تظاهرات و اعتصابات و نيز شعارهايي كه در اين رابطه داده ميشد، عمدتا از طرف آنها هدايت ميگرديد ولي با شروع دهه پنجاه و رشد نيروهاي اسلامي كفه ترازو به سمت توازن و سپس سنگيني دانشجويان مسلمان
* جنبش دانشجويي ايران قبل از اوائل دهه چهل مستقيما متاثير از مبارزات
* پس از نهضت خونين پانزده خرداد 1342 و شروع يك دوره جديد در فضاي سياسي حاكم بر كشور كه رژيم ايجاد كرده بود دو تحول بنيادي در مبارزات ضد رژيم به وجود آمد. يكي گرايش به اسلام و رهبري اسلامي و انتخاب شيوههاي جديد مبارزاتي، و ديگري ياس و نااميدي نسب به تشكيلات سياسي غيراسلامي.
متمايل شد. ولي به علت سابقه دانشجويان غيرمذهبي در فعاليتهاي صنفي، امكان حضور فعال براي دانشجويان مسلمان در حداقل خود بود. لذا درصدد بودند كه به نحوي از انحاء وضعيت موجود را به نفع خود تغيير دهند. وقايع مربوط به سال 54 و تغيير ايدئولوژيك در سازمان كه همراه با ترور درون گروهي بود، جو مناسب را براي اقدام نسبت به اتخاذ تصميم لازم ايجاد نمود.
خصوصا كه مشابه برخوردهاي درون گروهي در سازمان مجاهدين، از طرف دانشجويان كمونيست با دانشجويان مسلمان در درون دانشگاهها به وقوع ميپيوست: از جمله هو كردن دانشجويان مسلمان به هنگام نماز در يك برنامه كوهنوردي، فشارهايي كه در فعاليتهاي صنفي به مسلمانان وارد مينمودند، شيوههاي نامعقولي نه براي رو گردان دانشجويان جديد از اسلام بكار ميبردند. كه اين حركات در مجموع سبب ايجاد يك روحيه نفرت بين طرفين ميگرديد و در بعضي دانشگاهها، درگيريهاي شديدي را نيز سبب شد. كمونيستها فكر ميكمردند كه تغيير ايدئولوژيك در سازمان مجاهدين شرايط مناسبي را جهت فشار به نيروهاي اسلامي ايجاد كرده است تا به اين وسيله آنها را به سمت خود جذب كنند و يا حداقل منفعل نمايند. خصوصا كه از قدرتمند شدن دانشجويان مسلمان به شدت ناراحت بودند.
ولي بعلت تحليل غلطي كه در اين رابطه داشتند، اين نحوه رفتار آنها، فرصت مناسبي را براي دانشجويان مسلمان جهت تشكل و تقويت خودشان فراهم نمود. و با اطمينان ميتوان گفت كه به نحو مطلوبي هم از آن، بهرهبرداري كردند. و لذا مدتي بعد، كمونيستها از رفتار خود پشيمان شدند و حتي طرفداران فداييها رفتار منشعبين را محكوم كردند. ولي ديگر دير شده و آب رفته به جوي باز نميگشت.
اولين اقدام دانشجويان مسلمان در اين راستا جدا كردن برنامه كوهنوردي از آنها بود كوهنوردي در واقع از مهمترين فعاليتهاي دانشجويي محسوب ميشد و لذا از اين طريق توانستند اولاً: دانشجويان مسلمان را از گزند القائات وجو سازيهاي گروههاي غيرمذهبي نجات دهند. ثانياً: به رشد كيفي و كمي خود پرداخته و اساس محكمي را براي فعاليتهاي سياسي در درون دانشگاه پايهريزي كنند.
دانشگاههاي بزرگ و فعال با تحت پوشش قرار دادن فعاليتهاي كوهنوردي و سياسي و اعتقادي دانشگاههاي كوچك و نيمه فعال و نيز دانشكدهها و مدارس عالي مستقل، سعي در تعميم اين فعاليتها در تمام اقشار دانشجويي نمودند. اين كار در ميان دانشجويان غيرمذهبي به صورت معمول و از طريق تشكيلات انجام ميپذيرفت. ولي دانشجويان مسلمان تنها با همت خود موفق به انجام اين مهم شدند. در طي دو سال برنامههاي كوهنوردي مسلمانان گسترش زيادي يافت و اين در حالي بود كه در اكثر قريب به اتفاق دانشگاهها اتاق كوهنوردي در اختيار دانشجويان غيرمذهبي بود و از طريق اطلاعيه رسمي،دانشجويان را دعوت به كوهنوردي ميكردند. دانشجويان مسلمان در ابتدا به صورت غيررسمي و شفاهي يكديگر را براي كوهنوردي دعوت ميكردند، با اين حال پس از چندي تعداد افراد شركت كننده در برنامه مسلمانان به مراتب بيشتر از برنامه غير مذهبيها بود. به طوري كه در بعضي مواقع بعلت كثرت داوطلب مجبور بودند در يك هفته دو برنامه جداگانه را در يك دانشگاه يا دانشكده انجام دهند. حتي در اين شرايط تعدادي از دانشجويان مسلمان شناخته شده با قرار قبلي در برنامه كوه غيرمذهبيها شركت ميكردند تا اگر دانشجوي مذهبي جديد از روي اطلاع و يا علل ديگر در آنجا شركت ميكند، تحت تاثي جو حاكم بر برنامه از انجام فرايض خود باز نماند و يا به انحراف كشيده نشود. قدم بعدي دانشجويان مسلمان حضور فعال و مستقل در مبارزات سياسي دانشگاهها بود. اين امر سبب شد كه نيروهاي غيرمذهبي بدون مشورت دانشجويان مسلمان به هيچ برنامه از قبل تعيين شدهاي از طرف خودشان، اقدام نكنند. زيرا در اين صورت مخالفت احتمالي دانشجويان مسلمانف سبب شكست قطعي آن برنامه ميشد.
دانشجويان مسلمان پس از مدتي به مرحلهاي رسيدند كه خود مستقلا تصميمات سياسي ميگرفتند و كمونيستها بعدا از آن مطلع ميشدند. و در اين حال آنها هم مجبور به پيروي از خط مشي مسلمانان بودند. زيرا مخالفت و يا عدم شركت آنها تاثيري در نتيجه برنامه اعلام شده نداشت. و به اين صورت جو دانشگاهها طي چند سال از ابتداي دهه پنجاه تا سال تحصيلي 55 ـ 54 به طور كامل در اختيار دانشجويان مسلمان قرار گرفت. شيوههاي متخذه در مبارزه سياسي داخلي دانشگاه نيز دستخوش تغيير شد. در شيوههاي جديد سعي ميشد كه اساتيد، كارمندان و حتي دانشجويان بيتفاوت نيز به كار گرفته شوند و هر گونه عمل سياسي با مقدمات كافي صورت پذيرد تا از مقبوليت كافي در ميان همه اقشار دانشگاه برخوردار باشد. بعنوان مثال ميتوان از اعلام سه روزه در اعتراض به مظالم رژيم نسبت به دو مجاهد بزرگوار يعني آيتالله منتظري و مرحوم آيتالله طالقاني نام برد. قبل از اجراي اين تاكتيك، اعتصاب و تظاهرات، معمولا با هماهنگي عدهاي از دانشجويان در يكي از ساختمانها شروع و شعارهايي داده ميشد و بقيه دانشجويان را به طرز غلطي از كلاسها خارج ميكردند و يا هنگام ناهار به يك باره ميزهاي غذا را به هوا پرتاب ميكردند و سپس شعار دادنها شروع ميشد و پس از لحظاتي هم گارد نظامي مداخله ميكرد و اوضاع نسبتا آرام ميشد و بقيه افراد به ناهار خوري تخريب شده ميرفتند تا غذاي خود را صرف كنند. و اگر احتمالا از جانب گروهي روزه سياسي اعلام ميشد اكثريت دانشجويان به آن توجهي نميكردند و به رستوران ميرفتند. ولي در جريان اعلام روزه سياسي فوق از طرف دانشجويان مسلمان، به علت مقبول و منطقي بودن وجهه دانشجويان مسلمان و نيز بعلت فراهم كردن مقدمات كافي و از همه مهمتر انتخاب موضوعي اساسي و قابل قبول، هيچكدام از دانشجويان، كارمندان و اساتيد بدون اين كه هيچكدام از دانشجويان، كارمندان و اساتيد بدون اين كه هيچگونه فشار فيزيكي به آنها وارد شود، طي اين سه روز وارد سلف سرويس نشدند و اين موضوع بعنوان يكي از حركتهاي موفق در جهت جلب توجه اكثريت افراد جامعه دانشگاهي به سمت كسب مقبوليت مبارزات دانشجويي بر عليه رژيم بود.
چهار ويژگي مهم جنبش دانشجويي در اين دوران عبارت بودند از:
الف: افزايش كمي دانشجويان مسلمان
ب: تاكيد اساسي بر ايدئولوژي اسلام
ج: ارتباط با حركتهاي مردمي
د: استقلال.
*الف ـ افزايش كمي دانشجويان:
طي دهه پنجاه به علت سياستهاي كلي حاكم بر كشور نياز فراواني به وجود نيروهاي تحصيل كرده بود و لذا توسعه دانشگاهها و افزايش كميت مراكز آموزشي از ضرورت جامعه بود. خصوصا تعداد فارغالتحصيلان دبيرستان هر سال بيشتر شده و ميبايست فكري به حال آنها ميشد. اين روند با افزايش قيمت نفت، سرعت بيشتري يافت، و هنگامي كه آموزش عالي رايگان شد، طبقات فقير ولي مستعد جامعه در دانشگاه امكان حضور يافتند و قشر قابل توجهي از دانشجويان در اين دوران از طبقات مستضعف و مسلمان جامعه تشكيل ميشدند. اين تحول در تعدادف عمدتا سبب افزايش دانشجويان مذهبي شد. زيار طبقات فقير و مستضعف جامعه با ايدئولوژيهاي وارداتي شرق و غرب كمتر مأنوس بودند.
*ب ـ تاكيد اساسي بر ايدئولوژي اسلام:
مشخصه ديگر فعاليت دانشجويي در طي سالهاي دهه پنجاه، تاكيد فراوان آنها بر مبناي اعتقادي فكي بود. دانشجويان طي اين دوران به شدت از كتابهاي مرحوم دكتر شريعتي متأثر بودند و به جرأت ميتوان گفت كمتر دانشجوي مسلماني باعث ميشد كه با آثار دكتر شريعتي و سخنرانيهاي در حسينيه ارشاد نباشد. و به نحوي تحت تاثير تفكرات مذهبي ـ اجتماعي وي واقع نشده باشد. فعاليتهاي مرحوم شريعتي منجر به كسب هويت مستقل فكري براي دانشجويان مسلمان در مقابل ديگران بود. بدون داشتن يك هويت فكري منسجم، امكان مقابله با ديگر سيستمهاي فكري غيرممكن مينمود. و اين هويت را در آن هنگام هيچ كسي بهتر از دكتر شريعتي ارائه نداده بود. خصوصا كه مباني فكري خود را در قالبهاي تاريخي و منطقي بيان ميكرد و اين خود سبب حذب نيروهاي جوان و دانشگاهي به طرف انديشههاي اسلامي ميشد. دانشجويان مسلمان سعي ميكردند كه ايدئولوژي را در مظاهر زندگي و فعاليت خود بروز دهند. بدين خاطر مركز فعاليتهاي فرهنگي، سياسي و حتي صنفي خود را به درون مسجد دانشگاه كشانيدند و كم كم مسجد دانشگاه محور اساسي كليه فعاليتها شد و نمازهاي جماعت با تعداد فراوان و برنامههاي متنوع تشكل يافت. همچنين براي دو فعاليت مهم ديگر يعني كتابفروشي و كتابخانه مسجد نيرو و امكانات فراواني را اختصاص دادند. و بدين صورت براي اولين بار يك جنبش اسلامي دانشجويي با بار اعتقادي مناسب در دانشگاههاي كشور نضج گرفت.
*ج - ارتباط با حركتهاي مردمي:
در گذشته ارتباط مستقيم و بدون واسطهاي بين جنبش دانشجويي و جنبش مردمي مشاهده نميشد. و اين ارتباط بيشتر از طريق احزاب و جبههها عملي ميشد. ولي به مرور زمان كه دانشجويان مسلمان رشد يافتند، اين ارتباط به شكل مستقيم و محكمي برقرار شد. زيرا با اشتن اوصاف اسلامي و استقلال فكري زمينههاي كافي براي انجام اين امر كه فقط از عهده آنها برميآمد برقرار ميگرديد، اين ارتباط بدو صورت بود: يكي از طريق تدريس در دبيرستانها و تماسهايي كه از اين راه با هستههاي دانش آموزي برقرار ميكردند. اگر چه رژيم خطرات تدريس دانشجويان بصورت حق التدريسي را احساس ميكرد ولي توانايي مقابله با آن را نداشت. زيرا گسترش سريع آموزش متوسطه و كمبود معلم و دبير سبب شده بود كه براي جبران اين كمبود، به معلمين حقالتدريسي كه دانشجو بودند روي بياورند. و راه ديگري كه دانشجويان را با حركت مردمي پيوند ميداد، شركت در فعاليتهاي محلي، ازطريق مساجد، هياتها و جلسات مذهبي بود كه از اين طريق ارتباط بيشتري با روحانيون مبارز پيدا ميكردند و ارتباطي كه بعدها و در طي دوران انقلاب و پس از آن بين دانشجويان و روحانيون وجود داشت، در اين دوران شكل گرفته بود.
د- استقلال:
ديگر ويژگي مهم جنبش دانشجويي كه كليه فعاليتهاي دانشجويي را تحتالشعاع قرار داده بود و هنوز نيز وجود دارد، مستقل بودن اين جنبش از هر گونه حزب، گروه و سازمان گرايي ميباشد. استقلال دانشجويان در انتخاب تاكتيك و شكل مبارزهاي بود كه قصد آن را داشتند. اين استقلال ضمن پخته نمودن دانشجويان در كوران مبارزه سياسي، يك نوع مقبوليت و مشروعيت براي فعاليتهاي دانشجويان مسلمان در ميان اقشار دانشگاهي را نيز باعث شده بود. و اين در حالي بود كه اين اقشار به تحركات دانشجويان غير مذهبي با ديده شك و ترديد مينگريستند و معتقد بودند كه آنها بيش از آنكه خواستار انجام مبارزهاي جدي عيله رژيم باشند خواستار به هم زدن وضع دانشگاه هستند و دستورات خود را خارج از دانشگاه اخذ ميكنند. به همين دليل اگر برنامهاي ناگهاني در دانشگاه صورت ميگرفت كه معلوم نبود از طرف كدام گروه دانشجويي است، اين افراد در زمينه عاملين برنامه پرس و جو ميكردند و هنگامي كه مطمئن ميشدند از طرف برادران مذهبي است با علاقه در آن شركت ميكردند.
در مجموع، عملكرد و رفتار دانشجويان مسلمان سبب شده بود كه ساير دانشجويان نسبت به آنها يك نوع احساس اطمينان قوي داشته باشند. به طوري كه در كليه فعاليتهاي پنهاني كه اهداف آن از قبل توضيح داده نميشد با اطمينان خاطر شركت ميكردند. زيرا تجربه به آنها نشان داده بود كه ميبايست به منطقي و مرتب بودن برنامه ايمان داشته باشند. اين نحوه برداشت ديگران در جريان اشغال لانه جاسوسي از ضروريات عمل بود كه بعدا به آن اشاره خواهد شد.
روند فوق با تفاوتهايي در اكثر دانشگاههاي كشور وجود داشت و قرينه بودن اين جريان با دانشگاههايي كه داراي سابق مبارزاتي و سياسي وسيعتري بودند دليلي است بر اين كه اين امر يك حركت و روند انقلابي بوده است و به بهترين صورتش در دانشگاههاي تهران (دانشكده فني). صنعتي شريف و پلي تكنيك (امير كبير فعلي) بوجود آمد. اين سه مرك زاموزشي در مقايسه با ديگر مراكز دانشگاهي تهران و شهرستانها داراي بار سياسي و مبارزاتي بيشتري بدند و به عنوان مركز ثقل كليه فعاليتهاي سياست و حتي صنفي دانشجويي به شمار ميرفتند، و با اوج گيري فعاليتهاي اسلامي در مراكز آموزش عالي، دانشجويان مسلمان اين سه مركز براي هماهنگي و فعاليتها با يكديگر تماس گرفتند كه پس مدتي دانشگاه ملي (شهيد بهشتي) و سپس دانشگاه تبريز، علم و صنعت و ... به جمع آنها پيوستند و كم كم هسته اوليه تشكيلاتي كه بعد از انقلاب با تغييراتي به نام «دفتر تحكيم وحدت» شناخته شد شكل گرفت. از اين لحظه به بعد عمده فعاليتهاي دانشجويان مسلمان دانشگاهها، با هماهنگي يكديگر صورت ميگرفت و بالطبع ديگر دانشگاههاي كشور هم به مرور از آنها پيروي كردند. فعاليتهاي عمده و مشترك اين دوره را ميتوان به اين صورت خلاصه كرد:
- برنامههاي مشترك به مناسبت 15 خرداد سالهاي 1356 و 1357
- برنامه مشترك به مناسبت شهادت حاج آقا مصطفي
- اعلام روزه سياسي به مناسبت مظالم رژيم نسبت به دو بزرگوار زندان آيت الله طالقاني و آيت الله منتظري
- مشاركت جمعي در كمك به زلزله زدگان طبس
- باز نگهداشتن دانشگاه در شروع سال تحصيلي 58 - 57
تحصن همزمان در سه دانشگاه صنعتي، پلي تكنيك و علم صنعت به مناسبت شهادت استاد نجات اللهي شروع سال تحصيلي 58 -57 همزمان با رشد گسترده انقلاب اسلامي بود. در ميان دانشجويان مسلمان نسبت به اينكه آيا دانشگاهها را بايد بازنگهداشت و يا تعطيل نمود يك نوع دو دستگي بوجود آمد دانشجويان مستقل (مسلمان) معتقد به بازنگهداشتن دانشگاهها بعنوان يك مركز تجمع مناسب براي مبارزه بر عليه رژيم بودند و اعتقاد داشتند ضرورتي براي حفظ روال آموزشي دانشگاه بصورت عادي وجود ندارد و اگر قرار است دانشگاه بسته شود بهتر است كه رژيم آن را ببندد نه دانشجويان.
دانشجويان طرفدار سازمان مجاهدين خلق كه در آن زمان ارتباطات تشكيلاتي هم داشتند با انواع دلايل از تعطيلي دانشگاه دفاع ميكردند و معتقد بودند كه «رژيم دانشجويان را كشتار خواهد كرد و اين به نفع انقلاب و حركت دانشجويي نميباشد.
دانشجويان مستقل بر اين اعتقاد بودن كه «هر نوع حملهاي به دانشگاه و كشتار دانشجويان در نهايت بر عليه رژيم بكار گرفته خواهد شد»
در گير و دار همين بحث بود كه بسياري از دانشجويان مسلمان به مضرات تشكيلاتي فكر كردن و يا بعبارت صحيحتر «فكر نكردن» پي بردند.
صف جدايي اين دو گروه، يعني دانشجويان طرفدار سازمان مجاهدين خلق از دانشجويان مسلمان از همين جا شروع شد. ولي در نهايت دانشجويان مسلمان با يك تصميم سراسري و پخش اطلاعيه اراده خود را در باز نگهداشتن دانشگاهها اعلام كردند و با اعلام اين تصميم تا 40 روز بعد يعني 13 آبان 57 دانشگاهها از مراكز مهم تظاهرات و سازماندهي فعاليتهاي سياسي خصوصا در رابطه با دانش آموزان بودند. و در 13 آبان با اعلان حكومت نظامي دانشگاهها نيز تعطيل گرديد و پرونده فعاليتهاي دانشجويي در قبل از انقلاب در همين جا بسته شد. هر چند تشكلهاي مركزي دانشجويان مسلمان ارتباطات و جلسات خود را حفظ كردند و نيز در اكثر محلهها مجامع كوچك دانشجويي در ارتباط با حركت مردمي فعال بود، ولي گستردگي مبارزات مردم هر گونه تشكل دانشجويي و غير دانشجويي را در خود حل كرده و بسوي پيروز ميبرد.
دانشگاه پس از انقلاب چهره ديگري داشت. علني شدن فعاليتها و روييدن قارچ گونه گروههاي سياسي و نيز فعاليت در جهت اداره شورايي دانشگاه سبب بوجود آمدن يك جو كاملا سياسي و از جهاتي هم هرج و مرج شده بود. هر كدام از دانشجويان غير مذهبي در قالب يكي از گروههاي سياسي خارج از دانشگاه دفتر و دستكي راه انداخته و اطاقهاي درس دانشكدهها را يكي پس از ديگري اشغال ميكردند. از همان ابتدا مخالفت دانشجويان طرفدار جنبش ملي مجاهدين موسوم به جنبشيها با حركت مستقل دانشجويان مسلمان شروع شد. و با علم به اينكه تعدادشان در اقليت مطلق ميباشد از شركت در انتخابات (كانديدا شدن) انجمنهاي اسلامي خودداري كردند و پس از چندي به دستور سازمان انجمن در دانشگاه دو تشكل از دانشجويان مسلمان به وجود آمد. در معدودي از دانشگاهها نيز طرفداران دكتر پيمان، تشكيلاتي بنام جنبش مسلمانان مبارز را به صورت رقيق و ضعيف بپا كردند كه عمر زيادي نداشت. در جريان فعاليتهاي دانشگاه مشخص شد كه تعارض منافقين (جنبشيها) با انجمن اسلامي دانشجويان و سازمان دانشجويان غير مذهبي در واقع دانشجويان مسلمان اين دو گروه يعني منافقين و غير مذهبيها را به يكسان رقيب و دشمن خود احساس كردند چون آنها دست اتحاد با يكديگر داده تا مسلمانان را در عرصه دانشگاه تضعيف كنند. ولي با همه اين احوال قدرت و نفوذ دانشجويان مسلمان نسبت به اين دو گروه تفوق داشت. به عنوان مثال در دانشكده پلي تكنيك از ده نفر دانشجوي انتخاب شده براي عضويت در شوراي دانشجويي 6 نفر آنها از سازمان دانشجويان مسلمان و يك نفر از منافقين و سه نفر از گروههاي غير مذهبي بودند. در دتانشگاه صنعتي 11 نفر از مسلمانان و 5 نفر از گروههاي چپي بودند. مشابه اين نسبت و حتي قويتر از اين در دانشكده فني دانشگا ملي (شهيد بهشتي) و ساير دانشگاهها نيز مشاهده شد. اين نتايج به آنها نشان داد كه تا چه حد دانشجويان مسلمان در دانشگاه ذينفوذ ميباشند.
پس از سر و سامان پيدا كردن انجمنهاي اسلامي و سازمان دانشجويان مسلمان، طرح تشكيلات سراسري دانشجويان مسلمان در دستور كار قرار گرفت و مجمعي از نمايندگان كليه انجمنهاي اسلامي دانشجويان سراسر كشور در دانشگاه پلي تكنيك برگزار شد. كه در نهايت 7 نفر را بعنوان شوراي مركزي انتخاب كردند از مسائل مهم اين نشست بحث در مورد خط سياسي و اعتقادي دفتر تحكيم بود كه در اين رابطه ضرورت وجود ارتباط مستقيم با حضرت امام و تغذيه فكري از ولايت فقيه از نكات عمده اين مساله بود. در نهايت چون نسبت به فرد خاصي براي پيشنهاد به حضرت امام به عنوان نماينده توافق حاصل نشد، اسامي 5 نفر معين گرديد كه در صورت موافقت حضرت امام بعنوان نمايندگان ايشان در رابطه با دفتر تحكيم باشند، كه ايشان نيز بعد با اين امر موافقت فرمودند. دانشجويان شوراي مركزي جلسات متعددي را با 5 نفر مذكور برقرار كردند. و بحث اصلي آنها نيز راجع به خط مشي دفتر تحكيم و به تبع آن خط امام بود كه در طي جلسات ابتدايي مشخص شد كه در اين رابطه يك نوع تفاوت بينش بين آقايان خوئينيها و خامنهاي با ديگران و خصوصا بني صدر وجود داشت. در حاليكه اين دو به جامعيت خط امام و وضوح نقاط مختلف اين خط معتقد بودند ديگران و مشخصا بني صدر چنين خطي را قبول نداشتند و براي آن عينيتي قايل نبودند. از همين جا يك نوع تعلق خاطر بين دانشجويان و آقاي خوئينيها بوجود آمد. دانشجويان احساس كردند آنچه را كه بعنوان خط امام به آن معتقدند با تفكرات و برداشتهاي ايشان بسيار نزديك ميباشد و همين امر سبب ارتباط نزديكتر دانشجويان با ايشان در شروع و ادامه تصرف لانه جاسوسي شد مشابه اين ارتباط با اقاي خامنهاي ادامه نيافت و عليرغم علاقه نسبت به شخص ايشان علت اصلي آن عضويت ايشان در شوراي مركزي حزب جمهوري اسلامي بود كه اين امر با توجه به ويژگي مهم جنبش دانشجويي يعني «استقلال» و يك نوع حساسيت شديد نسبت به گروه گرايي و متصف شدن به احزاب طبيعي به نظر ميرسيد.
دانشجويان مسلمان طي اين دوره و تا ابتداي انقلاب دوم فعاليتهاي جمعي و گستردهاي از خود بروز دادند كه در مجموع نشان دهنده چگونگي تفكر و نيز قدرت تشكيلات آنها در بسيج دانشگاهيان ميبود. اولين مورد راهپيمايي چند صد هزار نفري عليه قرار داد كمپ ديويد بود كه به دعوت سازمان دانشجويان مسلمان در تاريخ سه شنبه 22/12/57 انجام شد.
مورد ديگر تشكيل هسته اوليه جهاد سازندگي و اعزام نيروهاي جهادي به روستاها و مناطق حساس كشور بود و در اين رابطه چهار دانشگاه صنعتي شريف ، ملي تهران و پلي تكنيك نيروهاي خود را با توافق و برنامه قبلي به ترتيب به خوزستان و گنبد، بلوچستان و كردستان اعزام داشتند.
تظاهرات 4 خرداد 58 در اعتراض به دخالتهاي سناي آمريكا نسبت به اعدامهاي انقلابي دادگاههاي انقلاب از ديگر فعاليتهاي جمعي دانشگاهيان مسلمان با همكاري كارگران و دانش آموزان به شمار ميرفت. همچنين است اعلام روزه سياسي در رابطه با فلسطينيها دربند رژيم اشغالگر صهيونيستي در مهرماه 58 كه همه موارد با موفقيت مواجه شده بود. ضمن اينكه همواره گروههاي ديگر از جمله منافقين دنباله رو جريانات ايجاد شده به وسيله دانشجويان مسلمان بودند و مجبور ميشدند كه فورا از ابتكارات دانشجويان مسلمان حمايت كنند زيرا در غير اين صورت شعارهاي آتشين و ضد امپرياليستي آنها مورد سوال قرار گرفت.
با اين سابقه تاريخي و تشكيلاتي از دانشجويان مسلمان است كه به واقعه انقلاب دوم و تحليل روابط و ماهيت دانشجويان با توجه به مطالب مسطور در قبل ميرسيم.
**فصل دوم
*تصرف لانه جاسوسي
با توجه به شرايط جامعه و انقلاب ضرورت ايجاد يك حركت انقلابي براي محو جريانهاي انحرافي احساس ميشد جو سياسي جامعه و دانشگاهها تا به آن پايه طالب و پذيراي يك حركت انقلابي و ضد آمريكايي بود كه همزمان تعدادي از دانشجويان دانشگاه ملي (شهيد بهشتي) جلسات محدودي را براي بحث در خصوص حمله به سفارت آمريكا تشكيل ميدهند كه ادامه اين جلسات با تسخير لانه جاسوسي منتفي ميشود.
همچنين عليرغم اعلام قبلي لغو برنامه راهپيمايي بعد از نماز عيد قربان به سمت لانه جاسوسي كه به جاي آن راهپيمايي از ترمينال (محل نماز عيد) تا ميدان شوش برگزار شد، جمعيت بسياري به سمت سفارت آمريكا راهپيمايي كردند . دانشجويان در دلهره و اضطراب بودند كه مبادا با بوجود آمدن يك واقعه پيش بيني نشده وضعيت امنيتي و حفاظتي سفارت به نحوي دگرگون شود كه امكان اجراي طرح تسخير وجود نداشته باشد لهذا به دليل جو موجود دانشجويان عليرغم تصميم قبلي كه پانزده و شانزده آبان را تاريخ تقريبي اجراي عمليات در نظر گرفته بودند مجبور شدند از حداكثر توان خود را بهره گيرند تا بتوانند در يكشنبه سيزده آبان برنامه تسخير لانه را اجرا كنند.
ايده تسخير سفارت آمريكا و گروگان گيري اعضاي ان اولين مرتبه در جلسه شوراي هماهنگي دفتر تحكيم وحدت و از طرف نماينده سازمان دانشجويان مسلمان دانشگاه صنعتي شريف مطرح شد. جلسات شوراي هماهنگي دفتر تحكيم وحدت متشكيل از هفت نفر نماينده از دانشگاههاي تهران بود كه محور عمده بحث انها در مورد نحوه ارتباط تشكيلاتي دانشجويي با ولي فقيه، و تدوين اساسنامه تحكيم بود، و به علت تراكم مطالب مورد گفتوگو معمولا تا دير وقت و پاسي از شب ادامه مييافت جلسه سوم در آبان 58 با حضور پنج نفر تشكيل شد كه عبارت بودند از نمايندگان دانشكده پلي تكنيك دانشگاه تهران، صنعتي شريف تربيت معلم، علم و صنعت و دو عضو ديگر غايب بودند.
موضوع طرح تسخير لانه از طرف نماينده صنعتي شريف با مخالفت نماينده دانشگاه تربيت معلم مواجه شده و اگر چه نماينده علم و صنعت اظهار نظر قاطعي مشابه وي نكرد ولي از مجموع عكس العملهاي وي استنباط ميشد كه او نيز نظر مخالف دارد. اين اختلاف نظرها با توجه به سابقه فعاليتهاي دانشجويي كه در ابتدا بدانشااره شد چندان غير طبيعي و دور از انتظار نبود. اگر چه نمايندگان دانشگاه تهران و پلي تكنيك نسبت به پيشنهاد مورد نظر توافق داشتند ولي به علت مساعد نبود زمينه بحث در اين مورد ادامه نيافت و موضوع از نظر جلسه منتفي تلقي شد نماينده مذكور بعد از اين جلسه مجددا پيشنهاد را به مشورت گذارد و ضمنت تحليل شرايط انقلاب و اينكه مشكلات اساسي جامعه ناشي از فعاليتها و دسيسههاي آمريكاست تصرف سفارت آمريكا را به عنوان يك عمل معترضانه در مقابل رفتن شاه آمريكا مورد تاكيد قرار داد در آن جلسه توافق شد كه اين حركت خارج از چارچوب دفتر تحكيم وحدت و فقط با مشاركت سه دانشگاه مورد نظر انجام پذيرد. انجام چنين حركتي خصوصا در صورت عدم موفقيت ضررهاي جبران ناپذيري را براي جنبش وحدت دانشجويان مسلمان ممكن ميساخت. ليكن در مجموع نكات منفي و احتمالي آن در مقايسه با اثرات مثبت قضيه ناچيز برآورد ميشد. همچنين توافق شد كه پس از موفقيت در انجام طرح، از دو دانشگاه ديگر نيز خواسته شود كه به جمع دانشجويان تسخير كننده بپيوندند تا وحدت و انسجام فعاليتهاي سياسي دانشجويان مسلمان در قالب تحكيم وحدت حفظ شود. پس از توافق نسبت به اصل قضيه چنداشكال اصولي در مقابل تصميم گيرندگان قرار داشت كه ميبايست براي حل آنها چارهاي بينديشند. اولين آنها تعارض آكار بين سطح تصميم گيرندگان بود كه آيا با حضور دولت و شوراي انقلاب منصوب از طرف امام انجام چنين عملي مخالف خط مشي رهبري انقلاب نخواهد بود؟ خصوصا كه تبعات بزرجگي هم براي آن پيش بيني ميشد و در اين صورت آيا حضرت اما با اين تبعات موافق ميباشند؟ مشكل ديگر امكان مطلع شدن پيش از موعد دولت موقت بود كه در اين صورت اقدامات بازدارنده سياسي يا امنيتي را به مرحله اجرا درخواهد آورد. اين امكان در صورت بكارگيري تعداد دانشجويان زيادتر، احتمال بيشتري مييافت. مشكل بعدي اين بود كه حتي در صورت اقدام و تسخير موفقيت آميز سفارت دولت موقت ميتواند با اين توجيه كه گروههاي چپ و كمونيست به اين كار دست زدهاند اقدام به اخراج دانشجويان كند همچنانكه مدتي پس از پيروزي انقلاب دكتر ابراهيم يزدي (وزير اور خارجه دولت موقت) با دخالت خود حمله چريكهاي فدايي به سفارت آمريكا را خنثي و آنها را از آنجا اخراج كرد.
دانشجويان براي رفع اشكال اول توافق كردند كه نظر حضرت امام را از طريق اعضاي شوراي نمايندگي امام در دفتر تحكيم وحدت جويا شوند براي حل مشكل دوم تصميم گرفته شد موضوع با يك نفر روحاني كه مورد شناخت جامعه نيز باشد مطرح شود تا پس از تسخير سفارت و قبل از اينكه دولت بتواند هر گونه اقدام احتمالي را انجام دهد در محل حاضر شود و ضمن ايراد سخنراني و تاييد اقدام دانشجويان، مانع از سوء استفادههاي احتمالي دولت موقت شود. لذا به علت سابقه آشنايي نزديك دانشجويان با خط فكري آقاي خئينيها در خلال جلسات مشترك شوراي نمايندگي امام و شوراي هماهنگي دفتر تحكيم وحدت، ترجيح داده شد با مراجعه به ايشان هر دو اشكال را برطرف كنند.
براي حل سومين مشكل نيز بر محرمانه بودن طرح تاكيد شد. فعاليتهاي نسبتا منظم و مشترك (مبارزات سياسي مذهبي) قبل از انقلاب اين سه دانشگاه (دانشگاه صنعتي شريف - پلي تكنيك و دانشكده فني تهران) سبب شد تا سري ماندن و يا بعبارت ديگر تشكيلاتي عمل كردن در كليه مراحل مختلف طرح ممكن و عملي شود و اگر دانشجويان ديگر دانشگاهها كه فاقد اين خصوصيت به طور كامل بودند در طرح شركت داده ميشدند احتمال زيادي در لو رفتن طرح قبل از اجرا وجود داشت.
نمايندگاه سه دانشگاه فوق صبح روز دوشنبه هفتم ابان ماه در دانشكده پلي تكنيك گرد آمدند و پس از مرور مجدد بر توافقهاي قبلي شان و بر اساس قرار قبلي به ملاقات آقاي خوئينيها رفتند. در طول اين مدت يعني از ابتداي توافق اين سه نفر تا شروع ملاقات با آقاي خوئينيها و سپس طرح موضوع با ديگر دانشجويان تبادل نظر نسبت به چگونگي انجام طرح و پيامدهاي احتمالي آن بين آنها ادامه داشت كه نتيجه آن به صورت گزارشي جامع در اولين جلسه با حضور تعدادي از دانشجويان عنوان شد.
در ملاقات با اقاي خوئينيها خلاصهاي از طرح و آنچه كه تا آن موقع رخ داد بود ارائه شده كه ايشان هم بيدرنگ تاييد خود را از موضوع اعلام نموده و موافت كردند كه پس از تسخير لانه، تلفني ايشان را مطلع كنيم تا در محل حاضر شوند. ايشان با درخواست دانشجويان در ضورت استمزاج نظر حضرت امام مخالفت كرده و اين امر را بيمورد تشخيص داده و معتقد بودند كه : «حضرت امام با اين عمل موافق هستند ولي اگر موضوع با ايشان مطرح گردد ممكن است عليرغم موافقت صلاح ندانند كه چنين عقيدهاي را قبل از عمل ابراز كنند و اصولا حضرت امام در بعضي از امور اجازه صريح نميدهند.» در نهايت در مقابل اصرار دانشجويان نسبت به اين درخواست آقاي خوئينيها قول داد كه در صورت وجود شرايط مناسب مساله را با حضرت امام مطرح خواهد كرد.
در ابتدا اصرار دانشجويان ناشي از دو امر بود، يكي براي اطمينان قلبي خودشان و ديگر اينكه در موقع دعوت ازديگر دانشجويا»، مي بايست دلايل كافي براي جلب موافقت آنها ارائه ميدادند، كه اين كار جز از اين طريق ميسر نبود. اگر چه پس از تاييد سريع آقاي خوئينيها اطمينان قلبي براي خودشان حاصل ميشود، ولي اين اطمينان براي جلب تعداد زيادي دانشجوي ديگر كافي نبود. و لذا در موقع دعوت از ديگران به همين قول آقاي خوئينيها استناد مي كردند كه قرار است ايشان در فرصت مناسب موضوع را باحضرت امام مطرح كنند، و از تقارن اين قول با پيام حضرت امام در دهم آبان ماه، نتيجه گرفته يمشد كه حضرت امام موافقت خود را بيان داشتهاند. البته بعدا روشن شد كه آقاي خوئينيها هيچگاه يان سماله را خدمت امام عرض نكرده بودند ولي اين نحوه عمل در مجموع سبب موافقت بدون قيد و شرط حدود 500 تن از دانشجويان براي مشاركت در انجام يك امر مهم و سرنوشت ساز شد. در پايان جلسه با آقاي خوئينيها قرار گذاشته شد كه دانشجويان جزئيات لازم از تصميمات بعدي خود را به اطلاع ايشان برسانند و اين امر طي جلسات بعدي تحقق يافت. جلسه بعدي دانشجويان درون اتومبيل و هنگام بازگشت از جام جم تشكيل شد، اولين مسالهاي كه فورا نسبت به آن توافق شد،عدم ضرورت طرح مساله با افراد ديگر شوراي نمايندگي امام بود، كه اين موافقت ناشي از برخورد بسيار مثبت آقاي خوئينيها با انجام طرح تصرف لانه بود. موارد ديگر مورد توافق عبارت بود از:
الف- نظر حضرت امام را فقط از طريق آقاي خوئينيها جويا شدند.
ب-در نامگذاري متصرفين لانه،عنواني انتخاب شود كه گروههاي موجود جامعه نتوانند از نامگذاري و كل قضيه سوءاستفاده كنند.
ج- از هر كدام از سه دانشگاه، دو نفر ديگر به جمع اضافه شود تا بعد از ظهر همان روز در دانشكده پلي تكنيك تشكيل جلسه دهند.
جلسه بعد از ظهر با حضور 8 نفر (5نفر جديد) تشكيل شد. افراد دعوت شده قبل از شركت در جلسه بوسيله آن سه نفر توجيه شده و همگي عكسالعمل مناسبي نسبت به موضوع نشان دادند در جلسه طرح و كليه جوانب آن بطور مشروح مورد بررسي قرار گرفت. نكات عمده و مهم اين جلسه عبارت بود از:
*1- واكنش كليه شركتكنندگان نسبت به موضوع مثبت بود. فقط يكي دو تن معتقد بودند كه جلب موافقت تعداد زيادي دانشجو جهت شركت در جريان، مستلزم موافقت و يا حداقل عدم مخالفت امام مي باشد و لذا كسب نظر امام را در اين خصوص ضروري ميدانستند، ولي ديگران ضمن اينكه موافقت با استمزاج نظر حضرت امام بودند، در صورت عدم امكان يا دسترسي، معتقد به اجراي برنامه بوده و آن را موكل به اطلاع قطعي از نظر ايشان نميدانستند.
*2- پيشبيني ميشد كه در صورت موفقيت برنامه، دولت موقت استعفا دهد و اين امر نيز نوعي هدف مطلوب تلقي ميشد، خصوصا كه دولت موقت در جريان يك فرآيند انقلابي سقوط ميكرد، و امكان هر گونه مظلوم نمايي از آن سلب ميشد اهميت تصرف لانه جاسوسي در سقوط دولت موقت وقتي روشن شد كه معلوم گرديد دولت قصد داشته است در روز يكشنبه 13 آبان، با عنوان كردن وجود دخالتهاي بيجان ديگران در وظايف خود، و اينكه چوب لاي چرخ دولت ميگذارند، استعفا دهد، تا به اين صورت عدم موفقيتهاي خود را به ديگران نسبت دهد.
*3- شعار اصلي حركت، اعتراض به آمريكا به سبب ورود شاه به آنجا انتخاب شد. نسبت به اين مساله بيشتر گفتگو گرديد، زيرا محور اصلي و در واقع تعيين كننده جهتگيري كلي جريان بود.
*4- پيشبيني ميشد كه تصرف لانه مورد حمايت و استقبال شخصيتهاي انقلاب قرار خواهد گرفت لذا در مورد چگونگي ختم جريان،اين چنين فكر ميشد كه پس از 3 تا 5 روز اين شخصيتها از دانشجويان بخواهند كه سفارت را تخليه كنند، و دانشجويان نيز دعوت را پذيرفته و از آنجا خارج شوند و بطور مشخص خواستار اين بودند كه آيت الله منتظري چنين دستوري را به دانشجويان بدهند.
*5- در مورد نحوه تسخير، تصميم قاطعي اتخاذ نشد زيرا اطلاعات موجود از وضعيت فيزيكي و داخلي سفارت بسيار محدود و در حقيقت هيچ بود. ولي بطور كلي بين دو شيوه نظامي و مردمي، شيوه دوم در نظر گرفته شد. زيرا هم با روح كلي انقلاب و نحوه مشاركت مردم هماهنگي داشت و هم اينكه اگر در اين شيوه، مقاومت مسلحانهاي از طرف اعضاي سفارت صورت ميگرفت كه منجر به زخمي شدن يا شهادت عدهاي از دانشجويان ميشد، با آوردن آن شهيد به داخل مردم، موقعيت به نحوي فراهم ميشد كه مردم راسا به سفارت حملهور ميشدند و كار را به نتيجه ميرساندند. البته در تاييد روش نظامي هم دلايلي وجود داشت، از جمله اينكه ضرورت مخفي ماندن طرح ايجاب ميكرد تعداد محدودي در عمليات شركت كنند. كه با اين تعداد كم،از امكان موفقيت تسخير به شيوه مردمي كاسته ميشد، در جلسات بعدي شيوه نظامي بطور قاطع رد شد.
براي اجتناب از هرگونه واقعه پيش بيني شدهاي در اين زمينه، مقرر شد كه هيچ فردي حتي براي احتياط به صورت مسلح داخل سفارت نشود.
براي كسب اطلاعات از اوضاع فيزيكي و داخلي سفارت قرار شد از طرق مختلف از جمله وزارت خارجه اقدام شود، ولي بعلت مسايل حفاظتي از اين امر خودداري شد، و لذا چند نفر مسئول جمعآوري اطلاعات مورد نظر، از طريق مشاهده مستقيم از ساختمانهاي اطراف سفارت و يا از طريق روشهاي ديگر شدند.
*6- در اين جلسه، به صورت مقدماتي تقسيم وظايف شد، به طوري كه هر مسئوليتي به عهده يكي از دانشگاهها محول شد، تا انسجام و هماهنگي بيشتري در اجراي وظايف حاصل شود، در نتيجه جلسهاي جهت مطلع كردن چند نفر ديگر از افراد هر دانشگاه و تنظيم مقدمات وظايف مربوط به هر دانشگاه ضروري تشخيص داده شد. به موازات اين جلسه، افراد هر دانشگاه كه هر كدام حدودا 7 تا 8 نفر ميشدند،بغير از كارهائي كه براي هر دانشگاه تعيين شده بود، وظايف محوله مربوط به خودشان را پيگيري ميكردند و نتايج مربوط در اين جلسه مورد بحث قرار ميگرفت، وظيفه مهم و مشترك هر كدام تهيه ليستي از دانشجويان مسلمان آن دانشگاه بود كه اولا مورد شناسايي كامل بوده و ثانيا عضو هيچ گروه و سازماني نيز نباشند.
جلسات مشترك بعدي در محل انجمن اسلامي دانشگاه تهران برگزار شد، كه وظيفه آن بحث در جزئيات تصميمات اتخاذ شده قبلي و بررسي پيشرفت كارها و نيز هماهنگي بين وظايف سه دانشگاه بود. در جلسه بعد مقرر شدتا با توجه به امكانات، دانشگاه تهران 150 نفر، دانشگاه صنعتي 150 نفر و پلي تكنيك 100 نفر را شناسايي كنند تا براي شركت در عمليات از آنها دعوت به عمل آيد، ولي با اين وجود تصور ميرفت كه اين تعداد كافي نباشد و يا در مرحله عمل به اين حد هم بالغ نگردد، لذا پيشنهاد اضافه شدن دانشگاه چهارمي به جمع مطرح شد، ابتدا دانشگاه علم و صنعت پيشنهاد شد، ولي بنا به ضرورت و حفظ انسجام و مخفي ماندن طرح، اين پيشنهاد مورد قبول واقع نشد و دانشگاه ملي مورد تاييد قرار گرفت، لذا رابط قبلي اين دانشگاه در دفتر تحكيم كه مورد شناسايي افراد بود به جمع دعوت شد. در جلسه بعدي كه در بعد از ظهر 9/8/58 تشكيل شد يكي از مسايل مهم مورد گفتگو، چگونگي تركيب شوراي هماهنگي بود كه دو تركيب 3و 5 نفره پيشنهاد شد و در نهايت شوراي 5 نفره هماهنگ كننده، متشكل از سه نماينده از دانشگاه تهران، صنعتي و پلي تكنيك، به همراه نماينده دانشگاه ملي و يك نماينده ديگر هم از دانشگاه صنعتي تشكيل شده مساله ديگر در اين جلسه ضرورت تامين حفاظت سفارت پس از تصرف به وسيله نيروهاي مسلح بود كه قرار بر اين شد با آقاي خوئيني ها مشورت شود، كه ايشان هم پيشنهاد كردند موضوع با آقاي محسن رضايي فرمانده وقت اطلاعات سپاه پاسداران مطرح شود و لذا با معرفي آقاي خوئينيها دو تن از دانشجويان طي يك ملاقات خصوصي با آقاي رضايي موضوع را به طور كامل شرح دادند و ايشان هم موافقت كرد كه سلاحهاي لازم را در اختيار دانشجويان قرار دهد. همچنين موافقت خود را با هر گونه همكاري ديگر در زمينه حفاظت تداركات و نقل و انتقال اسناد و اشياء مورد لزوم اعلام داشت.
هنگامي كه اطلاعيه مهم حضرت امام در رابطه با سال روز 13 آبان در دهم آبان ماه از طريق راديو منتشر شد، كه در آن اشاره فرموده بودند«برد دانشجويان، دانشآموزان و طلاب علوم ديني است كه حملات خود را عليه آمريكا گسترش داده و خواهان استرداد شاه مخلوع گردند» دانشجويان حدس زدند كه موضوع با حضرت امام مطرح شده و ايشان بدينوسيله موافقت خود را اعلام كردهاند خصوصا كه هيچگونه روش ديگري جز تصرف لانه براي اجراي فرمان امام متصور نبوده ولي پس از آنكه با آقاي خوئينيها راجع به موضوع تماس گرفته شد، ايشان مطلع كردن حضرت امام اين قضيه را نفي كردند، در هر حال اين پيام سبب قوت قلب افراد در اجراي تصميمشان و دعوت از ديگر دانشجويان شد. نكته مهمي كه در پيام امام نهفته بود، استرداد شاه مخلوع به عنوان يك هدف عنوان شده بود، كه انتخاب همين شعار در جريان تصرف لانه سبب طولاني شدن حل مساله كه در ابتدا پيش بيني نميشد گرديد. نكته ديگر پيام امام، قيد طلاب علوم ديني در كنار دانشجويان و دانشآموزان بود كه سبب شد دانشجويان بدين فكر بيافتند كه تعدادي از طلاب را نيز در عمليات شركت دهند. ولي در نهايت بعلت عدم اطلاع از يك تشكيلات داخلي و نسبتا منسجم در ميان طلاب و نيز نبودن يك رابطه منسجم بين طلاب و دانشجويان و همچنين مشكل لو رفتن طرح اين پيشنهاد پذيرفته نشد. با وجود حساسيت نسبت به عدم پخش طرح، دو روز قبل از اجرا خبر رسيد كه يكي از دانشجويان دانشگاه ملي پس از اطلاع با طرح مخالفت نموده و تهديد كرده كه دولت را مطلع خواهد كرد. اين پيشامد سبب تشويش خاطر دانشجويان شد و توجه آنها را به ضرورت حفاظت بيشتر جلب كرد. خصوصا كه دانشجويان از يك مساله ديگر هم بيمناك بودند و آن احتمال مطلع شدن گروهكها بود، كه ممكن بود آنها در عمل پيشدستي كنند و يا در هنگام عمليات خود را وارد صحنه كنند و باعث مخدوش شدن امر شوند.
آخرين مرحله قبل از اجراء مطلع نمودن حدود 400 نفر دانشجوي چهار دانشگاه تهران بود شيوه اين مرحله به اين صورت بود كه نسبت به افراد شركت كننده از هر دانشگاه در كميتههاي هر دانشگاه توافق شده بود و ليست اسامي آنها در صبح روز شنبه 12 آبان بين چند نفر تقسيم شد تا افراد مورد نظر را براي جلسه مهمي در ساعت 7 صبح روز يكشنبه 13 آبان دعوت كنند، بدون اينكه كوچكترين اطلاعي در زمينه موضوع جلسه به مدعوين داده شود. انتخاب اين افراد بر اين معيارها استوار بود كه، اولا مسلمان و معتقد به نظام اسلامي باشند، ثانيا به هيچ وجه گرايشهاي گروهي نسبت به انجمن دانشجويان مسلمان (منافقين) و ديگر سازمانهاي منحرف نداشته باشند، بديهي است كه در آن شرايط تطبيق معيار دوم با اطمينان صد در صد، براي جمع كردن تعداد زيادي دانشجو چقدر مشكل و سخت بود. محل تجمع دانشجويان در دانشگاه خودشان بود، به استثناي دانشگاه ملي كه به علت بعد مسافت در محل مسجد دانشگاه پلي تكنيك تجمع كردند. قريب به اتفاق افراد دعوت شده،راس موعد مقرر در محل حاضر شدند. براي احتياط در امر حفاظت موضوع، ترتيبي اتخاذ شد كه اولا افراد پس از ورود به جلسه و همچنين تا قبل از پايان جلسه از آن خارج نشوند،ثانيا جلسه زماني ختم شود كه فقظ فرصت رسيدن به محل لانه جاسوسي براي افراد وجود داشته باشد، و از محل جلسه نيز حداقل دو به دو به سمت لانه حركت كنند، اين اقدامات احتياطي از اين رو اتخاذ شد، تا اگر فردي مرتبط با گروههاي سياسي و يا مخالف جريان فتح لانه در جمع وجود داشته باشد، فرصت انجام هرگونه خبرچيني و در نتيجه عكسالعمل از طرف گروهكها و يا دولت سلب شود. دانشجويان دعوت شده در محل موعود جمع شدند و متعجب گرديدند كه هيچكس از موضوع جلسه مطلع نيست،و هنگامي كه تخته سياهي و بر روي آن نقشههائي را مشاهده كردند بر تعجبشان افزوده شد، آنها در انتظار بودند،تا اينكه موضوع جلسه و تحليل حول و حوش آن، و اقدامات انجام شده تا آن تاريخ، از طرف رابطين اصلي هر دانشگاه براي افراد جلسه تشريح شد و پس از جواب دادن به سوالات محدودي، وظايف مربوط به هر دانشگاه به طور كافي توضيح داده شد. بعد كارتهاي مخصوص همراه با عكس امام خميني به هر يك از افراد تحويل شد تا هنگام عمليات و درون لانه آنها را بر روي سينه خود نصب كنند تا به اين وسيله افراد ناشناخته احتمالي از محل لانه اخراج شوند. گرچه افراد براي موضوع مهمي فراخوانده شده بودند و از آن مهمتر اينكه بلافاصله در عمليات شركت ميكردند، هيچگونه مخالفت قابل توجهي به جز بعضي مسايل ابهام انگيز از طرف جمع ابزار نشده و اين امر حكايت از جو بسيار مساعد آن زمان براي انجام چنين حركتي داشت، البته محتواي پيام سه روز قبل امام به مناسبت روز دانش آموز در عدم مخالفت دانشجويان در آن جلسات همزمان نقش تعيين كنندهاي ايفا كرد.
جلسات طوري برنامهريزي شده بود كه بلافاصله پس از ختم آن، افراد به سوي سفارت آمريكا حركت كنند و همه دانشگاهها تقريبا در يك زمان به آنجا برسند.
*پاورقي:
1- لذا از چند سال پيش برادران دانشجوي مسلمان پيرو خط امام اقدام به تهيه و جمعآوري كليه مطالبي كه در رابطه با انقلاب دوم بوده است نمودهاند و در شرف تحرير تاريخ انقلاب دوم بصورت جامع ميباشند كه انشاء الله طي چند سال آينده تاريخ انقلاب دوم تهيه و در اختيار علاقمندان قرار خواهد گرفت.
2- دادگستري جمهوري اسلامي ايران- «غايله چهاردهم اسفند 1359ظهور و سقوط ضد انقلاب» تهران 1364.
3- رجوع شود به مجله اقتصاد اسلامي شمارههاي 11 و 12 سال 1363 آبان
اين مقاله كه بصورت گفتگو با آقاي بادمچيان از اعضاي سابق شوراي مركزي حزب جمهوري اسلامي ارائه شده، ارتباط مستقيم بين عنوان انتخاب شده با موضوعات طرح گرديده وجود ندارد، در ابتداي اين گفتگو آمده است:« ... مساله تصرف لانه جاسوسي آمريكا كه به حق از طرف امام انقلاب دوم نام گرفت مساله سادهاي نبود،اينكه فقط چند نفر دانشجوي مخلص بتوانند آنجا را با فكر خود بگيرند و بعد تمام دستاندركاران انقلاب از آن بيخبر باشند، مسايلي را كه در ارتباط با آن هست پيش بيني كرده باشند، اين يك چيزي است كه انسان دير باور ميكند، و هنوز هم براي مردم ما مبهم است. لازمه است گفته شود،پشت اين جريان چه افردي بودهاند و حمايت آنها چگونه موجب به ثمر رسيدن اين حركت عظيم شد.»
اين نحوه ابهام ايجاد كردن طبيعت پيروان «سياست سنتي» است، سياستي كه در گذشته همه چيز را به پشت پرده نسبت ميداد و اراده انگليس و روس را در هر كار حتي از نوع انقلابياش دخيل ميدانست. اين تفكر امروز به اين صورت متجلي شده است كه هر حركت مردمي و خودجوش را به يك دستهاي پشت پرده و مافوق مردم نسبت دهد،انگيزه اين نحوه تحليل دقيقا با گذشته يكي است. يعني از بياعتمادي به مردم نشات گرفته است و نيز كساني كه روي پردهاشان خيلي مقبول و جذاب نيست با نسبت دادن وقايع به ساعت 10 صبح، زمان مورد نظر بود كه يك ربع قبل از آن دانشجويان بطور پراكنده در اطراف محل قدم ميزدند،كه يادآور تظاهرات موضعي قبل از انقلاب دانشجويان بود. راس ساعت 10 در ضلع جنوب شرقي سفارت يك پرچم لا اله الا الله باز شد و بلافاصله كليه افراد با نظم خاصي پشت پرچم قرار گرفتند، و با دادن شعار اين چنين وانمود ميشد كه به مناسبت روز سيزدهم آبان (18)قصد راهپيمايي به سوي دانشگاه را دارند، ولي چند دقيقه بعد كه به جلوي سفارت رسيدند با بريدن زنجير درب اصلي سفارت و خلع سلاح محافظين، داخل سفارت شدند، پس از ورود همه دانشجويان با زنجير جديدي در را قفل كردند،و با اين تمهيدات بود كه واقعه تصرف لانه جاسوسي آغاز شد كه در داخل منجر به بروز انقلاب، انقلابي بزرگتر از انقلاب اول و در خارج سبب تقويت ملل مستضعف تحت ستم جهانخواران و تضعيف قدرتهاي استكباري خصوصا شيطان بزرگ آمريكا شد و 444 روز كليه توجهات عالم و كاخ سفيد را به خود جلب كرد.
سياستهاي پشت پرده ميخواهند خودشان را جا بزنند و در ضمن تبرئه هم بنمايند. البته اينكه حركت مزبور تنها از اراده تعدادي دانشجو و بدون توجه به شرايط جامعه ناشي شده باشد غلط است، بلكه شرايط كلي اجامعه و رهنمودهاي حضرت امام زمينه مناسب اين كار را فراهم كردند و ارزش تصرف لانه هم به همين امر است كه حتي جوشيده از بطن جامعه و رهنمودهاي رهبري بوده است.
4- يكي از عللي كه دانشجويان مسلمان اصرار داشتند كه چپيها از تصميمات آنها مطلع نشوند ناشي از عدم اعتمادي بود كه نسبت به نفوذ ساواك و گارد نظامي دانشگاهها در ميان آنها وجود داشت كه در اين صورت سبب لو رفتن قضيه ميگرديد. بعد از انقلاب،اسامي تعدادي از اين افراد در دانشگاهها منتشر شد.
5- تعداد دانشجويان كه در سال 1345 برابر با 29613 نفر بود، در سال 1350 به 97338 نفر و در سال 1355 به 154215 نفر رسيد،يعني افزايشي برابر با 521 درصد طي ده سال در تعداد دانشجويان حاصل شد. معمولا از كل اين تعداد همواره بين 50 تا 60 درصد دانشجويان در تهران متمركز بودند و به همين دليل مركز ثقل فعاليتهاي دانشجويي در تهران بوده است.
6- نام ديگري كه سازمان مجاهدين خلق، در آن موقع براي فعاليتهاي سياسي خود انتخاب كرده بود.
7- سازمان دانشجويان مسلمان اولين تشكيلات دانشجويي مستقل بعد از انقلاب بود كه بعدها به انجمن اسلامي دانشجويان تغيير نام داد. ولي در ابتدا با همين عنوان در كنار انجمنهاي اسلامي دفتر تحكيم وحدت، انجمنهاي اسلامي و سازمان دانشجويان مسلمان را تشكيل دادند. دانشگاه شيراز هم بعدا به نام سازمان دانشجويان مسلمان به تشكيلات خود رسميت داد.
8- افراد مذكور عبارت بودند از: حجتالاسلام موسوي خوئينيها، حجتالاسلام سيد علي خامنهاي، دكتر حسين حبيبي،حجتالاسلام محمد مجتهد شبستري و بني صدر.
9- بعضي مطبوعات كه هنوز در دست عناصر ضد انقلابي بودند سعي كردند كه اين راهپيمائي را ناشي از دعوت انجمن دانشجويان مسلمان (منافقين) عنوان كنند و لذا خبر مربوطه را به شكل ناشيانهاي تنظيم كردند كه هر خوانندهاي با اندك توجه، به كذب بودن خبر پي ميبرد. (كيهان 23/12/57)
10- عيد قربان سال 58- 10 آبان
11- محل آن در انجمن اسلامي دانشگاه تهران، در طبقه دوم ساختمان جهاد سازندگي واقع در ميدان انقلاب بود.
12- اين موضوع چندي پس از تصرف سفارت در جلسهاي با حضور اكثريت اعضاي هماهنگي دفتر تحكيم وحدت، در محل لانه جاسوسي مورد بحث قرار گرفت، ولي به علت عدم توافق نسبت به تركيب شوراي هماهنگي دانشجويان مسلمان پيرو خط امام، نتيجهاي حاصل نشد.
13- ايشان در آن هنگام نماينده حضرت امام در صدا و سيما بودند لذا بيشتر اوقات كار خود را در ساختمان راديو و تلويزيون يا جام جم ميگذراندند.
14- در رابطه با همين نحوه برخوردهاي دولت بود كه دانشجويان دانشگاه تهران اطلاعيهاي را تحت عنوان
«در دانه انقلاب» در دست انتشار داشتند كه مواضع دولت موقت در آنجا مورد انتقاد قرار گرفته بود.
15- اين شعار، حتي پس از تسخير لانه موضوع بحث فراوان چه در داخل دانشجويان و چه در خارج از آنها بود.
16- بعدها و در جريان بازجويي بعضي از نيروهاي نظامي سفارت، مشخص شد كه آنها دستور داشتهاند در صورت تيراندازي مهاجمان، مقابله به مثل نمايند و در غير اين صورت فقط از ديگر وسايل دفاعي خود استفاده كنند.
17- دانشجويان خواستار نقشه داخلي سفارت ميشوند كه سپاه پاسداران فاقد چنين نقشهاي براي در اختيار گذاشتن آن به دانشجويان بود.
18- در اين روز قرار بود كه طبقات مختلف مخصوصا دانشآموزان از نقاط مختلف شهر به سمت دانشگاه تهران راهپيمايي و در آنجا تجمع كنند.
وصيت نامه شهيد «حسين خرازي » فرمانده لشكر 14 امام حسين(ع) ( )

به گزارش خبرگزاري فارس ، حاج حسين خرازي به سال 1336 در محله «كوي كلم» اصفهان ديده به جهان گشود. وي متعلق به نسلي بود كه به هنگام انجام خدمت نظام وطيفه ، براي سركوب شورشيان «ظفار» به كشور «عمان» اعزام شد و در سال 1357 نيز به فرمان حضرت امام خميني از پادگان محل خدمت خود گريخت و به جمع مردم انقلابي پيوست. حسين خرازي از بود تشكيل سپاه پاسداران ، لباس سبز پاسداري انقلاب را برتن كرد و از بلواي ضدانقلاب تا زمان شهادتش را در خطوط مقدم نبرد با دشمنان انقلاب اسلامي بسر برد. خرازي گرچه در هنگام شهادتش (در هشتم اسفند1365 ) رداي فرماندهي لشكر 14 امام حسين را بر دوش داشت اما به عنوان بسيجي ترين سردار دفاع مقدس شناخته مي شد كه كرامات درخشاني هم به او نسبت داده مي شود.
از شهيد حسين خرازي دو وصيت نامه برجاي مانده است. آن چه خواهيد خواند متن كامل دو وصيت نامه اين بزرگوار است .
متن كامل اولين وصيت نامه حاج حسين خرازي:
بسم الله الرحمن الرحيم
من عبدالعاصي حسين خرازي، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و اشهد ان عليا و اولاده المعصومين حجج الله.
گواهي مي دهم كه ائمه معصومين گفتارشان بر ما حجت و امتثال امر و اطاعتشان واجب ، محبتشان به حكم حق لازم و پيروي آنها موجب نجات و مخالفتشان موجب عذاب و آنها امامان و شفعيان روز جزا هستند.
انا الله و انا اليه راجعون. اين جانب خود را لايق وصيت نميدانم ولي بنابراين كه وصيت بعد از رفتن هركس راهنماي راه او و بيانگر هدف اوست من هم بر حكم وظيفه چند كلمه مي نويسم.
شخصي هستم معتقد به انقلاب اسلامي ايران و رهبري و ولايت حضرت امام خميني روحي له الفداه ، در عصر غيبت امام زمان (عج). از مردم مي خواهم كه پشتيبان ولايت فقيه باشند. راه شهداي ما راه حق است، اول ميخواهم كه آنها مرا بخشيده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا ميخواهم كه ادامه دهنده راه آنها باشيم. آنهايي كه با بودنشان و زندگيشان به ما درس ايثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما مي آموختند.
از خانواده شهدا اسرا، مفقودين ميخواهم كه صبر پيشه كنند چرا كه دنيا فاني است و ما معتقد به معاد هستيم و انشاءالله انتقام اين مظلومين را با مظلوم كربلا يكجا خواهيم گرفت.
از خانواده معلولين و مجروحين مي خواهم كه با اين عزيزان كه براي اسلام رفتند و چنين شدند با صبر و حوصله و خوش اخلاقي برخورد كنند چرا كه اين عزيزان به خاطر بيماري و اينكه اكنون دستشان از انجام وظايفشان كوتاه شد احتياج به مراقبت ومحبت بيشتري دارند. انشاءالله خداوند به شما اجر و صبر عنايت فرمايد. ديگر اينكه فرزندان شهدا را فراموش نكنيد آنها پدرانشان را به خاطر اسلام از دست دادهاند. در اسلام در مورد يتيمان سفارش زيادي شده است به خصوص يتيمي كه فرزند شهيد باشد ناگفته نماند كه درست است كه در مقابل هركدام از اينها به شما اجري داده مي شود ولي فراموش نكنيم كه اينها همه به عنوان يك وظيفه است براي ما كه مسلمانيم.
از تمام اقشار ملت، اعم از كسبه، اطبا مهندسين، علما و سپاهيان به عنوان يك فرد از اجتماع كه حق بر گردنش هست تشكر ميكنم و عرض ميدارم كه هركدام از شما ممكن است در كار خودكمبودهايي حس كنيد و مشكلاتي براي شما باشد. اين جانب خواهشمند است كه موقعيت اسلام و انقلاب و كشور را در نظر گرفته صبر بيشتري كنيد و توجه داشته باشيد كه در مشكلات است كه انسانها آزمايش ميشوند.
كاري نكنيد كه خدا نياورد آن روزي را كه شما در مقابل شهدا و خانواده محترمشان جوابي نداشته باشيد كه بدهيد ديگر از مسئولين محترم و مردم حزب الله ميخواهم كه در مقابل آن افرادي كه نتوانستند از طريق عقيده مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه ديگري از طريق اشاعه فساد و فحشاء و بي حجابي و... زدند در مقابل اينها ايستادگي كنند و با جديت هرچه تمامتر جلو اين فسادها را بگيريد.
و توصيهام به مردم حزب الله و شهيدپرور اصفهان ، شهري كه در جبهههاي نبرد با دشمن و اقتصاد و ديگر امور خير و صالح پش قدم و حضور فعال و چشمگير داشته است مي خواهم كه همچنان انقلابي و دوست داشتني بمانند و قدر امام جمعه و نماينده ارزشمند حضرت امام حضرت آيت الله طاهري را بدانند كه ميدانند.
و اما پدر و مادر عزيزم، اميدوارم كه مرا حلال كنيد و مرا ببخشيد چرا كه شما با زحمت زياد ما را بزرگ كرديد. با رنج زياد وسايل راحتي و تحصيل ما را فراهم كرديد. شما كسي هستيد كه در عظمت شما در قرآن خداوند فرمودند «و بالوالدين احسانا» يعني به پدر و مادرتان نيكي كنيد و يا آمده «و لا تقولو لهما اف...» به آنها اف نگوييد با آنها روي ترش نكيد حال اگر من در انجام وظايفم در مورد شما كوتاهي كردم شما ببخشيد چرا كه من فرزند شما و شما بزرگتريد و مادرم شما براي من خيلي زحمت كشيديد. در حديث داريم كه «الجنة تحت اقدام الامهات» بهشت زير پاي مادران است. به خصوص شما مادري كه درتمام احوال و اوقات مراقب اعمال و رفتار ما بوديد.... مادر، حسينت را حلال كن و از تمام دوستان و آشنايان و اقوام براي من حلاليت بطلب.
اللهم اجعلنا من التوابين، اللهم جعلنا من الشاكرين، اللهم اجعلنا من المتقين، اللهم اجعلنا من المؤمنين ، اللهم اجعلنا من الشهداء و احشر نامع الحسين و اصحاب الحسين، الحمدالله رب العالمين، اللهم عجل في فرج مولانا صاحب الزمان.
حسين خرازي
17/11/64
*بسمه تعالي
[....] در ضمن اين حقير سر تا پا تقصير نماز و روزه (140 روز) صد و چهل روز بدهكارم. مقدار قابل توجهي مثلا ده يا 15هزار تومان پول رد مظالم بدهيد. احيانا در مقابل كم كاريها و يا استفاده بي جا از وسايل بيتالمال سپاه لازم است. از همگي التماس دعا دارم.
متن كامل دومين وصيت نامه حاج حسين خرازي كه 50 روز پيش از شهادتش تحرير شده است:
الهم اني اسئلك ان تملاء قلبي حبا لك و خشية منك و تصديقا بكتابك و ايمانا بك و خوفا منك و شوقا اليك يا ذالجلال و الاكرام حبب الي لقائك و احبب لقائي و اجعل لي في لقائك الراحة و الفرج و الكرامة
قبلا چند كلمهاي نوشته بودم فكر كنم تكميلي چندكلمه ديگر بايد بنويسم.
خدايا ! غلط كردم، استغفرالله، خدايا امان، امان از تاريكي و تنگي و فشار قبر و سوال منكر و نكير در روز محشر و قيامت. به فريادم برس. خدايا !من دلشكسته و مضطرم. صاحب پيروزي و موفقيت تو را مي دانم و بس، و بر تو توكل دارم. خدايا ! تا زمان عمليات فاصله زيادي نيست خدايا به قول امام خميني «تو فرمانده كل قوا هستي» ، خودت رزمندگانت را پيروز گردان و شر صدام و كفار را از سر مسلمين بكن.
خدايا ! از مال دنيا چيزي جز بدهكاري و گناه ندارم. خدايا ! تو خود توبه مرا قبول كن و از فيض عظماي شهادت، نصيب بهره مندم ساز. از تو طلب مغفرت و عفو دارم.
يا واسع المغفرة ، يا سبقت رحمتة غضبه
از همسر خوب و ايثارگرم كمال تشكر و سپاسگذاري را دارم. انشاءالله كه مرا مي بخشي. الحمدالله اگر خداوند فرزندي لطف و كرم فرمود ، به سلامتي او را مهدي و زهرا اسم بگذار و از خوراك و طعام حلال و طيب به او بخوران و او را سرباز و طلبه امام زمان بار و تربيت كن كه اين خود هديهاي است به پيشگاه خداوند باري تعالي و كاهشي باشد از عذاب قبر و آخرت و قيامت. مي دانم در امر بيت المال امانتدار خوبي نبودم و زياده روي كرده باشم . خلاصه برايم رد مظالم و آمرزش بخواهيد.
والسلام
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
رزمندگان اسلام پيروزشان بگردان
حسين خرازي
1/10/1365
شما بر قبرستاني كه نامش ايران است فاتحه ميخوانيد ( )

در27 فروردين 1346 امام خميني طي نامهاي به اميرعباس هويدا نخستوزير، خيانتها، خطاها، وابستگيها و جنايات رژيم شاه را بر شمرد و فجايع حكومت نسبت به دين و دنياي مردم را محكوم كرد. متن نامه امام به اين شرح است: بسم اللهالرحمنالرحيم و لا حول و لاقوهالا بالله العليالعظيم 5 محرم الحرام 1387 "جناب آقاي هويدا! لازم است نصايحي به شماها بكنم و بعضي از گفتنيها را تذكر دهم چه مختار در پذيرش آن باشيد يا نه. در اين مدت طولاني كه به جرم مخالفت با مصونيت امريكاييها كه اساس استقلال كشور رادر هم شكست از وطن دور هستم و بر خلاف قانون شرع و قانون اساسي در تبعيد به سر ميبرم مراقب مصيبتهايي كه به ملت مظلوم و بيپناه ايران وارد ميشود بودهام و از آنچه به اين ملت اصيل از ظلم دستگاه جبار ميگذرد كم و بيش مطلع شده و رنج بردهام. موجب كمال تأسف است كه نغمه ناموزون اصلاحات شماها تقريباً از حدود تبليغات راديو و روزنامههاي غير آزاد و بعضي نوشتههاي مشحون به گزافه تجاوز ننموده و هر روز بر فقر و بيچارگي ملت افزوده ميشود و ورشكستگي بازار و بازرگانان محترم روز افزون است. نتيجه اين همه هياهو و تبليغات سرتاپا گزاف بازار سياه براي اجانب است و ملت را به حالت فقر و عقبافتادگي به اسم ملت مترقي نگهداشته است. حكومت پليسي غير قانوني شما و اسلاف شما به خواست آنان كه ميخواهند ملل شرق به حال عقبافتادگي باقي باشند حكومت قرون وسطائي، حكومت سرنيزه و زجر و حبس، حكومت اختناق وسلب آزادي، حكومت وحشت و قلدري است. به اسم مشروطيت بدترين شكل حكومت استبداد و خودسري و با نام اسلام بزرگترين ضربه به پيكر قرآن كريم و احكام آسماني است با اسم تعاليم عاليه اسلام يك يك احكام اسلام را زير پاي گذاشته و اگر خداي نخواسته فرصت يابيد خواهيد گذاشت و با گزافه دعوي تعالي و ترقي، كشور را به حال عقبافتادگي نگهداشتهايد. اينها حقايق تلخي است كه بايد دنيا را مطلع كنم و انگشت روي بعضي بگذارم تا آنها كه غافل هستند يا تغافل ميكنند احساس وظيفه كنند و از رياكاريها و سالوسبازيهاي شماها گول نخورند. جشنهاي غير ملي كه به نفع شخصي در هر سال چندين مرتبه تشكيل ميشود و در هر مرتبه مصيبتهاي جانگداز براي اسلام و مسلمين و ملت فقير پا برهنه ايران ببار ميآورد، يكي از آنها است. با سر نيزه پليس از مردم بيچاره بيپناه خرجهاي گزاف آنها گرفته ميشود، يكي از جشنها كه من نميتوانم اسمي روي آن بگذارم جز هوس و شهوت و بازي با احساسات ملت، گفته ميشود چهار هزار ميليون ريال خرج شده است كه نصف آن از خزانه ملت و نصف ديگر بيواسطه از بازار و غيره با زورو ارعاب اخاذي شده، خون دل فقرا خرج نامجويي و خودكامگي است و تا اين ملت در اين حال است و به وظيفه خود و حقوق خود آشنا نشده است هر روز براي شماها عيد و شادي و براي ملت بدبختي و نكبت است. توأم با اين جشنهاي ناميمون آن قدر هتك نواميس مسلمين و اسلام بوده است كه قلم را عار است از ذكر آن. شماها در كاخهاي مجللي كه در هر چند سال تغيير مكان داده و با ميليونها تومان خرجهاي گزاف كه تصورش براي ملت ممكن نيست نشستهايد و مخارج آن را از كيسه اين ملت بدبخت اخاذي نمودهايد و ناظر فقر و گرسنگي ملت و ورشكستگي بازار و بيكاري جوانان فارغالتحصيل هستيد، ناظر وضع اختلال فلاحت و زراعت، اختلال وضع بازار و تسلط اسرائيل بر شئون اقتصادي كشور بلكه به طوري كه گزارش دادهاند دخالت اسرائيل در فرهنگ هستند. ناظر فقدان ضروريات اوليه زندگي در غالب دهات نزديك به مركز چه رسد به دهكدههاي دور افتاده از قبيل آب آشاميدني سالم، حمام و وسائل بهداشت هستيد. ناظر ترويج فساد اخلاق، سلب امانت و ديانت در اعماق دهكدهها هستيد. ناظر تشكيل صندوق به اسم تعاون و اخاذي و غارتگري مأمورين از دهقان گول خورده و پشيمان هستيد. بالاخره ناظر حبسها و ارعابها و تهديدهاي غير قانوني هستيد و در خوشي و عياشي و بازيهاي خجلتآور غوطهخورده و به قبرستاني كه نامش ايران است فاتحه ميخوانيد. چه طور وجدان خود را راضي ميكنيد براي حكومت زوگذر اين قدر چاپلوسي از اجانب كرده ذخائر ملت را به رايگان يا به مقداري ناچيز تسليم آنها نموده و ظلم وستم به زير دستان يعني ملت بدبخت ميكنيد؟ چرا راضي ميشويد حكومت خود و ملت خود و مملكت اسلام را عقبافتاده به دنيا معرفي كنيد؟ نقض قانون اساسي سند عقبافتادگي است. رفراندم غير قانوني و در عين حال قلابي سند عقبافتادگي است. آزاد نگذاشتن ملت براي انتخاب وكيل و نصب اشخاص معلومالحال به دستور ديگران بيدخالت ملت دليل ضعف و عقبافتادگي است. شماها ميدانيد اگر ملت سرنوشت خود را در دست بگيرد وضع شماها اين نحو نيست و بايد تا آخر كنار برويد. و اگر ده روز آزادي به گويندگان و نويسندگان بدهيد جرائم شما بر ملاء خواهد شد. قدرت آزادي دادن نداريد الخائن خائف، سلب آزادي مطبوعات و ديكته كردن سازمان باصطلاح امنيت سند عقبافتادگي است. هر چندي جشن گرفتن براي اموري كه در كشورهاي ديگر اسمي از آن نيست با تحميل خرجهاي كمر شكن به ملت،سند ديگري است. تسليم به خواستهاي دولت پوشالي اسرائيل و به خطر انداختن اقتصاد مملكت، سند ضعف و نوكري است و سند خيانت به اسلام و مسلمين است. اعطاء مصونيت به اجانب سند بزرگ عقبافتادگي و بيحيثيتي و تسليم بيقيد و شرط است. شما ميدانيد با تصويب اين طرح چه خيانتي به اين مملكت و به اسلام كردهايد و چه ضربهاي به استقلال اين مملكت زدهايد. البته مخالف اين طرح، خائن و مستحق تبعيد است! آقاي هويدا نطقهاي اسفانگيري كه معالاسف طبع شده است متضمن بعضي اعترفاتست كه باساس استقلال كشور لطمه ميزند كه اينجانب از تذكرش عار دارم چرا جلوگيري از طبع و نشر اين كتابها نميكنيد؟ عمداً با حيثيت اين كشور بازي ميكنيد يا نميتوانيد با اين مغزهاي معيوب ادارك كنيد؟ آيا علماي اسلام كه حافظ استقلال و تماميت كشورهاي اسلامي هستند گناهي جز نصيحت دارند؟ يا حوزههاي علمي غير از خدمت به اسلام و مسلمين و كشورهاي اسلامي گناهي دارند؟ اجانب اينها را سد راه نفوذ خود ميدانند و به اضمحلال آنها كمر بسته و شماها مجري احكام ديگران و محكوم دلار هستيد. كوبيدن حوزههاي علميه و حمله مسلحانه به مدرسه فيضيه و صحن مطهر قم و كشتار دستهجمعي پانزده خرداد جز خدمت كوركورانه به صاحبان دلار چه اسمي دارد؟ فشار به مراجع اسلام و علماء اعلام و محصلين حوزههاي علميه و تاخت و تاز به دانشگاه جز خدمت به اجانب چه نتيجه داشت؟ آنها نميخواهند قرآن كريم و احكام آن حاكم بر ملل اسلام باشد تا ذخائر آنها را به يغما ببرند و كسي حرفي نزند و در عوض آنها را مصونيت دهد. آنها نميخواهند ما در بين ملت آزاد باشيم و گويندگان ما آزاد باشند و شماها معالاسف مأمور اجرا هستيد. مأمور چشم و گوش بسته. مأمور بيچون و چرا. حوزههاي علميه، سپاه دانش و اخلاق و درستي بوده و هست. به معناي واقعي نه گزافه و صرف تبليغ، شماها اگر دانش دوست هستيد چرا حمله وحشيانه به مراكز دانش ميكنيد؟ چرا مدرسه فيضيه و دانشگاه را به خاك و خون ميكشيد؟ چرا محصلين علوم دينيه را يك روز راحت نميگذاريد؟ چرا با دانشجويان در خارج و داخل اين نحوه معامله ميكنيد؟ آقاي هويدا من وظيفه دارم شماها را نصيحت كنم. شماها از اين ملت و در اين آب و خاك پرورش پيدا كرده و صاحب عناوين شدهايد. اينقدر با حيثيت اين ملت بازي نكنيد. به جاي اين همه گزافه و جنجال، خدمتي به اين سر و پا برهنهها كنيد يا لااقل اينقدر با بهانههاي مختلف آنها را رنج ندهيد. از اين كسبه بيبضاعت اينقدر اخاذي نكنيد. اينقدر براي ارضاء شهوات ديگران به علماي ملت و محصلين و دانشجويان فشار نياوريد. با اسرائيل دشمن اسلام و مسلمين، آواره كننده بيش از يك ميليون مسلم بيپناه پيمان برادري نبنديد، عواطف مسلمين را جريحهدار نكنيد، دست اسرائيل و عمال خائن آن را به بازار مسلمين بيش از اين باز نكنيد، اقتصاد كشور را به خاطر اسرائيل و عمال آن به خطر نيندازيد؟ فرهنگ را فداي هوس آنها ننمائيد، از خداي بزرگ بترسيد، دخترهاي جوان گولخورده را به سربازخانهها نبريد، به نواميس مسلمين خيانت نكنيد، آيا اين حقيقت تلخ را كه قبلاً انكار كرديد و گوينده آن را مستحق تعقيب دانستيد حالا هم كه عمل كرديد انكار ميكنيد؟ آيا فجايع جشن بيست و پنجمين سال را و بيفرهنگيهايي كه در آن كرديد منكر هستيد؟ از قهر خدا بترسيد. از قهر ملت بهراسيد، با احكام خداي تعالي به نام مترقي بازي نكنيد؛ با اسم قرآن به احكام اسلام لطمه نزنيد، با حوزه دينيه به اسم سرباز وظيفه پوچ بيفايده و با خدمتگزاران به فرهنگ و ملت اين نحو سلوك وحشيانه نكنيد و بالاخره علماي امت را وادار نكنيد كه با شما به طور ديگر سلوك كنند. اينها شمهاي از فجايع شماها است نسبت به دين و دنياي ملت و گفتني زياد است، ميگويم شايد شماها متنبه شويد و به خود آييد. شايد مراجع اسلام و علماي اعلام و خطبا گرام احساس وظيفه كنند، شايد طبقه جوان و روشنفكر و اصناف مختلف بيدار شده احساس وظيفه كنند، شايد جوامع بشري و مدعيان بشردوستي احساس وظيفه كنند، شايد سازمان ملل و غير آن بيش از اين به نفع كشورهاي بزرگ راضي نشوند ملل ضعيف پايمال شوند. شايد هيئت حاكمه و دستگاه جبار تا دير نشده به خود آيند. (ان ربك لباالمرصادـ والله من ورائهم محيط) و السلام علي من اتبع الهدي) "
روحالله الموسي الخميني
حكم دو كيلو ترياك تيرباران است والاحضرت اشرف 14تن ترياك دارد ( )

مبارزه با قاچاق مواد مخدر، موردي كه ساليان سال دولتهاي گوناگون جهان را به خود مشغول كرده است. در اين ميان دولت ايالات متحده آمريكا با شعارهاي حقوق بشرانه خود؛ به جاي مبارزه با توزيع و قاچاق اين ماده افيوني، براي حفظ منافع خود همه كاري ميكند. اين سند مطلب يكي از مجلات آمريكايي پيرامون قاچاق مواد مخدر توسط اشرف پهلوي است:
خيلي محرمانه
شماره :3109
تاريخ:52/9/8
از: سيمرغ
به: 333 درباره مجله ساگا شماره 7 ماه دسامبر 1973
مجله ساگا كه در نيويورك چاپ ميشود و از مجلات نسبتاً مشهور آمريكاست و در سرتاسر آمريكا توزيع ميگردد مقالهاي تحت عنوان "ثروتمندترين و مشهورترين مردي كه قاچاق مواد مخدر ميكند " در 7 صفحه درج كرده است. تاريخ توزيع و انتشار مجله 10/9/52 ميباشد و مخصوص ماه دسامبر 1973 است.
خلاصه مقاله عبارت است از:
14 تن ترياك، قاچاق در مرز افغانستان گرفته ميشود ولي گزارشي به مقامات بينالمللي نشده و كليه مواد مخدري كه از قاچاقچيان گرفته ميشود به كاخ سعدآباد محل اقامت والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوي برده ميشود و بعد توسط معظمله به فروش ميرسد. هر ديپلمات ايراني به نرخ ارزش خريداري ميشود كه مواد مخدره را حمل كند. هر چند پرزيدنت نيكسون اخطار كرده كه كمك آمريكا به كشورهايي كه سران آن قاچاق مواد مخدره ميكنند قطع خواهد شد با وجود اينكه اسم دربار سلطنت و والاحضرت اشرف در ليست سيا ميباشد معهذا اقدامي صورت نگرفته است. مواد مخدره توسط توسط ديپلماتهاي ايران و فاميل سلطنت به دنيا حمل ميشود در حالي كه اگر يك مرد عادي در ايران 2 كيلو ترياك داشته باشد تيرباران ميگردد. والاحضرت اشرف و فاميل سلطنت نه اينكه در كار قاچاق هستند بلكه خودشان نيز معتاد ميباشند بواسطه اينكه وزارت امور خارجه ما احتياج به نفت ايران دارد لذا روي مساله مواد مخدر سكوت كرده است.
پدر و پدربزرگ پادشاه ايران ترياكي بودهاند و در كار تجارت ترياك دست داشته و از اين راه به قدرت رسيده اند. والاحضرت اشرف خود ميگفته ارشديت به پادشاه ايران دارد. رضا شاه اغلب به دوستان نزديك خود ميگفته كه والاحضرت اشرف ميبايست پسر باشد. مصدق قدرت را از پادشاه گرفت و بعد كودتاي 28 مرداد توسط سيا صورت گرفت. تمام كمكهاي امريكا توسط ثروتمندان دزديده شده و[به]بانكهاي سوئيس رفته است. كمك امريكا يك ميليون و 3 ميليون دلار به ايران بوده كه اكثر آن رفته است.
داستاني مشروح در مورد والاحضرت اشرف در ژنو و مواد مخدره درج شده است.
داستاني درباره اميرهوشنگ دولو و حسن قريشي مشروحا درج گرديده است.
داستاني در مورد تحت تعقيب قرار دادن روزنامه لوموند توسط والا حضرت اشرف چاپ شده است.
گفت و گو با حجتالاسلام و المسلمين ابوذر بيدار/در آغاز بازار مبارزه كساد بود ( )

*درآمد:
روايت مبسوطي كه پس از اين ديباچه ميآيد، بيش و قبل از هر چيز، پيامي تواند بود براي همه نوجوانان و جواناني كه در توجيه ناكاميهاي خويش از محروميتها پردهاي ميسازند براي پوشاندن تقصير خويش و ماندن اندر خم آغازين كوي انديشه و عمل.
راوي اين خاطرات شنيدني در يكي از روستاهاي دورافتاده اردبيل به دنيا آمد و مظالم خوانين منطقه، بهانه او گشت براي ديده برگشودن بر افقي فراتر، بر علل فروافتادن اين مرز و بوم در گرداب عقبماندگي و محنت. وي در گامهاي نخستين، با بخش مهمي از عالمان زمان و مبارزين شاخص ملي، ارتباطي گرم را برقرار كرد و از آن پس پايگاه و پناهي شد براي مردمان خطه آذربايجان براي پنجه درافكندن با رژيمي كه آنان را زبون و ضعيف ميخواست.
حجتالاسلام و المسلمين ابوذر بيدار كه براي نخستين بار، بخشي از خاطرات فرهنگي و مبارزاتي خويش را با ما در ميان گذارد از مبارزين شاخص روحاني در خطه اردبيل به شمار ميرود؛ چهرهاي كه نزد پيشگامان انقلاب ارجي وافر داشته است و اين همه را اسناد منتشر نشدهاي كه او در اختيارمان نهاد، گواهي ميدهد. با اين اميد كه جستارهائي از حيات سياسي مرداني چون او، گنجينه انديشه و تجربه تاريخپژوهان و نيز پويندگان طريق حقيقت را سرشارتر سازد.
*سؤال: نخستين گرايشات سياسي در چند سالگي در شما پديد آمد؟
*بيدار: شايد اين پاسخي كه ميدهم چندان به سؤال شما مربوط نباشد اما دلم ميخواهد به اين نكته اشاره كنم كه ورود به مبارزات سياسي، عيناً مثل شروع به شعر گفتن و نقاشي كردن و ورود به كارهاي هنري و امثال اينهاست، يعني هر انساني شاعر نيست و هر انساني نقاش نيست و هر انساني نويسنده نيست. به نظر من سياسيكاري هم اينطور است يعني خيلي از روحانيون و غير روحانيون ما سياسيكار نيستند.
*سؤال: منظورتان اين است كه اهل سياست نيستند؟
*بيدار: بله، شما عرض بنده را تصحيح كرديد. اهل سياست نيستند. من در آذر 1317 متولد شدم و در نوجواني بود كه حوادث اطراف، ما را متوجه سياست كرد. آن زمان كه پيگير مسائل سياسي شديم، كم مانده بود كه به ما بگويند آقا چرا روزنامه ميخوانيد و چرا فلان روزنامه به آدرس شما ميآيد و اينها را رها كنيد. علت اين توجه و تمايل هم برخي ضربههاي روحي بود كه در دوران نوجواني و در روستا به ما وارد ميشد، من وقتي ميديدم كه مثلاً خان محل 70، 80 تا ده و روستا دارد و ميآيد و امر و نهي ميكند و حتي ميخواهد به روحانيت منطقه هم تسلط پيدا و آنها را دعاگوي خود كند. اينها در روح لطيف و نازك بنده اثر داشت. يادم ميآيد كه بنده از روستاي خودمان، "كورايم " از توابع اردبيل آمدم به "پارچين ". بعدها كه ما به فكر تأسيس مدرسه در "كورايم " افتاديم، از روي آمار 15 هزار نفر جمعيت داشت ولي بيشتر بود چون اكثر مردم سجل نگرفته بودند. بعضيها سجل گرفتن را يك كار معمولي ميدانستند و نميگرفتند و يكمرتبه يادشان ميافتاد كه بايد ازدواج كنند و سجل لازم است!
وقتي به روستاي "پارچين " رفتم كه استاد ما آقاي آسيد ابوالقاسم پارچيني در آنجا حوزه علميه تأسيس كرده بود، يكمرتبه ديدم ميرآخورخان با سه چهار تا نوكر، حدود 60، 70 اسب را در زراعت مردم رها كرده، چون آنها آن زمينها را ملك طلق خود ميدانستند و ابائي نداشتند كه گندم و جو مردم را زير پاي اسبان خود له كنند. من يكدفعه به اعتراض گفتم: "آقا! ميبينيد چه ميكنيد؟ چرا محصولات مردم را زير پاي اسبها له ميكنيد؟ " بهيكباره ميرآخور تازيانه را كشيد و ميخواست مرا بزند. من طلبه بودم و طلبه هم خيلي قداست و حرمت داشت. اين يكي ميخواست مرا بزند كه آن يكي آمد و گفت طلبه را نميشود زد اما در عين حال گفت: "اگر دوباره از اين حرفها بزني، شما را نميزنيم بلكه ميكشيم! " در صورتي كه من در سنين نوجواني بودم.
*سؤال: چند سال داشتيد؟
*بيدار: فكر ميكنم در حدود 15، 16 داشتم ولي واقعاً ظلم را با پوست و استخوان خودم ميفهميدم. خاطرم هست در همان مقطع، يك روحيه ظلمستيزي در من به وجود آمد و هرگز اين صحنهها را فراموش نكردم. خاطرم هست در همان مقطع، يك نفر با اراده خودش تصميم گرفت از روستاي ما برود به اردبيل يا برود در تهران زندگي كند. نوكرهاي خان در ده ما، چنان او را با شلاق و چوب زدند كه از شلوار او خون فواره ميزد! حرفشان اين بود كه چرا كوچ ميكني؟ من اينها را ميديدم و امثال اينها نه يكي بود نه دو تا نه سه تا. عوامل خان و كدخداها و آدمهاي خان ميآمدند و از موضع غرور، دستور ميدادند و ستم ميكردند لذا از آن وقت، يك روحيه ظلمستيزي و آگاهي بر اينكه در طول تاريخ، كشاورزان و زحمتكشان دچار چنين مصائبي بودهاند، در من شكل گرفت.
در هرحال ما رفتيم به "پارچين " كه نزديك روستاي ما بود و درس را ادامه داديم. اساتيد ما يكي شيخ ابوالفضل دانش صائني بود و يكي هم سيد ابوالقاسم موسوي پارچيني كه همه اينها مجتهد مسلم بودند و اسنادي دارم كه مرحوم آيتالله سيد ابوالحسن اصفهاني و ديگران براي مرحوم پارچيني نوشتند كه بر شما تقليد حرام است، شما بايد به فتوا و استنباط خودتان عمل كنيد. پس از آن آمديم به اردبيل و به درس و بحث طلبگي ادامه داديم. در كنار اينها، كتابهاي جديدي را كه منتشر ميشد، ميخريدم و ميخواندم و روزنامه هم ميخواندم. يادم ميآيد نخستين روزنامهاي كه خريدم، كيهان بود به 2 قران! ميخواندم و ميديدم كه عجب! در دنيا چه اتفاقاتي روي ميدهند ولي اين جور فكرها را نميشد با درس تلفيق كرد. بايد اول درسمان را ميخوانديم و قدرت تشخيص ما به جائي ميرسيد و بعد دنبال روزنامهخواني و سياست ميرفتيم. قلممان هم بد نبود و استادمان در مكتب، خوب نوشتن را با املا و انشا به ما ياد داده بود ولي مدرسهاي كه در آن درس ميخوانديم، مكتب بود و نه مدرسه جديد.
بعد از چندين سال درس خواندن در اردبيل، رفتيم تبريز. استادان ما خوشبختانه در ادبيات عرب، فلسفه، منطق، فقه، اصول و در همه رشتهها، نخبه و برجسته و بنام بودند از جمله: حاج ملابشير مدرس، آقاي ميرزا ابوالفضل حلالزاد، از همدرسهاي مرحوم حاج ميرزا حسن آقاي سعيد چهلستوني، آقاي حاج ميرزا ابراهيم كلانتري، آقاي طالبالعلم، آقاي آسيد غني آقاي اردبيلي كه از شاگردان قديمي مرحوم امام خميني بودند و تقريرات ايشان از درس فلسفه امام در دو جلد چاپ شده است.
اسامي زيادي هستند كه من در مصاحبهاي كه قبلاً با حوزه هنري كردم به تفصيل نوشتم. يكي از متدينين اردبيل به نام حاجي علي محمديان كه به "پارچين " آمده و علاقه مرا به علوم ديني ديده بود، گفت جاي شما اردبيل نيست و بايد به حوزه علميه تبريز برويد لذا به پيشنهاد ايشان به تبريز رفتم. تبريز در آن زمان از نظر سطوح عاليه گمانم از قم جلو ميزد ولي از نظر فقه و خارج اصول، قم جايگاه ديگري داشت. استادان ما عبارت بودند از: آقاي آميرزا احمدي، آقاي انگجي، آقاي آسيد ابراهيم دروازهاي، آقاي شيخ جعفر شيخالائمه، آقاي آسيد مرتضي مستنبط غروي، آقاي آميرزا عبدالله مجتهدي، آقاي آشيخ علياكبر نحوي و استادان ديگر كه همه اينها "درجه اول " بودند.
از شاگردان آقاي آشيخ علياكبر نحوي، يكي آقاي دكتر جليل تجليل است كه يك زماني رئيس كتابخانه دانشگاه تهران بود، هم گوينده خوبي است و هم نويسنده خوبي و هم اديب خوبي. اساساً هر كسي كه نفس آشيخ علياكبر نحوي به او خورده بود مثل اينكه درس را از زمخشري و سيبويه و كسائي و زجّاج گرفته است! يعني اين قدر ايشان در نحو استاد بود. ما پيش ايشان مطوّل ميخوانديم. ايشان وقتي به يك شعري ميرسيد، شرح مبسوطي در باره اول و وسط و آخر شعر ميگفت كه چرا گفته شده، در چه مقامي گفته شده و همه جزئيات را ميگفت. همه گفتههاي ايشان همراه با شواهد بود. آقاي مستنبط فيلسوف بود و فلسفه را نزد ايشان خوانديم. آقاي مجتهدي هم فقيه بود، هم اصولي بود، هم زباندان بود و زبانهاي خارجي را هم ميدانست و يك مقدار هم در ورود ما به سياست، دخيل بود. آقاي شيخ جعفر شيخالائمه در اصول استاد بود. آقاي آشيخ حسين شنب غازاني، استاد تفسير ما بود و بعد از نماز مغرب و عشاء در مسجد "كل كت دسي " درس تفسير ميگفت و من اينها را يادداشت ميكردم. در آن جلسه، اساتيد دانشگاه هم همراه با دفتر و قلم ميآمدند و استاد، تفسير را شروع ميكرد. تفسيرشان، يك تفسير يادگاري بود. آيه را ميخواند، اعرابش را ميگفت، تجزيه و تركيبش را ميگفت، شأن نزولش را ميگفت و بعد تفسيرهاي علماي شيعه و سني را ميگفت و نهايتاً استنباطهاي خود را نيز ميگفت. من 7 سال تمام در تبريز بودم و فقط بعضي اوقات براي ديدن پدر و مادر و خواهر و برادرهايم به روستا ميآمدم.
*سؤال: در تبريز تا كجا خوانديد و كي به قم رفتيد؟
*بيدار: بنده در تبريز، منظومه، لمعتين، رسائل و مكاسب را خواندم كه بايد فرصت پيدا كنم و خاطرات اين دوره را بنويسم، چون خواندني هستند. احتمالاً سال 37 و 38 به قم رفتم و فكر ميكنم يك سال و اندي در آنجا ماندم. درصدد اين بودم كه از قم، يكسره به نجف بروم، به خاطر همين هم سعي داشتم در قم كم بمانم و هر چه زودتر براي ادامه تحصيل، عازم نجف شوم، هم در جوار مولا (ع) باشم و هم از محضر اساتيد آنجا بهرهمند شوم. متأسفانه اين امر مقدر نشد و تا امروز مشرف به عتبات عاليات نشدهام! آسيد عبدالغني نجفي اردبيلي، كارت عضويت در "منتديالنشر " را از آقاي مظفر در آنجا گرفته و برايم فرستاده بود. قرار بود من بروم آبادان و به وسيله آشيخ عبدالرسول قائمي، قاچاقي بروم نجف و اگر در آنجا شرطه ما را بگيرد، اين كارت را نشان بدهم كه طلبه نجف هستم و آمدم اين طرف كه هوائي بخورم با اين همه نشد كه به نجف مشرف شوم. زماني هم كه امام مشرف به نجف شدند و درسشان را شروع كردند، ممنوعالخروج بودم و در ايران ماندم اما نفس مرحوم امام به ما خورده، از محضر مرحوم آيتالله بروجردي هم بهرهمند شديم، از محضر مرحوم آقاي داماد هم استفاده كرديم.
*سؤال: در قم كداميك از علما و شخصيتها، بيشتر توجه شما را جلب كردند و چرا؟
*بيدار: آن روزها، ورود به سياست، آنطور كه قبل از سال 41 معنا و مفهوم پيدا كرد، هنوز رايج نبود. بايد به صراحت عرض كنم كه بعد از سال 41 كه مسئله انجمنهاي ايالتي و ولايتي از طرف علم، نخستوزير وقت، اعلام شد هنوز علما جنبش آنچناني نداشتند و وارد سياست نشده بودند. طلبه خوب كسي بود كه سرش را ميانداخت پائين و كتاب درسياش را بغل ميكرد و يكسره ميرفت حوزه درس و بعد ميآمد مدرسه خودش و يا اگر در خارج مدرسه، منزل داشت، يكسر ميرفت منزل خودش! با اين همه، اساتيدي كه در مدت اقامت در قم، بيشتر نظر ما را جلب كردند يكي مرحوم علامه طباطبائي و ديگري مرحوم آقاي داماد بودند كه واقعاً ملاي كامل بودند. مرحوم آسيد احمد آقاي زنجاني هم از نظر جمع بين علم و تقوا و قداست، يك عالم شاخص بود و نفسي قدسي داشت. بسيار زاهد و متقي بود. مرحوم آسيد صدرالدين صدر، پدر آقا موسي صدر هم شخصيت و ويژگيهاي بسيار جالبي داشتند.
*سؤال: در آن يك سالي كه در قم بوديد، چه خاطراتي از امام داريد؟
*بيدار: در آن يك سالي كه در قم طلبه بودم، ارتباط نزديك با امام نداشتم، اما بعدها كه به اردبيل آمدم و مكاتبات ما با دنياي خارج و داخل ايران شروع شد با مرحوم امام هم ارتباط پيدا كردم و بعد از آن سه بار از نزديك خدمتشان رسيدم. در اين ديدارها با مرحوم آقاي آسيد يونس عرفاني همراه بودم كه خيلي با مرحوم آقا مصطفي رفيق بود و ما را به عنوان كسي كه داريم در اردبيل مبارزه ميكنيم به ايشان معرفي كرد، چون تلگرافهاي ما خدمت امام رسيده بود و آقاي حاج سيد مصطفي هم ديده بود. به آقاي گلپايگاني و آقاي شريعتمداري هم تلگراف زده بوديم و در قضيه انجمنهاي ايالتي و ولايتي در تلگرافخانه اردبيل متحصن شده بوديم كه داستان مفصلي دارد. مرحوم حاج آقا مصطفي و همينطور مرحوم آيتالله ميلاني كه در همان مقطع خدمتشان تلگراف زده بوديم از ما ميپرسيدند "اين آقاي بهاءالدين اوِستا (oosta) كيست و حالشان چطور است؟ " گفتم: "آقا! ايشان بهاءالدين اوِستاست (avesta) ". گفتند: "نه، ديگر نشد. ايشان بايد اسمش را تغيير بدهد. اوِستا كلمه زرتشتي است و اين اسم را عوض كنند، بهتر است. " من اين نكته را به آقاي اوستا متذكر شدم. آقاي اوستا از ائمه جمعه اردبيل و مرد بسيار زاهد و عالمي بود. به هر حال حضرت امام در قم با اينكه ما بسيار جوان بوديم، خيلي ما را تحويل گرفتند و در حق ما دعا كردند. دو يا سه بار خدمت امام رسيديم. بار اول آن گوشه نشستيم و ايشان گفتند: "چرا در مدتي كه در قم بودي، نيامدي خودت را معرفي كني؟ " گفتم: "ما بضاعتي نداشتيم و تازه از تبريز آمده بوديم، خجالت ميكشيديم و خودمان را شايسته اين نميدانستيم كه در حضور جنابعالي قدي علم كنيم و سؤالي بپرسيم ".
ايشان هنگامي كه از تركيه به نجف تبعيد شدند، رژيم شاه از اين اقدام نتيجه عكس گرفت؛ چون خيال ميكرد اگر حاجآقا روحالله خميني را به نجف بفرستد، ايشان در مقابل فحول علماي آنجا نميتواند قد علم كند ولي كور خوانده بود. امام وقتي به نجف رفتند، گل كردند و علما و فقهاي آنجا به استقبال و به ديدن ايشان رفتند و با ايشان مراوده پيدا كردند. امام درس گذاشتند و نه تنها در بين آنها گم نشدند، بلكه گل كردند، شكفته شدند و منشأ بركات بسيار شدند. ما در آن دوره سه تا نامه به ايشان نوشتيم كه يكي را نگه داشتهام. اين نامهها متأسفانه اول ميرفت به ساواك! بعدها فهميديم نامههائي كه براي مراجع و رجال سياسي مينويسيم، ساواك كلاً كنترل ميكند. از كجا اين را فهميدم؟ آقاي حسين درايه، رئيس فرهنگ اردبيل به من خيلي كمك كرد كه در سال 40-41 در روستاي خودمان، مدرسهاي را دائر كنم و نامش را گذاشتيم دبستان قدس. يك روز سرهنگ نبيپور كه رئيس ساواك اردبيل بود آمده و به درايه گفته بود: "شما از يك روحاني طرفدار مصدقالسلطنه كه براي تهران و علما و رجال نامه مينويسد، حمايت ميكني؟ " درايه گفته بود: "من از سياست سر در نميآورم. ايشان دارد در منطقهاي كه 70، 80 روستا هست و يك مدرسه هم ندارد، مدرسه درست ميكند. اين اقدام او قابل تقدير است. شما اگر مرا از اين شهر به شهر ديگري هم بفرستيد، من باز هم در تهران از ايشان حمايت خواهم كرد. " اين آقاي حسين درايه بسيار آدم فاضل و اديبي بود كه در شهر اردبيل، دوستان زيادي پيدا كرده بود و ميخواست همان جا هم بازنشسته شود ولي او را به شهر ديگري منتقل كردند. اشعاري از ايشان دارم در مرثيه آقا سيدالشهدا (ع).
*سؤال: داشتيد ميگفتيد. از كجا فهميديد كه نامههايتان كنترل ميشدند؟
*بيدار: آقاي درايه به من گفت. رئيس ساواك گفته بود ما از ايشان نامههائي داريم كه به فردي به نام حسيني نوشته و در مقابل حسيني هم مقدار زيادي اعلاميه براي ايشان فرستاده است. حسيني، آقاي سيد هادي خسروشاهي بود كه با اين نام مستعار از قم براي ما اعلاميه پست ميكرد. از آن وقت فهميدم كه نامههاي ما كنترل ميشوند ولي اعتنا نكردم و باز هم به فعاليت خود ادامه دادم. يك روز پستچي ما كه اسمش حبيب بود، آمد و گفت: "آقاي بيدار! ميخواهم يك چيزي را به شما بگويم، ولي اگر درز بكند، خواهم گفت كه من نگفتهام. نامههائي كه از خارج يا داخل براي شما ميآيد و يا روزنامهها و مجلاتي كه براي شما ميآيند، ما اول آنها را ميبريم ساواك، اگر آنها دوباره برگرداندند، ميآوريم به شما ميدهيم اما نامههاي شما اكثراً در آنجا توقيف ميشود. " اخيراً دوستان محبت كردند و بخشي از اسناد ساواك را به من دادند و فهميدم كه اكثر نامههاي من در آنجا بايگاني ميشده است! من دوستي داشتم در هندوستان به نام آقاي دكتر محمدعلي الحاج سالمين كه در آنجا تبليغات اسلامي داشت و مدتها ارتباط ما قطع شد. بعد نامهاي از تهران يا جاي ديگري به آدرس بمبئي فرستادم، ايشان براي من جواب فرستاده بود و ديدم كه باز شده! ناله كرده بود كه نامه از شما به من نميرسد، نميدانم زنده هستيد يا بلائي بر سرتان آمده! شبها به شما فكر و براي شما دعا ميكردم. خيلي به من علاقه داشت. اسناد را كه ديدم، متوجه شدم تمام نامههائي كه براي مركز اسلامي چين فرستاده بودم و همچنين تمام نامههائي كه آنها براي من فرستاده بودند، در ساواك ضبط شده. نامههائي كه از الجزاير و مصر و از جمال عبدالناصر و ديگران براي من آمده، همه رفته به ساواك و توقيف شده! ساواك روي من حساس شده و ساواك تهران به ساواك اردبيل گفته بود ممكن است نامههائي كه براي ايشان ميآيد، با مركب نامرئي نوشته شده باشد! شما بدهيد با دستگاه مخصوص بخوانند. البته در آن نامهها هيچ چيز نبود.
*سؤال: نقطه آغاز آشنائي شما پس از رفتن به اردبيل از قم، با چهرههاي شاخص مبارز و سياسي چه زماني بود؟
*بيدار: بعد از سال 40، 41 ارتباطمان شروع شد و گفتيم حالا ديگر نوبت ما طلبههاي جوان است كه مبارزه را شروع كنيم، حالا چه از منبر باشد چه با مقاله نويسي، چه فعاليتهاي زيرزميني و در نتيجه با رجال تهران و روحانيون سياسي قم ارتباط گرفتيم.
*سؤال: از چه كساني شروع كرديد؟
*بيدار: از قم آقاي مرواريد بود كه انصافاً فعاليت زيادي داشت، آقاي آل طاها بود كه الان هم هست، آقاي رباني شيرازي بود، آقاي سيد هادي خسروشاهي بود كه از تبريز آشنا بوديم و ارتباطمان وقتي در قم بوديم، بيشتر قوت گرفت، آقاي مشكيني بودند كه تابستانها به اردبيل تشريف ميآوردند و خدمتشان ميرسيديم. به هم قم كه تشريف ميبردند، برايشان نامه مينوشتيم و ايشان جواب ميدادند. نامههايي را كه ميفرستادند الان دارم كه بعضي از آنها را به شما تقديم ميكنم كه اگر مناسب دانستيد، چاپ كنيد. آقاي برقعي بود كه روحاني نبود اما مجله داشت. عده زيادي بودند.
*سؤال: شما با اينكه آذري بوديد، چگونه با آقاي شريعتمداري ارتباط وثيق و مستمري پيدا نكرديد؟
*بيدار: ما با آقاي شريعتمداري هم ارتباط داشتيم و حتي مدتي ايشان شهريهشان را به وسيله بنده، آقاي شيخ عبدالرحيم جعفري و آقاي مروج و آقاي مسائلي ميدادند. هنگامي كه براي مرحوم آقاي شريعتمداري نامه مينوشتيم بعضي اوقات دسته جمعي بود و آقاي جعفري، آقاي مروج، آسيد غني اردبيلي امضا ميكردند. درباره بعضي از مسائل هم خود من شخصاً براي ايشان نامه مينوشتم و جواب ميگرفتم. در نزديكي من به مرحوم آقاي شريعتمداري، آقاي سيد يونس عرفاني، بيشتر مؤثر و دخيل بود چون ايشان در قم خيلي به آقاي شريعتمداري نزديك بود و در تهران هم فرستاده ويژه آقاي شريعتمداري به غرب تهران بود و از طرف ايشان هم قوياً تأييد ميشد. با اين همه دستگاه آقاي شريعتمداري ميدانست كه من به آقاي خميني نزديكتر هستم و در واقع، ارتباط اصلي ما با آنجاست. آنها ميديدند و گلايه ميكردند كه شما با اينكه آقا براي شما پول ميفرستد و آذري هم هستيد و شهريه ايشان را بين طلاب توزيع ميكنيد، در سخنرانيها و بيانيهها و قطعنامههاي تظاهرات اردبيل، بيشتر اسم آقاي خميني را ميآوريد. حتي اين باعث شد كه اينها شهريههايشان را قطع كردند و ديگر براي ما پول نفرستادند. ما احساس كرديم مثل اينكه اطرافيان آقاي شريعتمداري دارند نهضت را دو قسمت ميكنند و آذربايجان را مخصوص خودشان ميدانند! وقتي كه كميته اردبيل به تصدي آقاي مسائلي و بنده داشت كار ميكرد....
*سؤال: چه سالي؟
*بيدار: در سال 58، اينها انتظار داشتند تنها عكسي كه در آنجا زده ميشود، عكس آقاي شريعتمداري باشد! من روزي صراحتاً در قم به يكي دو نفر از نزديكان آقاي شريعتمداري گفتم: "آقا! شما از ما گلايه نكنيد. طبل اين نهضت به نام امام خميني زده شده، علمدار و پرچمدار ايشان هستند و در تمام راهپيمائيها و سخنرانيها، ما اول اسم آقاي خميني را ميآورديم، بعد اسم آقاي شريعتمداري، بعد آقاي گلپايگاني و بعد آقاي نجفي مرعشي را. حالا كه انقلاب پيروز شده به نام امام خميني پيروز شده و ما هم عكس ايشان را ميزنيم و در دنيا هم امام، رهبر انقلاب، شناخته شده است؛ از ما گلايه نكنيد. ما نميخواهيم آقاي شريعتمداري را ناديده بگيريم اما در عين حال نميخواهيم دو دستگي ايجاد كنيم. آقاي شريعتمداري به جاي خودش محفوظ، در آذربايجان مقلد دارد ولي حتي اگر ايشان هم بخواهد در آذربايجان تنها باشد، آذربايجانيها قبول نميكنند. " شهريه آقاي شريعتمداري كه قطع شد، ما ديگر التماس نكرديم كه براي ما پول بفرستيد. ما خودمان آن شهريه را دو برابر كرديم و تا موقعي كه در اردبيل بودم، همان دفتر شهريه را داشتيم. من و آشيخ عبدالرحيم جعفري مينشستيم و شهريه را ميداديم و قطع هم نكرديم. به آنها پيغام هم داديم كه شما شهريه را قطع كرديد ولي ما داريم شهريه را ميدهيم با اين همه، شما كار درستي نكرديد.
*سؤال: وجوهات از كجا به شما ميرسيد كه همچنان شهريهها را ميداديد؟
*بيدار: مردم ميدادند. به نام امام ميدادند، به نام آقاي شريعتمداري هم ميدادند. ميآوردند و ميگفتند هرجا ضروري ميدانيد خرج كنيد. در آنجا وجهه و اعتباري داشتيم. من ابداً شهريه را قطع نكردم و به قم و آقاي شريعتمداري هم اطلاع دادم كه داريم شهريه را ميدهيم ولي حتي اگر پوست هم از سر ما بكنند، ما ميگوئيم رهبر انقلاب آقاي خميني است. آدمي با آن همه زحمت به تبعيد رفته و بعد گفته اگر شده سوار كشتي ميشوم و روي درياها ميمانم اما حرفم را ميزنم ولي آقاي شريعتمداري خودتان ميدانيد كه اين طوري نيست و ميخواهد قانوني پيش برود. ايشان به عنوان يك مجتهد براي ما محترم است ولي رهبر انقلاب آيتالله خميني است.
*سؤال: چگونه با چهرههاي شاخص علما و مبارزين تهران ارتباط برقرار كرديد؟
*بيدار: ما ديگر واقعاً افتاده بوديم در جاده مبارزه. نخستين روحانياي كه من در تهران با ايشان به عنوان مبارز آشنا شدم، آيتالله حاج آقا رضاي زنجاني بود كه خانهشان در خيابان فرهنگ شاپور بود و اردبيليها به آنجا تردد ميكردند. ايشان با دكتر مصدق و نهضت ملي ارتباط داشت و آنها را رها نكرده بود. در آنجا من اهميت آقاي طالقاتي را فهميدم. ما قبلاً با مرحوم آقاي طالقاني مكاتبه داشتيم ولي از نزديك با ايشان آشنا نبوديم. آقاي زنجاني گفت: "آقاي بيدار! شما بايد حتماً آسيد محمود را ببينيد. شما با اين روحيهاي كه داريد، آن كسي را كه ميخواهيد، آقاي طالقاني است. او آدم جربزهداري است، ما آن جربزه را نداريم. " بعد خودش تلفن زد به مرحوم آقاي طالقاني و گفت: "از آذربايجانيها، از اتراك، كسي اينجا نشسته كه سر و گوشش ميجنبد. " ايشان اظهار محبت كردند و از اين تهمتهائي كه به ما نميچسبد كه ايشان فاضل و دانشمند است به ما زدند و افزودند كه ايشان بايد حتماً شما را ببيند، شما براي تشكيلات جديدي كه داريد پيريزي ميكنيد، در آذربايجان به وجود ايشان نياز خواهيد داشت. ارتباط ما با آقاي طالقاني از آنجا شروع شد. منزل ايشان در خيابان قلعه وزير در اميريه بود. بعد با آقاي آميرزا خليل كمرهاي آشنا شدم كه از مبارزين نبود اما از علما و فضلاي بزرگ تهران بود.
*سؤال: با آقاي بازرگان چطور؟
*بيدار: آشنائي ما با آقاي مهندس بازرگان به اين شكل شروع شد كه ايشان در سال 40 آمد و در ميتينگ جلاليه، براي نهضت آزادي ايران اعلام موجوديت كرد. من نامه مفصلي براي ايشان نوشتم كه آقاي مهندس بارزگان ميگفتند كه آن نامه را نگه داشتهاند. من در آن نامه نوشته بودم كه شما چرا در برابر جبهه ملي، تشكيلات جديدي به وجود آورديد؟ تشكيلات شما باعث شكاف در صفوف مبارزين ميشود. ايشان با متانت و با دليل به من جواب نوشتند كه ما در مقابل جبهه ملي، جبهه جديدي ايجاد نكردهايم. ما در راستاي اهدف آنها كار ميكنيم، منتهي جبهه ما بيشتر جبهه مذهبي است و ما هم بيشتر به متدينين توجه داريم. از قضا آقاي آسيد هادي خسروشاهي هم به من ميگفت اينكه الان شما داريد مبارزه ميكنيد، قابل ستايش است ولي سعي كنيد رفاقتتان با جناح آقايان بازرگان و طالقاني بيشتر باشد. ايشان اين حرف را در قم به من زد و بعد هم در نامهاي كه به دست ساواك افتاد، تذكر داده بود. نخستين رئيس ساواك اردبيل، سرهنگ غلامين بود. نميدانم زنده است يا مرده، ولي بعدها شنيدم كه به ذوب آهن اصفهان رفته و رئيس ساواك آنجا شده. از من پرسيد: "اين حسيني كيست كه براي شما نامه فرستاده؟ " گفتم: "تا من خط ايشان را نبينم از كجا بدانم؟ " گفت: "ما خط ايشان را به شما نشان نميدهيم. " گفتم: "خط را نشان نميدهيد، پس خودتان برويد پيدا كنيد كه او كيست. من كسي را كه به نام حسيني برايم نامه بفرستد، نميشناسم. " اين فرد، نميدانم از روي سادگي بود يا چه چيزي، رفت و نامه را آورد و من ديدم خط آقاي سيد هادي خسروشاهي است. در آن نامه تذكر داده بود كه جناح آقاي طالقاني و آقاي مهندس بازرگان چنين و چنان هستند و با اينها كار كنيد. آقاي خسروشاهي نزد من احترام داشت. ايشان حتي در سال 35 هم كه در تبريز طلبه بود، در "نور دانش " مقاله مينوشت و نشريه دريافت ميكرد. انصافاً بايد بگويم كه آقاي خسروشاهي خيلي جلوتر از ما شروع كرده بود.
*سؤال: داشتيد ميگفتيد رابطه شما با مهندس بازرگان به چه شكل شروع شد؟
*بيدار: نامه نوشتم، جواب داد و باز اين كار را تكرار كردم و ايشان همراه با جواب برايم عكس هم فرستاد. به وسيله آشيخ محمدعلي راستي، نامه را فرستاده بودم. آقاي مهندس بازرگان گفته بود نامهاي را كه با اين املا و با اين نظم نوشته شده، خيلي دلم ميخواهد قاب كنم و بزنم به ديوار. آقاي راستي ميگفت آقاي بارزگان گفت: "دلم ميخواهد اين كار را بكنم ولي ممكن است بگويند بازرگان چون از او در اين نامه، تعريف شده، اين را زده به ديوار. " به آقاي مهندس بارزگان تلفن كردم و گفتم ميخواهم شما را ببينم. گفت: "فلان روز براي يك ربع! " رفتم و دو ساعت طول كشيد! و ايشان گفت: "من بايد شما را با دوستمان، آقاي دكتر سحابي هم آشنا كنم. " ما را به منزل خودش دعوت كرد. منزل ايشان آن زمان اگر اشتباه نكنم در خيابان آمل بود. احتمال ميدهم طرف سرچشمه باشد. نامههايش را هم با همان آدرس ميداد. مهماني دوم را آقاي دكتر سحابي داد ولي به منزل پسرش مهندس عزتالله سحابي دعوت كرده بود. يادم هست آنجا كه رفتيم مرحوم آقاي طالقاني بود، مرحوم آقاي دكتر سحابي بود و مهندس عزت بود در عين نشاط جواني. آن خانه بعدها در دست مهندس حامد بود كه آنجا را فروختند و رفتند. اين آقاي مهندس حامد، آن روز خيلي كوچك بود و آقاي مهندس بازرگان او را بغل كرده بود و داشت برايش قصه روباه و موش و گربه را تعريف ميكرد. او هم سؤالاتي را ميپرسيد و مهندس بازرگان ميگفت: "اين روباه خيلي حيلهگر است، خيلي بدجنس است. " و به روباه فحش ميداد.
*سؤال: منظورش شاه بود؟
*بيدار: بله، كاش اينها را مينوشتم كه همهشان درس بود. بعدها به اين دريغ افتادم كه كاش اينها را مي نوشتم.
*سؤال: با مرحوم آيتالله مطهري كي و چگونه آشنا شديد و چه شد كه ارتباط شما عمق پيدا كرد؟
*بيدار: آشنائي و ارادت بنده به مرحوم استاد آقاي مطهري (ره) برميگردد به سالهاي حضور ايشان در تهران. من پاي منبر ايشان در حسينيه ارشاد مينشستم؛ چندين بار ايشان اصرار فرمودند كه خدمتشان در منزلشان برسيم و رسيديم، حتي يكي دو بار هم اظهار فرمودند كه من خيلي دلم ميخواهد كه از وجود شما در دانشگاه استفاده شود. بنده از لطف ايشان و حسنظن ايشان تشكر كردم اما قبول نكردم و شايد در محاسبه و قبول نكردن خودم دچار اشتباه شده باشم. اين ملاقاتها يك بار هم در معيت مرحوم مهندس بازرگان انجام گرفت كه دوتائي به منزل ايشان رفتيم و يك بار هم ايشان به حساب بازديد بنده، تشرف آورد منزل آقاي بازرگان و آن هنگامي هم بود كه مرحوم مطهري و مرحوم بازرگان درباره مرحوم دكتر شريعتي، اعلاميه مشتركي داده بودند. داستان از اين قرار بود كه مرحوم مطهري و آقاي بازرگان مشتركاً اعلاميهاي راجع به دكتر شريعتي و آثار و نظرات ايشان داده بودند. آن طوري كه يادم ميآيد مضمون اطلاعيه اين بود: "از آنجائي كه دكتر علي شريعتي تحصيلاتش در خارج ايران بوده و به منابع و متون اوليه اسلامي دسترسي نداشته، اشتباهاتي در آثار ايشان راه يافته است. " و توصيه كرده بودند كه آثار ايشان با تجديدنظر چاپ شود و اشاره كرده بودند كه مرحوم دكتر شريعتي، قبل از وفات، متوجه اين اشتباهات شده و به يكي از آقايان كه صلاحيت دارد، وكالت داده كه آثار وي را اصلاح و چاپ كند. آن شخص عبارت بود از آقاي محمدرضا حكيمي. در سفري كه از قم در معيت آقاي حكيمي به تهران ميآمديم، از ايشان پرسيدم كه داستان چه بود؟ گفت: من به آقاي دكتر شريعتي گفتم: "شما چند جائي به اشاره به علامه مجلسي انتقاداتي كرده و تقريباً ايشان را جزو علماي درباري و مداحان و ثناگويان حساب كردهايد! علامه مجلسي غير از "بحارالانوار "، "مرآت العقول " هم دارد. "بحارالانوار "، مثل يك دائرهالمعارف است و همه چيز در آن هست، روايات ضعيف و غيرضعيف. ايشان سعي كرده احاديث شيعه را اعم از صحيح و غير صحيح از دستبرد دشمنان، حفظ كند و تشخيص صحت آن با فرد محقق است ولي اگر شما "مرآتالعقول " را نگاه كنيد كه روايات درست و صحيح از منابع اوليه در آن هست، نظرتان كاملاً برميگردد. " ميگفت: "ايشان به من علاقه و اعتقاد داشت، حرف مرا پذيرفت و وكالت داد كه آثار ايشان را ببينم و حذف كردنيها را حذف كنم و افزودنيها را بيفزايم و از نو چاپ كنيم. " از قضا اين وصيتنامه در سالهاي اخير در جاهاي مختلف چاپ شده است.
*سؤال: خود آقاي حكيمي بعد از سالها اين وصيتنامه را منتشر كرد.
*بيدار: بله، ايشان اين كار را كرد. يادم هست كه ساواك از نامه آقاي مطهري و مرحوم بازرگان سوء استفاده و آن را تكثير كرد؛ به اين شكل كه اصل نامه يك طرف بود و حروفچيني شده آن، طرف ديگر و آن را براي كل علماي آذربايجان پست كرده بود. خلاصه در همه تبريز و اروميه و شهرهاي ديگر اين نامه پخش شده بود. من واجب دانستم از اردبيل بلند شوم و به تهران بيايم و به آقاي بازرگان بگويم: "آقا! اين چه كاري بود شما كرديد؟ الان دكتر شريعتي در بين طبقات دانشگاهي، غير دانشگاهي، اهل درد و دلسوز، مطرح است. مردم كتابهاي ايشان را ميخوانند. تمام آنهائي كه زندان ميروند وقتي منزلشان تفتيش ميشود، تعدادي از كتابهاي دكتر شريعتي در منزلشان پيدا ميشود. شما با اين اعلاميهتان، دكتر شريعتي را زير سؤال برديد. همه جا ميگويند مطهري و بازرگان عليه شريعتي اعلاميه دادهاند. ديگر نميگويند كه اين دو نفر چه گفته و چه نوشتهاند ". گفت: "من چه كار كنم؟ " گفتم: "حضرتعالي و بنده برويم پيش آقاي مطهري و بگوئيم داستان از اين قرار است. ساواك دارد از بيانيه شما سو استفاده ميكند. بيائيد اين قضيه را اصلاح كنيد. " گفت: "شما بر اساس دوستياي كه با آقاي مطهري داريد، مقدمتاً ايشان را ببينيد، اگر پذيرفتند، من حاضرم هر متني كه آقاي مطهري مصلحت بداند، با مشورت هم بنويسيم و اين مسئله را خودمان اصلاح كنيم. افسوس كه اين اعلاميه دلسوزانه، اين طوري در جامعه منعكس شده. " بنده رفتم خدمت آقاي مطهري (ره) با ايشان صحبت كردم و موضوع را تشريح كردم. پرسيدند: "واقعاً اين طور شده؟ " گفتم: "بله " گفتند: "شما از اين اعلاميهها داريد؟ " گفتم: "بله " از قضا براي من سه تا فرستاده بودند، توي كيفم بود، آوردم نشان دادم. گفتم: "اين خط شما و خط آقاي بازرگان و اين هم حروفچيني آنها با خط درشت. " گفت: "متأسفم كه اين جوري شده، بايد جبرانش كنيم. آقاي بازرگان يك چيزي بنويسند، من متن را ببينم و ... " من از آقاي مطهري قول را گرفتم با آقاي مهندس بازرگان هم صحبت و مطلب را منتقل كردم. البته بعد كه با هم صحبت كرده بودند، آقاي مطهري نپذيرفته بود، حالا روي چه جهاتي؟ خودشان ميدانستند ولي آقاي بازرگان گفت: "من براي اينكه اداي دين كرده باشم، به نوبه خودم اعلاميهاي مينويسم. " كه من آن اعلاميه را دارم.
*سؤال: اعلاميه بعدي آقاي بازرگان به معناي پس گرفتن امضاي اولش نبود بلكه ايشان گفته بود چرا عدهاي از يك نفر بتسازي ميكنند. نه دكتر شريعتي از متفكرين ديگر برتر است و نه ما فاقد حق انتقاد هستيم. خدماتش را ارج مينهيم و مشكلاتش را هم بيان ميكنيم.
*بيدار: هر دانشمندي، هر صاحبنظري نقدپذيراست و جاي انتقاد دارد. شما غير از ائمه معصومين (ع)، غير از رسولالله (ص) و انبيا (س) نميتوانيد كسي را پيدا كنيد كه اشتباه نكند، همه لغزش دارند و خطا ميكنند. "انالجواد قد يكفوا ". بهترين اسبي كه در تمام ميدانها پيشتاز است، او هم گاهي ميلغزد، بنابراين دكتر شريعتي هم گاهي ميلغزد و اشتباه ميكند. همين كه آقاي مهندس بازرگان اين اعلاميه را داد، يك دليلش همين بود كه شخصيت آقاي دكتر شريعتي در جاي خودش محفوظ است، ايشان به عنوان نمونه روشنفكري اسلامي براي ما قابل قبول است، هرچند اشتباه هم كرد. اين اعلاميه آقاي بازرگان تقريباً به عنوان تجليل از دكتر شريعتي تلقي شد. ما هم اين را تكثير و همه جا پخش كرديم.
ملاقات بعدي ما با آقاي مطهري در تحصن دانشگاه براي ورود امام بود. در آن روزها ما در معيت آقاي سيد غني اردبيلي خدمت آقاي مطهري بوديم. در آن تحصّن از همشهريهاي ما آقاي مشكيني و آقاي خلخالي آنجا بودند. در روز اول به ايشان گفتم ما از آذربايجان آمدهايم استقبال امام. آقاي مطهري گفتند: "از آذربايجان چند نفرآمدهاند؟ " گفتم: "متأسفانه در آذربايجان شايع شده كه فرودگاه را بمباران خواهند كرد و هواپيماي امام را هم خواهند زد، بنابراين بنده با تعدادي از آقايان تماس گرفتم و آنها گفتند بله ولي عملاً حاضر نشدند و كسي نيامد! آنهائي كه آمدهاند بنده هستم، آقاي شيخ محمد مسائلي است (كه آقاي مطهري گفت ميشناسم)، آقاي شيخ لطف علي محقق (گفت ايشان را نميشناسم) و يكي هم آسيد غني آقاي اردبيلي است ". گفت: "ايشان را ميشناسم، هم مباحثه ما بود، الان كجاست؟ " گفتم: "خواهد آمد ". ولي آن روز در مسجد دانشگاه، آقاي اردبيلي حضور نداشت. آقاي مطهري گفت: "كارتها تمام شده، فقط سه تا كارت دارم كه يكي مال آسيد غني آقا، يكي مال شما، يكي هم مال آن يكي رفيقتان. " روي كارت من، شهرستان اهر را خط زده و اردبيل را نوشته بود. به نظرم از اهر كسي را دعوت كرده بود، ايشان نيامده بود و كارت او را به من داد. روزي كه ما رفتيم استقبال، آقاي آسيد غني و آقاي مروج نيامدند. بنده و آقاي مسائلي و آقاي محقق رفتيم فرودگاه و در آنجا دو سه متر بيشتر با امام فاصله نداشتيم. تجمع عظيمي بود و از همه گروهها، احزاب و تشكلها و روحانيت مناطق آمده بودند. ما روبروي پلكاني كه وارد سالن ميشد، ايستاديم، مرحوم دكتر بهشتي آمد و به ما گفت كه: "آقاي بيدار! لطفاً خودتان و رفقايتان بنشينيد. براي اينكه امام تشريف ميآورند و اگر شما بايستيد، پشت سريها نميبينند. " و من دقيقاً يادم هست كه يكي از دوستان خاص من از وسط جمعيت ميخواست به آنجا بيايد كه آقاي دكتر بهشتي رفت و به ايشان گفت بنشينيد و ايشان را هم نشاند. درهرحال در جريان تحصن در دانشگاه چند بار با آقاي مطهري درباره آينده انقلاب صحبتهائي كرديم ولي ايشان هيچ واهمه و ترسي نداشت و ميگفت: "انقلاب ما پيروز است، شاه رفتني است و رفتنش بازگشت ندارد. بختيار هم دوام ندارد. دلتان قرص باشد. " آقاي طالقاني هم يكي دو بار آمد به مسجد دانشگاه كه در آنجا خدمت ايشان و آقاي بازرگان هم رسيديم. در آنجا آسيد جلال طاهري و آقاي منتظري گاهي صحبت ميكردند، آسيد هادي خسروشاهي هم كه بعد از انقلاب نماينده امام در بنياد مسكن بود و فوت كرده، شبها با آن لهجه غليظ تبريزي صحبت ميكرد و ما لذت ميبرديم. من در آنجا آقاي مطهري را بيشتر شناختم. البته قبلاً از آن جنبه فلسفي كه در آثارش بود و مكاتباتي كه داشتيم بود، لذت ميبردم و استفاده ميكردم. آن آثار به جاي خود اما مسجد دانشگاه معركه سياسي و محل ورود به عرصه مبارزه بود و انسان در آنجا جانش در خطر بود يعني در حقيقت عرصه جانبازي بود و آقاي مطهري، قرص و محكم، آن جريان را مديريت ميكرد؛ آنجا مينشست و تحصن را اداره ميكرد. آخرين بار ايشان را پس از ورود امام، در مدرسه رفاه ديدم، رحمهالله عليه.
*سؤال: شما از معاشران باسابقه مرحوم آيتالله حاج شيخ حسين لنكراني بوديد. چگونه با ايشان آشنا شديد و ارادت به ساير كساني كه از آنها سخن گفتيد، جمع كرديد؟
*بيدار: اولاً بنده در مجلات آن زمان و بيشتر "در خواندنيها " خوانده بودم كه آقاي لنكراني به پيشهوري گفت: "هرچيز را از دست بدهيد، تفنگ را از دست ندهيد. " علاوه بر اينكه لنكراني نماينده اردبيل بوده و بنده از خودم ميپرسيدم چه جوري است كه لنكراني آمده از اردبيل كانديد شده، در صورتي كه اردبيليها آقاي لنكراني را نديدهاند، چطور غياباً به ايشان رأي دادهاند؟ اين كيست؟ چه جذابيتي داشته كه اردبيليها با اين بعد مسافت رفتهاند و به شيخ حسين لنكراني راي دادهاند؟ با توجه به اينكه برادرانش مصطفي، حسام و مرتضي در حزب توده ايران بودند از خودم ميپرسيدم اين چه جوري است؟ اينها كه با هم قابل جمع نيستند. اين شيخ و معمم است و برادرانش تودهاي هستند! يك چيزهائي هم درباره خود آقاي لنكراني ميگفتند.
خلاصه به خودم گفتم بايد ريشه اين را در بياورم كه آقاي لنكراني چطور آمده از اردبيل كانديد شده، رأي آورده و بعد رفته و اعتبارنامهاش گير كرده؟ گفتم اگر همين طوري راه بيفتم و بروم، از آن جهت كه گفتهاند اين شيخ خيلي شكاك است، شايد تصور كند كه از طرف ساواك آمدهام، از اين جهت به دوستم آقاي عرفاني گفتم: "من ميخواهم بيايم و آقاي لنكراني را از نزديك ببينم. " گفت: "مانعي ندارد، منتها ما بايد يك جوري نزد آقاي لنكراني برويم كه من بتوانم به نماز جماعت در مسجدم برسم ".
من رفتم پيش آقاي لنكراني و ايشان، ديگر مرا رها نكرد، كما اينكه من هم همين طور شدم. در آن جلسه اول، آقاي عرفاني رفت و آقاي لنكراني تعجب كرد كه در اردبيل، يك محيط بسته، اين جور افكاري دارم. خلاصه من از اين زمان با آقاي لنكراني آشنا شدم. بعدها صميمت ما آن قدر زياد شد كه ميگفت اگر بيائي تهران و منزل ما نيائي، ديگر رفيق ما نيستي. گفتم ما كه ميآئيم، منتهي بيشتر شبرو ميآئيم. آن روزها شايد در كل اردبيل چهار پنج نفر سواري داشتند و ما با اتوبوس ميآمديم. گفت اگر باخبر شوم كه به تهران آمدي و اول به منزل ما وارد نشدي، شما را نميبخشم.
اين مرد محترم با آن سوابق سياسي، با آن سوابق خانوادگي، به قدري فاضل بود كه حتي وقتي ورود ميكرديم به يك بحث ادبي و لغوي، مهارت حيرتآوري از خود نشان ميداد. يك شب ايشان را با آقاي آسيد غني اردبيلي، آقاي آسيد جعفر موسوي، آقاي دكتر كمال شمس، آقاي بهروز صفرزاده كه يكي از قضات خوشنام دادگستري است و نيز چند نفر از همسايهها و دوستان آقاي لنكراني را به منزلم دعوت كردم. تشريف آوردند و پنج شش ساعتي صحبت شد كه مباحث را ضبط كردهام و نوارش را دارم. اول ايشان با اكراه دعوت را قبول كردند ولي موقع رفتن گفتند كه اين مجلسها بايد تكرار شوند. چه شبهائي را كه با آقاي لنكراني در گفتوگوهاي سياسي به صبح رسانديم. سخن درباره اينكه برادرش، حسام را چطور كشتند؟ آيا واقعاً حسام را خسرو روزبه و دوستانش كشتند يا ديگران؟ چيزهاي جالبي به من گفت. گفت: "به برادرم گفتم در حزب توده، انتقاد جائي ندارد. حزب توده ايران حزبي است متشكل كه خودش را محق ميداند و اگر انتقادي را مطرح كني، خواهند گفت اينها آمدهاند حزب ما را از هم بپاشند. انتقاد نكني كه سرت را به باد ميدهي! " ميگفت: "حسام ميدانست كه من پول ندارم؛ ميآمد و زير پتوي من پول ميگذاشت. پس ميدادم و ميگفتم: راه ما از هم جداست، اگر با آنها هستي، بايد حرف نزني و سكوت كني. خبرها به گوش من ميرسد، اگر انتقاد كني، تو را ميكشند. " و همين طور هم شد. خيلي به حسام علاقه داشت.
اگر خاطرتان باشد در مقطعي روزنامه اطلاعات، نشريهاي را به ضميمه روزنامه در ميآورد به نام ده هزار سال تاريخ ايران و جهان. در آنجا اعترافات روزبه را نوشته بود كه ما محمد مسعود را چگونه كشتيم. من تصورش را هم نميكردم كه اينها محمد مسعود را كشته باشند. اينها او را كشتند كه به پاي دربار نوشته شود. محمد مسعود از اشرف و دربار و پالتوي پوست اشرف كه استالين به او بخشيده بود، انتقاد ميكرد و اينها گفتند الان وقتش هست كه مسعود را بكشيم و بگوئيم دربار كشت و دربار را بدنام كنيم. من درباره اينها زياد ميپرسيدم، علاوه بر اينها درباره ايشان هم زياد ميپرسيدم: "چه شد كه شما كشيده شديد به طرف روسها؟ چرا از اردبيل كانديد شديد؟ اردبيليها كه شما را نميشناختند ". ايشان در پاسخ به سؤالات من، مطالبي گفته و من تقرير كردهام و در آنجا هم اينها را گفته و اين طوري شروع كرده: "بيدار عزيز! بنويس " قرار بود در دفتر خاطرات من بنويسد، كه ديگر به آنجا نرسيد. ميگفت: "ما دو راه پيشرو داشتيم: يكي راه انگليسيها بود يعني ما بايد يا با قوام و اينها يكي ميشديم، يا راهي كه بلشويكها شروع كرده بودند. چون لنين آمد و همه حق و حقوقي را كه تزار در ايران براي خودش اختصاص داده بود، لغو كرد، ما يك مقدار تشويق شديم كه به طرف اينها كشيده بشويم. چرا؟ براي اينكه ما لنكرانيها به خاطر معاهده تركمنچاي مجبور شديم به ايران مهاجرت كنيم. حتي در سجل ايشان، حسين مهاجر لنكراني ثبت شده بود. ميگفت ما اصرار داشتيم مهاجر بودنمان معلوم باشد. ايشان ميگفت: "موقعي كه بلشويكها بر قفقاز و ماوراي قفقاز مسلط شدند، ما ديديم كه ديگر جاي ما نيست، چون علماي بزرگ آنجا را كشته بودند از جمله آشيخ آقاي كني را كه از روحانيون آنجا بود و با كمونيستها و بلشويكها مبارزه ميكرد، به شكمش سنگ بستند و او را به دريا انداختند. كتابها را ميسوزاندند و به دريا ميريختند، آثار مذهب را از بين ميبردند و ما ديديم كه ديگر جاي ما آنجا نيست چون ما خودمان را ايراني ميدانستيم و با وجود تسلط بلشويكها جائي براي ماندن ما نبود لذا خانواده ما از آنجا به ايران مهاجرت كرد. " اينها در سنگلج مينشستند، ملك و املاك زياد داشتند و حتي نسبتي هم با زن رضاشاه كه مادر محمدرضا باشد، داشتند. آقاي لنكراني مصاحبهاي با روزنامه اطلاعات كرده بود و رژيم بهقدري روي آقاي لنكراني حساسيت داشت كه به عباس مسعودي فشار آورده بود كه اين چه مصاحبهاي است كه كردي؟ مسعودي مجبور شده بود تكذيب كند كه ما با شيخ حسين لنكراني معروف مصاحبه نكرديم و با شيخ حسن لنكراني مصاحبه كرديم! اين مطلب، موجود است.
*سؤال: ظاهراً يكي از علل در حاشيه ماندن آقاي لنكراني همين شائبهاي بود كه در مورد نزديكي ايشان به روسها وجود داشت.
*بيدار: آقاي لنكراني ميگفت دو راه موجود بود. ما يا بايد به جناح انگليس ملحق ميشديم يا به جناح روسها و ما براي رهايي از چنگ رضاشاه تلاش ميكرديم. با انگليسيها نميشد همكاري كنيم، چون رضاشاه دستنشانده آنها بود و گفتيم راه درستتر اين است كه به طرف روسها برويم. يك عده روسوفيل بودند و يك عده انگلوفيل لذا ما آمديم به طرف اينها و برادرهاي ما هم همينطور. ما تبعيد شديم به كلات، به كرمان و به شهريار. الان تعدادي از احكام تبعيد ايشان را هم دارم كه دستور به خط رضاشاه، به خط احمد قوام و به خط رئيس شهرباني كل است.
*سوال: از ديگر علما و روحانيون شاخص تهران كه با آنها ارتباط داشتيد، به اجمال نامي ببريد.
*بيدار: كساني كه با آنها ارتباط نزديك داشتيم مرحوم شهيد سيد محمدرضا سعيدي بود، مرحوم شهيد آشيخ حسين غفاري بود، آقاي آميرزا جعفر جوادي شجوني بود، آقاي آشيخ علي اصغر مرواريد بود كه آن زمان از قم به تهران مهاجرت كرده و در خيابان بوذرجمهوري با آقاي محمدي شربياني، كتابفروشياي باز كرده بود به نام انتشارات جهان، بعد از هم جدا شدند و آقاي مرواريد آنجا بود. خيليها بودند كه حالا يادم نميآيد.
*سوال: ظاهراً شما با امام موسي صدر هم ارتباطاتي داشتيد. در اين باره چه خاطرات و گفتنيهائي داريد؟
*بيدار: ما به ايشان ميگفتيم آقا موسي صدر و بعدا در لبنان به ايشان لقب امام دادند. با ايشان ارتباط و مكاتبه داشتيم. فقط يكي از نامههاي ايشان نزد من محفوظ مانده و آن هم جواب اولين نامهاي است كه همراه كتابي كه در تفسير سوره يس نوشته شده بود، خدمتشان فرستادم.
*سوال: كتاب خودتان بود؟
*بيدار: كتابي از آقاي مسائلي بود با مقدمه و حواشي بنده. ايشان آقاي مسائلي را ميشناخت. بعدها دو سه تا نامه بين ما رد و بدل شد و ايشان از آقاي شيخ احمد عارفالزين، مدير مجله "العرفان " خواسته بود كه اين مجله را مرتباً به آدرس من بفرستد. بعد هم چند مجله معتبر لبنان و عراق را فرموده بودند براي من بفرستند. وقتي هم كه به تهران آمده بودند و وضع ارتباطاتشان كمي محل سئوال شده بود، در منزل آشيخ حسن آقاي سعيد، ايشان را زيارت كردم. در اينجا ديگر درباره صحبتهاي آن جلسه حرفي نميزنم، اين زمان بگذار تا وقت ديگر!
*سوال: ظاهراً در آن ملاقات اعتراضي به آقاي صدر داشتيد در باره ملاقات ايشان با شاه.
*بيدار: شما مطلب را باز كرديد. من نميخواستم در اين باره صحبت كنم. ايشان با شاه ملاقات كرده بود و ملاقاتش هم مفصل بود. ايشان در آن جلسه در بارة آن ملاقات صحبت كرد و دلايلش را گفت. بعدها هم يك نامه هفت هشت صفحهاي به آقاي آشيخ حسن آقاي سعيد نوشته بود و ايشان هم نامه را آورده بود پيش آقاي لنكراني. ما ميخوانديم، از خودش دفاع كرده بود كه چرا اينها مرا متهم ميكنند؟ من در جهت قوت گرفتن شيعيان پابرهنه لبنان، از او استمداد كردهام كه به لحاظ سياسي و اقتصادي از ما حمايت كند. كار من بسيار موجه و كاملا شرعي است و جاي انتقاد نيست. من كه به عنوان يك ايراني به لبنان آمدهام، نياز به پشتيبان دارم. اگر سفير ايران گزارشات ديگري عليه من بدهد، ممكن است با كارشكني مانع از فعاليتهاي من شوند. من بايد نرم نرمك در لبنان كارم را پيش ببرم. بنده در آن ملاقات در بارة كارهاي ايشان در لبنان چند سئوال كردم، گفت: "آقاي بيدار!شما نميدانيد ما وقتي آمديم بيروت، وضع اينجا چگونه بود. شيعههاي آنجا اصلا نميدانستند حجاب يعني چه و اغلب برهنه بود. من خيلي در آنجا كار كردم، ولي اين كارها به هزينه، معونه و پول نياز داشت. من در آنجا محل مراجعه بودم و در عين حال از اين واهمه داشتم كه سفير ايران در لبنان عليه من گزارشاتي بدهد و مرا از لبنان بيرون كنند. من مجبور بودم با شاه ملاقات كنم ".
*سوال: قبل از اينكه به رويدادهاي انقلاب در اردبيل بپردازيم، اشارهاي هم داشته باشيد به ملاقاتي كه به هنگام ممنوعالملاقات بودن دكتر مصدق در احمدآباد با وي داشتيد.
*بيدار: من با مرحوم دكتر محمد مصدق و پسرش دكتر غلامحسين خان مصدق مكاتبه داشتم. نامهها را توسط يك رابط به دكتر غلامحسينخان ميرساندم و ايشان براي پدرش ميبرد. تنها يك بار مستقيما به احمدآباد نامه دادم و جواب آمد. در اين جواب، مرحوم دكتر مصدق آدرس را تهران، خيابان حشمتالدوله داده بود. جواني كه نامه مرا برده بود كه به دكتر غلامحسينخان بدهد، پيغام آورد كه دكتر گفته نامههايتان را براي خود من بفرستيد و به احمدآباد نفرستيد و اساسا با پست نفرستيد. اگر تا امروز هم فرستادهايد، ديگر اين كار را نكنيد. اگر هم علاقه داريد كه با پدر من ارتباط داشته باشيد، رابطتان من باشم. آقاي نصرتالله خان اميني كه در زمان دكتر مصدق، سمت شهردار را داشت، خانهاش در خيابان هدايت، دروازهشميران بود و جزو سران جبهه ملي ايران به شمار مي رفت. مرحوم آقاي اللهيار صالح گفت كه اگر ميخواهي آقا را ببيني (به دكتر مصدق ميگفتند آقا بايد با آقاي اميني كه وكيل دكتر مصدق است، صحبت كني. آقاي نصرتالله اميني كه رفيق من بود، با فرزندان آشيخ عبدالكريم حائري، مرحوم آقامرتضي حائري و آقا مهدي حائري و بسياري از علما و خود امام خميني ارتباط نزديك داشت. اول كسي كه آزادي امام خميني را از زندان به من گفت، آقاي اميني بود كه گفت همين الان به من اطلاع دادند كه آقا آزاد شد.
به هر حال رفتم آنجا و به آقاي اميني گفتم: "راستش اين است كه من ميخواهم آقاي دكتر مصدق را ببينم. اين نامهها را هم براي من داده. " نگاهي به نامهها انداخت و تعجب كرد و گفت: "آقا با اين عنوان براي كسي نامه نمينويسد. معلوم ميشود به نامه شما خيلي اهميت داده. " گفتم: "بزرگواري كرده و محبت دارد، وگرنه ما لايق اين جور چيزها نيستيم. " گفت: "خير! من با ايشان ارتباط دارم و ايشان را ميشناسم. اين جور به كسي جواب نميدهد. " گفتم: "چه كار كنم؟ " گفت: "دل به دريا بزن. من كه نميتوانم شما را ببرم. يك روز برو احمدآباد. اكثر ژاندارمهاي آنجا ترك يا از اهالي همان جا هستند. شايد توانستي يك جوري خود را برساني بهآقا ".
گمانم بهار يا تابستان بود كه در تهران بودم و يك دعاهائي خواندم كه پروردگارا! در اين سفر يار من باش. من به عشق ديدن اين مرد كه براي نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران مبارزه كرده، با دربار درافتاده، با انگليس درافتاده، در دادگاه گفته: "تنها گناه من اين است كه با بزرگترين امپراتوري دنيا در افتادم و نفت ايران را ملي كردم. " به اينجا آمدهام. در اينجا تمايل دارم پرانتزي باز و در مورد نهضت ملي اين نفت و شخصيت دكتر مصدق و تقيد ايشان به اسلام و تشيع صحبت كنم. ايشان در ايام محرم، مرتباً در تهران روضهخواني داشت، در احمدآباد هم روضهخواني داشت. ممكن است الان باشند كساني در احمدآباد كه به خانه مرحوم دكتر مصدق تردد و در تعزيهداري و روضه ايام عاشورا شركت ميكردند. شايد باشند و بگويندكه ايشان با عبا دم در مينشسته و آنجا عزاداري ميكرده، مرثيهخواني كه به ده ميآمد، يك پاكت اهالي ميدادند، يك پاكت هم دكتر مصدق همراه با عبا به او ميداد. اين رويه مستمر مرحوم دكتر مصدق بود.
*سوال: چگونه به ديدن دكتر مصدق رفتيد؟
*بيدار: يادم نيست با چه وسيلهاي رفتم. احتمالا با اتوبوس و در ميان گرد و خاك زياد خود را رساندم به آنجا. يادم هست ماشيني در آنجا پارك شده بود. بعد از انقلاب هم كه رفتم سرمزارش فاتحه بخوانم، در آنجا همان ماشين را ديدم. آن روز ژاندارمها در داخل و بيرون باغ كشيك ميدادند. به يكي از آنها به صورت متلك گفتم: "مواظب باشيد! اين آدم خيلي خطرناك است. يك وقت فرار كند، كار دستتان ميدهد. " ده دوازده نفر بودند. گفتم: "كسي كه با دربار و انگليس دربيفتد، خيلي خطرناك است. يك وقت فرار ميكند ها! " به من چپ چپ نگاه كردند و يكيشان گفت: "نميگذاريم بروي! " گفتم: "مؤمن! اين پيرمرد 80 ساله را رها كنيد هم نميرود. جائي را ندارد برود. كجا برود؟ احترامش كنيد. اين مرد به گردن ملت حق دارد. " گفت: "اين حق دارد؟ به اعليحضرت خيانت كرده! " يكيشان ترك بود، گفتم: "ناشي نباش، اين فرد، بزرگترين خدمتگزاز اين مملكت است. " گفت: "آمدي اينجا چه كني؟ " گفتم: "ايشان حتما وصيتش را به پسرش يا وكيلش كرده، ولي ممكن است وجوهات شرعي يا كارهائي از اين قبيل داشته باشد كه لازم است من بروم. " گفت: "برو بابا! " يكي ديگر آمد و گفت: "جناب شيخ! چه ميگوئي؟ قوم و خويشي با او داري؟ " گفتم: "كل ملت ايران با هم قوم و خويش هستند. " گفت: "قول ميدهي جاي ديگر نگوئي كه به تو اجازه داديم بروي؟ " بعد در را باز كرد و گفت: "برو داخل ". آن يكي آمد اعتراض كند. اين گفت: "برو بابا! اين شيخ هم سهم من! " گفت: "برو داخل، ولي جاي ديگري بروز ندهي. موقعي هم كه برگشتي، جيبهايت را ميگردم. چيزي در جيبت نباشد. " رفتم و در زدم و دكتر مصدق اول خيال كرد ژاندارم آمده!
*سوال: كسي آنجا نبود؟
*بيدار: من كسي را نديدم. ايشان تعجب كرد. سلام و عليك كرديم. پرسيد: "چه جوري آمديد؟ " گفتم: "آقاي دكتر! من ابوذر بيدار هستم. دو سه بار به شما نامه نوشتم و عرض ارادت كردم و شما هم جواب داديد. "گفت: "شما ابوذر بيدار هستيد؟ اردبيلي هستيد؟ بفرمائيد آقا! " با چه ادبي، با چه محبتي. گفت: "چه طوري آمديد؟ " گفتم: "با آقاي اميني صحبت كردم. گفت شما را راه نميدهند. خيلي علاقه داري، دل به دريا بزن. يا تو را ميگيرند يا موفق ميشوي. " احساس كردم دكتر مصدق اول اعتماد نكرد. شايد گمان ميكرد آخوند درباري هستم، ولي وقتي گفتم با آقاي طالقاني، آقاي زنجاني، مهندس حسيبي و چند نفر ديگر ارتباط دارم، خوشحال شد و گفت: "اين آمدن شما امروز به من خيلي مزه داد و تا مدتها حلاوت اين ملاقات را مزمزه خواهم كرد. اين كاش در آن زمان از اين تيپ روحانيون داشتيم. شايد ميتوانستيم خدمتي بكنيم و منجر به اين نشود كه من در اينجا گرفتار شوم ".
*سوال: عكس امضا شدهاش را هم همان جا به شما داد؟
*بيدار: نخير، با پست فرستاد. در پاكت هم باز شده بود!
*سوال: شما از او عكس درخواست كرده بوديد؟
*بيدار:بله، گفتم: "من دارم كتابي مينويسم به نام "رجال و دانشوران معاصر ". خواهش ميكنم شرح حال خودتان را با آخرين عكسي كه از شما انداختهاند، هم به رسم يادگاري و هم براي درج در آن كتاب من مرحمت كنيد. " در آنجا هم نوشته كه من اين عكس را براي درج در كتاب "رجال و دانشوران معاصر " دادهام. در آن نامهاي هم كه براي بنده نوشته تصريح كرده كه من براي شما كتابي ميفرستم از سخنرانيهاي خودم در دورههاي پنجم و ششم تقنينيه. در آنجا او مخالفتش را با سلطنت رضاشاه اعلام كرده و تمام نطقهائي را كه در دورههاي پنجم و ششم مجلس راجع به گمركات، راجع به انحصار ترياك و امثال اينها داشته، در نامه همراه آن هم قيد كرده كه در ضميمه كتابي است كه ميتوانيد از آن استفاده كنيد.
*سوال: آن كتاب را هنوز داريد؟
*بيدار: بله، مفاد آن كتاب را هم حسين مكي جمعآوري كرده. روزي آقاي حسين مكي را در منزل خودش در خيابان شاپور، كوچه ارامنه ديدم و گفتم: "آقاي مكي! من آمدهام شرح حالات را بخواهم. صداقت داري درستش را برايم بنويسي؟ " زماني بود كه جبهه ملي ميخواست رفقا و همكاران سابق خودش را جمع كند. گفتم: "بيائيد و مجدداً به جبهه ملي ايران ملحق شويد. " آقاي مهندسي حسيبي را هم در خانه خودش، اگر اشتباه نكنم در شميرانات، ديده بودم. ايشان گفت: "اگر آقاي مكي بنويسد كه ما در گذشته مرتكب اشتباهاتي شدهايم، او را به جمع خودمان ميآوريم، ولي بقائي براي ما خيلي سخت است، چون خيلي به ما خيانت كرده! " من در مهندس حسيبي خيلي صداقت ديدم. زندگي سادهاي داشت. با اتوبوس دو طبقه آمديم و من در ميدان توپخانه پياده شدم و بليط مرا هم او داد.گفت: "ما هيچ كس را طرد نميكنيم. ما ميخواهيم اين جبهه را زنده كنيم. ميخواهيم شاه را سر جاي خودش بنشانيم. ميخواهيم قانون اساسي ايران را زنده كنيم. " اين را دكتر مهدي آذر هم به من گفت، آقاي سيد باقر كاظمي هم به من گفت.
*سوال: شما بر اساس اين حرفي كه اين آقايان زدند به سراغ حسين مكي رفتيد؟
*بيدار: بله، بر پاية ارتباطي كه با آقاي مهندس حسيبي داشتم، اين پيشنهاد را كردم. من كه رفتم منزل آقاي حسيبي، از دهانم پريد كه: "چي ميشود اينها را هم بياوريد كه جبهه قوي شود و منتقد نداشته باشيد. " مهندس حسيبي گفت: "ما حرفي نداريم آقاي بيدار! " دكتر اردلان هم به من گفت: "اگر شما بتواني از آقاي مكي نوشتهاي بگيري و بنويسد كه اشتباهاتي شده، مسائل حل ميشوند. ما توقع نداريم بگويد من خيانت كردهام، بگويد اشتباهاتي شده و من دوباره به صفوف رفقاي سابق خودم پيوستهام تا نهضت را ادامه بدهيم و ما قبولش ميكنيم ".
*سوال: مكي چه گفت؟
*بيدار: مكي گفت: "اول آنها يك چيزي بنويسند و درخواست كنند. " گفتم: "بعيد ميدانم، ولي اين را ميدانم كه اگر من از آقاي مهندس حسيبي درخواست كنم، به شما زنگ ميزند. همين طور آقاي دكتر عبدالحسين اردلان كه تازه از زندان آزاد شده، احتمال ميدهم او هم زنگ بزند، اما اينكه آنها از شما درخواست كتبي كنند كه شما بنويسيد كه اشتباهاتي شده، بعيد ميدانم، اما شما سياستمدار هستيد و بلديد؛ در روزنامه كيهان و يا در روزنامه اطلاعات و يا نشريات ديگر بنويسيد كه در گذشته اشتباهاتي شده كه منجر به شكست نهضت ملي شده و من به رفقاي سابق خودم ملحق ميشوم ".
*سوال: بالاخره مكي حاضر شد يا نه؟
*بيدار: اين را بايد منصفانه بگويم كه آقاي مكي واقعا حاضر بود يك چيزي بنويسد و گفت: "خيانتها را بقائي كرد، حساب ما را از بقائي جدا كنيد. " آنجا يك تابلوي قلمي بود كه روي آن نوشته شده بود: سرباز فداكار وطن. گفتم: "ميداني در بيرون چه ميگويند؟ " گفت: "ميگويند سرباز خطاكار وطن! " گفتم: "ميخواهم اين لكه را از دامن شما بزدايم. منِ از اردبيل آمدهام و دارم با وقت و پول خودم سعي ميكنم كاري به نفع جبهه ملي بكنم، اگر بگيرد. ميخواهم حلقه وصل و ارتباطي بين شما و آنها باشم. آقاي مكي! آنطوري كه من ميدانم در خانواده شما كسي نبوده كه سياسي و جزو اعيان و اشراف باشد. يك صحبتهائي كرديد و گرفت و به نمايندگي مجلس رسيديد و رفتيد آبادان و شديد يك كسي و اين از بركت دكتر مصدق بود. ولو اينكه عذر مرا از اين خانه بخواهيد، رك حرفم را ميزنم ". گفتم: "شما مصدق را با هيچ كس مقايسه نكنيد، مخصوصا با خودتان. شما حرفي بزنيد، حسين مكي يك حرفي زده، ولي دكتر مصدق حرفي بزند، دنيا روي او حساب ميكند. " گفت: "كار ما را كوچك حساب ميكنيد؟ " گفتم: "نه! " خلاصه كار ما داشت درست ميشد كه آقايان بازرگان و ديگران زنداني شدند.
*سوال: در سال 41؟
*بيدار: بله، بعدها قضايا از هم پاشيد و انگيزه براي احياي جبهه ملي از بين رفت. دكتر مهدي آذر هم با اين موضوع خيلي موافق بود.
*سوال: بپردازيم به يكي از محورهاي اصلي اين گفتوگو و آن هم در بارة تاريخچة انقلاب در اردبيل است. از آغاز نهضت امام در سال 42، اردبيل چقدر استعداد براي انقلاب داشت و شما در آنجا چه فعاليتهائي ميكرديد؟
*بيدار: واقعا از جائي شروع كرديد كه من در مورد آن خيلي كم حاضر شدهام صحبت كنم. هركاري كرديم به خاطر خدا و به خاطر وظيفه بود و وجدانمان ما را موظف ميكرد. هر كاري كرديم، كم كرديم. ما به وظيفه خودمان چنانچه بايد و شايد عمل نكرديم. رفقاي ما رفتند و شهيد شدند، رفقاي ما جانبازي كردند، اما ما هنوز زنده هستيم. اين را برادر! من از ته دل عرض ميكنم. آنهائي كه در صفوف مبارزه در اردبيل با ما بودند، جوانهاي نازنيني كه با ما بودند و جان باختند و شهيد شدند، ما از قافله آنها عقب مانديم. اين را ميخواهم براي ضبط و ثبت در تاريخ عرض كنم كه از لحظه شروع نهضت به رهبري روحانيت، مخصوصا حضرت امام روحي فداه، خواهش ميكنم حتما "روحيفداه " را بنويسيد، چون ايشان احياءكننده و تجديدكننده حيات ديني در عصر معاصر است. علاوه بر اينكه ايران را متحول كرده، ولي اين را به جرئت به شما عرض ميكنم تغييري كه ايشان در دنياي اسلام داده، بيشتر از ايران است. چطور؟ به عنوان نمونه عرض ميكنم. در سال 1363، ما در يك سمينار حج در هامبورگ شركت كرديم. در آنجا سر ميز صبحانه آقائي را ديدم وارد شد و با لهجه تركي خودمان گفت: "سلام عليكم ". به بغل دستي گفتم: "اين از خودمان است. " گفت: "چطور فهميدي؟ " گفتم: "از ته لهجهاش. " و صدايش زدم و معلوم شد كه اهل تركيه و اسمش جمالالدين كاپلان بود. گفت كه رفقاي ما چندتائيشان در تهران هستند و چند تائي به حالت تبعيد در كشورهاي اروپائي به سر ميبرند. ما از رفقاي آقاي نجمالدين اربكان هستيم. گفتم: "چطور شده كه شما سروكلهتان در جمع ايرانيها در مسجد هامبورگ پيدا شده؟ " گفت: "ايرانيها ما را پيدا نكردند. ما ايرانيها را پيدا كرديم. ما آمديم اينجا و مسجد مسلمانان هامبورگ را پيدا كرديم و ديديم آنچه مطلوب ماست، اينجاست. بوي اسلاميت از اينجا ميآيد. تركيه خوابيده، اما ايران بيدار شده. " گفتم: "از زعماي ايران چه كساني را ميشناسي؟ " گفت: "امام خميني را ميشناسم. " گفتم: "نظر شما نسبت به امام خميني چيست؟ " گفت: "حاجي بي! پرچم اسلام به زمين افتاده بود و الان آن پرچم به دوش امام خميني است. اگر اين پرچم محفوظ بماند، اسلام زنده خواهد شد. "[با بغض] گفتم: "شما انتظار داريد اثرات انقلاب ايران به تركيه برسد؟ " گفت: "رسيده! "
*سوال: برحسب حساستهائي كه مردم تركيه در قضاياي جهان اسلام مثل رويداد غزه از خود نشان ميدهند، تركيه از كشورهائي است كه بالقوه در معرض انقلاب است. مسلمانان ترك، بسيار منظم، منسجم و پرشور عمل ميكنند.
*بيدار: ايشان اين حرف را در جولاي سال 63 زد. آن وقت در كجا؟ در آلمان و در وضعيت تبعيد. گفت پرچم عزت و امپراتوري اسلامي كه در تركيه به زمين افتاده، الان به دوش امام خميني است و ملت ترك منتظر است ببيند انقلاب ايران به كجا ميرسد. اگر انقلاب ايران پيروز شد و به ثمر رسيد، نه تنها ثمراتش در تركيه كه در همه جاي دنيا آشكار خواهد شد. و الان به چشم ميبينيم كه آقاي رجب طيب اردوغان، خلاصه حرف مسلمانها را در اجلاس داووس زد. خداحفظش كند. من خودم در تركيه بودم و انتخابات شهرداريها بود. مردم وقتي مرا ميديدند، به طرفم ميآمدند و ميگفتند به رجب طيب اردوغان راي ميدهيم. ميديدم شور و هيجاني در تركيه هست. راي دادند و پيروز شدند و دارند با سياست پيش ميروند. اسلام در تركيه ريشه دارد. مصطفي كمال آتاتورك آمد و يك حكومت لائيك در آنجا برقرار كرد، اما آن يك چيز ظاهري است. شما اگر روز جمعه در مساجد تركيه حاضر شويد، علائم بسيار پررنگ و پرشور مسلماني را ملاحظه ميكنيد.
*سوال: از انقلاب در اردبيل ميفرموديد.
*بيدار: در 15 خرداد 42، بايد از انجمنهاي ايالتي- ولايتي شروع كنم. بنده در خلخال بودم و در آنجا منبر ميرفتم و الان هم كارهاي تبليغي بنده در گنجهبار دوام دارد. اينكه چطور اردبيل را رها كردم و براي تبليغ به خلخال رفتم، داستان مفصلي دارد. از اردبيل آمدند و گفتند الان اوضاع مغشوش است و امام خميني را گرفتهاند. هنوز منبرهاي ما تمام نشده بود، همان ساعت چمدانم را برداشتم و آمدم اردبيل و در منزل مرحوم آسيد غني آقاي اردبيلي جمع شديم. در آنجا ارتباط گرفته شد و اكثر آقايان علما به آنجا آمدند. آسيد غني آقا پيشنهاد كرد غير از اينكه برويم در تلگرافخانه متحصن شويم، چارهاي نيست و اگر اين كار را بكنيم، بازار و مدرسهها و اصناف تعطيل ميكنند و مردم واكنش مثبت نشان خواهند داد. تصميم گرفته شد و يكسره رفتيم تلگرافخانه، آن طوري كه من يادم هست يك تلگراف به آقاي گلپايگاني، يك تلگراف به آقاي شريعتمداري و يك تلگراف هم به شاه زديم. در تلگراف ذكر كرديم كه بازداشت آيتالله العظمي حاج آقا روحالله خميني باعث نگراني روحانيت اردبيل شده، از شما ميخواهيم هرچه زودتر دستور آزادي ايشان را بدهيد. در تلگراف به آقايان مراجع هم گفتيم كه ما همبستگي و اتحاد خودمان را با مراجع، مخصوصا با آيتالله العظمي خميني اعلام ميداريم، هر آنچه كه شما مصلحت بدانيد، ما در خدمت شما هستيم.
تلگراف ما به آقاي گلپايگاني و آقاي شريعتمداري در مجموعة اسناد انقلاب چاپ شده، اما تلگرافي كه به شاه زده بوديم، در آنجا نيست. غروب شد. رئيس پست و تلگراف اردبيل اگر اشتباه نكنم آقائي بود به نام رحيمي و سني هم بود. آمد و گفت: "چرا اينجا جمع شده و اتاقهاي ما را اشغال كردهايد؟ " آمد پيش ما و ديد سر و كله بنده بيش از ديگران ميجنبد. در آن جمع دو نفر بودند كه سر و كلهشان ميجنبيد و احساسات نشان ميدادند. يكي آقاي ميرزا بهاءالدين اوستا بود كه الان سجلش را كرده اعلمالهدائي و ساكن قم است. رحيمي آمد آنجا و گفت: "اينجا را چرا اشغال كردهايد؟ " گفتيم: "اينجا خانه ملت است و ما تلگراف زدهايم به خود شاه و از ايشان استخلاص مرجع و استادمان را خواستار شدهايم. " گفت: "داستان چيست؟ " گفتيم: "مگر نميدانيد؟ آيتالله خميني را بازداشت كردهاند و ما آمدهايم كه استخلاص ايشان را بخواهيم. اگر ايشان آزاد نشود، ما شهر را به هم ميريزيم. اين را بدانيد و اگر هم ميخواهيد گزارش كنيد. ما اول ميخواهيم بهطور مسالمتآميز از شاه استخلاص آيتالله خميني را خواستار شويم. " يواشكي گفت: "كار خوبي ميكنيد! اينجا در اختيار شماست. من هم نميترسم. اگر آمدند و گفتند اينها را بيرون كن، من كاري نخواهم داشت. درود بر شما، كارتان را ادامه بدهيد! "
تقريبا شب شده بود كه ديديم سر و كله رئيس ساواك و رئيس بهداري اردبيل پيدا شد. رئيس ساواك اردبيل، سرهنگ هوشنگ سليمي بود و افتخارش اين بود كه من نامه عزل دكتر مصدق را در معيت يك نفر ديگر به خانه مصدق بردهام و اين را يكي دو بار در تجمع ما در منزل استادمان مرحوم آميرزا ابوالفضل حلال زاد، گفت. در اينجا ذكر خيري هم بكنم از آقاي بكائي كه در منزل آقاي حلالزاد دائما او را سرگرد سليمي خطاب ميكرد و هرچه او، حرف آقاي بكائي را اصلاح ميكرد كه من سرهنگ سليمي هستم، باز ايشان دستبردار نبود و به اين ترتيب ميخواست او را خفيف كند. در هرحال آمد و گفت اينجا را ترك كنيد. در آن زمان سرهنگ سليمي، معاون مهرداد، رئيس ساواك آذربايجان بود. اين مهرداد همان كسي است كه يك جوان در شيراز يا جائي ديگر، به خاطر مسئلهاي اخلاقي، او را كشت. مهرداد رئيس ساواك آذربايجان بود و يك بار كه مرا برد آنجا، به امام توهين كرد و من هم جواب او را دادم. اين در پروندههاي ساواك ما هم منعكس است. گفت: "شما را سه چهار بار گرفتهاند، ولي شما قضيه را رها نميكنيد. مجبورم شما را بازداشت كنم و شخصا به اين موضوع خواهم رسيد. " آقاي سرهنگ سليمي همراه با آقاي دكتر مجتبي عاملي، رئيس بهداري اردبيل آمده بود آنجا كه ما را از تحصن در آورد. گفتم: "خب! شما آمديد به خاطر اينكه رئيس ساواك هستيد. ايشان چرا آمده؟ " گفت: "آقاي سيد يونس يونسي مريض است، آمده او را معاينه كند، ايشان بايد برود خانهاش ".
سيد يونس يونسي اردبيلي روحاني محترمي به حساب ميآمد و پيرمرد معنوني بود. اگر ايشان آن شب، تحصن خود را ميشكست، تحصن ما هم از بين ميرفت. من گفتم: "ما كه اينجا هستيم و اينجا را ترك نميكنيم. آقاي يونسي هم خودش ميداند. " اينها آنجا ايستاده بودند و با يكي از آقايان كه الان هم هست، داشتند صحبت ميكردند كه من رفتم پيش آسيد يونس يونسي. سلام كردم و گفت: "عليك سلام! چه ميفرمائي؟ " گفتم: "رئيس سازمان امنيت آمده شما را از ما بگيرد. با اين حرف كه شما مريض هستيد، پس بايد برويد خانهتان! " گفت: "من چه كار كنم؟ " گفتم: "شما اگر مريض هستيد، دكتر عاملي يك نسخه بنويسد، ما ميفرستيم نسخه را بگيرند و هستند كساني كه ميآيند اگر آمپولي داريد تزريق ميكنند. ساير داروهايتان را اينجا مصرف ميكنيد و پتو و رختخواب پاكيزه هم داريم كه شما ميتوانيد استراحت كنيد. اگر شما برويد، تحصن شكسته ميشود. " گفت: "آقاي بيدار! باريكلا! چشم، از اينجا نميروم. "رئيس ساواك آمد و گفت: "آقا! مثل اينكه قلب شما ناراحت است. " گفت: "بله، ولي مال حالا نيست. از قبل هم قلب ما ناراحتي داشته است. " دكتر عاملي آمد و فشار خون ايشان را گرفت و معاينه كامل كرد و گفت: "آقا! شما بايد برويد منزل استراحت كنيد. " آسيد يونس گفت: "جاي من خوب است. فعلا از رفقا جدا نميشوم. " اين منت را آن شب، آقاي آسيد يونس به گردن همه ما گذاشت و آن جلسه را ترك نكرد.
شب شد و ما ماندگار شديم. رحيمي آمد و يكي دو نفر ديگر هم آمدند. سيستم تلگراف اردبيل تازه از سيستم مورس در آمده و به سيستم مدرنتري تبديل شده بود. متن را از تهران ميزدند و اين طرف روي كاغذ تايپ ميشد. رحيمي گفت كه از اعليحضرت براي شما تلگرافي آمده، ولي من ديدم كه رنگش پريده و دستهايش ميلرزد و رئيس پست و تلگراف هم كنار اوست. من چشمكي زدم به رئيس پست و تلگراف كه داستان چيست و اين چرا اين جور دست و پايش ميلرزد؟ گفت از خودش بپرس. گفت: "تلگراف الان آمده و گفته كه ما دستور داديم آقاي خميني را آزاد كنند. " گفتم: "تلگراف كو؟ " آنجا هول هولكي و پر از غلط يك چيزي را تايپ كرده و براي ما آورده بودند. آخرش هم نوشته بود كاخ سعدآباد، شاه! گفتم اين تلگراف نه اول دارد نه آخر نه وسط. به چه كسي خطاب كرده؟ نوشته بود آقايان علما منتهي با "الف "! گفتم: "شاه يا وزير درباري كه علما را با الف بنويسد، تلگرافش ساختگي است. " به آن آقائي كه آن را آورده بود گفتيم: "برو! تو نميتواني ما را گول بزني. متني كه شاه به روحانيون مينويسد با علماي اعلام، حججاسلام، دامت بركاتهم، نامه شما عز وصول بخشيد و امثالهم، شروع ميشود. اين تلگراف شما ساختگي است و ما قبول نداريم. " رفتند و اين را هم به ساواك گزارش كرده بودند كه ما هركاري ميكنيم اين ابوذر بيدار در آنجا خنثي ميكند.
به هرحال داستان از اينجا شروع شد و اينكه فرداي آن روز در اردبيل چه شد، بماند. به اين ترتيب فعاليت ما از انجمنهاي ايالتي- ولايتي شروع شد. شبها جمع ميشديم و اعلاميهها را به صورت دستي مينوشتيم، چون اعلاميههائي را كه در تهران چاپ شده بودند و به دست ما ميرسيدند، چاپخانههاي اردبيل چاپ نميكردند و ميترسيدند، لذا ما در مدرسه ملا ابراهيم را ميبستيم و من طلبههاي خوش خط را جمع ميكردم و مينشستيم و تا نيمههاي شب اعلاميهها را تكثير ميكرديم و در بازار و كوچهها ميچسبانديم. البته ساواك فهميده بود كه سرمنشاء اينها شخص ناراحتي است به نام ابوذر بيدار!
*سوال: چند بار دستگير شديد و هر بار به چه دليل؟
*بيدار:تا آنجائي كه يادم هست، من حدود 11 بار بازداشت شدم و به زندان رفتم! اين زندان رفتنها از 48 ساعت و يك هفته بود تا دو ماه و سه ماه. طولانيترين آنها حدود 6 ماه بود كه علت آن ارتباط با آقاي حاج شيخ حسن صانعي بود كه به مشكينشهر تبعيد شده بود و اين آخرين بازداشت من است. اولين بازداشت بنده در گرمي بود. بنده به مناسبت روز تولد آقا امام زمان(عج) براي افتتاح مسجد اردبيليهاي مقيم گرمي به آنجا دعوت شدم. در آنجا بهتازگي يك شهرباني دائر كرده بودند و رئيس آن جوانكي بود به نام سروان اختران. آنجا يك فرمانده مرزباني هم داشت به نام سرگرد نادري افشاري. ما را دعوت كردند آنجا. اين آقاي سليم مؤذنزادة اردبيلي و يك آقائي به نام عبدالرحيم جعفري و يك آقائي به نام آقاي الياسي هم آمده بودند كه به مناسبت تولد مولايمان مداحي كنند.
هوا بسيار سرد بود، برف شديدي ميآمد و جادهها هم خيلي خراب بودند. سه چهار ساعت بلكه بيشتر طول كشيد تا از اردبيل رسيديم به گرمي و شب در منزل آقاي حاج حسين نعمتي وارد شديم. داشتيم شام ميخورديم كه سه چهار نفر از مسجد آمدند و گفتند مسجد لبالب از جمعيت است و مردم منتظرند كه آقايان بيايند آنجا و مستفيض كنند. آقاي مؤذن گفت: "من سرما خوردهام و نميتوانم. " آقاي الياسي گفت: "من هم نميتوانم. ما خودمان را براي فردا آماده كرده بوديم. " بعد هم خصوصي به من گفت: "يك چيزي از بر كردهايم فردا بخوانيم، الان بخوانيم براي فردا چيزي نميماند! " آقاي جعفري هم همينطور. من گفتم: "ما تازه رسيدهايم و خسته هستيم و بايد استراحت كنيم. فردا ميآئيم. " آنها رفتند و دوباره برگشتند و خواستة خودشان را تكرار كردند. گفتم: "استخاره ميكنم. " استخاره كردم، خوب نيامد. يكي از آنها گفت: "آقا! مسجد لبالب جمعيت است، همه آمادهاند، دارند شيريني تقسيم ميكنند، شما ميگوئيد استخاره ميكنم؟ در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست ".
خلاصه آمدند و با سلام و صلوات ما را بردند. به آن سه نفر هم گفتند اگر حتي يكي از شما هم بخوانيد، اشكالي ندارد، ولي هيچكدام از آقايان نخواندند! شروع كردند به صلوات فرستادن مكرر كه آقاي بيدار برود منبر. ديدم ديگر خلاف ادب است كه نروم. مسجد داشت از صداي صلوات ميتركيد، رفتم منبر. جواني بود و شور و نشاط و صلواتهاي غرّا. كثرت جمعيت بهطوري بود كه حتي كفشكن هم پر شده بود. من شروع كردم به خواندن خطبه منبر. بعد صلوات بر ارواح شهداي كربلا و ارواح مراجع عظامي كه به رحمت الهي رفتند و مراجع عظامي كه زنده هستند، مخصوصا آيتالله العظمي ميلاني، آيتاللهالعظمي شريعتمداري، آيتاللهالعظمي حكيم (به نظرم آقاي حكيم آن وقت زنده بود. اينها در پروندهام هست) و مخصوصا و بهويژه يوسف گمگشته ملت ايران، قائد عظيمالشأن نهضت اسلامي، حضرت آيتاللهالعظمي خميني، اجماعا يك صلوات شايسته مقام مراجع بفرستيد. فرستادند. گفتم دومي را بلندتر. بعد آيههاي رب اشرح لي صدري و ... را خواندم و شروع كردم آيهها را تفسير كردن و به اوضاع فعلي اشاره كردن. ديدم الان وقتش هست اين حرف ها را بزنم، چون در آنجا هيچ اين حرفها به گوش مردم نرسيده بود.
*سوال: چه سالي بود؟
*بيدار: بعد از تبعيد امام، چون گفتم رهبرتبعيدي ملت ايران. سال 43 بود. در هرحال از اوضاع روز انتقاد كردم. يك آقائي همراه دختر كوچكش در جمع آقايان بود كه البته دختر خيلي هم كوچك به نظر نميرسيد و به نظرم سر برهنه هم بود. روساي آن وقت نميدانم مردم را آدم حساب نميكردند يا چه جور بود كه همگي پاهايشان را در آن مجلس، دراز كرده بودند، يكي هم آن آقا و دخترش. در حرفهايم به آنها هم حمله كردم و شعري از مرحوم شهريار را خواندم و گفتم اوضاع بايد تغيير پيدا كند و آداب مسجد نشستن هم اين نيست كه آقايان نشستهاند. در مسجد بايد مؤدبانه نشست.
*سوال: ساواكي بودند؟
*بيدار: هم ساواكيها، هم روساي آموزش و پرورش، فرمانده ژاندارمري، فرمانده مرزباني، رئس شهرباني، همه آنجا بودند. من بعدا هويت آنها را فهميدم. اين شعر را خواندم:
رود ايراني بدبخت در دنبال بدبختي/ كند اين ملت بدبخت، استقبال بدبختي/ گدا در گوشه ديوار اين كشور بدان ماند/ كه نقاشي به ديواري كشد تمثال بدبختي/ اجانب شد خريدار وطن اهل وطن را بين/ به بازار خيانت اي عجب، دلال بدبختي
اين را با شور و هيجان ميخواندم و از آن بالاي منبر ديدم كه يكي يكي ورق كاغذ آوردند، نوشتند و اين امضا كرد داد به آن يكي و همين طور بين خودشان دست به دست گشت. من منبرم را پايان دادم و آمدم پائين. مردم آمدند با من دست دادند و تقبلالله گفتند. يكي دو نفر از طلبههاي آنجا كه در مدرسه ملا ابراهيم درس ميخواندند، درگوشي به من گفتند: "مثل اينكه گزارش تهيه كردند، مواظب خودتان باشيد ". ديگر مواظب چه بايد ميبودم؟ هرچه بود گفته بودم ديگر! رفتم منزل حاج حسين نعمتي و ديدم خودش نيامد. نگران شدم و پرسيدم حاجي چه شد؟ گفتند الان ميآيد. نيم ساعت نگذشته بود ديدم آمدند و گفتند شما را در مرزباني ميخواهند. اگر جريان را به تفصيل عرض كنم خيلي طولاني ميشود. به هرحال رفتم آنجا و ديدم چند نفر نشستهاند. يكي گفت من رئيس شهرباني هستم، آن يكي هم گفت من نادري افشاري فرمانده اينجا هستم و پرسيد: "آقا ميدانيد اينجا كجاست؟ " گفتم: "بله، اينجا گرمي است. " گفت: "آن طرف، شوروي است. " گفتم: "اين را هم ميدانم. مگر شما از شوروي ميترسيد؟ مگر من چه گفتم؟ " گفت: "مگر نميداني خميني خائن است؟ " گفتم: "مؤدب باش، خائن خودتي. ايشان مرجع تقليد است، صاحب رساله است، مردم از ايشان تقليد ميكنند. خائن كيست؟ خائن خودتان هستيد. " بعد شروع كرد به سئوال كه اسمت؟ بعد پرسيد شغلت. گفتم: "كلهپز هستم! " گفت: "مسخره ميكني؟ " گفتم: "نديديد كه روحاني هستم و منبر رفته بودم؟ جاي سئوال نيست. " گفت: "شما به روح مطهر آقاي خميني و ديگران صلوات فرستاديد! " زير اين جملهاش نوشتم: "كسي كه بين مرده و زنده فرقي قائل نيست و اين مقدار هم سواد ندارد، شايستگي سئوال و جواب كردن را هم ندارد. " گفت: "من بيسوادم؟ " و متوجه شد حرف غلطي زده و گفت: "اين را پاره ميكنيم، دوباره بنويسيد. "گفتم: "اگر پاره كنيد، هيچ جواب نميدهم. خط بزنيد. " مجبور شد خط بزند و دوباره سئوال كرد كه الان عينا در پرونده من در تبريز، اين خط خوردگي هست. سئوالاتشان را جواب دادم. صبح شد و با يك ماشين ژاندارمري كه از همه جايش برف ميآمد داخل، با 6 نفر ژاندارم مرا بردند اردبيل كه تحويل ساواك بدهند. در آنجا داروخانهاي باز بود، خواستم كه تلفن بزنم. تلفنها آن زمان هندلي بودند. به منزل يكي از آقايان زنگ زدم و گفتم مرا دارند ميبرند به ساواك.
*سوال: براي كمك گرفتن زنگ زديد؟
*بيدار: خير، خواستم برود به مادرم كه در دهات بود بگويد. آن موقع هنوز ازدواج نكرده بودم. تنها كسي هم كه در دسترس بود، او بود. اسم اين فرد گفته نشود، بهتر است. گفت: "لاتقل شيئا يسمعون كلامنا ". در هرحال نبيپور، رئيس ساواك اردبيل بود. ما را بردند آنجا و در جاي تاريكي بازداشت كردند. يك ساعتي نگذشته بود كه آمدند و گفتند رئيس ساواك با شما كار دارد. رفتم و گفتند كه آقاي حاج سيد يونس يونسي دكتر جلائي را فرستاده و امشب شما را ضمانت كرده. آقاي دكتر جلائي يكي از پزشكان متدين اردبيل است. ايشان و پسرعمويشان، آقاي حاج عبدالمحمد مرجوّي واسطه دعوت من براي گرمي بودند. اينها رفته بودند پيش سيد يونس و بعد آمده و ضمانت ما را كرده بودند. اين اولين بازداشت ما بود. ما را بردند تبريز و آقاي قاضي و آقاي بادكوبهاي و آقاي موسوي در جريان قرار گرفتند. بعد از محاكمه، ما را به دو ماه حبس و يك روز يا سه روز كه نشود آن را خريد، محكوم كردند. آقاي قاضي تلاش كرده بود مرا تبرئه كند، نشده بود. خودم ديدم كه از طرف ايشان به آنجا آمدند و به سرهنگ ابيوردي كه بازپرس ما بود و آقاي دادستان كه به نظرم سرهنگ خشنودي بود، گفتند كه آقاي بيدار را زنداني نكنيد. گفتند رئيس ساواك 6 ماه زندان درخواست كرده و گفته بايد صداي خميني را در اردبيل، خاموش كنيم. ما ميخواستيم دو ماه بدهيم كه قابل خريد باشد، ولي آنها قبول نميكنند.
به هرحال بارها و بارها زنداني شديم كه آخرين آن در سال 52 يا 53 بود. ما مطلع شديم كه آقاي شيخ حسن صانعي به مشكين شهر تبعيد شده است. آقاي احمد علي بابائي و آقاي حاج عبدالله مولائينژاد هم براي ديدار با ايشان به اردبيل آمده بودند. اينها آمده بودند منزل ما و من خلخال بودم. آمدم منزل و خانمم گفت: "دو نفر فارس آمده بودند و شما را ميخواستند. " و اسامي آنها را گفت. پرسيدم: "كجا رفتند؟ " گفت: "رفتند هتل سپيد. " رفتم هتل سپيد و حساب آقايان را كرديم و آمديم منزل و فردا رفتيم مشكين شهر. آنجا در تجارتخانه آقاي نژادي، يك آقائي كه معلم بود آمد و خيلي اظهار ارادت كرد! ما هنوز به ديدن آقاي صانعي نرفته بوديم. به آقاي نژادي گفتيم: "آمدهايم اينجا آقاي صانعي و آقاي همتي را ببينيم. آقاي صانعي اينجا غريب است. اولا خانم و بچهها را بفرستيد سراغ خانم و بچههاي ايشان كه احساس غربت نكنند. خودتان سر بزنيد، احتياجاتشان را ببينيد و به ما گزارش كنيد. اگر بيپول بودند و دستشان تنگ بود، به ما اطلاع بدهيد. " گفت: "چشم! " در تمام اين مدت هم آن آقاي معلم ششدانگ حواسش جمع حرفهاي ما بود و ميگفت من خيلي به شما ارادت دارم و مقالههايتان را در روزنامه "قبس " ميخوانم و مقداري شروع كرد به تعريف كردن و بعد گفت: "آقايان را معرفي نميكنيد؟ " من شستم خبردار شد كه اين ساواكي است و اسامي همراهانم را چيز ديگري گفتم. اين هم گزارش ميكند كه آقاي بيدار آمده بود ديدن آقاي صانعي و آن اسامي جعلي را هم نوشته بود. به هرحال رفتم ديدن آقاي صانعي. پسر ايشان آقا محسن صانعي از ما مجله پيام شادي را خواست. ما آمديم و آبونه شديم و مرتباً برايش ميفرستادم. نميدانم بعد از آنكه ايشان را فرستادند مرند، باز هم مجله به دستشان ميرسيد يا نه؟
*سوال: از راهپيمائي 70 هزار نفري اردبيل خاطراتي را نقل كنيد.
*بيدار: اجازه بدهيد اين قسمت را تمام كنم، بعد برسيم به حوادث انقلاب. خلاصه ما آمديم اردبيل و بر اساس همان گزارش، دستگير شديم. بعد از اينكه يكي دو ماه در اردبيل نگاهمان داشتند، ما را فرستادند تبريز كه حدود 6 ماه طول كشيد، ولي بنده در آنجا نه آقاي علي بابائي را و نه آقاي يدالله مولائينژاد را لو ندادم. در آنجا رئيس دادگاه كه گمانم اسمش سرتيب مبيّن و مرد بسيار شريفي بود، گفت: "اين سرهنگ ليقواني خيلي فشار ميآورد كه شما را بيشتر زنداني كنيم. ما روزهاي جمعه با ايشان جلسه مذهبي داريم. من به ايشان گفتهام شما را به خدا آقاي ليقواني، پافشاري نكنيد. ما هرچه در پرونده ايشان گشتيم، چيزي نديديم، ايشان فقط رفته ديدن آقاي صانعي. به همين مقدار زنداني كه كشيده، قناعت و رهايش كنيد. " در اين جريان آقاي حاج جلالالدين مطلع كه قبلا هم ضامن من بود، در اينجا هم رفته بود پيش آقاي قاضي و خيلي دوندگي كرده بود تا همان روز بعد از محاكمه دستور استخلاص ما را دادند. رئيس دادگاه تا آنها حكم را تايپ كنند، آمد آن طرف و گفت به نام نامي شاهنشاه آريامهر و به من اشاره كرد بلند شو. ما هم بلند شديم و راي را خواندند كه: "به دليل فقد دلايل و نبودن مدارك، ايشان از اتهامات منتسبه تبرئه حاصل ميكنند. " و آمد به من گفت: "متاسفم كه به خاطر هيچ و پوچ، شما را از خانوادهتان دور كردند و نگذاشتند در ماه مبارك، شما را آزاد كنيم و گفتند بگذاريد اين ماه مبارك هم ايشان منبر نرود ".
حالا ميرسيم به انقلاب و به مقالهاي كه احمد رشيدي مطلق در روزنامه اطلاعات نوشت و به امام توهين كرد. بنده در تهران بودم كه از قضيه باخبر شدم. به اردبيل تلفن كردم و گفتند آقاي مسائلي منبر رفته و خيلي تند صحبت كرده. با آقاي مسائلي صحبت كردم و گفت: "آقاي بيدار! شما با من هم پيمان هستي؟ " گفتم: "سرچي؟ " گفت: "من ديگر نهضت را شروع كردهام. " خدا رحمت كند آقاي مسائلي را. بسيار شجاع بود. گفت: "من منبرهايم را در اينجا شروع كردهام، خيلي هم منبرهايم تند و بسيار هم شلوغ هستند. " گفتم: "من از اول با شما بودهام. شما ميدانيد تنها كسي كه در اردبيل اسم امام خميني را علناً در منابر آورده، بنده بودهام. بنده در مسجد قاسميه و منازل آقاياني كه به امام خميني علاقه داشتند و ما را دعوت ميكردند، از جمله حاجي التفات اعتباري كه يك دهه ما را دعوت ميكرد، اسم امام را آورده بودم. بعدها فهميديم كه دو سه نفر از اين آقاياني هم كه دعوتمان ميكردند ساواكي بودند! يكي ديگر از جاهائي كه منبر ميرفتم مسجد خيرال، مسجد آسيد غني آقاي اردبيلي، دوست و سرورمان بود كه در آنجا شوري به پا ميكرديم تا اينكه اربعينهاي متوالي و متعدد قم و تبريز و تهران شروع شد و ما مرتبا راهپيمائي ميكرديم، بدون اينكه وقفهاي باشد و به بازاريها و يا ساير اقشاري كه بيتفاوت بودند، ميگفتيم كه اين حنا از آن حناهاي سابق نيست كه رنگ نداشته باشد. نبايد اجازه بدهيم اين شعله خاموش شود.
حتي موضوعي پيش آمده بود كه اينجا به اشارهاي از آن ميگذرم. فرح پهلوي رفته بود خدمت آيتالله خوئي. علما را منزل آقاي مسائلي جمع كرديم. همه به آقاي خوئي علاقه داشتند. گفتيم آقاي صدوقي تلگراف زده خدمت آقاي خوئي كه: "آقا! ما شنيدهايم كه فرح آمده منزل شما. اينجا هم شنيدهايم كه ميگويند با تباني قبلي بوده. شما اطلاعيهاي بدهيد كه در خانه من باز است و ايشان خودش آمده و تباني قبلي در كار نبوده. " آقايان بيتفاوتها گفتند ما تلگراف نميكنيم. آقاي خوئي خوب كرده كه اين كار را كرده! حقش بوده، ايشان زن سلطان مملكت و ملكه ايران است و امثال اينها! ميگفتند كه حتي نفت هم مال شاه است! اينها را به انقلاب وادار كردن، كار شاقي بود، كما اينكه بعضيها تا آخر بيتفاوت ماندند، ولي بعضيها از نيمه راه برگشتند و به انقلاب پيوستند.
اين افتخار براي مرحوم مسائلي و بنده و آقاي آسيد غني اردبيلي به يادگار ماند. بدون استثنا تمام بيانيههائي كه در تظاهرات و راهپيمائيهاي 70 هزار و 100 هزار نفري اردبيل خوانده شد، بنده خواندم و به قلم و تحرير بنده بود. قطعنامه اولين تظاهرات اردبيل و قطعنامه خلع شاه كه آخرين راهپيمائيهاي اردبيليهاست، همه به انشا و به قلم بنده است كه براي ثبت در تاريخ خدمتتان تقديم ميكنم. البته در قطعنامه خلع شاه، تا نصف مطلب به قلم بنده است و بقيهاش هم احتمالا به املاء مرحوم دكتر بهشتي است كه آقاي عرفاني از پشت تلفن براي من قرائت كرد و در منزل آقاي رضا بيگناه نوشتم. اجازه بدهيد اسامي افرادي را كه در انقلاب همراه ما بودند تا جائي كه حافظهام ياري ميدهد، براي ثبت در تاريخ بياورم. آقاي رضا بيگناه هم خودشان و هم برادرهايشان بسيار ياري كردند. آقاي عرفاني كلمه به كلمه عبارات مرحوم شهيد بهشتي را خواندند و بنده نوشتم و به قطعنامه خودمان افزودم. من فقط در يك مورد قطعنامه را نخواندم و آن هم وقتي بود كه همراه با آقاي آسيد غني اردبيلي و آقاي مسائلي آمديم تهران براي استقبال از حضرت امام و آقاي هادي دوست محمدي كه به اردبيل دعوت شده بود، به ايشان پيغام داديم كه منبر برود و قطعنامه را هم بخواند و بگويد كه ما چهار نفر رفتيم تهران كه از حضرت امام استقبال كنيم و عدم حضور ما به اين دليل است.
*سوال: آيا با مقاومت نيروهاي نظامي هم روبرو شديد؟
*بيدار: بله، در يكي از راهپيمائيها فرمانده كوماندوها پيش آمد و خواست ممانعت ايجاد كند. گفتيم به نفع خودتان است كه بگذاريد ما راهپيمائي كنيم، چون چه بخواهيد چه نخواهيد ما اين سد را ميشكنيم. به نظرم آن سروان بعداً اعدام شد. الان اسمش يادم نيست. آنها عقب رفتند و ما به راهپيمائي ادامه داديم.
*سوال: اشاره كرديد كه ميخواهيد از كساني كه در انقلاب نقش داشتند، نام ببريد.
*بيدار: بله، ما غير از قطعنامهها، پلاكاردها را هم مينوشتيم و در تعداد زياد تكثير ميكرديم و شعارهاي انقلاب، روي پارچههائي كه همسايه ما ميدوخت، نوشته ميشد. ميگفتم پارچهها را ميخريدند، ميآورديم و ايشان به تعداد لازم، آنها را ميبريد و همسايه ديگري به نام حاج حجت جوادزاده كه همولايتي پدر خانم من بود و به او اطمينان داشتيم، چوبدستيهائي را كه براي پلاكاردها نياز داشتيم، با كمال سليقه در كارگاه نجاري خودش ميتراشيد و آقاي مردانه، نقاش هنرمند شهرمان، آنها را با رنگي كه در مقابل باران و برف پاك نشود، رنگ ميزد و با كمك آقاي مردانه پلاكاردها را تهيه ميكردند. از ديگر كساني كه در انقلاب در كنار ما فعال بودند، يكي هم مرحوم حاجي ابوالفضل دائي، پدر آقاي علي دائي، پدر فوتباليست معروف بود كه در تمام راهپيمائيها در كنار من يا آقاي مسائلي و هم محلهاي مرحوم آقاي ْآسيد غني اردبيلي بود. هنگامي كه فرمانداري نظامي اردبيل، آقاي مسائلي را دستگير كرده بود، چند نفري شديم و رفتيم تبريز و آقاي دائي زحمت رانندگي را به عهده گرفت. رفتيم و منزل آقاي قاضي طباطبائي وارد شديم. دو سه روز در آنجا معطل شديم. كساني كه با ما آمدند آسيد غني آقاي اردبيلي، آقا شيخ لطفالله محقق، سيد محمد تقي نجفي اردبيلي و آقاي دائي بودند. خيلي نگران حال آقاي مسائلي بوديم، چون ايشان بيماري قلبي داشت و آقاي دكتر ديوشلي و آقاي دكتر شيخ، ايشان را معالجه ميكردند. مرحوم آقاي قاضي طباطبائي، رئيس بانك اعتبارات تبريز، آقاي حاج جلالالدين مطلع را كه اردبيلي و بسيار مرد شريفي بود و با ادارات هم ارتباط داشت، خواست و گفت: "آقايان از اردبيل آمدهاند براي آزادي آقاي مسائلي. شما برو و تيمسار شفقت را ببين. " ايشان نماينده ويژه شاه در تبريز و استاندار آذربايجان بود. گفت: "برويد و دستور بدهيد كه آقاي مسائلي آزاد شود. " تيمسار شفقت گفته بود آقايان يك نامه خطاب به من بنويسند تا من روي آن دستور بدهم. ما نامهاي نوشتيم و آقاي مطلع برد براي شفقت و او با خودكار نوشته بود كه آقايان، ما را تهديد به اعتصاب و بستن بازار كردهاند و اين موارد را خط زده و گفته بود نامه را اصلاح كنيد. من هم اصلاحاتي را در نامه اعمال كردم و به اين ترتيب آقاي مسائلي آزاد شدند.
*سوال: خاطرات شما از جريان انقلاب فراوان است و درعين حال شما را در اين گفتوگو خسته كرديم. به عنوان سئوال آخر بفرمائيد. بعد از گذشت سه دهه از انقلاب و پنجاه سال پس از ارتباطات شما با چهرههاي شاخص سياسي و انقلابي، تا چه حد از پيشينه سياسي خود احساس رضايت ميكنيد؟
*بيدار: والله بنده هرچه به پشت سر نگاه ميكنم، ميبينم كه اگر يك كارهائي شده، كم بوده؛ از كارهائي كه انجام دادم، خرسند و راضي هستم كه اگر انقلاب خداي نكرده عقب ميافتاد، ما باز هم به آن تحركات و ارتباطات و فعاليتها ادامه ميداديم. هميشه راضي بودهام و خدا را شكر ميكنم كه سهم كوچكي در پيروزي انقلاب در منطقهمان داشتم. يادم هست اعلاميهها از تهران، در پيتهاي پنير و روغن به يك بقالي ميآمد. پيتها را باز و اعلاميهها را بهسرعت در تمام شهرپخش ميكرديم و حتي بعضيها را براي مرحوم قاضي طباطبائي هم ميفرستاديم. ميشود گفت كل اعلاميههاي آقايان علما به دست ما ميرسيد و ما توسط عواملي كه در فرهنگ، بازار و حتي در ارتش داشتيم، آنها را پخش ميكرديم. از كارهاي خودم راضي هستم و از خدا ميخواهم كه به ديده عنايت، به كرم خودش قبول بفرمايد و به ما توفيق بدهد كه آن راه را ادامه بدهيم.
صهيونيستها بر سر سفره ايران ( )

رژيم صهيونيستي، ايران عصر پهلوي را يك پايگاه عمده سياسي و اقتصادي براي تأمين منافع و استراتژي درازمدت خود ميدانست و رژيم محمدرضا پهلوي نيز عملاً از ابتدا در خدمت اين استراتژي بود. حكومت اسرائيل كمتر از دو سال پس از تأسيس، با اعلاميه رسمي دولت ساعد مراغهاي در 23 اسفند 1328 به صورت «دو فاكتو» به رسميت شناخته شد. بهانه اين شناسايي رسيدگي به امور اتباع ايراني در اسرائيل بود. گفته ميشود اسرائيل شناسايي خود را با پرداخت رشوه كلاني به ساعد به دست آورد و آمريكاييها وساطت اين ارتباط را برعهده داشتند. مذاكرات را از جانب اسرائيل يك آمريكايي رهبري ميكرد كه نامش هيچگاه فاش نشد. وي با «موساد» همكاري داشت. او ضمناً يك تاجر ايراني را ميشناخت كه از دوستان ساعد بود. نخستوزير ايران از طريق اين شخص مطالبه مبلغ 4000 هزار دلار كرد تا موافقت هيئت وزيران و شاه را جلب كند و آنان را متقاعد سازد كه شناسايي اسرائيل به نفع منافع ايران است. اين مبلغ پرداخت شد و موضوع شناسايي در جلسه 14 اسفند 1328 هيئت وزيران به تصويب رسيد.(1) اصرار صهيونيستها به داشتن رابطه با رژيم شاه از يكسو تلاش براي به دست آوردن «پايگاه امن در خاورميانه» و از جانب ديگر چشم داشت به نفت و ديگر منابع و ذخائر اقتصادي ايران بوده است. اين انتظار از آغاز دهه 1330 شكل عملي به خود گرفت. حتي كابينه دكتر مصدق كه تحتتأثير فشار افكار عمومي مردم مجبور شد در تير ماه 1330 كنسولگري ايران در بيتالمقدس را تعطيل كند و به طور پنهاني دادوستد بازرگاني و نفتي با رژيم صهيونيستي را ادامه دهد. در 24 فروردين 1331 روزنامه جروزالمپست چاپ اسرائيل از نقش دولت ايران در انتقال يهوديان به تلآويو خبر داد، در سوم بهمن 1331 وزير امور اقتصادي و دارائي دولت مصدق از «شايسته بودن مبادلات بازرگاني با اسرائيل» سخن به ميان آورد، در 19 خرداد 1332 وزارت بازرگاني اردن نسبت به ترانزيت كالاهاي اسرائيلي با مارك اروپايي از طريق ايران هشدار داد و در 27 خرداد 1332 يك روزنامه پر تيراژ فرانسه گزارشي از دادوستد اقتصادي ايران و اسرائيل از جمله مبادله نفت، منتشر كرد.(2) پس از كودتاي 28 مرداد 1332، همكاري رژيم شاه با اسرائيل جديتر و گستردهتر شد. در پاييز 1333 دولت ايران در پي يك رشته ملاقاتهاي محرمانه كه با مقامات صهيونيستي در لندن صورت گرفت با فروش نفت به اسرائيل موافقت كرد. بسته شدن موقتي كانال سوئز به دنبال حمله انگلستان و فرانسه و اسرائيل به مصر در 1335 همكاري نفتي تهران و تلآويو را گستردهتر كرد. مقامات رژيم صيهونيستي در تابستان 1336 قراردادي را با شركت ملي نفت ايران امضا كردند كه به موجب آن نفت ايران با بهاي بشكهاي 30/1 دلار به اسرائيل فروخته ميشد. در همين سال لوله نفتي هشت اينچي ميان بندر ايلات و «بئرشبع» احداث شد تا از اين طريق نفت ايران به وسيله كاميونهاي نفتكش به پالايشگاه حيفا حمل گردد. لوله مزبور كه طرف يكصد روز ساخته شد در آذر 1336 شروع به كار كرد اين لوله كه با هزينه بالغ بر 18 ميليون دلار تكميل شد، تا 1339 ميزان صادرات نفت ايران به اسرائيل را دو برابر كرد.(3) در سال 1344 نيز طبق توافق طرفين، خط لولة ديگري با هزينة 110 ميليون دلار احداث شد كه نفت ايران را از ايلات به اشكلون و از آنجا به اروپا ميفرستاد. اين خط لولة 32 اينچي در 1969 (آذر 1348) تكميل شد و در فوريه 1970 (بهمن 1348)، به انتقال 10 ميليون تن نفت ايران پرداخت. بدين ترتيب شاه كه در 13 خرداد 1348 بهطور علني و رسمي، حق موجوديت اسرائيل را به رسميت شناخته بود، خبر بهبود روابط خود با دولت يهود را با تأمين نفت اسرائيل عملي ساخت. براساس مندرجات اسناد لانه جاسوسي، يك ماه پس از شناسايي رسمي دولت اسرائيل از سوي ايران يعني در اسفند 1348 ايران تأمينكننده سه چهارم نفت مورد نياز اسرائيل يعني 170 هزار بشكه در روز بود.(5) طبق همين اسناد در سال 1355 نيز رژيم شاه 75 درصد نفت مورد نياز اسرائيل را تأمين ميكرد.(6) اين ميزان نفت صادراتي، در مقابل واردات كالاهاي اسرائيلي به تهران شامل مواد آرايشي، دارويي، سيمان و ماشينآلات صورت ميگرفت. براساس اسناد سرّي و محرمانه جاسوسي آمريكا، شركت ملي نفت ايران بهطور منظم از طريق نفتكشهايي با پرچم «ليبريا» نفت را به بندر «ايلات» منتقل ميكرد.(7) از اين گذشته تنها نفتي كه از طريق خط لوله ترانس ـ اسرائيل (تپلين) جاري و از طريق خليج عقبه به بندر مديترانهاي اشكلون (اشقلون) به سمت شمال در حركت بود از جانب ايران بود.»(8) در شرايطي كه كشورهاي عرب مرتب به شاه فشار ميآوردند كه از فروش نفت به اسرائيل خودداري كند و از نفوذ خود در واشنگتن براي تعديل موضع اسرائيل در قبال جهان عرب استفاده نمايد، شاه همچنان به سياستهاي پيشين خود ادامه ميداد و تمايلي به استفاده از نفت بهعنوان وسيله فشار به اسرائيل نداشت. هفتهنامه آمريكايي «نيوزويك» در شماره هفته اول دي ماه سال 1354 از قول محمدرضا پهلوي نوشت كه وي تقاضاي سوريه براي قطع جريان نفت ايران به اسرائيل را رد كرده زيرا به هنري كيسينجر وزير خارجه آمريكا قول داده نفت مورد نياز اسرائيل را تأمين كند.(9) پيش از اين در ماه مهر همان سال كيسينجر طي نطقي در كميته خارجي سناي آمريكا بدون مشورت با شاه، ايران را در فهرست چند كشوري قرار داد كه اسرائيل ميتواند همواره براي تأمين نياز نفتي خود به آن متكي باشد. وي در اين نطق تأكيد كرد كه در جريان تحريم نفتي اسرائيل و غرب توسط كشورهاي عربي، ايران تمامي نفت مورد نياز اسرائيل را تأمين كرد.(10) بالاترين ميزان برخورداري صهيونيستها از منابع نفتي ايران به حوادث پس از تحريم نفتي غرب باز ميگردد. پس از جنگ 21 روزه سال 1352 اعراب و رژيم صهيونيستي موضوع چهار برابر شدن بهاي نفت و قطع صادرات آن به سوي كشورهاي متحد اسرائيل، حكومت شاه خود را از تحريم غرب به دور نگاه داشت و نهايت كوشش خود را در جهت جبران ضرر و زيان اسرائيل مبذول داشت. حكومت شاه در مقابلهاي نه چندان پنهان، تلاش كرد تا با افزايش بيسابقه توليد نفت به رويارويي با تصميمات اوپك برخيزد. در آن زمان اوپك طي دو اجلاس در مهر 1352 موضوع افزايش جهاني بهاي نفت خام را تصويب كرده بود. علاوه بر اين رژيم شاه با ايجاد يك خط هوايي ميان تهران و تلآويو جهت ارائه خدمات فني به هواپيماهاي اسرائيلي و سوخترساني به جنگندههاي اسرائيلي، در فرودگاه تهران، خدمت مؤثري به صهيونيستها به عمل آورد؛ خدماتي كه توهيني آشكار به افكار عمومي ملتهاي مسلمان بود. در تابستان 1355 توافق ديگري بالغ بر 2/1 ميليارد دلار صورت گرفت كه براساس مبادلة نفت با اسلحه قرار داشت. در اين معاملات كه شامل طرحهايي نظير توليد موشكهاي زمين به زمين داراي برد 450 كيلومتر حامل كلاهكهاي غير اتمي 350 پوندي نيز بود، ايران معادل 250 ميليون دلار نفت بهعنوان پيش پرداخت به اسرائيل داد. (11) از 1336 كه اولين قرارداد عمده خريد نفت ايران ميان مقامات رژيم شاه و اسرائيل به امضا رسيد تا قرارداد نفتي نظامي سال 1355 هيأتهاي نفتي، نظامي، سياسي و اقتصادي متعددي از اسرائيل به تهران آمدند. افشاء سفر مقامات بلندپايه اسرائيلي و ملاقات آنها با سران و سردمداران حكومت شاهنشاهي ايران به همان اندازه كه براي رژيم پهلوي دردسر ساز بود، براي اسرائيل منفعت سياسي در پيداشت. بعد از سفر يك هيأت بلندپايه بازرگاني اسرائيلي به تهران در 1336 جهت انعقاد قرارداد نفتي، مهمترين سفرهاي مقامات اقتصادي، نظامي، سياسي و نفت اسرائيلي به تهران عبارت بودند از:(12) ـ اشكول وزير دارايي و معاون او در اسفند 1338 ـ سرلشكر بالا سكوف رئيس ستاد ارتش اسرائيل در دي ماه 1341 ـ ژنرال مايرآميت رئيس سازمان امنيت اسرائيل در 1343 ـ معاون دبيركل اتحاديه جهاني اسرائيل در 1345 ـ مك ليف رئيس كارخانه لوازم يدكي هواپيما و هليكوپتر در 1353 ـ موشهبتان و «آورو بن دور» از مقامات شركت نفت اسرائيل در فرودين 1353 ـ ژوزف نحمياس نماينده شركت نفت اسرائيل در خرداد 1353 ـ «بندور» و «نحمياس» از مقامات شركت نفت اسرائيل در تيروسپس مرداد 1353 ـ جان روچيلد يهودي، بانكدار در دي 1353 ـ ايگال آلون معاون نخستوزير اسرائيل در 1354 ـ رئيس سرويس اطلاعاتي اسرائيل در تير 1355 ـ دريابان باركائي نيروي دريايي اسرائيل در 1357 در اين سالها، همچنين شاهد سفر بعضي بلندپايگان رژيم شاه به اسرائيل بوديم. از جمله سفر جعفر شريفامامي رئيس وقت مجلس سنا (تير 1343) سفر ارتشبد نعمتالله نصيري رئيس ساواك (آبان 1354) سفر ژنرال طوفانيان معاون وزارت جنگ رژيم شاه (1355) و ... خدمات شاه به اسرائيل، به ويژه پس از جنگ 1352، هيچگاه از چشم محافل كنجكاو و ناظران سياسي دور نمانده بود. هر چند كه دستگاه تبليغاتي شاه هرگزارشي دال بر همپيماني حكومت پهلوي با صهيونيستها را كه در مطبوعات عربي يا اروپايي انتشار مييافت به راحتي تكذيب ميكرد. روزنامه سياسي «زونتاگ» (SONNTAG) در دهم فروردين سال جاري (1378) در مقالهاي باعنوان «اسرائيل، مشتري سالهاي دراز نفت ايران» تصوير روشني از غارت نفت ايران توسط اسرائيل و همكاري شاه با اين غارتگري منتشر كرد. اين نشريه نوشت: اسرائيليها تا پيش از انقلاب ايران واردكننده عمده نفت ايران بودند. آنان براي انجام اين كار از روابط خود در داخل ايران استفاده ميكردند. براي دور زدن تحريمهاي منطقهاي، موافقت كرده بودند كه ابتدا نفت ايران به اروپا برود سپس از بنادر مهم اروپا مثل روتردام به اسرائيل حمل گردد. آنها اطلاعات مربوط به اين تجارت را از مديريت شركت Israel oil refineries Ltd دريافت ميكردند. كيفيت بالاي نفت خام ايران و همكاري شاه دليل اين تجارت بود. اسناد و بيمهنامهها هم بهگونهاي تنظيم ميشد كه گويي فروشنده نفت اروپائيها و خريدار آن اسرائيليها بودند. نفتي كه اينگونه تهيه ميشد، به بندر حيفا در اسرائيل برده ميشد. ولي واردكنندگان اسرائيل هيچگاه منبع اصلي خريدهاي خود را فاش نميكردند.(13) صهيونيستها در بحرانيترين شرايط حوزه همواره به حمايت آشكار و پنهان دولتهايي دلگرم بودهاند كه در دور و نزديك با سياستهاي منطقه آنان همسويي و موافقت نشان ميدادهاند.
**نگاهي به اسناد:
*وزارت امورخارجه تلگراف شماره 10489 مورخ 3/12/53 رسيده از سفارت شاهنشاهي در بيروت تاريخ ورود 4/12/53 تاريخ خروج 4/12/53 ورود 10 ساعت ورود 1030 وزارت امورخارجه مجله الي الامام ارگان جبهه خلق دمكراتيك (گروه حواتمه) مينويسد: پانصد سرباز ايراني در اسرائيل تعليمات نظامي ميبينند و اين اقدام در مقابل تأمين نفت اسرائيل از طرف ايران است. اليالامام از مجله سوئيسي RAGNESS MILLINS نوشته است كه نفت ايران با نفتكشهاي حامل پرچم نروژ همه هفته به سوي اسرائيل سرازير ميشود و ايران تقاضاي مكرر كشورهاي عربي را داير بر عدم صدور نفت به اسرائيل ناديده گرفته است. روزنامههاي اسرائيلي كه در هفته گذشته انتشار يافتهاند نوشتهاند كه اسرائيل يش از نيمي از نفت مورد نياز خود را از ايران تأمين ميكند. [منصور]قدر
*تلگراف شماره 4785 مورخ 3/12/54 تاريخ ورود 20/12/54 تاريخ خروج 20/12/54 ساعت ورود 1800 ساعت خروج 1810 وزارت امورخارجه روزنامه الشعب زير عنوان يك نفتكش ايراني به طرف حيفا در حركت است مينويسد: از راديو اسرائيل كه به زبان فرانسه پخش ميشد شنيديم كه گوينده با خوشحالي زايدالوصفي اعلام كرد اولين نفتكش اسرائيل با پرچم ايران به طرف حيفا در حركت است و در تاريخ اين نخستين باري است كه از طريق كانال سوئز به اسرائيل نفت حمل ميشود. الشعب اضافه ميكند ما به اين همبستگي عربي كه رژيم سادات روي آن تكيه و علاقه نشان ميدهد درود ميفرستيم و به دفتر تحريم اسرائيل هم تبريك ميگوييم اما اضافه ميداريم كه وجدان عربي امروز به ضربات تازيانه نياز دارد تا بناي خود را بازيابد و واقعيت حال و تلخ خود آگاهي پيدا كنند.
*شماره 4715 تاريخ: 16/10/1354 وزارت امورخارجه ـ اداره هشتم سياسي اغلب جرايد اسرائيل در دو روز گذشته به نقل از مجله امريكايي «نيوزويك» نوشتهاند كه شاهنشاه ايران تقاضاي سوريه را براي قطع تحويل نفت به اسرائيل نپذيرفته و به حافظ اسد رئيس جمهوري آن كشور توضيح دادهاند كه حاضر نيستند تحويل نفت به اسرائيل را قطع نمايند، زيرا به هنري كيسينجر قول دادهاند كه اگر اسرائيل پيمان سازش جزيي با مصر را امضاء نمايد و ابورودس را پس دهد نفت مورد نياز اين كشور را تأمين خواهند كرد. شاهنشاه همچنين درخواست سازمان آزادي فلسطين را براي افتتاح دفتر آن سازمان در تهران رد كردند. عل هميشار در شماره مورخ 16/10/54 خود در اين باره تفسيري تحتعنوان نظريه شاهنشاه به چاپ رسانده است و طي آن با اشاره به تلاش كشورهاي مصر و عربستان سعودي و سوريه براي توسعه و استحكام خود با ايران مينويسد.
*تلگراف شماره 3473 مورخ 12/7/54 بيروت تاريخ ورود: 13/7/54 ساعت ورود 18 ساعت خروج 10/18 جناب آقاي دكتر خلعتبري وزير امورخارجه مجله الدستور مينويسد كيسينجر بدون مشورت با پادشاه ايران كشور ايران را در ليست كشورهايي قرار داده كه امريكا به منظور تأمين نفت براي اسرائيل از استفاده نفت آنها تضمين داده و تأكيد نموده كه اسرائيل ميتواند برآنها متكي باشد. در اين مورد وزير امورخارجه آمريكا به كميته خارجي سناي اين كشور گفته است كه به اسرائيل وعده داده است در قبال خروج از منطقه نقش ابوروديس نفت مورد نياز را از ايران تأمين كند. كيسينجر در اين باره گفته است كه در جريان تحريم نفتي اعراب در سالهاي 1973 ـ 1974 ايران تمامي نفت مورد نياز اسرائيل را تأمين كرد. [منصور]قدر
*اداره روابط فرهنگي وزارت امور خارجه به قرار اطلاع واصله در مورد اسرائيل واقع در نزديكي دانشگاه عبري اورشليم در قسمت مربوط به ايران اخيراً يك محراب كاشيكاري متعلق به قرون هفدهم ميلادي كه در كف آن سنگ مرمر سياه به كار رفته است از ايران به اسرائيل منتقل شده است در همين موزه تعدادي مجسمه گوزن، بشقاب، سر شير، جام شراب به شكل سر گوساله و گوزن كه همه از طلاي ناب ساخته شده است نگهداري ميشود جام اخيرالذكر از آثار هخامنشي است و طبق توضيحي كه موزه برروي پايه فلزي جام داده است متعلق به پنج قرن قبل از ميلاد مسيح ميباشد اعداد كننده اين جام و ساير آثاري كه به آن اشاره شد يك تاجر يهودي عتيقه فروش مقيم پاريس به نام (رابينو) ميباشد و اشياء مزبور را به رسم امانت به موزه داده است و در مورد نحوه خروج اين اشياء از ايران اقلامي در دست نيست ولي مرتباً در چمدانهاي يهويادني كه به اسرائيل ميروند اشياء عتيقه ايراني بخصوص نسخ خطي كتب مختلف مخفي شده و بدون جلوگيري پليس وارد اسرائيل ميشود در اين باب قبلاً هم گزارشهايي از تأسيس موزه مزبور رسيده بود كه به موقع خود به اطلاع آن وزارت رسيده است. اينك مراتب جهت اطلاع انحصار ميگردد.
*احمد ساجدي
*پينويسها:
1ـ ويليام شوكراس، آخرين سفر شاه، نشر البرز، تهران 1369، ص 93
2ـ 15 خرداد، فصلنامه تخصصي در حوزه تاريخپژوهي ايران معاصر، شماره 12، تابستان 1386 مبادله دولت مصدق، جبهه ملي و رژيم صهيونيستي
3ـ عبدالرضا هوشنگ مهدوي به سياست خارجي ايران در دوران پهلوي، تهران 1373، نشر البرز، ص 284.
4ـ شاه در اين روز اعلام ميكرد «روابط ما با اسرائيل عالي است و ما حق موجوديت اسرائيل را به رسميت ميشناسيم» روزنامه تايمز لندن پس از اين اظهارنظر از روابط ايران با اسرائيل به عنوان «اتحاد غير رسمي» و «محور تهران ـ اورشليم» ياد كرد.
5ـ اسناد لانه جاسوسي، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ج چهارم، كتاب 36، ص 446.
6ـ همان، ص 463
7ـ همان، ص 439
8ـ همان، ص 463
9ـ اسناد ساواك شماره 4715، مورخه 16/10/1354
10ـ سند ساواك، شماره 3473 مورخه 12/7/1354
11ـ سياست خارجي ايران، همان، ص 451
12ـ پژوه صهيونيت، مركز مطالعات فلسطين، كتاب دوم، آبان 1381، ص 422 ـ 420.
13 ـ به آدرس اينترنتي http// aghaeiaze Wordpress.com/2008/29/iran-israel-1/ مراجعه شود.
چپيها زود ميبريدند ( )

درآمد:
اغراق نيست اگر مدعي شويم بندهاي زندانهاي سياسي، بسيار بيش از باشگاهها و كلوپهاي احزاب و جايگاههاي رسمي سياستورزي، محمل نظريهپردازي و نيز صفبنديهاي اهل سياست بوده است. سياستپيشگان در زندان فرصتي مييافتند تا دگر باره نگاهي به خويش و به ديگري بيندازند و درست يا نادرست را در فضائي متفاوت و در هر دو سو بنگرند.
در تاريخ انقلاب اسلامي نيز تعاملات زندانيان پيش از پيروزي انقلاب، فراوان موجب خطكشي و صفبندي در ميان آنان شده است، صفبنديهائي كه تا پس از انقراض رژيم شاهنشاهي و حتي تا هم اينك، جايگاه پررنگي را در عرصة سياست به خود اختصاص داده است.
در ميزگرد حاضر، سه تن از زندانيان مسلمان و شناخته شدة رژيم شاه، از آغاز مرزبنديهاي خويش با جريان چپ و نيز نحلههاي گوناگون موجود در اين جريان سخن گفتهاند و بهويژه، شيوههاي جذب آنان از ميان مذهبيها را مورد بازبيني قرار دادهاند. غور در اين برهه از تاريخ انقلاب ميتواند زمينههاي بسياري از حوادث پس از آن را بر پژوهشگران نمايان سازد.
با سپاس از ميهمانان اين ميزگرد كه با نيكدلي دعوتمان را اجابت كردند.
*سوال: جناب شجوني! در آغاز بفرمائيد چند بار دستگير شديد و در زندان، چقدر با گروههاي غيرمذهبي تماس داشتيد؟
شجوني: عدد دستگيري ما 25 بار بود، اما ماندن ما زياد نبود. جمعا يادداشت كردهاند 19 ماه و 11 روز، ولي به شكل غيرقانوني و بلاتكليف زياد نگه ميداشتند. يك بار هم كه در دادگاه نظامي محاكمه شديم و يك سال گرفتيم. هروقت كه ما زندان رفتيم، صفبنديهاي چپ و راست وجود داشت. دانشجو بود، روحاني بود، افراد از شهرستانهاي مختلف بودند، از مشهد، اصفهان، شيراز و از جاهاي ديگر هم بودند. يك عدهشان اهل نماز و انجام فرايض بودند و يك عده هم نبودند.
*سوال:در آن مقاطع آغازين كه شما زندان را تجربه كرديد، جريانات عمده در زندان چه گروههائي بودند و چه خصوصياتي داشتند؟
*شجوني: در ماهها و سالهاي اوليه نهضت، بخش عمدة زندانيها كه از بازاريها و اداريها و كاسبها تشكيل مي شدند، معمولاً اهل نماز بودند و كمتر گرايش به چپ داشتند. بندگان خدا راه مستقيم بودند. چپيها اسمشان را گذاشتهاند راست! در كشور ما حزب توده كه آمد، به هرحال يك عده چپي شدند، يك عده ماركسيست شدند، بعدها هم يك مشت تودهاي نفتي پيدا شدند، تودهاي انگليسي پيدا شدند، تودهاي امريكائي پيدا شدند و بهتدريج، شاه هم بهانهاي پيدا كرد كه حتي به برخي از مسلمانها بگويد ماركسيست اسلامي. به يك عده كه مبارزه اسلامي ميكردند، ميگفت اينها چپ هستند! ممكن است اين عنوان بر عدهاي صدق مي كرد، اما تعداد آنها بسيار ناچيز بود. آنچه كه عمدتاً ما در زندان در اطراف خود ميديديم، يك عده بازاري و كاسب بودند كه اعلاميه امام را پخش كرده بودند، متدين بودند. بعضي از اينها به خانواده يك زنداني سياسي كمك كرده بودند و چهار سال و پنج سال محكوم شده بودند. بعدها مجاهدين خلق هم آمدند كه به قول خودشان مبارز بودند و بعدها چپ و منحرف شدند. ماركسيستها هم بودند، منتهي مجاهدين با ماركسيستها بيشتر ميجوشيدند تا با ما.
*سوال: چپيهاي مبارز و زندان رفته عملاً به چند نحله تقسيم ميشدند؟
*شجوني: چپيها دو دسته بودند. از قديم كساني بودند كه به حزب توده ميرفتند، اما نمازخوان بودند، مثل احمد آرام، استاد دانشگاه كه دهها جلد كتاب نوشته، ميگفت يك جائي نيست كه ما برويم مبارزه كنيم، لذا ميرفت "خانه صلح " در انتهاي خيابان فردوسي كه مال حزب توده بود. بعد آنجا غروب كه ميشد وضو ميگرفت و رو به قبله ميايستاد و نماز ميخواند. ميگفتند: "اينجا مال حزب توده است، كسي اينجا نماز نميخواند. " ميگفت: "من براي مبارزه آمدهام، نه اينكه نماز نخوانم. جائي نيست كه ما مشتي گره كنيم و زنده باد مرده بادي بگوئيم. " جلال آلاحمد هم همين تجربه را داشته. جلال آلاحمد اهل اورازان است كه همهشان از سادات هستند. پدرش، جدش همه از علما و مراجع بودند. ميگفت جائي نبود كه ما برويم بنشينيم دور هم و مذاكرات سياسي بكنيم و حرفي بزنيم و لذا رفتند به حزب توده. حزب توده هم مثل بادكنك، ما را باد كرد و يك نوار انتظامات هم به بازويمان بست و ما هم رفتيم تظاهرات براي ملي شدن صنعت نفت، ولي بعد ديديم كه يك ماشين روسي پر از سرباز، تظاهرات را نگهباني ميكند! ميگفت من روسها را كه ديدم از خجالت آب شدم و زود رفتم به كوچه سيد هاشم در خيابان سعدي و بازوبندم را سوت كردم به يك طرف! اين را در يكي از خاطراتش نوشته. عجب! ما ميخواهيم نفتمان از دست اجانب نجات پيدا كند، حزب توده دلش ميخواهد فقط نفت جنوب ملي شود و نفت شمال را بدهد به اربابشان روسها.
اما در سالهاي 41، 42 هم كه زندان بوديم، مرحوم آيتالله طالقاني بود، آقاي مهندس بازرگان بودند و ياران آنها از آن طرف هم چند نفر چپ بودند. آنها اهل نماز نبودند، اما اينها اهل نماز و مستحبّات بودند. بعدها كه در سال 51، 52 رفتيم به زندان، مجاهدين زياد شده بودند و چپيها هم اعم از فدائي خلق و مائوئيست و دوبچيكيست هم زياد بودند كه نماز نميخواندند. عدهاي ظاهرا نماز ميخواندند، اما در سراشيب تزلزل بودند. منتهي ما آخوندهاي آنجا زندانيها را ديد ميزديم و متوجه تحولات زندان بوديم.. هر زنداني كه ميآمد و مثلا در ماه رمضان افطار ميخورد، ايدئولوگهاي ماركسيست با او برنامه ميگذاشتند و سعي ميكردند بهتدريج او را عوض كنند. تختخوابهاي راهروهاي بند 2 و 3 ، سه طبقه بود. ايدئولوگهاي ماركسيست و كمونيست در طبقه بالاي تختخوابها با زندانيهاي نمازخوان و روزهگير پچپچ ميكردند. ما روحانيون قضايا را دنبال ميكرديم كه اينها با اين پچپچ كردنها چه بلائي بر سر اين جوانهاي تازه وارد ميآورند. دنبال جذب عضو بودند. بعد ما ميديديم كه مثلا فلان زنداني ظاهراً مسلمان، ديگر نميآيد با ما افطار كند و فردا ظهر ناهار ميخورد! ما يك كمي با آنها صحبت ميكرديم و يك كمي با اينها. مجاهدين هم آرام و ساكت بودند و فقط با خودشان بودند.
*سوال:هنوز ماركسيست نشده بودند؟
شجوني: اينها براي همديگر نهجالبلاغه و قرآن پچ پچ ميكردند، ولي ما آخوندها، از جمله بنده يا آقاي نعيمآبادي بندرعباس يا آقاي فاكر كه ميخواستيم گوش بدهيم و متوجه بشويم كه اينها نهجالبلاغه وقرآن را چگونه معنا ميكنند، اينها بلافاصله سكوت ميكردند و هيچي نميگفتند! سرانجام رازشان از پرده بيرون افتاد و بعضاً با گستاخي اعلام كردند كه به مكتب چپ پيوستهاند. خاطرم هست كه رجوي در بند 5 زندان قصر بود. شايد4،5 سال قبل از انقلاب آمد به بند 6 پيش آيتالله انواري و يك حرف بيمعنائي زد. به آقاي انواري گفت: "اين آيتالله خميني و منتظري و طباطبائي و طالقاني و ... هيچ كدام قرآن و نهجالبلاغه را نميفهمند! براي اينكه ماركسيسم را نميفهمند! " آقاي انواري هم گفته بود: "پس امام صادق و امام رضا و امام عسگري هم قرآن و نهجالبلاغه را نفهميدند، چون در آن زمان ماركسيسم نبود! " اين حرف بهقدري به اين مردك برخورد كه تا پيروزي انقلاب پيش آقاي انواري نيامد. مجاهدين خلق هم كه ظاهرا نمازخوان بودند، دائما ما آخوندها را بايكوت ميكردند و توي نخ ما بودند. از ما پول ميگرفتند، به كمون چپيها ميدادند. مثلا ما ضد سيگار بوديم، اما پول سيگار چپيها را بايد ما ميداديم! اگر ما مثلا به امربري ميگفتيم برو يك كيلو سبزي خوردن براي ما بخر، اينها وقتي ميفهميدند، ما را بايكوت ميكردند كه: "مگر شما تافته جدا بافته هستيد؟ چرا سبزي خوردن ميخريد؟ همه بايد يكي باشند. " ميگفتيم اين مزخرفات چيست كه ميگوئيد؟
*سوال: اين حرفها مال دوراني بود كه در آستانه تغيير و تحول بودند؟
شجوني: بله، در سال 50 و 51 در آستانه تحول بودند. از اوين هم به گوش ما ميرسيد كه آقايان در آنجا اعلام كردهاند كه ماركسيستها نجس هستند. ماركسيستهاي زندان قصر در بند 1 و 7 بودند. من در آنجا با مرحوم حسيني زابلي كه بنده خدا در حزب جمهوري به شهادت رسيد، مانوس بودم. بد نيست بگويم كه ايشان يك كليه هم بيشتر نداشت و زير شكنجه فرياد ميزد: "بيانصافها! من يك كليه بيشتر ندارم. " و ساواكيها ميگفتند: "ما ميخواهيم كاري كنيم كه آن يك كليه تو هم از كار بيفتد. " غرض اينكه بنده و آقاي حسيني كه ميرفتيم وضو بگيريم، اينها آب روي ما ميريختند كه مجبور باشيم لباسمان را عوض كنيم كه مثلا دقدل خبري را كه از زندان اوين شنيده بودند، سر ما در آورند!
من يك داستان بامزهاي هم با اينها دارم. يك وقتي ديدم چپيها با من گرم ميگيرند، در حالي كه به همه آخوندها فحش ميدادند. من به اينها ميگفتم: "من كه نفاق ندارم و ظاهر و باطنم يكي است. چطور شما با من كه آخوند هستم خوبيد، ولي با بقيه آخوندها بد هستيد؟ " ميگفتند: "ميترسيم خبر برود زير8 " من گفتم: "چه كسي ميخواهد خبر ببرد زير (8)؟ بنده جاسوس اين پاسبانها هستم و خبر ميبرم؟ " خلاصه بعد از 10، 20 روز كه به ما اعتماد كردند، گفتند: "علت اينكه تو را دوست ميداريم اين است كه نيمرخ تو شبيه لنين است! " يعني با مغز اينها كاري كرده بودند كه اينها همان يك ذره علاقهاي را هم كه به من داشتند، به خاطر لنين بود! به هرحال بعد هم كه مواضعشان معلوم شد و به لعنت ايزدي پيوستند! آقاي شريعتمداري روزنامة كيهان ميگويد: "ما در زندان اوين كه بوديم، براي فاجعه 17 شهريور نامهاي خطاب به امام تهيه كرديم. چپيها گفتند ما بسمالله را قبول نداريم و رهبري آقاي خميني را هم قبول نداريم، لذا امضا نميكنيم! مجاهدين هم عيناً همان حرف را زدند و گفتند رهبري ايشان را قبول نداريم. " بعد هم كه انقلاب پيروز شد و آن كارها را كردند و به لعنت خدا گرفتار شدند.
*سوال: آقاي سالك! شما چند بار دستگير و زنداني شديد و چقدر با چپيها سروكار داشتيد؟
سالك: من 7، 8 بار دستگير شدم. يك بار شاه قرار بود به شيراز بيايد، قرعه فال به نام من خورد كه در يكي از مساجد شيراز سخنراني كنم. دانشجوهاي دانشگاه شيراز هماهنگ كرده بودند و ما رفتيم. در مسيرمان در آباده براي ناهار از اتوبوس پياده شديم. رفيق ما دانشجوي دانشگاه اصفهان بود و با ماژيك روي ديوار توالت شعار مرگ بر شاه نوشت. آنجا حلقه سوم حفاظتي براي ورود شاه و پر از ساواكي بود و ما را دستگير كردند. مدتي در ساواك آباده شيراز بوديم و بعد با تعدادي مامور، ما را بردند شيراز. واردِ به اصطلاح كميته ضد خرابكاري، زندان شهرباني و ساواك شديم و ده دوازده روزي آنجا و چند ماهي در سلول انفرادي در يك زيرزمين بوديم. تقريباً دو سه ماهي اصلا رنگ آفتاب را نديديم. بعد ما را بردند به زندان انفرادي عادل آباد، در بند زندانيان عادي تا روحيهمان را خرد كنند. بعد ما را آوردند به بند 4 زندان عادل آباد كه عمومي بود. در اين زندان حدود 150 نفر بودند، شايد 35، 36 نفر از بچه مسلمانها بودند. آقاي طاهري، امام جمعه سابق شيراز هم در آنجا بودند، بيرون كه آمدند و وقتي كه بيرون آمدند، من جاي ايشان رفتم. آقاي طغاي هم بودند.
آن زندان مجموعهاي از نمايندگان گروههاي اپوزيسيون را در خود جاي داده بود كه البته اغلب هم گروههاي چپ بودند، مثلاً حزب توده بود و چهرههائي مانند كيامنش، سروان حجري، سروان عموئي بود كه 23 سال زندانيكشيده بود. ازگروه توفان، باقري بود، از گروه فلسطيني، دكتر طباطبائي بود، از چريكهاي فدائي خلق، فرج سركوهي بود. از مجاهدين خلق هم كه آن سال ماركسيست شده بودند و به اصطلاح جزو ماركسيستهاي اسلامي بودند: مسعود اسماعيلخانيان بود، عبدالعلي بازرگان بود. يك گروه ماركسيستي هم از بروبچههاي بندرعباس بودند كه اسمشان سياوش يا چيزي شبيه به اين بود و مانند يك تيم بودند. از نهضت آزادي هم مهندس عزتالله سحابي بود، قاسملو ازكومله بود. تقريبا ميشود گفت سران و اعضاي 15 گروه اپوزيسيون شاه در آنجا حضور داشتند. جاي حساسي بود. البته گروههاي كوچك ديگري هم بودند، ولي عمدههايشان اينها بودند و تقريباً به لحاظ عددي، حزب توده در راس زندان بود. كيامنش پيرمرد بود، سروان حجري قد خيلي بلندي داشت و 23 سال زندان كشيده بود و آدم يلي بود. عموئي و ديگر تودهايها به قول خودشان 23 سال بود كه دهانشان را بسته و كسي را لو نداده بودند. در عين حال چريكهاي فدائي خلق و دار و دسته فرج سركوهي خيلي زود لو ميدادند!
*سوال: همان كه الان خارج از كشور است؟
*سالك: نميدانم. يك جفت سبيل داشت كه از سر شب تا صبح حاضر غايبشان ميكرد! پيپ ميكشيد و بچههاي مسلمان را ماركسيست ميكرد! تمركزش بيشتر روي همين بچهها بود. دانشجوهائي كه با ما به زندان آمده بودند، برخي حافظ قرآن بودند، منتهي يكي دو تا از اينها را هم گول زد. بالاخره زندان هم افراد پيشكسوتي داشت كه براي خود اطرافياني داشتند. البته ما هم آنجا مقاومت و حتيالامكان بچهها را حفظ كرديم.
نكته مهمي كه شما به آن اشاره كرديد، اين بود كه نگاه نيروهاي چپ چگونه بود؟ اينها برحسب ايدئولوژيهاي مختلف، هدفهاي مختلفي داشتند، ولي در يك چيز مشترك بودند و آن هم مبارزه با امپرياليسم بود، اين شاخصه حركتشان بود؛ اما دردل اين عنوان كه ميرفتي، خيلي حرفها داشتند كه اينجا بايد سازش كرد، اينجا بايد تند رفت و از اين مسائل. بخشي از اينها طرفدار روسيه و عدهاي هم مائوئيست بودند و ضد امريكائي، اما جملگي علاقه داشتند كه حكومت ايران ماركسيستي شود!
در مورد تفاوتهائي كه اشاره كرديد ذكر چند نكته را ضروري ميدانم. ما با ماركسيستهاي اسلامي مثل مسعود اسماعيلخانيان كه توبه كرده و الان هم در اصفهان دكان شيشه فروشي دارد و مجموعه سلاح و مهمات منافقين را تامين ميكرد، بحث ميكرديم. آدم بسيار زبلي بود. با او و با نبي كه أدمهاي يلي هم بودند، بحث ميكرديم. اينها حرف اصليشان اين بود كه اسلام ديني است كه انسانها را به مبارزه تشويق ميكند، ولي علم مبارزه در اسلام يا قرآن نيست و علم مبارزه را بايد از ماركسيسم بگيريم. فشرده حرفشان اين بود. اين حرف در زندان خيلي براي ما گران تمام شد و گاهي بچههاي دانشجو كه آشنائي عميق با قرآن و احكام اسلام نداشتند، يكييكي تسليم اين حرف ميشدند.
عبدالعلي بازرگان روي فكر مجتبي رحيمزاده كار كرد و او جزو مجاهدين شد و بعدها در انفجار حرم امام رضا(ع) دستگير و اعدام شد. او هم پرونده من بود. بچه نماز شبخواني هم بود، اما اينها روي او كار كردند. تيتر حرفشان اين بود كه اسلام، مشوق مبارزه هست، ولي علم مبارزه را ماركسيسم دارد. در آن زندان با اينكه قرآن در ساعت 12 شب، آن هم يكي دو صفحه به دستمان ميرسيد، اما از آن استفاده كردم و علاوه بر آن با مراجعه به ذهنم و آياتي كه حفظ بودم، جزوهاي در حدود 35، 36 صفحه فراهم كردم با نام "علم مبارزه در قرآن " و دادم بچههاي ما در زندان خواندند. در آنجا با استناد به آيههاي قرآن گفتم كه مبارزه در قرآن اعم از مبارزات مخفيانه و نيمهمخفيانه و آشكار و نيمه آشكار است و هركدام را هم دستهبندي و سپس اثبات كردم كه چريكپروري و آموزش شيوههاي مبارزه در قرآن هست. به اين ترتيب ما اصول مبارزه ماركسيسم را رد كرديم و در مقابل اين حرف كه اسلام، علم مبارزه ندارد، ايستاديم. روي مباني ماركسيستي هم مطالعه كرده بوديم و به شبهات آنها جواب ميداديم.
*سوال: با توجه به ارتباطي كه شما با بچههاي مجاهدين در دوران مبارزه داشتيد، چه عاملي موجب شد تا بخش قابل توجهي از آنها در سراشيب پذيرش ماركسيسم قرار بگيرند؟
*سالك: اينكه اينها ماركسيست اسلامي شدند، ريشه در دو جا دارد. يكي اينكه برخي از نظريهپردازان اينها خودشان سابقة ماركسيستي داشتند. كتابها و جزوات اينها قبل از انقلاب به دست ما ميرسيد و ميديديم كه گرايش محسوسي به ماركسيسم دارد، لذا اولين علت اين بود كه اساسا ريشه فكر اينها انحرافي بود و تئوريسينهايشان كساني بودند كه تمايل به چپ داشتند و به اصطلاح خودشان، علم مبارزه را هم بهتدريج به آنها ميآموختند! علت بعد هم اين بود كه اعتقادات اسلامي اينها در حد آگاهيهاي خانوادگي بود! مادربزرگشان مسلمان بوده، پدرشان مسلمان بوده و اين هم مسلمان شده، اما محقق در مسائل اسلامي نيست، يعني اينها هيچ كدام در معارف ديني، صاحب انديشه و تفكر عميق نبودند و آشنائي آنها با قرآن و نهجالبلاغه فوقالعاده سطحي بود.
آنها از يك طرف نميخواستند اسلام را از دست بدهند، چون بچه مسلمان بودند، از آن طرف هم اشباع نميشدند كه اسلام هم مكتب مبارزه است و لذا يك آميزهاي را از اين دو ساختند! علاوه بر اين دو عامل، ماركسيستها و منافقين عمدتاً طاقت شكنجههاي ساواك را نداشتند. فرج سركوهي پنج شش استان جنوب كشور در اختيارش بود. جزو چريكهاي فدائي خلق و آدم يلي بود، ولي هنوز پنج يا ده تا سيلي بيشتر نخورده بوده كه 150 نفر از رفقايش را لو داد! و كار به جائي رسيد كه ساواك معترض شد و گفت: "بيانصاف! بس است! " وقتي آمد در بند، بچهها او را هو كردند. هر كس كه افراد را لو ميداد، در زندان بايكوت ميشد. در دادگاه اول نظامي به او تنها يك سال زندان دادند كه واقعاً بعد از اين همه رفتن و آمدن، اسباب آبرويزي بود. اين بود كه در دادگاه بعد شروع كرد به فحش دادن به شاه و زن شاه و همان جا 15 سال زندان به او دادند كه بعد سينهاش را داد جلو كه ما ضد شاه هستيم! آنها تحمل شكنجه را نداشتند.
و يا به عنوان نمونه ديگر، يك مهندس كارخانه ارج را كه رئيسش او را لو داده بود، از كرج گرفته و آورده بودند آنجا. توي زيرزمين، كنار اتاق شكنجه، مرا با زنجير به تختي كه پتو هم نداشت، بسته بودند. هفت شبانه روز به من بيدار خوابي داده بودند و همه جوارح و استخوانهايم از كار افتاده بود. اين مهندس را آوردند جلو و مرا به او نشان دادند و گفتند: "ببين مهندس! اگر حرف نزني، مثل اين ميشوي! سر و صورت و دست و پايش را ببين. " او را بردند اتاق شكنجه و خواباندند و پنج ضربه شلاق به او زدند. من دقيقا شمردم. او وقتي كه شلاق ميخورد، فوت ميكرد. آنهائي كه شيعه و مسلمان بودند، موقع شكنجه شدن يا الله و يا زهرا ميگفتند و شكنجهگرها ميلرزيدند. چهارده تا شكنجهگر را روي سر من ريخته بودند، اما با يك يا زهراي من آنها شكنجه ميشدند نه من! اين بابا بعد از خوردن پنج ضربه شلاق گفت: "ميگويم " او را بردند بالا، آنجا حرف بهدرد بخوري نزد، لذا او را برگرداندند و دوباره خواباندند و اين دفعه هفت تا شلاق به او زدند و شد 12 تا. اين جوجه ژيگولها پاهايشان نازك بود. ما روي 70 تا ضربه پاهايمان ميتركيد، اينها روي 5 تا و 6 تا! او دائما اوف اوف و فوت ميكرد. كاغذ گذاشتند جلويش و گفتند بنويس. شكنجهگرها و بقيه همه رفتند بالا. من به هر زحمتي بود تخت را كشيدم بردم جلو و با لگدي در را باز كردم و گفتم: "مرد باش! چرا اسم خدا را نميگوئي؟ نكند ماركيشتي؟ " ما آن روزها به آنها ميگفتيم ماركيشت! سرش را تكان داد. گفتم: "بگو يا لنين! يا استالين! بالاخره يك چيزي بگو كه به دادت برسند. " خودم را كشيدم عقب و او هم يك چيزهاي انحرافي نوشت، ولي لو نداد. بعد هم با هم رفيق شديم. او توي زندان به من تركي ياد ميداد و من هم اسلام را به او ياد ميدادم، البته نه او مسلمان شد و نه من ترك![با خنده]
نكته ديگري كه اشاره به آن را لازم ميدانم اين است كه اينها چون قدرت تحمل نداشتند، دنبال آزادي بودند، يعني هر جوري بود به اين در و آن در ميزدند كه آزاد شوند و اين نقطه ضعف بزرگي بود. ساواك هم اين را خوب فهميده بود، بعدها وقتي ما در زندان اوين بوديم، يك روز ما را بردند به اتاقي و گفتند ميخواهيم همه شما را آزاد كنيم. وارد اتاق كه شديم، ديدم دوربين مداربسته گذاشته و 15 تا صندلي آن طرف و 15 تا اين طرف چيدهاند. كنفدراسيونيها يك طرف بودند، چريكهاي فدائي خلق يك طرف، از حزب توده و بقيه گروهها هم بودند. آخوندهاي اين جلسه من بودم و آيتالله انواري و آقاي فاكر. صندلي من كنار آقاي فاكر بود. آقاي انواري دير آمدند و گوشهاي نشستند. يك مامور ساواك آمد و برايمان توضيح داد كه ميخواهد ما را آزاد كند و بعد يك فرم گذاشت جلوي همه ما كه پر كنيم، يعني با ساواك همكاري ميكنيم! به آقاي فاكر گفتم: "ما جانمان را گذاشتيم كف دستمان كه اين چيزها را امضا نكنيم. اگر امضا كنيم كه خيلي افتضاح است. من امضا نمي كنم. " آقاي فاكر گفت: "من هم همينطور. " دو سه نفر ديگر هم بودند كه گفتند امضا نميكنيم، از جمله آقاي آسيد كاظم اكرمي، وزير سابق آموزش و پرورش، حسين كوششي هم بود... شايد خانم دباغ او را بشناسند. الان كجاست؟
دباغ: مريض است و خيلي وضع بدي دارد. هيچ كس هم به او نميرسد!
سالك: يك اكبر آقائي هم بود كه اهل شيراز بود. ماها دو سه نفري توي زندان جزو كمريها بوديم! كمريها كساني بودند كه از نظر شكنجه شدن وضع خيلي بدي داشتند. من بودم و اكبرآقا بود و حاجي ثاني بود. به هر حال، كنفدراسيونيها بچههاي انجمن دانشجويان امريكا بودند كه در آن جلسه، همهشان برگه را امضا كردند و با كمال احترام از در خروجي بيرون رفتند. حزب تودهايها هم همينطور، چريكها هم امضا كردند. به هرحال عده زيادي از آن جمع، چون اعتقاد محكمي نداشتند، دنبال آزادي ميگشتند و هركدام به شكلي همكار ساواك شدند. يكي منبع شد، يكي كد شد، داستانهاي عجيب و غريبي دارند. متاسفانه مردم اينها را نميدانند و نميشناسند. من الان كه بعضي از توابين آنها را در پستهاي كليدي حكومت ميبينم، تنم ميلرزد كه اينها فردا روز چه تصميمهائي خواهند گرفت! من در گزينش كل كشور بودم و 20، 30 پرونده را درآوردم كه در زمان آقاي خاتمي، اينها از كانال گزينش عبور كرده و استخدام نظام شده بودند. داستان اينها مفصل است كه از دادگاه انقلاب استعلام كرديم و سابقه همهشان را در آورديم.
به هر حال متاسفانه خيلي از بچه مذهبيها در دام چپها افتادند. مثلا پسري به اسم آخوندي بود كه پدرش كتابفروشي داشت و خودش در دانشگاه اصفهان درس ميخواند. موقعي كه كوچك بود، در خانه ما بود و مادرم بسيار به او محبت ميكرد، لباسهايش را ميشست، غذا برايش ميپخت.چريك اسلامي بود. توي زندان اوين، ما را از بند 1 بردند بند 2 و من او را در آنجا ديدم و بغلش كردم. آدم زبل و مبارزي بود كه به او حبس ابد داده بودند. بعد يكمرتبه شانه مرا گرفت و گفت: "من ديگر آن آخوندي نيستم. " گفتم: "چي شدي؟ " گفت: "ماركسيست شدهام، اسلام بي اسلام! " گمان كردم دارد شوخي ميكند، ولي گفت: "نه! دارم جدي ميگويم. " او را در همان حال رها كردم به طرف ديوار و از اتاق رفتم بيرون! و يا رضا تواب كه اول بچه نابي بود و بعدها هم اعدام شد. آخوندي را زمان شاه اعدام كردند و رضا تواب را بعد از انقلاب. بچه مذهبيهائي كه اين جور ميلغزيدند، احساسات بر عقولشان حاكم بود و منافقين، اينها را با چهار تا كتاب، قهرمان ميكردند. اين جور بچهها محتوا نداشتند و لذا با دو تا شبهه ميرفتند. اين خطر، امروز هم هست. بچه هيئتيهاي ما، احساساتشان بالاست و با يك خطاي جزئي ميلغزند و اين يك خطر جدي براي ماست! هجوم فرهنگي، آن روز به يك شكل بود و امروز با شيوة ديگري است.
اما كساني كه قرص بودند، روحانيت ما بودند، بچههاي عميقا مذهبي بودند. از خواهرها هم بگويم كه البته خانم دباغ تشريف دارند و ايشان بايد در اين باره صحبت كنند و ما به وجود اين بزرگوار و تحملي كه به هنگام شكنجهها داشتند، افتخار ميكنيم. خانمهائي كه با ما زندان بودند، بدترين شكنجهها را تحمل ميكردند و خدا شاهد است كه لب باز نميكردند و ايستادگي ميكردند. علت اصلي اين مقاومت، آشنائي عميق اينها با اسلام ناب بود. ساواك ما را ميزد و ميگفت: "چه ميخواهيد كه اين قدر شكنجه تحمل ميكنيد؟ " آرمان شكنجهگر من بود كه بعد از انقلاب اعدام شد، دهقان هم همين طور كه آدم بسيار خبيثي بود و فرار كرد. همه اينها به ما ميگفتند: "چه ميخواهيد؟ " ميگفتيم: "جمهوري اسلامي ميخواهيم. " بعد ميگفت: "شاه كه هست، نماز هم كه ميخواند، حرم حضرت رضا(ع) هم كه ميرود، مكه هم ميرود، قرآن هم چاپ كرده، ديگر چه ميخواهيد؟ " ميگفتيم: "ما اين چيزها را نميفهميم. ما حكومتي ميخواهيم كه در رأس آن يك مرجع تقليد باشد. " در اينجا بود كه يك سيلي محكم ميزدند كه آدم دور خودش ميچرخيد. ما به امام ميگفتيم حاج آقا روحالله. در يكي از بازجوئيها با يكي از رفقا توي دالان كه برميگشتيم، گفت: "اگر از تو پرسيدند مقلد كي هستي، بگو آقاي شريعتمداري. " گفتم: "از قديم گفتهاند النجات فيالصدق ". مرا بردند در اتاق بازجوئي و رئيس ساواك بروجن اصفهان كه يك آدم سياه و سه متري و بسيار كريهالمنظر بود، از من بازجوئي كرد و پرسيد: "مقلد كه هستي؟ " گفتم: "حاجآقا روحالله! " گفت: "نشنيدم، دوباره بگو. " گفتم: "آقاي خميني. " گفت: "باز هم نشنيدم. " گفتم: "حاجآقا روحالله خميني " گفت: "تمام است؟ " گفتم: "تمام است. " گفت: "ولي رفيقت... " نگذاشتم جملهاش تمام شود وگفتم: "من به رفيقم كار ندارم. من اعتقاداتي دارم و پايش هم ايستادهام. " كه بعد مسئله شكنجهها پيش آمد كه شرحش مفصل است. تنها در يك مورد چنان شلاق محكمي به سرم كوبيدند كه بخشي از حافظهام را از دست دادم!
ميخواهم اين نكته را عرض كنم كه مسلمانها هم دو سه دسته بودند. يك دسته كساني بودند كه اعتقادات عميق اسلامي داشتند و تا سرحدّ جان پاي عقايدشان ميايستادند. يك عده هم سطحي بودند، اما حتي مقاومت اين سطحيها هم دهها برابر چپيها بود!
*سوال: شما به نقش گروههاي مختلف و علت لغزيدن بچههائي كه سابقه اسلامي داشتند، اشاره كرديد. آيا عامل اين لغزشها فقط اين بود كه اسلام را علم مبارزه نميدانستند و يا جريانات ديگري چون شبه وهابيها هم با تفسيرهاي انحرافي نزديك به وهابيت در لغزش اينها تاثير داشتند. گروههائي چون گروه سيد مهدي هاشمي و امثالهم چه اثري داشتند؟
سالك: حضرت آقاي شجوني بهتر از من اين قضايا را ميدانند. ايشان پير ميكده هستند. آن روزها اين گونه افكار چندان رنگي نداشت و فقط چشمها به ماركسيسم و مكاتب نوظهور دوخته شده بود، فقط در دانشگاه تهران، 12 مكتب و ايسم مدرن با هم ميجنگيدند. مرحوم مطهري و بهشتي رفتند توي دانشگاه و كمكم اسلام در برابر آنها تبديل به يك قطب شد. خدا رحمتشان كند. اينها بودند كه اسلام را در دانشگاه معرفي كردند. اگر شما بتوانيد وهابيت را بر انحراف فكري از اسلام تطبيق بدهيد، شايد زياد خلاف نرفته باشيد. يعني اينها ايدئولوژي اسلامي را با ايدئولوژي ماركسيسم مخلوط ميكردند و تز و آنتي تز و سنتز را مطرح ميكردند، بعد چهار تا ايراد به اسلام ميگرفتند. بيشتر هم روي انقلاب كارگري كار ميكردند، يعني انقلاب از پائين و ميگفتند مقام و جايگاه بالا يعني چه؟ حركت مردمي پيغمبر را ميخواهد چه كار؟ انقلاب بايد از پائين و توسط مردم و از بين كارگرها و دهقانان انجام بگيرد. اين نگاه براي بچههائي كه سطحي نگاه ميكردند، مايه انحراف بود.
*سوال: به عنوان مثال، جلال آلاحمد ميگويد من ابتدا مهر را گذاشتم كنار. او تحت تاثير شريعت سنگلجي ابتدا اعتقادات شبه وهابي پيدا ميكند و بعد ماركسيست ميشود. در سازمان مجاهدين ميگويند حنيفنژاد بيشتر از همه در مسائل قرآني ورود داشته و در تبريز پاي درس حاج يوسف شعار مينشسته كه تفاسير شبه وهابي از قرآن داشته. سعيدمحسن را هم ميگويند تلاشهائي در اين زمينهها داشته. آگاهان تاثيرپذيري حنيفنژاد از حاج يوسف شعار را كه مكتب تبريز را پايه گذاشت و نوعي تفكرات شبه وهابي هم داشت، در لغزشهاي بعدي سازمان مؤثر ميدانند. آيا بعضي از اين بچه مسلمانها لغزششان به اين شكل اتفاق نيفتاد؟
سالك: اگر منظور شما حركت گام به گام به سوي اباحهگري است، مصاديق آن فراوان است. من يك نمونه را عرض ميكنم. در زندان اوين كه بوديم، طلبهاي داشتيم به اسم جلال گنجهاي كه الان آيتالله منافقين است!
شجوني: اين آدم يك بار هم در زندان كلاه مرا برداشت!
سالك: ايشان در زندان اوين با من هم سلول بود. قبل از انقلاب هم در اصفهان منبرهاي تندي ميرفت. در زندان اوين آقاي دكتر شيباني بود، آقاي فاكر بود، آقاي آسيد كاظم اكرمي بود، حسين كوششي بود، آقاي طارمي بود، احمد توكلي بود، خيليها بودند، اما آقاي گنجهاي فتواهائي ميداد كه ماركسيستها دوست ميداشتند. يك بار غذا را دادند كه ماركسيستها تقسيم كنند. ما ميديديم كه با عرض معذرت از حضار، ماركسيستها ميروند توالت و ايستاده ادرار ميكنند و با دستهاي نشسته ميآيند غذا را به ما تحويل ميدهند! دستشان را هم ميكردند داخل ديگ! ما 15 روز اعتصاب كرديم. تخم مرغ به ميدادند، ذخيره ميكرديم، بعد هم عمدا جلوي روي اينها زير شير آب ميكشيديم و بعد ميخورديم. آقاي گنجهاي شروع كرد به فتوا دادن به نفع آنها و بين دكتر شيباني و گنجهاي دعواي مفصلي شد. ساواك عصرها ساعت 5 تلويزيون را روشن ميكرد و اين عايده، خواننده معروف، ميخواند!
شجوني: هايده منظورتان است؟
سالك: شما از من واردتر هستيد. اين خانم ميخواند. آيتالله شيخ جلال گنجهاي! ميرفت مينشست پاي تلويزيون. وقتي به او اعتراض ميكرديم، ميگفت: "من روحاني بايد عمق فساد را بدانم تا بتوانم با آن مبارزه كنم! "
*سوال: البته آيتالله را مجازا ميگوئيد...
شجوني: آيتالله منافقين شد ديگر!
دباغ: دارد آيتاللهي ميكند! فتوا داده كه خانمها ميتوانند دستش را ببوسند!
*سوال: سركار خانم دباغ!هر چند شما براي عموم مردم، بهويژه پژوهندگان تاريخ انقلاب، چهره شناخته شدهاي هستيد؛ با اين همه در آغاز بفرمائيد چند بار دستگير و در زندان، چقدر با چپيها دمخور شديد؟ و در تعامل يا تقابل با دستگاه چه ويژگيهائي از اينها ديديد؟ در كجا اهل مقاومت بودند و در كجا نبودند؟
دباغ: دستگيري من در دو مرحله بود. بار اول دو ماه و گمانم 15 روز در زندان بودم و بعد به دليل شدت عفونت بدنم و همچنين به خاطر اينكه اينها چيزي از من دستگيرشان نشده بود، آزادم كردند. واقعيت اين است كه من خودم هم نميدانستم در ارتباط با كدام گروه دستگير شدهام، چون هم با بچههاي دانشگاه علم و صنعت كار ميكردم، هم با بچههاي دانشگاه صنعتي شريف و هم با روحانيت مبارز و آقاي منتظري از هر نظر حمايت ميكرد و ما را براي سخنراني به شهرهاي مختلف ميفرستاد.
*سوال: كدام منتظري؟
دباغ: آيتالله منتظري.
*سوال: از آنجا كه شما با شهيد محمد منتظري همكاري زيادي داشتيد، اين سئوال پيش آمد، ميفرموديد.
دباغ: بله با محمد زياد همكاري داشتيم. البته محمد را به هيچوجه نميشود با پدرش مقايسه كرد. من هميشه اين را گفتهام و حتي در سخنرانيهايم در جاهاي بسيار حساس هم اشاره كردهام كه بهرغم اينكه پدرش، محمد را ديوانه خواند! و او هيچ عكسالعملي نشان نداد، ولي حقيقتا خيلي براي انقلاب زحمت كشيد. در هر حال براي يك دوره معالجه در بيمارستان آريا كه بيشتر بچههاي نهضت آزادي در آن كار ميكردند، بستري شدم و جراحي مرا يكي از پزشكان نهضت آزادي انجام داد. بعد از 4، 5 ماه دوباره دستگير شدم و دو ماه و چهار پنج روزي در كميته مشترك بودم و بعد ما را فرستادند زندان قصر. در كميته مشترك چيز زيادي از اينها دستگيرم نشد، چون در زندانهاي سه چهار نفره بوديم و اواخر هم كه من و دخترم تنها بوديم، اما بعد ما را به بند "زنان بزهكار " منتقل كردند. در آنجا بعضي از دوستان شروع كردند روي فكرآنها كار كردن و حتي يكي از آنها كه به "صديقه سوتي " معروف بود و همه زنهاي قاچاقچي و دزد از او تبعيت ميكردند، بعد از مدتي طوري تحت تاثير گرفت كه در روز 17 دي كه روز كشف حجاب بود، آمد توي حياط زندان و شروع كرد به فحش دادن به اشرف كه او ترياك آورده و مواد مخدر پخش كرده و خودش دارد كيف ميكند و بقيه را در زندان گرفتار كرده! او را گرفتند و به تير پرچم وسط حياط بستند و بسيار اذيتش كردند، اما او دست برنداشت!
در هرحال اين جريانات به لطف خدا به نجات او منتهي شد و به نماز و روزه و حجاب روي آورد. اين طرف، تعدادي بچههاي ستاره سرخي بودند، يك عدهاي مائوئيست و يك عده هم ماركسيست لنينيست بودند و سركرده همهشان ويدا خواجوي بود كه الان در پاريس است و دارد عليه جمهوري اسلامي مقاله مينويسد و ما هم از طريق جمعيت زنان جمهوري اسلامي به او جواب داديم. او آدم بسيار بسيار خطرناكي براي بچههاي جوان بود. زن بسيار فاسدي بود، بهشدت همجنسباز بود و متاسفانه بچه مسلمانهائي را كه به زندان ميآوردند، با زبان چرب و نرم و همان انحرافاتي كه داشت به دام ميانداخت و من هم متاسفانه بدنم طوري نبود كه بتوانم خيلي با اين بچهها همراه بشوم. دائما روي تخت افتاده بودم و قدرت حركت نداشتم. يك وقت به خودم آمدم و ديدم بچه مسلمانها دارند يكي يكي از مسير اصلي منحرف ميشوند. اين قضيهاي كه تعريف ميكنم مربوط به سال 51 و دورة تغيير ايدئولوژيك سازمان مجاهدين است. اين بچهها از در كه ميآمدند، بدون اينكه بدانند چه خبر است، يك عدهشان را سيمين نهاوندي ميبرد و يك عده را ويدا خواجوي! ساعتها در حياط راه ميرفتند و مغز بچهها را شستشو ميدادند. من هم از آن بالا، پشت پنجره نگاه ميكردم و خون دل ميخوردم و فقط دعا ميكردم كه: "پروردگارا! من كه قدرت حركت ندارم، التفاتي و كمكي كن. " بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه هيچ چارهاي ندارم جز اينكه حركتي را انجام بدهم.
يكي از خانمهاي مدرسه رفاه به نام خانم منظر خيِر را گرفته و آورده بودند. من ايشان را صدا زدم و گفتم: "شما كه بچه مسلمانها را ميشناسيد. اينها همه بچههاي رفاه هستند كه دارند آنها را ميآورند. كاري بايد كرد. " گفت: "از ما كاري بر نميآيد. " به هرحال در بحث با خانم خيّر به اين نتيجه رسيديم كه دو تائي و با كمك زري ميهندوست كه متاسفانه طفلك در تصادف از بين رفت، كارهائي را انجام بدهيم. بچه مسلمانهاي ديگر خيلي همراهي نميكردند. قرار شد موقعي كه بچه مسلمانها ميآيند، اين دو نفر آنها را جلب كنند و بكشند به طرف من و من هم تلاش كنم مطالبي را به آنها منتقل كنم و از شر ويدا و سيمين نجاتشان بدهيم.
يك روزي آمدند و گفتند كه چپيها گفتهاند ميخواهيم شهردار انتخاب كنيم و اينها دارند از ديشب دور بچهها ميگردند كه به فلاني راي بدهيد. من به دوستان خودمان گفتم اينها حتما برنامهاي دارند كه ميخواهند شهردار انتخاب كنند. حواستان جمع باشد ببينيد چه كار ميخواهند بكنند، چون خودم نميتوانستم راه بروم و وارد جمع آنها بشوم كه ببينم چه كار ميخواهند بكنند. خباثت اينها حتي نسبت به بيماران بند، امر حيرتآوري بود. در هرحال اينها رايگيري و يكي از بچههاي خودشان را شهردار كردند و قرار گذاشتند در روزهاي ملاقات، بعد از آمدن خانوادهها و انجام ملاقاتها، مسئول بانك بيايد داخل بند! ما نميدانستيم اين آدم براي چه ميخواست بيايد. ما 26، 27 نفر بوديم. من سينهخيز رفتم جلو كه ببينم اين ميخواهد چه كار كند. او گفت: "هر كس هرقدر پول دارد بدهد كه برايش حساب باز كنيم. " چپيها گفتند: "نه، نه! اين طوري تفرقه ايجاد ميشود. ما يك زندگي كموني داريم، احتياجي نيست كه همه حساب داشته باشند. ما به اسم شهردار حساب باز ميكنيم و هر كس پولي دارد بگذارد به حساب شهردار! " ما ديديم همه بچهها دارند ميگويند عيب ندارد، عيب ندارد و نميشد ما يك نفر بگوئيم عيب دارد! خلاصه همه پولهايشان را ريختند به اين حساب. يك ماه بعد گفتيم بايد شهردار عوض شود و ما ميخواهيم خانم خيّر را بگذاريم به عنوان شهردار، گفتند: نه نميشود. شما تعدادتان كم است. شهردار بايد از خودمان باشد. گفتيم پس بايد مانده حساب بانك را به ما بدهيد. گفتند: حالا كه در مانده حساب چيزي نداريم، چون براي آن فرد شير خريديم و براي اين يكي پنير خريديم و فلاني معده درد داشته قرص خريديم و پولي وجود ندارد. گفتم: "من آمار را گرفتهام. اين قدر پول به حساب ريخته شده. پس اين پولها كجا رفته؟ " وقتي ويدا ديد كه من آمار دارم و ما ميخواهيم مسئول بانك بيايد حساب پس بدهد، گفت: "دو سه نفر كه در حال آزاد شدن بودند، وضع خرابي داشتند و ما اجازه داديم كه مسئول بانك پولها را به اين بندگان خدا كه آزاد ميشدند و پولي نداشتند كه خود را معالجه كنند بدهد. " درحالي كه در خود زندان، خانمهاي زنداني كه شكنجه شده بودند، گرفتار انواع رنجها و بيماريها بودند و يكي از آنها همين خانم خير بود كه داشت از معده درد ميمرد، او را به بهداري برده بودند و در آنجا گفته بودند كه بايد روزي حداقل سه پاكت شير بخورد. يك وقت متوجه شديم كه فقط پولها نبوده كه رفته، بلكه اين خانم به عنوان شهردار به انبار رفته و تمام لباسهاي به درد بخور بچهها را هم جمع كرده و در روزهاي ملاقات به بيرون از زندان فرستاده! يعني سواي آنچه كه از پولهاي بچهها كه در بانك گذاشته بودند، استفاده ميكردند و غذاي مخصوص براي خودشان تهيه ميكردند و غذاي زندان را نميخوردند، اين گونه رذالتها را هم انجام ميدادند. بين چپيها خانمي بود كه حدود 40، 43 سال داشت. وقتي او را به زندان آوردند، تمام ناخنهايش را كشيده و بسيار زياد شكنجهاش كرده بودند.
*سوال: ظاهرا ناخنهاي خود شما را هم كشيده بودند.
دباغ: فقط يكي، ولي سوزن زير ناخنهايم فرو كردند كه تاب ناخنهايم مال آن دوره است! اين بنده خدا شايد 7، 8 روز بود كه پيش ما بود كه باز بلندگو صدايش زد. اسمش صديقه بود، اما فاميلش يادم نيست. اهل اصفهان هم بود. همين كه صدايش زدند، يكمرتبه زد زير گريه. گفتم: "تو كه اين همه تحمل كردي، چرا گريه ميكني؟ " گفت: "اگر اين همان پروندهاي باشد كه در ذهن من است، كارم تمام است. " گفتم: "تو كه تا به حال گفتي همه چيز، كار طبيعت است و تصادف و از اين حرفها، الان كه در اين وضعيت بحراني و خطرناك قرار گرفتهاي، بيا و به كسي كه قدرتش بالاتر از همه قدرتهاست و ياور و مددرسان است، اسمش را هرچه ميگذاري، توي دل خودت و بيآنكه به كسي بگوئي، بگو كه تو را كمك كند و اگر كرد قول بده كه به سمت او برميگردي. " خنديد و رفت. هفت هشت روز گذشت و بچهها گفتند صديقه را آوردند و دارد در رختكن لباسهايش را عوض ميكند. وقتي از در وارد شد، همه به طرفش دويدند. او همه را كنار زد و به سمت من آمد و خودش را توي بغلم انداخت و شروع كرد به هايهاي گريه كردن و گفت: "آن كسي را كه گفتي، ديدمش. "[با بغض] بعد كه صحبت كرديم، گفت: "نميدانم به آن پرونده به چه شكل و چه جوري رسيدگي شد كه من گرفتار نشدم ".
خاطرم هست عيد بود و دو جلد كتاب پرتوي از قرآن آقاي طالقاني را به زندان آوردند. اسم مينوشتند و ميدادند. به من گفتند: "ميخواهي؟ " گفتم: "نه، من قبلا خواندهام. " صديقه آمد و گفت: "تو را به خدا اسم بنويس، بگير بده من ميخوانم. " شبها ميآمد روي تخت ما طبقه سوم ميخوابيد و ميخواند. خانم خير طبقه دوم بود و من طبقه اول. او از لبه تخت كنار ديوار، طوري كه بقيه او را نبينند و مسخرهاش نكنند، قرآن را هم ميخواند و از من اشكالاتش را ميپرسيد. روزهاي آخري كه آمدند او را به اوين ببرند، آمد پيش من. ماه مبارك رمضان بود و ما روزه بوديم. در تمام طول ماه رمضان، سحر و افطار ميآمد و گوشهاي مينشست و در تمام مدتي كه ما دعا ميخوانديم، گريه مي كرد و بعد بلند ميشد و ميرفت. آن روز كه داشت ميرفت گفت: "آن كسي را كه گفتي، ديگر رها نميكنم، چون بيشتر از همه قبليها به دادم رسيد. " ولي چپيها دست از سرش برنداشتند و بر اساس آنچه كه بعدها از يكي از خواهرها شنيدم، او را بردند اوين. او ميگفت چپيها پدر صديقه را درآوردند، چون حاضر نبود با آنها همكاري كند. اينها جنايتهائي بود كه من در زندان از اينها ديدم، ولي چون مدت زيادي آنجا نبودم، اطلاعات بيشتري ندارم.
*سوال: حاج آقا شجوني! زندانبانها و كلا متوليان امور زندانها، چقدر متوجه تفاوت زندانيان مسلمان با چپيها شده بودند؟
شجوني: زندانبانها ميفهميدند كه چپيها زود از استقامت دست ميكشند، يعني واقعا زود ميبريدند. در سال 41 كه در 6 بهمن رفراندوم شاه بود، در روز 3 بهمن مرا گرفتند، چون در خيابان بوذرجمهري، روي دوش مردم سوار بودم و فرياد ميزدم: "رفراندوم مخالف اسلام است، رفراندوم مخالف قانون است. " شب كه رفتم خانه، مرا گرفتند. آن شب مرحوم آيتالله طالقاني را هم گرفتند و 70، 80 نفر از روحانيون را در منزل مرحوم آيتالله آشيخ محمد غروي كاشاني گرفتند. شب اول آنجا ماندم و فردا صبح، استوار زماني، شاگرد ساقي كه مرا از قبل ميشناخت- چون چندباري دستگير شده بودم- آمد و گفت: "آقايان! ساير زندانيها به صف ايستادهاند كه مراسم صبحگاه انجام شود. شما هم تشريف بياوريد. " من پرسيدم: "زماني! يعني قرار است بيائيم چه كار كنيم؟ قرار است به شاه دعا كنيم؟ " گفت: "بله ". آيتالله دزفولي با لحن شديد و اعتراضآميزي گفت: "چرا؟ " زماني گفت: "اگر نيائيد تصميم بدي براي شما گرفته خواهد شد. " گفتم: "زماني! ببين! ما اگر ميخواستيم به شاه دعا كنيم، خب بيرون از زندان دعا ميكرديم، نه اينكه بيائيم داخل زندان دعا كنيم، دعاي اين جوري كه مستجاب نميشود! "گفت: "نه! تصميم بدي در مورد شما گرفته خواهد شد. " گفتم: "خب! گرفته بشود. " آمديم بيرون و ديديم همه چپيها به صف ايستادهاند كه به جان شاه دعا كنند!
*سوال: مگر به دعا هم اعتقاد داشتند؟
شجوني: لابد! يك بار هم در زندان قصر، بچه مسلمانها را به صف كرده بودند. شب بود و من به زندان شماره 2 برده شدم. آقاي طالقاني گفت: "شجوني! بيا با هم براي اين مشكلي كه درست كردهاند، فكري بكنيم. " گفتم: "چه شده؟ " گفت: "ميخواهند فردا همه را به صف كنند كه سرود شاهنشاهي بخوانند. " سرود اين طور شروع ميشد كه: شاهنشه ما زنده بادا و ... گفتم: "خب! نگران نباشيد. " در آنجا لباسهاي آخوندي ما را نميگرفتند و با لباس آخوندي در زندان حكومت ميكرديم. فردا صبح رفتيم و ديديم ابوالفضل حكيمي، رهبر اركستر، حي و حاضر ايستاده. حالا همه زندانيان چهار نفر، چهار نفر به رديف ايستادهاند كه بخوانند شاهنشه ما زنده بادا! گفتم: "ابوالفضل! تو برو كنار، من خودم رهبري ميكنم. " و شروع كردم به خواندن: "يك! دو! سه! اي ايران اي مرز پرگهر... " و همه بلند و با صداي رسا با من خواندند و ديگر مسئولين زندان جرئت نكردند به ما بگويند فردا صبح بيائيد سرود شاهنشه ما بخوانيد! گفتيم اگر ما را ببريد، باز همان اي ايران اي مرز پرگهر را ميخوانيم. خلاصه آن روز كاري كرديم كه ديگر در زندان شماره 2 صبحگاه برگزار نشد.
همانطور كه خانم دباغ فرمودند در آنجا شهردار انتخاب ميكردند. در ماه رمضان، ما 10، 12 نفر بوديم كه روزه ميگرفتيم و بقيه روزه نميگرفتند. غذا را كه ميگرفتيم ما براي افطار و سحر نگه ميداشتيم و آنها ناهار و شام ميخوردند. يك بار من شهردار شدم، اما گفتم: "من غذا جلوي اين روزهخورها نميگذارم. " گفتند: "پس تو بشو مسئول شستن دستشوئيها و توالتها. " من هم اين كار را ميكردم. يك بار وقتي دستشوئي و توالت را شستم، يكي از چپيها آمد و ايستاد ادرار كرد و همه جا كثيف شد. من عصباني شدم و گفتم: "منِِ آخوند همه جا را شسته و آب كشيدهام. اين چه كاري است ميكني ابله؟ " گفت: "اين ادرار از آب تميزتر است. " گفتم: "بسيار خوب! پس از حالا به بعد، به جاي آب، يكي دو ليوان ادرار به تو ميدهيم كه بخوري. "[خندة همه] گفت: "ادرار ضدعفونيكننده است! " گفتم: "پس از امشب دو سه ليوان ادرار توي رختخوابت ميريزم كه در آن غلت بزني و كاملا ضدعفوني بشوي. "[خندة همه] اينطور آدمهاي خبيث و لجبازي بودند. ما واقعا زندان در زندان داشتيم. در مقاومتهائي كه ما داشتيم، شهربانيچيها و افسرها به شخص من ميگفتند كه شما از چپيها براي ما خطرناكتريد. چپيها را ميشود خريد، اما شما را نميشود خريد. " و لذا با ما كينه عجيبي داشتند.
يك بار ماه رمضان كنار حياط نشسته بودم و قرآن ميخواندم. يكي از چپيها از آن بالا روي پشت بام سوت ميزد و ميگفت: "آي حقه باز! " ميگفتم: "چه حقهبازي؟ ماه رمضان است، دارم قرآن ميخوانم. " گفت: "نه! تو قرآن را اين جور نگه ميداري تا زندانيها بيايند اين طرف و آن طرفت بنشينند و بحثهاي سياسي بكنيد! قرآن خواندنت به خاطر خدا نيست! " يا مثلا صبحها كه نرمش ميكرديم و اينها سوت ميزدند و ميگفتند: "آهاي! اينها دارند تمرين جودو ميكنند! " آنچه جان مطلب است اين است كه افسران شهربانيها و ماموران زندان، ما را خيلي خطرناكتر از چپيها ميدانستند. اشارهاي شد به حنيفنژاد. شنيدم كه او گفته بود سر به سر دو طايفه نگذاريد. يكي روحانيون كه منبر ميروند و وسط حرفهايشان، اشاره به يزيد و معاويه ميكنند كه معلوم است منظورشان كيست و چيست و يكي هم بازاريها كه بگذاريد كاسبي كنند و هزينه نهضت را بدهند! عليكلحال! مسعود رجوي خائن به قدري بد عمل كرد كه آبروي قديميهائي مثل همين حنيفنژاد و رضائيها را هم برد. البته جمهوري اسلامي در اول خياباني را به اسم حنيفنژاد گذاشت و احترامش كرد.
*سوال: شما در واپسين ماههاي حيات رژيم گذشته هم يك بار دستگير شديد و در آن دستگيري چهرة متفاوتي را از زندانيان بهويژة بازجوها و شكنجهگران شناخته شده ساواك مشاهده كرديد كه شنيدن داستان براي ما مغتنم است.
شجوني: يكي از زندانهائي كه خوشحال بودم كه مرا گرفتند، تابستان 57 بود. ما در خانهمان جلسه داشتيم و مهمانهاي ما آقاي بهشتي، آقاي مطهري، آقاي مهندس بازرگان و خلاصه عده زيادي براي ناهار دعوت بودند و داشتيم عليه اعلاميه تنظيم ميكرديم. در آنجا هم آقاي بازرگان به ما حمله كرد كه: "اين حرفها چيست كه عليه شاه ميزنيد؟ آقا به درخت سيب تكيه دادهاند و ميگويند شاه بايد برود. اگر شاه برود، امريكا هم بايد برود و مگر امريكا ميرود؟ شاه بايد بماند، اما سلطنت كند، حكومت نكند. ما بايد با استبداد بجنگيم. " خلاصه از اين جور حرفها. بالاخره شاه رفت و امريكا هم رفت. كار نداريم. ميهمانان كه رفتند، چهار و پنج بعد از ظهر بود كه من رفتم حمام كه دوش بگيرم، ديدم در ميزنند. پرسيدم: "كيه؟ " كه ديدم سرنيزه آمد توي حمام كه لباس بپوش بيا بيرون! خدا ميداند كه چقدر خوشحالم كه آن يك ماه را زندان رفتم و حال و روز شكنجهگرها را ديدم: كمالي و بهمني و منوچهري و آرش و ... كه پا به فرار بودند. زندان آخر من براي من مايه كمال خوشوقتي بود، چون ما قبلاً از ترس به همه اينها ميگفتيم آقاي مهندس! آقاي دكتر! ديدم اينها پا به فرارند! منوچهري آمد و سه تا گذرنامه نشان من داد. با سبيل بلند، با عينك دودي و انواع و اقسام قيافهها! بعد گفت پسر من در لندن است و من ميتوانم بروم آنجا. بعد به من گفت: "كمالي خدمتتان سلام عرض ميكند. " من برگشتم و ديدم آن طرف دايره وسط كميته مشترك، كمالي ايستاده. من بارها به دست او شكنجه شده بودم. به منوچهري گفتم: "غلط كرده سلام عرض ميكند مردك... " گفت: "چرا آقاي شجوني؟ " گفتم: "اين مرا توي شكنجهها كشته. "
از قضا ما هنگامي كه رفتيم نوفل لوشاتو، امام فرموده بود كه مثلا هفت يا پنج روز ديگر ميرويم ايران. دوست آهنفروشي داشتم به نام رضا اميراني كه اهل ورامين بود. زن و بچهاش لندن بودند. بچههايش درس ميخواندند و در آنجا آپارتماني داشت. گفت: "من برايت بليط ميگيرم. ميرويم و يكي دو شبي منزل ما هستيم و من هم با زن و بچههايم ديداري ميكنم و برميگرديم. " گفتم: "چه بهتر! يا علي مدد! " بليط گرفتيم و رفتيم لندن. يك روز آقارضا ما را سوار ماشين كرد و برد بگرداند كه يكمرتبه ديدم منوچهري، كيف به دست دارد توي پيادهرو راه ميرود! گفتم: "آقارضا!برگرد! برگرد! " گفت: "كجا برگردم؟ اينجا كه جاي برگشتن نيست. " گفتم: "منوچهري شكنجهگر را ديدم. نگه دار بروم اين مردك رذل را بكشم و بيايم. ". گفت: "بنشين بابا جان! شر درست نكن. مگر اينجا به همين كشكي ميشود كسي را كشت و برگشت. " گفتم: "اين دم دستمان است. دست كم من يك مشت به اين بزنم. "[خندة همه] خلاصه نشد. فردا با آقا رضا برگشتيم نوفل لوشاتو. نميدانم بچه دانشجوهاي ايراني از كجا فهميده بودند كه من در لندن منوچهري را ديدهام. دور مرا گرفتند كه: "قدش چه قدر است؟ لباسش چطور است؟ " و خلاصه نشانيهاي او را از من ميگرفتند. عليكلحال اين خيبث را ما آنجا ديديم: دمي زنده ماندن پس از بدسگال/ به از عمر هفتاد و هشتاد سال
دباغ: الان حضرت آقا در آنجا دكان نان لواشي دارد! من در سال 65 كه براي عمل قلب به لندن رفتم، او را در لواشي ديدم!
شجوئي: دو تا منوچهري بودند. اين منوچهري كه من ميگويم اصل فاميلش وظيفهخواه بود.
*سوال: حاج آقا سالك! شما چقدر قبول داريد كه چپيها حداقل در داخل زندان براي بچهمسلمانهاي غيرمطلع، جذابيت بيشتري داشتند؟ مسلمانها معمولا تبليغاتشان ضعيف و فاقد جذابيت است و همين حالا هم با اينكه نظام در اختيار مذهبيهاست، در تبليغاتمان همين مشكل جدي را داريم. شما اين تحليل را قبول داريد كه چپيها در جذب بچه مسلمانها از شيوههاي جذابي استفاده ميكردند و به همين دليل موفق ميشدند؟
سالك: سئوال شما بسيار بهجا و بهموقعي است. فعاليتهاي فرهنگي و تبليغاتي چپيها شيوه خاصي داشت. شيوه آنها اين بود كه اولا وارد مباحث اعتقادي نميشدند، يعني بحث خدا و پيغمبر نميكردند و حرفهايشان حول و حوش ماده و مسائل ملموس زندگي بود و حاضر هم نبودند روي يك موضوع مادي ملموس بايستند، چون اگر كالبد شكافي ميشد، ميرسيد به مسئلة خالق و چون خودش بحث را مطرح كرده بود، بايد ميپذيرفت. نكته ديگر اين بود كه ماركسيستها و چپيها در شيوههاي تبليغاتيشان، قدرت تفكر را از مخاطبشان ميگرفتند.
*سوال: چگونه؟
سالك: مثلاً مخاطب را مرعوب ميكردند و توان تمركز را از او ميگرفتند. مثالي ميزنم. من و فرج سركوهي گاهي سه چهار ساعت با هم بحث ميكرديم و قرار بود اگر او توانست مرا ماركسيست كند، من كل بچههاي مسلمانهاي زندان را ماركسيست كنم و اگر من توانستم او را متقاعد كنم، او 150 بچه كمونيست زندان را مسلمان كند. او شروع ميكرد به بحث درباره تز و آنتي تز و از لنين و ماركس و هگل و هر كسي كه به ذهنش رسيد، جملاتي را پشت سر هم رديف كرد، طوري كه ذهن انسان به قدري متوجه موضوعات مختلف ميشد كه نميتوانست متمركز شود! كار ديگر چپيها اين بود كه با هر كس كه ميخواستند صحبت كنند، اول نقطه ضعفهايش را پيدا ميكردند و بعد روي موج نقطه ضعفها سوار ميشدند و از آن به بعد هرچه به او ميگفتند، چون نقطه ضعفش لو رفته بود، قبول ميكرد.
نكته ديگر اين بودكه مهندسي ارتباط چهره به چهره را با قدرت و مو به مو اجرا ميكردند. شيوه ديگرشان اين بود كه ذهن مخاطب را مثلا براي 24 ساعت مشغول يك موضوع يا يك كتاب ميكردند؛ ميگفتند اين كتاب را بخوان و فردا بيا و سئوالاتت را بپرس. كتاب چه بود؟ مثلا در مورد جميله بوپاشا چريك الجزايري بود. قبل از خواندن كتاب هم به او ميگفتند كه تو موقعي كه اين كتاب را خواندي، بايد بهتر از قهرمان اين كتاب بشوي! به اين ترتيب، مخاطب در تمام طول مدتي كه كتاب را ميخواند، خودش را جاي آن چريك ميگذاشت و كتاب را عاشقانه ميخواند! بعد كه كتاب تمام ميشد، از او ميپرسيدند: "در چه حالي هستي؟ " و او ميگفت: "آدم بايد واقعا اينطوري باشد! " يك جور شخصيت كاذبي را براي سمپات خودشان ايجاد ميكردند. بعد از او ميپرسيدند: "فلسفه آمدن تو به زندان چيست؟ براي چه به زندان آمدهاي؟ " طرف مثلاً جواب ميداد: "براي مبارزه با عناصر استبداد و امپرياليسم. " ميگفتند: "پس چرا همين جا كه هستي، مبارزه نميكني؟ " و خلاصه اين بيچاره را با مامورين زندان درگير ميكردند و خودشان با خيال آسوده روي تختهايشان دراز ميكشيدند! سال 54 اوج اعدامها بود و همين كه از زير (8) كسي را صدا ميزدند، ميگفتند دارند ميبرند اعدامش كنند. همه چپيها ميريختند دور او و اين بيچاره مجبور بود از آن سر بگيرد و با تك تك بچهها خداحافظي كند و اينها هم سرود اعدام برايش ميخواندند! ماها اينجور نبوديم و وقتي صدايمان ميزدند، سرمان را زير ميانداختيم زير و ميرفتيم زير (8)!
*سوال: به اين ترتيب اينها در بيرون از زندان به شكل تشكيلاتي آموزش ديده بودند كه در زندان چه بايد بكنند.
سالك: ماركسيستها در بيرون، بيشتر در كوه و كتل آدمهايشان را ميساختند. ما در اصفهان، پشت اداره ساواك، در مسجد الهادي، صبحهاي جمعه با 160 نفر نوجوان جلسه قرآن و مباحث اعتقادي داشتيم. يك استاد قرآن هم داشتيم كه بغل دست من مينشست و پدرش از انقلابيون بود. يك روز چهار نفر آمدند و پرسيدند: "مرتضوي را ميشناسيد؟ " گفتيم: "نه. " وقتي رفتند، فورا به مرتضوي گفتم: اينها دنبال پدر تو هستند. برو و ديگر هم اينجا پيدايت نشود. " آن وقت منافقين، يعني مسعود اسماعيلخانيان و ديگران ميآمدند و گوشه مسجد مينشستند و با استعدادترين بچهها را نشان ميكردند و جلسه كه تمام ميشد، پياده مسافتي را با هم راه ميرفتند و با چربزباني آنها را شكار ميكردند و شستشوي مغزي ميدادند.
*سوال: انسجامي كه در زندان داشتند، حاصل همان آموزشهاي تشكيلاتي بود؟
سالك: بنده در زندانهاي شيراز، اوين، بندرعباس و جاهاي مختلفي بودهام و صراحتا ميگويم ابداً اين طور نيست و ماركسيستها به هيچوجه انسجام كه نداشتند هيچ، گرگهائي بودند كه ميخواستند همديگر را بدرند! قاسملو مينشست يك كنار و به ريش همه اينها ميخنديد، كيامنش يك جور ديگر قيافه ميگرفت. اينها از گردن كلفتهاي اپوزيسيون رژيم شاه بودند. وقتي فرج سركوهي 120 نفرشان را لو داده و 10، 20 نفرشان را داده دم تيغ، كجا انسجام داشتند؟ اينها اصلا انسجام تشكيلاتي نداشتند.
*سوال: منظور آموزشهاي تشكيلاتي بود
سالك: بايد ديد آموزشهاي تشكيلاتي تا كجا كاربرد داشت. وقتي اينها ميرفتند زير شكنجه، همه اين آموزشها هيچ و پوچ ميشد. اينها بيرون زندان كه بودند خيلي ژست انسجام و تشكيلات ميگرفتند، ولي توي زندان كه ميافتادند، با اولين شكنجه، شيرازهشان از هم ميپاشيد، درحالي كه بچه شيعهها اينطوري نبودند. ما 30 تا بچه مسلمان بوديم و همه يك حرف را ميزديم. تشكيلات ما خيلي بهتر از بقيه بود، منتهي خودمان خبر نداشتيم. فرج سركوهي در يكي از مناظرههايمان گفت: "اگر ما تشكيلات شما آخوندها را در كشور داشتيم، ظرف 6 ماه همه كشور را ماركسيست ميكرديم. " پرسيدم: "ما تشكيلات داريم؟ " گفت: "آره! تشكيلات منسجمي هم داريد. " گفتم: "چه طوري؟ كدام تشكيلات؟ " گفت: "شما آخوندها روضه هفتگي داريد و از شنبه تا جمعه كار تشكيلاتي ميكنيد، به اين ترتيب كه هر خانوادهاي، زن و بچهاش را ميآورد پيش شما كه به او قرآن ياد بدهيد. آنها قرآني ميخوانند و دعائي ميكنند و توسلي ميجويند و ميروند. اگر اين خانوادهها دست ما بودند، كل ايران را ماركسيست ميكرديم. " ما در آنجا پي برديم كه عجب شبكه عظيمي داريم و خودمان خبر نداريم! آنها واقعا انسجامي نداشتند، همان مختصر پيوستگياي هم كه داشتند، روي پيشكسوتي بود. احترام پيشكسوت را نگه ميداشتند. كيامنش و عموئي و حجري همه در يك اتاق بودند، البته ناگفته نماند كه همين عموئي شده بود كد ساواك براي رفقايش!
*سوال: قبول نداريد كه قدرت جذبشان در زندان بيشتر از مذهبيها بود؟
سالك: چرا، ولي علتش اين نبودكه انسجام داشتند، علتش اين بود كه به پوچي ميرسيدند. چه هدفي؟ چه مبارزهاي؟ و لذا براي جبران اين خلاء و نياز تشكيلاتي و راضي كردن خودشان ميرفتند سراغ ديگران، اول ذهنيت او را نسبت به باورهايش خراب و بعد او را جذب ميكردند و بعد او ميشد مريد و مبلّغ اين سازمان و ميرفت رفقايش را هم ميآورد. در واقع اينها با تحريك روحية تجديدنظرطلبي و نوجوئي، افراد را جذب ميكردند. نكته بعد اين بود كه بچههاي مذهبي نميتوانستند دروغ و بيتقوائي و شانتاژ را پيشه كنند، ولي اين كارها براي چپيها عادي و راحت بود. ما نميتوانستيم غيبت كنيم و تهمت بزنيم، ولي تهمت زدن براي آنها مثل آب خوردن بود و با ايجاد شبهه، آبروي يك فرد را ميبردند. در تخريب كردن افراد، راحت بودند، اما ما نميتوانستيم اين كار را بكنيم.
اما اشارهاي شد به مهدي هاشمي. داستان او جداست و در زندان به آن شكل نبود. من به شكل مفصل درباره اين مطلب براي مركز مطالعات تاريخي آقاي سليمي نمين و مركز اسناد صحبت كردهام. علت زندان رفتن مهدي هاشمي فرق دارد و او را سر قضيه شهادت آيتالله شمسآبادي و 17 قتل ديگري كه دنباله آن بود، به زندان آوردند. يك بار قبل از آن قضيه، بنده در دوران طلبگي در مدرسه حجتيه حجره داشتم و سيد مهدي هاشمي هم با آقاي جواهري كه الان رئيس دادگاه انقلاب شعبه اصفهان و آدم بسيار انقلابي و مبارزي است، هم حجره بود. شبي كه ساواك به مدرسه فيضيه ريخت، همان شب هم به مدرسه حجتيه حمله كرد. سيد مهدي به طلبهها گفت چماق برداريد و هر يك از مامورها را كه دم دستتان آمد، بزنيد. البته آن شب ماموران ساواك داخل نيامدند و بعد هم رفتند. بعد كه ريختند و طلبهها را گرفتند، مهدي هاشمي را هم بردند. او در 4 آبان به دفاع از شاه سخنراني كرد و نوار سخنرانياش موجود است. بعد كه قضيه مرحوم شهيد شمسآبادي پيش آمد و برايش حكم اعدام دادند، در داخل زندان مظلومنمائي كرد، در نتيجه به اوكمك كردند و اعدام نشد و در زندان بود تا پيروزي انقلاب كه فرار كرد. زندان دستگرد را آتش زدند و 400 زنداني قاچاقچي و ديگران فرار كردند. خانهشان در روستاي خيرآباد در مقابل زندان دستگرد بود. از خيرآباد رفت قلعه جوق. از آنجا آمد و با محمد منتظري، سپاه دانشگاه شهيد مفتح را راه انداختند. بعد هم وارد نهضتهاي سپاه شد و در سپاه درگير شد و آيتالله خادمي نامهاي به امام نوشتند و داستانهائي پيش آمد كه بسياري ميدانند.
*سوال: قتل مرحوم شمسآبادي در ميان زندانيان چه بازتابي داشت؟
همه ميگفتند ايشان را ساواك زده، چون كسي جرئت نداشت عالمكشي كند و اين اولين حركت عالمكشي در آن مقطع بود! يعني اصلا آن جريان از آغاز پيدايش، براي از ميان برداشتن روحانيت بود. در واقع اين ساواك بود كه كتاب "شهيد جاويد "را علم كرد. قبل از انقلاب، در نجفآباد كه بوديم، ساواك اصفهان فردي به نام حكاك را مامور آقاي منتظري كرده بود. يك روز من با حكاك دعوا كردم، چون از صبح تا شب مينشست گوشه اتاق آقاي منتظري و بعد مي رفت گزارش ميداد! من به آقاي منتظري ميگفتم: "آقا! اين مامور ساواك است. " ميگفت: "نه آقاي سالك! اين آدم خوبي است! هر روز از صبح تا شام ميآيد و مينشيند اينجا و با من هم ناهار ميخورد. " گفتم: "من جلوي اين با شما صحبت نميكنم. " سر همين قضيه، رابطه من با آقاي منتظري قطع شد. من چند بار با او دست به يقه شدم. او ميگفت: "ما اين كتاب شهيد جاويد را پيش علماي اسلام برديم و اختلافي بين آنها انداختيم كه تا ابد هيچ كس نميتواند آن را درست كند. " ثمره اين اختلافافكني ساواك اين شد كه دار و دسته مهدي هاشمي آمدند و به دفاع از شهيد جاويد، آيتالله شمسآبادي را كه رئيس حوزه علميه اصفهان بود، به شهادت رساندند. ايشان جملهاي گفته بود كه برخورنده هم نبود، ولي اينها به تريج قبايشان برخورده بود و تصميم به قتل اين مرد گرفتند. نكته اين است كه اينها عامل ساواك شدند. اسناد ساواك، اين را بهخوبي نشان ميدهد.
*سوال: افكار و انديشههاي دكتر شريعتي چقدر در زندان تاثير داشت؟
بسياري از زندانيها، كتابهاي دكتر شريعتي را خوانده بودند. من خودم همه كتابهاي نهضت آزادي و مهندس بازرگان و دكتر شريعتي و همه را خوانده بودم. آثار دكتر شريعتي تاثير داشت، ولي اينطور نبود كه بچهها مطلقاً تسليم باشند. يك عده شديداً تاثيرپذير بودند، امروز هم همينطور است، منتهي وقتي دكتر شريعتي را دستگير كردند و در كميته مشترك، آن ماجراها برايش پيش آمد، يك مقدار قضايا دستش آمد. بعداً گفت كه من تنها يك نفر را شايسته مرجعيت ميدانم و آن هم آيتالله خميني است. كلماتي از اين دست را اگر در آثار او جمع كنند، مجموعة جالبي خواهد شد.
در مورد برخورد زندانبانها با زندانيان سياسي از حاجآقا شجوني سئوالي پرسيديد. من در اين باره خيلي خاطره دارم. اولا در مورد استوار زماني بايد بگويم كه او مامور زندان اوين بند (1) و (2) و اهل خمينيشهر و آدم بسيار بيحيائي بود كه برايش فرق نميكرد مسلمان باشي يا چريك فدائي خلق. او مامور بود زندانش را آرام نگه دارد و ما اين نقطه ضعف او را فهميده بوديم، لذا با محسن رضائي و ديگران كه سر سفره مينشستيم، بهمحض اينكه غذا دير ميشد، با قاشق ميزديم توي بشقاب و بقيه هم به تبع ما اين كار را ميكردند و در آن لحظه، انگار كه توي بازار مسگرها بودي! زماني ميآمد دم در و به همه فحش ميداد و همه سكوت ميكردند.
در زندان شيراز كه بودم، ماموران ساواك من دو نفر بودند به نام موسوي و سعيدي. هرجا كه هستند، خداوند خيرشان بدهد. آدمهاي خوبي بودند. موسوي وضع پرونده من و رفيقم را ميدانست. يك شب ساعت 12 ماموريت پيدا كرد كه تا صبح بالاي سر من بايستد. به من گفت: "ميخواهي بروي و حرفهايت را با رفيقت هماهنگ كني كه فردا در بازجوئي دو تا حرف مختلف نزنيد؟ " اول فكر كردم مامور است و ميخواهد مچگيري كند و گفتم: "برو آقاي موسوي "، ولي او قسم خورد كه ميخواهم كمكت كنم و واقعا همين طور هم بود. وقتي كه به من بيدار خوابي ميدادند، ميرفت نگهباني ميداد و ميگفت: "بگير بخواب، هر وقت داد كشيدم بلند شو. " البته نميشد هم خوابيد، چون ماموران ساواك زياد بودند. آن شب به حرفش اعتماد كردم و رفتم دم در سلول رفيقم و پرسيدم: "چه گفتي؟ " گفت: "اينها را گفتهام. " گفتم: "پس حواست جمع باشد. " و حرفهايمان را هماهنگ كرديم. اين مرد، زندانبان بود، اما كمكمان ميكرد و با اين كار، اصلا مسير پرونده ما تغيير كرد و بازجوها مانده بودند كه چه اتفاقي افتاده!
زندانبان ديگري هم داشتم به نام سعيدي. شب شكنجه از ساعت 9 شب تا صبح، 17 نوع شكنجه را روي ما آزمايش ميكردند. سعيدي وقتي مرا كه ميديد، خيلي گريه ميكرد. خودش هم جزو اينها ميآمد، ولي به ما اذيتي نميرساند. آن قدر گريه ميكرد كه من به او دلداري ميدادم. آدمهاي خوبي توي زندان شيراز بودند و البته آدمهاي كثيفي هم در زندان اوين بودند. دكتر رضائي نامي بود. البته اينها دكتر كه نبودند، يك مشت آدمهاي قالتاق بودند كه اين القاب را به خودشان ميدادند! يك روز مرا بردند به اتاق بازجوئي و خانمي را آورده بودند كه بدجوري او را شكنجه داده بودند. شكنجههاي ويژهاي به خانمها ميدادند كه گفتنش تكاندهنده است. يك كسي به اسم گودرزي را هم نشانده بودند كه به او آيتالله ميگفتند. من را هم نشاند و گفت: "تورا هم به اين روز مياندازيم. قيافهاش را ببين. " گفتم: "چيزي ندارم بنويسم. " و هرچه را در شيراز پرسيده بودند و جواب داده بودم، عينا اينجا هم نوشتم. هم پروندهاي من آقاي كرباسچي، شهردار اسبق تهران بود كه آن روزها آخوند بود و بعدها عمامهاش را برداشت!
به هرحال از اتاق دكتر رضائي، فرنج را انداختند روي سرم. به زندانبان گفتم: "كجا ميرويم؟ مگر به سلول نميرويم؟ " گفت: "نه حاجي! من يك نسخه برايت نوشتهام و ميخواهم به آن عمل كنم. " گفتم: "نسخه چي هست؟ " گفت: "هفتاد ضربه شلاق ناقابل و پارافين داغ " و يكييكي شكنجهها را شمرد. بعد هم گفت: "المأمور معذور. من تو را ميزنم، اگر زنده ماندي كه ماندي، اگر هم مردي كه مردي. " تفاوت بين زندانبانها تا اين حد بود.
*سوال: سركار خانم دباغ! شما پس از سپري كردن دوران زندان به خارج از كشور رفتيد. در آن مقطع بچه مسلمانها نياز به ساختن الگوهاي مبارزاتي براي جنگ چريكي اسلامي داشتند. همه تجربيات متعلق به چپيها بود و طبيعي هم بود كه لغزش به طرف آنها صورت بگيرد، چون بانيان و الگودهندگان اصلي اين نوع مبارزات آنها بودند. شما به عنوان يك مبارز مذهبي، چگونه توانستيد خودتان را متقاعد كنيد كه وارد فعاليتهاي چريكي بشويد و آموزشهاي لازم را چگونه ديديد؟
دباغ: پاسخ به اين سئوال دو جنبه دارد. يكي اينكه آيا ايدئولوژي اصيل اسلامي اين اجازه را به خانمها ميداد كه وارد مبارزات مسلحانه و چريكي شوند يا نه؟ اگر به فتواي امام در مسئله دفاع دقيقا واقف بشويد، ملاحظه خواهيد كرد كه ايشان در مسئله دفاع، زن و مرد و پير و جوان را مطرح نميكنند و ديدن چنين آموزشهائي را براي دفاع، براي زن و مرد واجب ميدانند، مخصوصا اينكه شهيد بزرگوارمان آيتالله سعيدي كه معلم ما بودند، بحث مفصلي راجع به اين قضيه داشتند. البته در زمان زنده بودن ايشان در باغي در مردآباد كرج كه متعلق به آقاي كمپاني بود، دو آقا كه صورتهايشان پوشيده بود، ميآمدند و ما در چهار جلسه در دو ماه، هفت هشت خانم را برديم آنجا و آموزش استفاده از اسلحه ديديم. البته تعداد خانمها بهتدريج كمتر و كمتر شد. اين آموزشها براي دفاع بود و نه براي جنگيدن. و يا در بحث خوردن سيانور در مواقعي كه انسان در تنگناي دستگيري و لو دادن بود، فتواي آن را از حضرت آيتالله خامنهاي گرفتم. در آن مقطع در مدرسه رفاه خدمت مرحوم بهشتي عرض كردم كه با چنين مسئلهاي روبرو هستم. گفتند: "من فتواي اين مسئله را نميدانم. " گفتم: "من به هر حال بر سر دوراهي گير كردهام و چه بايد كرد؟ "
*سوال: اين مربوط به چه تاريخي است؟
بعد از به شهادت شهيد سعيدي، چون اگر ايشان زنده بود كه از طريق ايشان بهراحتي به فتواي امام دست پيدا ميكرديم، البته من بعدها بود كه فهميدم شهيد سعيدي مسائل را با امام مطرح ميكردند. به هرحال شهيد بهشتي گفتند: "آقاي خامنهاي در يكي از روستاهاي اطراف تربت جام، تبعيد هستند و شما بهتر است برويد و از ايشان بپرسيد كه فتواي امام در اين مورد چيست، چون ايشان دقيقا در جريان بحثها و فتاوي امام هستند. " مرحوم شهيد بهشتي برنامهاي را تنظيم كردند و من با زحمت زيادي پول بليط هواپيما را تهيه كردم كه صبح بروم و عصر برگردم. در فرودگاه آنجا جواني آمد و مرا برد به آن روستا و در هيئت يك زن روستائي كه ميخواهد تغار ماستي را براي ايشان ببرد، خدمتشان رسيدم و سئوالم را مطرح كردم. ايشان فرمودند: "مشكلي نيست، چون در زمان خود پيغمبر، دشمنان عدهاي از ياران ايشان را اسير كرده و بعد آنها را سپر خود قرار داده بودند تا در پناه آنها بتوانند حمله كنند كه پيامبر(ص) فرمودند اينها را بزنيد و اينها مثل كساني هستند كه در جنگ كشته و شهيد محسوب ميشوند. " بعد از انقلاب اولين بار كه با آقا ملاقات كردم و اين قضيه را گفتم، خنديدند و فرمودند: "حافظهتان خوب است. " گفتم: "حافظه شما هم خوب است، منتهي سرتان شلوغ بوده و يادتان نمانده ".
در هرحال موقعي كه از ايران فرار كردم، به انگلستان رفتم تا شهيد محمد منتظري بيايد و ما را به سوريه ببرد و در آن فاصله كارهائي مثل تظاهرات و بحثهائي با افراد داشتيم. يكي دو بار هم با آقاي سروش بحثهائي پيش آمد. بعد كه به سوريه و لبنان رفتم، قبلاً آموزشهائي ديده بوديم و به علاوه درس و بحثهائي را با آيتالله سعيدي گذرانده بوديم. محمد منتظري بود و آقاي غرضي و ديگر برادران كه مجموعا 17 نفر بودند و بنده.
*سوال: شهيد محمد منتظري فرماندهشان بود؟
كارهاي اساسي و تامين بودجه با ايشان بود، چون به خيليجاها دسترسي داشت و خيليها او را ميشناختند. ما به اين نتيجه رسيده بوديم بايد تشكيلاتي را راه بيندازيم تا بچههائي كه در ايران، دنبال اين مسائل بودند، در دام چپيها نيفتند و بتوانند بيايند و آنجا آموزش ببينند. پادگاني كه ما ميرفتيم مربوط ميشد به امام موسي صدر و شهيد چمران كه بچه مسلمانهاي فلسطيني و جنوب لبنان تدارك ديده بودند و هر كسي به آنجا ميآمد، در اين پادگان آموزش ميديد. كسي هم كه آموزش ميداد ابوجهاد بود كه قبل از شهادت دكتر چمران، در جنوب لبنان به شهادت رسيد. بعد از اينكه ما آموزش ديديم، راهي باز شد كه بچههاي داخل ايران به خليج، پاكستان يا تركيه بيايند و به ما خبر داده ميشد كه اينها آنجا هستند و پاسپورت ميخواهند. داستان تهيه پاسپورت توسط ما هم جالب بود. در مكه بدون آنكه نيازي باشد، عدهاي با خودشان پاسپورت ميآورند. اين پاسپورتها در حرم و اطراف كعبه، ميافتادند روي زمين و ماموراني كه آنجا بودند برميداشتند و ميگذاشتند روي سكوئي كه هر كس پاسپورتش را گم كرده، بيايد بردارد. ما ميرفتيم و پاسپورتهاي ايراني را برميداشتيم و با توجه به سن طرف، عكس روي پاسپورت ميزديم و برايش ميفرستاديم. محمد منتظري هم كه واقعا سفارتخانه جهاني بود! مثلا من ميرفتم ميديدم دارد از حرم حضرت رقيه(س) بيرون ميآيد. ميگفتم: من ماموريت دارم و بايد سه روز بروم ليبي و برگردم. ميگفت: برويم قهوه خانه چاي بخوريم تا به تو ويزا بدهم! ميرفتيم و ميگفت دو تا چائي و قليان بياورند و در حالي كه قليان را به دهان ميگذاشت، با كمال خونسردي از زير ميز پاسپورت مرا ميگرفت و همانجا مهر كشور مربوطه را ميزد و تحويل ميداد! توي جيبش همه جور مهر ويزا پيدا ميشد! به همين شكل براي همه اين كار را ميكرد. پاسپورتها را به اين شكل ويزا ميزديم و آن افراد ميآمدند و آموزش ميديدند و برميگشتند و پاسپورتها را پس ميدادند و با پاسپورتهاي خودشان به ايران برميگشتند. خيليها به اين ترتيب آمدند.
*سوال: اين الگو چقدر توانست شعاع پيدا كند و مسلمانهاي علاقمند به مبارزات مسلحانه را از جذب به گروههاي چپ باز دارد و به سمت شما بكشاند؟
دباغ: آمار دقيقي ندارم، ولي در مجموع بچه مسلمانها كارهايشان گستردهتر از چپيها بود، چه در زندان و چه بيرون از زندان، خيلي اسم در كرده بودند. به جرئت ميتوانم بگويم كه حداقل در هفته 4، 5 نفر را آموزش ميدادند. شهيد اندرزگو كه هميشه مسلح بودند، با تمام آن سوابق، باز هم به آنجا آمدند و يك دوره يك هفتهاي را ديدند و برگشتند و مسلسلي هم خريداري شد و در اختيار ايشان قرار گرفت.
*سوال: البته مسلسل را شما خريديد و به ايشان داديد!
دباغ: لطف خدابوده. تا جائي كه بچهها ميتوانستند ارتباط برقرار كنند، افرادي را ميآوردند، به طوري كه از همدان آن زمان كه شهر كوچكي بود، آقائي كه قنادي داشتند و آقاي ديگري كه به شهادت رسيدند و از بچههاي تعاون روستائي بودند، هم آمدند. انسان بعدها كه مراحل مختلف زندگياش را بررسي ميكند، از بعضي بخشها احساس رضايت و از بخشي ديگر احساس نارضايتي ميكند. من وقتي به اين برهه از زندگيام نگاه ميكنم، احساس رضايت ميكنم و ميبينم در پيشبرد اهداف انقلاب بيتاثير نبوده است.
*سوال: رويكرد به جنگ چريكي و مبارزات مسلحانه را چگونه با ديدگاه امام كه با مبارزات مسلحانه موافق نبودند، جمع ميكنيد؟
دباغ: در اين صورت شما در بارة فتواي دفاعي امام چه ميگوئيد؟ آيا اين فتوا را ديدهايد؟ من فكر ميكنم هر كسي كه فتواي دفاعي امام را در رسالهشان ديده باشد، متوجه خواهد شد كه بحث بر سر اين نيست كه هر كسي اسلحهاي دست بگيرد و دعواي خانوادگي و خاله خانباجي راه بيندازد. در عين حال فتوا بدين معنا هم نيست كه كسي آموزش نبيند و يا اگر يك وقت نيازي به دفاع پيدا شد، كسي اطلاعي از جنگيدن و دفاع كردن نداشته باشد، خود بنده وقتي در نجف اشرف بودم، به حضرت امام عرض كردم: "من 8 فرزندم در ايران ماندهاند و تكليفم را نميدانم. اگر بمانم و يك وقت اين بچهها لطمه بخورند، چه اتفاقي ميافتد؟ از آن طرف هم نميدانم كه اگر برگردم، اصلا ميتوانم دسترسي به بچههايم پيدا كنم يا مرا در مرز فرودگاه دستگير خواهند كرد؟ " ايشان فرمودند: "بمانيد، انشاءالله به همين زودي نهضت پيروز ميشود. "
*سوال: اين حرف را امام در چه سالي زدند؟
در سال 54. براي خود بنده كه ساواك را ديده بودم و از خفقان سنگين جامعه خبر داشتم، واقعاً اسباب حيرت بود كه امام چطور با اين اطمينان خاطر ميگويند كه بهزودي پيروز خواهيم شد. به عنوان كسي كه تابع ولي امرش هست، در اين باره سكوت كردم و به ذهنم رسيد كه سئوال بعدي را مطرح كنم و عرض كردم: "حالا كه ميفرمائيد بمانم، آيا اجازه ميدهيد بروم به جنوب لبنان و در كنار خواهران و برادران مسلمان فلسطيني و لبناني آموزش نظامي ببينم؟ " فرمودند: "اين يك وظيفه و تكليف است. اذن و اجازه نميخواهد. به هر كشور اسلامي كه هجوم شود، بر همه مسلمانان از زن و مرد و پير و جوان، دفاع از آن كشور، لازم است. برويد. فتوا لازم ندارد. مگر رساله را نخواندهايد؟ " اين سئوال يعني اينكه قبلا فتوا داده و گفتهام كه چه بايد بكنيد، لذا من فكرميكنم ديدگاهي كه امام مطرح ميكنند، به معناي دنبال ترور رفتن نيست. شما ميدانيد كسي كه مسلح ميشود، احساس قلدري دارد. بعد هم خداي ناخواسته اگر بينش و احساس مسئوليت كافي نسبت به تكليف نداشته باشد، ممكن است هر اشتباهي را مرتكب شود. اسلحه و آموزش نظامي براي اين نيست كه هرجا عصباني شديد، بخواهيد از اسلحه استفاده كنيد، بلكه براي آن است كه بخواهيد در برابر دشمن، از خود دفاع كنيد.
*سوال: رويكرد امام نسبت به گروههاي چپ و سهم آنها در انقلاب چه بود؟
دباغ: من خاطرهاي را بعد از تشريف فرمائي ايشان به ايران بيان ميكنم و تصور ميكنم پاسخ سئوال شما داده شود. زماني كه بين منافقين و بچه مسلمانها برخوردهاي خياباني پيش آمده بود، بچه مسلمانها برنامه تفتيش خياباني گذاشته بودند و ماشينها را بازرسي ميكردند. براي حضرت امام خبر آورده بودند كه وقتي جلوي ماشينها را ميگيرند، اگر مورد مشكوكي در آن نباشد، اما در آن ماشين نوار موسيقي پيدا كنند و بگذارند و ببينند كه موسيقيهاي خاصي است، نوارها را ميگيرند و ماشين را توقيف ميكنند. حضرت امام فرمودند: "مردم در حريم خصوصي و خانههايشان آزادند و ما كاري به آنها نداريم. ماشين هم حكم چهارديواري خانه را دارد و اگر بخواهند نوار گوش بدهند به خودشان مربوط است و نبايد متعرض آنها شد. " يادم هست يك كسي بود كه در زمان شاه ورزشكار بود و از دست فرح هم جايزه گرفته بود. خانمش آمد پيش من و گفت: " از پريروز كه روزنامه،اين حرف امام را نوشته، شوهرم عكس امام را آورده زده توي اتاقش و دائماً قربان صدقه امام ميرود كه با اين حرف باعث شده ديگر كسي در خانهاش به او كاري نداشته باشد و بتواند راحت مشروبش را بخورد! " اگر قرار باشد از فتواي امام چنين برداشتهائي شود، معلوم است كه بر اساس عقلانيت، سخن امام را نپذيرفتهايم.
نحوة برخورد امام با گروهكها به تناسب حالشان متفاوت بود. در مورد منافقين، نهضت آزادي و جبهه ملي و امثالهم، چون مردم هنوز از ماهيت واقعي آنها آگاهي نداشتند، امام آنها را در حكومت شريك كردند، ولي در مورد چپيها چنين نظري نداشتند، چون ميدانستند مردم ما به طور كلي با آنها مخالف هستند و كمونيسم در ميان مردم جايگاهي ندارد، به همين دليل هرگز يادم نميآيد كه حضرت امام گفته باشند چپيها هم در حكومت سهيمند. آزادي به چه كساني بدهند؟ به كساني كه حضرت امام ميفرمايند داريم صداي شكستن استخوانهاي مكتبشان را ميشنويم و به زودي به موزههاي سپرده خواهند شد؟
*سوال: آزادي در اين حد كه بتوانند حرفشان را بزنند.
دباغ: چه كسي حرفش را نميزند؟ شما توي صف نان و گوشت هم كه برويد، توي اتوبوس و تاكسي هم كه بنشينيد، همه حرفشان را ميزنند و كسي به آنها كاري ندارد. زمان طاغوت بود كه زن و شوهر از همديگر ميترسيدند كه نكند طرف ساواكي باشد! الان كه كسي حتي از اهانت هم كوتاهي نميكند، بنابراين مشكلي با حرف زدن كسي وجود ندارد. اگر جائي قرار است عقيدهاي به رشد جوانها و جامعه لطمه بزند، طبيعي است كه بايد جلوي آن را گرفت و فرقي نميكند كه چپي اين حرف را بزند يا راستي يا اين آقا و آن آقا.
ما روي شاه قمار كرديم و ساليان درازي در اين قمار برنده بوديم ( )

دولت انگلستان تا آخرين روزهاي بقاي رژيم شاه در سال 1357 حامي و مدافع اين رژيم بود.انگليس ركورددار تعداد هيأت هايي است كه در سال 1357 ـ سال اوجگيري انقلاب ـ براي كمك به شاه و اعلام پشتيباني از وي در رويارويي با مردم به تهران ميآمدند.
فهرست مهمترين هيأت هاي انگليسي كه در سال 1357 به ايران آمدند به قرار زير است:
ـ فروردين 1357: وزير دفاع انگلستان در رأس هيأتي براي ابراز حمايت از رژيم شاه و گفتگو درباره امكان صدور اسلحه به ايران، وارد تهران شد.
ـ پنجم خرداد 1357: «هارولد ويلسون» نخست وزير سابق انگليس در رأس هيأتي وارد تهران شد و با شاه ديدار و گفتگو كرد.
ـ 15 خرداد 1357: در سالروز قيام 15 خرداد 1342، 10 عضو پارلمان انگليس به همراه 5 عضو حزب كارگر و 5 عضو حزب محافظه كار وارد تهران شدند و با شاه ديدار كردند.
ـ 22 خرداد 1357: «ادوارد هيس» نخست وزير اسبق انگلستان در رأس هيأتي وارد ايران شد.
ـ چهارم تير 1357: وزير دفاع انگليس مجدداً در رأس يك هيأت نظامي وارد تهران شد و با شاه ايران دربارة قراردادهاي تأسيسات نظامي اصفهان گفتگو كرد.
ـ بيست و ششم شهريور 1357: جيمز كالاهان نخست وزير وقت انگلستان و رهبر حزب كارگر آن كشور در رأس هيأتي وارد تهران شد و پشتيباني رسمي خود را از شاه اعلام داشت. وي اظهار اميدواري كرد كه برنامه گسترش «فضاي باز سياسي» شاه همچنان ادامه يابد. اين سفر تنها 9 روز پس از كشتار مردم در ميدان ژاله (شهدا) تهران در روز جمعه هفدهم شهريور انجام شد.
دولت انگلستان براي حفظ شاه و جلوگيري از سرنگوني كمتر از امريكائيان تلاش نكرد. اين دو كشور، با فعاليتهاي مشترك و هماهنگ خويش بيشترين نقش را براي جلوگيري از درهم ريختن شيرازه رژيم متزلزل شاه ايفا ميكردند. در سالهاي دهه 1350 ش. سفير انگلستان در ايران نقشي بالاتر از نقش يك مشاور ويژه را در قبال شاه ايفا ميكرد.
در موارد بيشماري، شاه سفير انگليس را يك راهنماي مطمئن براي خود و تاج و تختش ميدانست. علاوه بر اين، حجم مبادلات بازرگاني دو كشور طي سالهاي 7-1355 منحني صعودي است. در 1355 ش. ارزش مبادلات بازرگاني ايران وانگليس 495 ميليون ليره استرلينگ، در 1356 ش. 650 ميليون و در سه ماهه اول 1357 ش. 200 ميليون ليره استرلينگ بود.
كتاب خاطرات «آنتوني پارسونز» آخرين سفير انگلستان در ايران قبل از انقلاب، مملو از مستنداتي است كه نقش مداخلهجويانه انگليس در ايران و وابستگي شاه را به لندن به اثبات ميرساند. در اول آبان 1357، تلويزيون بي.بي.سي مصاحبهاي با «ديويد اوئن» وزير خارجه انگلستان درباره ايران ترتيب داد. در اين برنامه از ديويد اوئن سؤال شد كه چگونه دولت انگليس ميتواند حمايت خود از شاه را توجيه كند، در حالي كه خود را با «حقوق بشر» كارتر همراه ميداند؟ ديويد اوئن پاسخ داد: «به همان دلائلي كه فكر ميكنم پرزيدنت كارتر ارسال پيام پشتيباني خود را از شاه توجيه نمود. ما همواره دوستان صريح اللهجهاي بودهايم و بعضي از مسائل حقوق بشر را در ايران مورد انتقاد قرار دادهايم. من تصور ميكنم كه بايد علناً بطورمنصفانه گفته شود كه در ايران اقداماتي درجهت آزادسازي فضاي سياسي انجام گرفته و من معتقدم كه استقرار رژيم ايران به نفع منطقه است. به ويژه در حال حاضر به علت تغيير حكومت در افغانستان، تشنج در تركيه و نگراني پاكستان از اوضاع افغانستان و اينكه نميداند روابط خود را با شوروي تحكيم كند يا خير، مسأله حضور شاه در ايران اهميت زيادي دارد.»
وزير خارجه انگليس افزود: «ما بايد از شاه حمايت كنيم تا بتواند برنامههاي آزادسازي اوضاع سياسي كشور و مدرنيزه كردن آن را ادامه دهد.» «ديويد اوئن» وزير خارجه انگليس همچنين در مصاحبه ديگري كه در آبان 1357 از تلويزيون اين كشور پخش شد در پاسخ به اين سؤال كه انگلستان چگونه حاضر است تحمل كند كه دولت ايران از تانكهاي چيفتن انگليسي براي سركوب تظاهرات مردم استفاده كند، گفت: «اگر ما وقتي دولت ايران مورد حمله قرار ميگيرد خود را كنار بكشيم و بي تفاوت بمانيم، چگونه ميتوانيم از شاه ايران انتظار داشته باشيم كه به خاطر منافع جهان غرب بهاي نفت خود را افزايش ندهد؟»
«پارسونز» پيرامون فلسفه حمايت دولت انگليس از رژيم شاه و تلاش لندن براي جلوگيري از سقوط اين رژيم مينويسد: «... ميتوان چنين استدلال كرد كه منافع انگلستان در ايران در اواسط دهه 1970 از چنان اهميتي برخوردار بود كه سقوط رژيم مستقيماً به منافع ملي ما زيان ميرسانده و ميبايست از همه امكانات خود براي جلوگيري از سقوط اين رژيم استفاده كنيم.
طبيعت رژيم ايجاب ميكردكه براي حداكثر بهره برداري از روابط خود با ايران بيش از پيش به شاه نزديك شويم و از برانگيختن سوءظن او نسبت به خود بپرهيزيم. اتخاذ چنين سياستي در آن شرايط بدون ريسك نبود، ولي من هنوز هم معتقدم كه ميبايست همين سياست را دنبال ميكرديم. صاف و پوست كنده واقعيت اين است كه ايران دوران پهلوي براي انگلستان هم يك متحد باارزش و هم يك بازار وسيع و پرمنفعت بود. آرامش نسبي و سياست طرفدار غرب ايران از اواسط دهه 1950 تا اواخر دهه 1970، در دوراني كه تمام منطقه از كشورهاي خاورميانه عربي تا شبه قاره هند آشفته و در معرض خطر نفوذ شوروي و بالقوه براي منافع انگلستان خطرناك بود، ارزش و اهميت زيادي داشت.
بطور مثال با خروج نيروهاي انگليسي از خليج فارس در پايان سال 1971، همكاري با ايران براي حفظ امنيت و استقلال كشورهاي اين منطقه يك شرط اساسي به شمار ميرفت. اگر مسئله قيمت نفت را كنار بگذاريم، اطمينان از جريان نفت ايران، در شرايطي كه نفت كشورهاي عربي همواره در معرض تهديد تحريم، به دلايل سياسي، بود براي انگلستان اهميت فوق العادهاي داشت. از همه اينها گذشته، ايران در فاصله سالهاي 1974 تا 1978 وسيعترين بازار صادرات انگلستان در خاورميانه به شمار ميرفت و هزاران ميليون پوند ارز مورد نياز انگلستان را در شرايط دشوار اقتصادي تأمين ميكرد. من موارد بسيار ديگري را نيز در زمينههاي سياسي و بازرگاني ميتوانم نام ببرم و ترديدي ندارم كه اگر ما براساس ارزيابيهاي بدبينانه سياست دوپهلو و مبهمي نسبت به شاه درپيش ميگرفتيم از بسياري منافع حاصله محروم ميمانديم. خلاصه كنم، ما روي شاه قمار كرديم و ساليان درازي در اين قمار برنده بوديم. من از معدل اين سياست متأسف نيستم.»
سفير انگلستان در 31 شهريور 1357؛ و در شرايطي كه كمتر از 5 ماه به پايان حيات حكومت پهلوي مانده بود و پس از واقعه 17 شهريور، براي دومين مرتبه با شاه ملاقات كرد و به او اطمينان داد كه دولت انگلستان و امريكا حامي و پشتيبان مواضع وسياستها و اركان رژيم وي ميباشند.
«پارسونز» آخرين سفير انگلستان در تهران دربارة اين ديدار ميگويد:
«... شاه ميخواست مجدداً از پشتيباني انگليس اطمينان حاصل كند و من اين اطمينان رابه او دادم. من تأكيد كردم كه بين ما و آمريكائيها در تهران و همچنين بين لندن و واشنگتن در سطوح بالاتر تماس و همكاري نزديك درباره مسائل مربوط به ايران برقرار است و او ميتواند اطمينان داشته باشد كه وحدت نظر كاملاً درباره ايران بين ما وجود دارد. من اضافه كردم كه حتي ترديد دارم دولت شوروي هم از فعاليتهاي ضدرژيم ايران به طور جدي حمايت نمايد.»
«پارسونز» در جاي ديگري ميگويد: «من و سوليوان سفير آمريكا در ملاقاتي كه در اواسط اكتبر (اواخر مهرماه 57) با ژنرال اويسي فرماندار نظامي تهران داشتيم هرگونه شايعات در مورد اينكه امريكا و انگليس باتفاق يكديگر قصد دارند در ايران مبادرت به يك كودتا عليه رژيم شاه كنند تكذيب كرديم. ما همچنين تأكيد كرديم كه شايعات مربوط به كاهش پشتيباني انگليس و امريكا از شاه حقيقت ندارد.»
«پارسونز» دربارة ضعفها و خطاهاي محاسبات سياسي دولت متبوع خود نسبت به انقلاب اسلامي ميگويد: «آنچه ما را دچار اشتباه كرد و مانع از پيش بيني صحيح سير حوادث بعدي ايران شد، عدم توجه به اين مسئله بود كه يك حادثه ميتواند نيروهاي پراكنده مخالف وگروههاي ناراضي را كه تشكلي ندارند براي وصول به هدف مشتركي دور هم جمع كند و از اين جويبارها سيلي بوجود آيد كه سرانجام بنيان رژيم شاه را از زمين بركند. حتي اگر پيشبيني به هم پيوستن نيروهاي مخالف براي ما امكانپذير بود يك مشت مردم بي اسلحه را در برابر نيروي مجهز و قوي ارتش، كه تصور ميشد متحد و نسبت به رژيم پهلوي وفادار هستند ناتوان ميديديم و از معنويت و ايمان آنان آگاهي نداشتيم. بنابر اين من معتقدم كه ناتواني ما در پيشبيني آنچه روي داد از نداشتن اطلاعات كافي ناشي نميشود. بلكه نتيجه عدم توانائي ما در تجزيه و تحليل وتفسير صحيح اطلاعاتي است كه در دست داشتيم.»
شيطاني به نام «اشرف پهلوي» ( )

دربار پهلوي دوم شاهد آمد و شد زنان متعددي بوده است. بسياري از اين زنان با توجه به خط مشي حكومت پهلوي و رفتار درباريان از جامعه زنان مسلمان اين مرز و بوم نبودند. در عين حال در ميان آنان افرادي بودند كه در بيبند و باري و انحرافات اخلاقي و در عين حال نفوذ در حاكميت كشور گوي سبقت را از سايرين ربودند.
اشرف پهلوي دختر رضاخان و دوقلوي محمدرضا پهلوي از معاريفي است كه حضور و نفوذ تعيين كننده او در هيأت حاكمه، بيانگر جو اخلاقي و فرهنگي حاكم بر دربار ميباشد. آنچه ذيلاً از نظر خوانندگاني گرامي ميگذرد، معرفي چهره اشرف پهلوي است. اشرف پهلوي در چهارم آبان 1298در بيمارستان احمديه تهران همراه برادر دوقلويش محمدرضا متولد شد. سن اشرف چند ساعت كوچكتر از محمدرضا پهلوي بود. مادرش تاجالملوك دولتشاهي ـ دختر تيمور خان آيرملو از فرماندهان تيپ قزاق ـ يكي از چهار همسر رضاخان پهلوي بود.(1)
اشرف و محمدرضا دو سال بعد از تولد شمس به دنيا آمدند و اين سه نفر و عليرضا پهلوي، تني يكديگر بودند. (2) اشرف در مدرسه زرتشتيها تحصيل كرد. اما تحصيلات دانشگاهي نداشت. او زبان فرانسه را توسط مادام "ارفع " در خانه خواند و بامطالعه رمانهايي به زبان فرانسه به داستانهاي عاشقانه فرانسوي علاقهمند شد.
او درباره تحصيلاتش مينويسد: "پدرم چون از كمبود تحصيلات رسمي خود رنج ميبرد، تصميم گرفت كه ما تحصيل كنيم و دست كم يك زبان خارجي ياد بگيريم. به همين جهت مادام ارفع را كه همسر فرانسوي يكي از افسران ارتش بود، استخدام كرد تا به ما زبان فرانسه بياموزد. اما ساعاتي كه ما با خانم ارفع ميگذرانديم، شباهتي به كار دركلاس درس نداشت. چون او در اين ساعات درهاي دنياي تازه و ناشناختهاي را به روي ما ميگشود. دنياي سحرآميز و ناآشنا و شهري به نام پاريس كه ما را شيفته و مسحور خود ساخته بود. " (3)
اشرف پهلوي در دوران نوجواني و بلوغ با مهرپور تيمورتاش فرزند وزير دربار رضاخان روابطي داشت اما پس از آن كه تيمورتاش به اتهام جاسوسي براي شوروي مطرود رضاخان شد، اين رابطه محدود و كمرنگ شد. اشرف در 1317 به اصرار پدر و عليرغم ميل باطنياش با علي قوام پسر ابراهيم قوام ـ قوامالملك ـ ازدواج كرد.
قوامالملك از رهبران عشاير جنوب ايران بود كه درسال هاي پاياني حكومت قاجار نقش مؤثري در تحكيم سلطه سياسي و نظامي انگليس در جنوب كشور ايفا كرد. او داراي 4 فرزند به نامهاي علي، رضا، ايراندخت و ملكتاج بود. ملكتاج با امير اسدالله علم ازدواج كرد و علي با اشرف وصلت نمود. ولي اين وصلت هرگز باب ميل و رغبت اشرف نبود و به همين دليل تنها تا زمان حضور رضاشاه در كشور دوام يافت و پس از تبعيد وي، اشرف بلافاصله از همسرش جدا شد. اشرف از اين ازدواج كه در فضائي عاري از پيشزمينههاي عاطفي و اخلاقي صورت گرفت به تلخي ياد ميكند "در حالي كه پيراهن سفيد به تن داشتم، در مراسم عروسي مشتركي كه براي من و شمس برپا شده بود، تن به ازدواج دادم. اما اگر پيراهن سياه پوشيده بودم، مناسبتر بود. " (4)
اشرف پس از سقوط حكومت پدرش كه با تبعيد او همراه شد، توانست از علي قوام جدا شود. او سپس به "مهرپور " فرزند تيمورتاش وزير دربار رضاخان ميانديشيد. اما وي در سانحه اتومبيل درگذشت و اشرف به فرزند ديگر تيمورتاش به نام هوشنگ دل بست. طبعاً محمدرضا پهلوي هرگز با ازدواج خواهرش با كسي كه پدرش در زندان توسط رضاشاه به قتل رسيده بود، موافقت نكرد. در بهمن 1320 كه فوزيه همسر اول شاه به حالت قهر عازم مصر شد، اشرف به درخواست برادرش با فوزيه همسفر شد. اما سفر اشرف به مصر و مشاهده ميهماني ها، باشگاه هاي شبانه، مجالس رقص و مشروب خواري و معاشرت ها و معاشقههاي درباريان مصري، وي را بيشتر از گذشته، بي قيد و بند ساخت.
اشرف در سفر به مصر عاشق يك تاجر مصري كه فرزند يكي از وزيران مصر بود شد و او را كه احمد شفيق نام داشت با خود به تهران آورد و در اسفند 1322 رسماً با وي ازدواج كرد. به دنبال اين ازدواج، شفيق به اصرار اشرف از مليت مصري خود دست كشيد و مليت ايراني پذيرفت. اما اين ازدواج نيز تنها هفت سال دوام آورد. اشرف در سال 1325 به مسكو رفت و با استالين ملاقات كرد. در سال 1326 راهي امريكا شد و با ترومن ديدار كرد. او در 6 ارديبهشت 1326 به رياست سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي كه پايگاهي براي جمعآوري پول و ثروت بود منصوب شد. سپس با توجه به توصيه پدرش كه از وي خواسته بود در ايران مانده و برادرش را ياري دهد، تلاش كرد در تصميمات شاه نفوذ كند. او تا قبل از كودتاي 28 مرداد 1332 با تشكيل جلسات متعدد به شاه امر و نهي ميكرد. شاه هم كه در مقابل خواهر خود كمرو و بيدست و پا بود، به مدت يك دهه تسليم اكثر خواستههاي او بود.
مشاوران و دستياران اشرف در تصميمگيري ها، افرادي چون علي سهيلي، عبدالحسين هژير و سپهبد علي رزمآرا بودند. اين عده تسليم و مطيع محض اشرف بودند. در طول بيش از 10 سال اشرف مركز ثقل و كانون قدرت و منشاء تأثيرگذاري برتصميمات شاه بود و همه مقام هاي مهم سياسي حتي وزيران و سفيران با نظر او تعيين و تأييد ميشدند.
سازمان "سيا " در بخشي از گزارش خود راجع به شخصيت اشرف مينويسد:
اشرف خواهر دوقلوي شاه يكي از جاهطلبترين و مهمترين حاميان شاه و مهمترين ياران او در طول سالهاي مديد سلطنتش بوده است... اين خصوصيات، به خصوص در دورهاي كه ضعف شاه مهمترين مشخصة وي بود، نمايان ميشد. به همين علت سفارت امريكا در سال 1951 گفته بود: كه اشرف عزم راسخ بيرحمانة پدرش را دارد. (5) اشرف در سال 1321 زماني كه شاه تحت تأثير سياست هاي قوام در كشور و حمايت هاي انگليس و آمريكا و نمايندگان مجلس از وي احساس ضعف و انزوا كرد و از تصميم خود براي استفعا سخن به ميان آورد با عصبانيت و پرخاش، براو فرياد زد و از اظهار ضعف او شديداً انتقاد نمود. او حتي به شاه قول داد كه به قيمت مخالفت با قوام و تضعيف او اجازه نخواهد داد سلطنت برادرش تضعيف شود. اشرف با اين پافشاري و جار و جنجال به محمدرضا روحيه داد و او را آرام كرد. (6)
اشرف پهلوي در دهه 1320، به نوعي زمامدار پشت صحنه و حافظ شيرازه حكومت محمدرضا پهلوي بود. او در سياست، اقتصاد، فرهنگ و حتي امور اجتماعي جامعه ايران دخالت داشت. تأسيس نمايشگاههاي مد بانوان، فراخواندن مانكنها به ايران، راهاندازي قمارخانهها و كازينوهاي سلطنتي بابلسر و رامسر، احضار پزشكان برجسته اروپائي براي جراحيهاي پلاستيكي به روي چهره خانم هاي مورد نظر دربار از جمله اقدامات اشرف در سالهاي دهه 1320 بود. در اين مدت اشرف به روزنامهنگاران، شاعران و روشنفكران نزديك شد و با آنان جلسات و مجالس مشترك هفتگي ترتيب داد.
اما در دوران قدرت گرفتن مصدق، تبعيد اشرف به اروپا به دستور مصدق و قطع ارز مورد نياز وي، لطمه بزرگي براي او بود. اشرف براي اولين بار مجبور شد تا براي تأمين مخارج روزمره مايملك خود را بفروشد. او تنها از محل فروش لباسها و عتيقهجات همراه خود 30 ميليون فرانك به دست آورد. علاوه بر اين مبالغ هنگفتي نيز ارز از تجار ايراني مقيم فرانسه قرض گرفت، اما هرگز به آنان باز نگردانيد. زندگي اشرف در فرانسه با آلودگيهاي اخلاقي فراواني همراه شد. او در رستوراني در پاريس با جواني به نام مهدي بوشهري آشنا شد. بلافاصله از احمد شفيق جدا شد و به عقد بوشهري درآمد. اين در حالي بود كه از شفيق دو فرزند و از علي قوام يك فرزند داشت. (7)
اشرف پس از سه سال تبعيد در اروپا، اواخر 1332 به ايران بازگشت و فعاليتهاي قبلياش را از سر گرفت. گردآوري ثروت از راههاي نامشروع، پورسانتگيري، زد و بند با شركتهاي خارجي و سوء استفادههاي گسترده مالي، تشكيل محافل شبانه و روابط گسترده نامشروع از اقدامات عادي اشرف پس از بازگشت به تهران بود. در اسناد لانه جاسوسي به نقل از منابع امريكايي آمده است: "... با وجود اينكه شاه از تجارتهاي مشكوك خواهرش سودي نبرده ولي در متوقف ساختن وي تمايلي نشان نداد و يا قادر به انجام آن نبوده است. در ادوار مختلف مبارزه با فساد در ايران، گاهي به فعاليتهاي تجاري ناپسند فرزند اشرف حمله ور ميشد. اين كار سبب شد كه شاهزاده شهرام از اينگونه فعاليتها كناره گرفته و در عوض از طريق مادرش به انجام آنها مبادرت ورزد. تا زماني كه شاه زنده است، اشرف و حيات ضد و نقيضش مايه شرمساري خاندان پهلوي ميگردد...(8) "
در سند ديگري ميخوانيم:
"در خاندان شاه، بسياري از خويشاوندان فاسد از نظر مالي وجود دارند كه مهمترين آنها خواهر دوقلوي وي اشرف است كه ماهيتاً طماع و داراي تمايلات جنوب آميز زنانه ميباشد. " (9)حسين فردوست در بيان خاطراتش از مردان بسياري به عنوان معشوقههاي اشرف پهلوي نام ميبرد كه حتي بعضي از آنها مانند پالانچيان به علت عدم تمكين در برابر وي به قتل رسيدهاند: "... زماني كه قائممقام ساواك بودم، روزي نصيري مرا خواست. نصيري هيچگاه مرا نميخواست و ما در كارمان مستقل بوديم. به هر حال، بر خلاف روال معمول، روزي مرا خواست و گفت: فلاني، گرفتاري عجيبي پيدا كردهام. جريان را پرسيدم. گفت اشرف تلفن زده و ميگويد پالانجيان را بايد دستگير كنيد! آخر چرا؟ البته نصيري پروايي نداشت و هركس را ميخواست دستگير ميكرد، ولي اين قضيه فرق ميكرد و نصيري از اين وحشت داشت كه مورد اعتراض محمدرضا واقع شود و لذا به من پناهنده شد. به هر روي اجازة محمدرضا كسب شد و پالانچيان توسط ساواك دستگير و زنداني شد. علت دستگيري پالانچيان چه بود؟ بررسي كردم و معلوم شد كه پالانچيان به عشق اشرف جواب منفي داده... " (10)
البته، چنانكه گفته شد، در اين ماجرا پالانچيان به قتل رسيد، بدين ترتيب كه ساواك به دستور اشرف پهلوي در هواپيماي اختصاصي او نقص فني ايجاد ميكند و در نتيجه پالانچيان بر اثر سقوط هواپيما ميميرد. (11) اشرف از سال 1335 وارد شبكه داد و ستد مواد مخدر شد و از اين معاملات ميلياردها دلار ثروت اندوخت و پيگيري بسياري از محمولههاي مرفين، ترياك و هروئين در كشور به اشرف و افراد وابسته به وي ميرسيد. در دو دهه آخر عمر سياسي حكومت پهلوي، اشرف يكي از مهمترين وزنههاي اقتدار آمريكا در ايران شد. او كه در جريان كودتاي 28 مرداد 1332 خود با شبكه مأموريت "سيا " در ايران همكاري كرد، توانست به تدريج روابط خود را با "سيا " و رجال و سياستمداران آمريكائي تقويت كند. سفرهاي متعدد اشرف به آمريكا در طول دهه چهل سبب تحكيم روابط تهران واشنگتن شد. از آن پس رابطه اشرف با راكفلر، كسينجر و ديگر فعالان عرصه سياست آمريكا تقويت شد.
بعدها چاپ كتاب "كودتا در كودتا " كه از جمله اسناد "سيا " مربوط به كودتاي 1332 بود به روشني ابعاد وابستگي اشرف به "سيا " را نشان داد. (12) اشرف در 1348 به دليل حمل يك چمدان حاوي ترياك در فرودگاه زوريخ بازداشت شد اما پليس سوئيس پس از بررسي گذرنامه سياسي او و با توجه به نسبتش با محمدرضا پهلوي او را آزاد كرد.(13) با اين حال در اسفند همين سال وي به رياست كميته ايراني حقوق بشر نيز منصوب شد! اشرف علاوه بر اين سمت نايب رئيس كميته ملي پيكار با بيسوادي، رئيس سازمان زنان ايران و نايب رئيس سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي نيز بود. انگيزه محمدرضا پهلوي براي گماردن وي در رأس مراكز و سازمانها و هيئتهاي نمايندگي، مهار رفتار افسار گسيخته وي و كسب وجهه براي او بوده است بدون آنكه باطناً اعتقادي به كارايي و تواناييهاي اشرف پهلوي داشته باشد. اسدالله علم در خاطرات خود در اين باره مينويسد: "از آنجا كه والاحضرت اشرف شانس انتخاب شدن براي رياست مجمع عمومي سازمان ملل را ندارد، حالا در كلهاش فرو رفته كه به عنوان نماينده دائم ايران در سازمان ملل انتخاب بشود. شاه گفت: اين خواهر دوقلوي من روز به روز ديوانهتر ميشود... حرص و آزش براي مالاندوزي ارضا شده حالا در پي افكار احمقانه و جاهطلبانه است... اگر يك سر سوزن قابليت مديريت داشت با كمال ميل پيشنهادش را بررسي ميكردم، ولي چون خواهر من است خيال ميكند ميتواند از بالاي سر وزارت خارجه كارهايش را انجام دهد. جاهطلبيهاي او حقيقتاً نامعقول است. " (14)
اشرف در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي بيشتر اموال گران بها، تابلوها، فرش ها و اندوختههاي خود را از ايران خارج كرد و به منزل مسكونياش در نيويورك و ويلايش در نيس فرانسه برد. هنگام پيروزي انقلاب اسلامي ، وي صدها ميليون دلار در حسابهاي بانكي در نيويورك، لندن، پاريس و سوئيس داشت. اشرف اكنون در امريكا به بيماري آلزايمر دچار شده و حافظه خود را نيز از دست داده است. (15)
پينويسها:
*1. رضاخان 4 همسر داشت: ـ صفيه همداني ـ از دودمان قاجار. رضاخان از وي دختري به نام همدمالسلطنه داشت. ـ تاجالملوك دولتشاهي كه مادر شمس، اشرف، محمدرضا و عليرضا بود. ـ توران امير سليمان، دختر مجدالسلطنه امير سليماني ـ كه مادر غلامرضا بود. ـ عصمتالملكوم دولتشاهي؛ مادر عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا و فاطمه بود.
*2. عليرضا در 1301 متولد و در آبان 1333 در يك سانحه هوايي كشته شد.
*3. خاطرات اشرف پهلوي، نشر علم، 1375، ص 55.
*4. پهلويها، خاندان پهلوي به روايت اسناد ، مؤسسه فرهنگي پژوهشي چاپ و نشر نظر، ج 2، ص 257.
*5. از ظهور تا سقوط، مجموعه اسناد لانه جاسوسي آمريكا، ج 1، ص 107 و 108.
*6. ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ص 228.
*7. فردوست درباره فساد اخلاقي و بيبند و باري اشرف چنين ميگويد: "اگر قرار شود ليست مرداني كه در دوران 37 ساله سلطنت محمدرضا بااشرف رابطه داشتند تهيه شود، عليرغم دشواري و غير ممكن بودن كار، مسلماً ليست طويلي خواهد شد و حتي او نيز ممكن است همه را به ياد نياورد. " (ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج اول، ص 232.)
*8. از ظهور تا سقوط، همان، ص 19.
*9. از ظهور تا سقوط، همان، ص 196.
*10. ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ج اول، صص 234 ـ 235.
*11. همان، صص 235 ـ 236.
*12. زنان ذينفوذ در خاندان پهلوي، نيلوفر كسري، نشر نامك، 1380، ص 173.
*13. زنان دربار به روايت اسناد ساواك، مركز بررسي اسناد تاريخي، زمستان 1381، ص 16.
*14. پهلويها، همان به نقل از اسدالله علم، گفتگوهاي من با شاه، ج اول، طرح نو، 1371، ص 273.
*15. زنان دربار، همان، ص 190.
دفاع شهيد آيت از اصل ولايت فقيه به دليل اعتقادات عميقش بود ( )

درآمد:
شائبه تاثيرپذيري تدوين كنندگان قانون اساسي از القائات حزب زحمتكشان، از جمله نكاتي است كه بهكرات از سوي گروههاي ملي- مذهبي مطرح و بر آن اصرار ميشود. بر آن بوديم در دفتري جداگانه، كه در آن به بازكاوي رويداد تدوين و تصويب قانون اساسي خواهيم پرداخت، اين مقوله را نيز در بوته بررسي قرار دهيم، ليكن از آن روي كه در اين دفتر، اين مدعا از سوي برخي از مصاحبهشوندگان مطرح و از افراد خاصي نيز به عنوان متوليان اين تاثيرگذاري، سخن به ميان آمده بود، بر آن شديم تا به عنوان مقدمهاي بر ويژهنامه قانون اساسي، در ميزگردي ديدگاه دو تن از اين چهرهها را جويا شويم. در ميزگرد حاضر، آقايان محمد رشيديان، نماينده استان خوزستان در مجلس خبرگان قانون اساسي و نيز نماينده آبادان در ادوار اول، دوم، سوم و ششم مجلس شوراي اسلامي و ابراهيم اسرافيليان، نماينده تهران در دومين دوره مجلس شوراي اسلامي به بازكاوي اين مدعا پرداخته و مباني آن را به نقد كشيدهاند.
*سوال: با سپاس از هر دو ارجمند كه پذيراي شركت در اين ميز گرد شدند، سئوالات را از جناب اسرافيليان آغاز ميكنيم. كساني كه مدعي دخالت برنامهريزي شده حزب زحمتكشان، دكتر بقائي و دكتر آيت در تدوين قانون اساسي و تكوين نظام جمهوري اسلامي در سالهاي آغازين آن هستند،از ارتباط حزبي شما با دكتر آيت و دكتر بقائي سخن ميگويند. اين ادعا را در باره خودتان تا چه ميزان صحيح ميدانيد؟
*اسرافيليان: بسماللهالرحمنالرحيم. با تشكر از شما كه براي روشن شدن زوايائي از تاريخ انقلاب تلاش ميكنيد، بايد عرض كنم كه بنده در تمام عمرم حتي براي يك روز هم عضو هيچ حزب و گروه سياسي نبودهام، حتي حزب جمهوري اسلامي پس از پيروزي انقلاب، چون اصولا معتقد بودم كه اگر عضو حزب شديد، در مواردي ممكن است حزب تصميماتي بگيرد كه شما از لحاظ وجداني يا مذهبي با آنها موافق نباشيد و مجبوريد تسليم صرف باشيد، از اين نظر بنده هيچ وقت عضو هيچ حزبي نشدم، ولي در عين حال هرگاه ميديدم كه گروه و دستهاي بر حق يا به حقيقت نزديك هستند و روش درستي دارند، در حد توان خودم از آنها حمايت ميكردم و هرگاه ميديدم كه راهشان با اعتقادات من جور در نميآيد، خود را كنار ميكشيدم. در مورد حزب زحمتكشان هم بنده مطلقا عضو آن نبودم.
اما در مورد مرحوم شهيد آيت، بنده با ايشان همشهري و از دوره دبستان با ايشان همكلاس بودم. ايشان شخصي بود كه دائما به دنبال فهم مسائل سياسي بود و بهقدري به اين كار علاقه داشت كه با اينكه از خانواده فقيري بود، همان پولي را كه بايد خرج خوراك و مايحتاج خود كند، به كساني كه از نجفآباد با اتوبوس به اصفهان ميرفتند، ميداد و ميگفت براي من روزنامه بخريد و بياوريد. بعد از آن هم كه همه را ميخواند،آنها را به قول اطباء تشريح ميكرد و قطعات مهمش را توي سوراخ ديوار و اين طرف و آن طرف، پنهان ميكرد و روي آن سوراخها را گل ميگرفت! بعدها همه آنها را توي يك صندوق فلزي كه همه جا با خودش ميبرد، ميگذاشت و به اصطلاح اين صندوق، گنجينه مداركش بود.
بنده با ايشان دوست بودم تا رسيديم به سال 42 كه مسئله 15 خرداد و آن كشتار و سركوب گسترده پيش آمد. آن موقع من در اصفهان بودم و آمدم تهران و به سراغش رفتم و پرسيدم: "چه كار بايد كرد؟ " گفت: "ميبيني كه كاري نميشود كرد و اينها تا جائي كه بتوانند ميكشند. " گفتم: "پس تكليف چيست؟ " گفت: "يك راه آسان داريم و يك راه سخت. راه آسان اين است كه برويم و بميريم، راه سخت اين است كه توي ارتش نفوذ كنيم و اسلحه گير بياوريم و مسلحانه با رژيم بجنگيم. " و لذا ايشان از سال 42 به بعد، طرفدار مبارزه مسلحانه بود و بسيار سعي كرد در ارتش نفوذ كند و تا آنجا كه اطلاع دارم، اين كار را هم كرد و با افرادي مثل شهيد نامجو، شهيد كلاهدوز و امثالهم ارتباط داشت و بعضي از آنها را هم خودش داخل ارتش فرستاد.
در جريان تاسوعاي 57 كه بنا بود با بمب ناپالم به تظاهركنندگان حمله كنند، من منزل ايشان بودم و او پس از اقداماتي گفت: "اين جريان خنثي شد! " گفتم: "چطور؟ " گفت: "معلوم ميشود. " و بعد جريان ناهارخوري پادگان لويزان پيش آمد كه به افسران گارد حمله شد.
*سوال: آقاي رشيديان! شما هم از سوي برخي متهم شدهايد به مديريت شاخه حزب زحمتكشان در آبادان!آيا شما اساساً عضو حزب زحمتكشان بوديد؟ و اگر عضو نبوديد چقدر از اين حزب شناخت داشتيد؟
رشيديان: بسماللهالرحمنالرحيم. من از وقتي كه وارد دبيرستان شدم، به فكر اين بودم كه چگونه ميشود با حكومت فاسد شاه مبارزه كرد. هر چه فكر كردم ديدم جز از طريق مبارزه فرهنگي و بيدار كردن مردم و مخصوصا نسل جوان، امكان جابهجايي رژيم شاه نيست و به هزار دليل كه الان هم براي من روشن است و حضرت امام و ديگران هم بعدها تاييد كردند، خودم به اين نتيجه رسيده بودم كه تنها راه مبارزه با رژيم شاه همين است و لاغير.الان هم در دنيا هر كسي كه ميخواهد مبارزه كند، بر طريق حق هست، بايد به فكر تغيير فرهنگي باشد وگرنه صرفاً مبارزات سياسي و حتي مسلحانه، دوام نخواهد داشت. من از كلاس سوم ابتدائي تصميم گرفتم در آينده معلم باشم و هر قدر توانائي فكري و استعداد داشتم به خرج دادم تا بتوانم در اين مسير گام بردارم، به اين شكل كه اطلاعات وسيعي كسب كنم و در كلاس درس به نسل جوان منتقل كنم. در عين حال هم به خودم گفتم: "لا يكلف الله نفساً الاّ وسعها " خداوند از هر كسي به اندازه توانش انتظار دارد. حتي سر كلاس هم براي بچهها اين داستان را تعريف ميكردم كه وقتي خرمن آتش درست كرده بودند كه حضرت ابراهيم(ع) را بسوزانند، آتش چهار فرسخ در چهار فرسخ بود. پشه يا زنبورعسلي ميخواست راه بيفتد و برود آتش را خاموش كند! فرشتهاي به او گفت: "تو با اين جثه كوچك، چطور ميتواني آتش به آن عظمت را خاموش كني؟ " او هم جواب داد: لا يكلف الله الاّ وسعها. من به اندازه توانم كار ميكنم. من هم احساس كردم كه بايد به اندازه توانم در اين مسير تلاش كنم، اما گاهي خداوند، اين توان را كه همه تصور ميكنند بسيار اندك است، بهقدري قوي ميكند كه مثل امام عالم را تكان ميدهد. هنگامي كه انسان خود را وارد لشكر خدا كرد، به قدري اين لشكر، بيحد و مرز است كه انسان قدرت عجيبي پيدا ميكند. در برههاي كه همه به شكلي پوچ منم منم كردند، يك نفر مثل امام پيدا ميشود كه تاريخ عالم را زير و رو ميكند، چرا؟ چون در لشكر خدا وارد شده بود.
*سوال: چرا به حزب نرفتيد؟
رشيديان: نميتوانستم وارد حزبي بشوم. كسي كه بخواهد مبارزه كند و بيداري عمومي مدنظر اوست و ميخواهد ديگران را با خود همراه كند، نميتواند وارد حزب شود. بر اساس تئوري دستگاههاي امنيتي امريكا و اسرائيل كه به ساواك ديكته شده بود، از دو نفر به بالا كه دور هم جمع ميشدند، حزب محسوب ميشدند! و تحت نظر بودند. اگر قرار بود با نسل جوان كار كنيد، نبايد با هيچ حزبي ارتباط ميداشتيد و حتي يك برگه يا يك خط از حزبي بودن به جا ميگذاشتيد، وگرنه از همان روز اول، ميرفتيد به جائي كه عرب ني انداخت. من حداقل حقوق را كه براي معلمان300 تومان تعيين شده بود،انتخاب كردم و زندگيم را روي اين كار گذاشتم و طوري هم عمل كردم كه كسي متوجه فعاليتهاي من نشود. سر كلاس هم مثل كسي كه ميخواهد بمب ساعتي بگذارد و از فاصله دو كيلومتري كليدش را ميزند، از تاريخ جهان و استعمار شروع ميكردم و بعد با احتياط، مسائل داخل ايران را مطرح ميكردم، يعني سه چهار ماه طول ميكشيد تا بچههاي كلاس بهتدريج وارد فاز مطلوبي بشوند و بيآنكه خطري متوجه بچهها يا من باشد، موضوعات را بهخوبي درك كنند.
من چون سر كلاس در باره اين موضوعات كار ميكردم و شهرت فراواني هم پيدا كرده بودم،از همان سالهاي 41، 42 تا 56 و 57 به سراغم ميآمدند تا وارد احزاب مبارز شوم، ولي من هرگز وارد حزبي نشدم و شهرت من فقط به خاطر همين معلمي بود. با همين شهرت بود،4 دوره براي مجلس رأي آوردم، همين طور در مجلس خبرگان، وگرنه من كه كسي نبودم، نه روحاني بودم و نه سابقه حزبي داشتم. سابقه من تدريس در سر كلاسها بود. به همين جهت هر كس پيش از انقلاب ميآمد و ميگفت تشكيلاتي داريم، بيا ببين، ميگفتم: "اصلا در اين مورد با من صحبت نكن. بيخود هم جائي ننشين و اين را نگو. من راهم را انتخاب كردهام. راه من صحبت كردن با مردم و بالا بردن سطح فرهنگ آنهاست ".
واما در مورد مرحوم دكتر آيت، من تا قبل از مجلس خبرگان، ايشان را نميشناختم، در رايگيري آن مجلس هم، من آن طور كه بايد و شايد با مرحوم آيت و حتي آيتالله منتظري آشنائي نداشتم. من با آيتالله طالقاني از دورهاي كه دانشجو بودم و به مسجد هدايت ميرفتم، آشنا بودم و طبعاً به كساني كه ايشان معرفي كرده بود، راي دادم. بعد كه آقايان آمدند و هيئت رئيسه شدند، ديدم خيلي بهتر بود كه من به مرحوم آيت راي ميدادم، ولي متاسفانه چون اينها را نميشناختم، مخصوصا آيت را، به اينها راي ندادم. موقعي كه مرحوم آيت عضو هيئت رئيسه شد، ديدم من هر چه فكر ميكنم، او بيان ميكند! مثلا ميخواستم با مسئلهاي مخالفت كنم، ميديدم او آن بالا نشسته و زودتر از من اسم نوشته و مخالفت ميكند، همين طور موقعي كه ميخواستم موافقت كنم، ميديدم كه او دقيقا همان حرف مرا ميزند.
*سوال: پس هماهنگي شما بر اساس همفكري بوده، نه آشنائي قبلي.
رشيديان: من اصلا قبل از آن ايشان را نميشناختم. گفتم كه من از اول عمرم تا به حال عضو گروهي نبودهام،البته گروههاي مختلفي دعوتم ميكنند و من هم ميروم، ولي تا پيروزي انقلاب و بعداز آن هم رسما عضو هيچ حزبي نشدم. يادم هست كه يك بار در مجلس خبرگان گفتم: "من عضو هيچ حزبي نيستم. " خدا رحمت كند مرحوم بهشتي فرمود: "آقاي رشيديان! آيا اين افتخار است؟ " گفتم: "نه! افتخار نيست. اين سرگذشت است و من دارم زندگي خودم را شرح ميدهم ".
*سوال: دكتر آيت چه ويژگيهائي داشت؟
رشيديان: مرحوم شهيد آيت بسيار نترس، مبارز و باهوش بود. آن موقع سنش هم زياد نبود، فقط خيلي كار كرده بود و تا لحظه شهادت يك دم از مطالعه و فعاليت دست بر نداشت. يك بار با آقاي عسگراولادي در باره او صحبت ميكردم و خيلي اظهار تاسف كرد كه چنين فردي از بين رفت. پس از شهادتش در مجلس بزرگداشت او كه خانم ايشان و بچههايش هم مظلومانه نشسته بودند، سخنراني مفصلي كردم و فردا شب خواب ديدم كه مرحوم آيت دارد به بهشت ميرود و من هم همراهش هستم. سالن بزرگي بود و مرحوم آيت به خاطر آن سخنراني از من قدرداني كرد.
*سوال: شما در مجلس اول شاهد رويدادهاي مرتبط به بررسي و تائيد اعتبارنامه دكتر آيت بوديد. از اين فرايند چه خاطراتي داريد؟
رشيديان: مرحوم شهيد آيت وقتي به مجلس اول آمد، آقاي سلامتيان كه از ايادي مرموز بنيصدر بود و در مركز مطالعات سازمان سيا عضو بود...
*سوال: مستند شما در مورد اين نكته چيست؟
رشيديان: من در كميسيون تحقيق مجلس بودم و بعدها اين مورد را فهميديم. در مجلس اول گروههاي متعددي تشكيل شد و بعد،از ميان هر گروه يك نفر را به عنوان عضو كميسيون تحقيق انتخاب ميكرد. در گروه ما،حضرت آيتالله خامنهاي گفتند من به رشيديان راي ميدهم. براي من عجيب بود كه ايشان به من راي دادند. ديگران هم به تبعيت از ايشان به من راي دادند و من عضو كميسيون تحقيق شدم. وقتي مسئله اعتبارنامه مرحوم آيت مطرح شد و آقاي سلامتيان آمد و گفت كه آقاي آيت عضو حزب زحمتكشان بوده و در دانشگاه از حزب دفاع كرده، ما بلافاصله رفتيم و اسناد و مدارك موجود در ساواك را كه برخي روي نوار ضبط شده و برخي به صورت مكتوب هستند، پيدا كرديم. اين مدارك و اسناد عليالقاعده الان بايد ميان پروندههاي تحقيق مجلس باشد. مدارك را كه آوردند، ديديم مرحوم آيت در حدود سال 1339 از حزب زحمتكشان استعفا داده بود. اين تاريخي كه ميگويم تقريبي است و بعد از 30 سال دقيقاً به خاطرم نمانده است.
در هر حال در كميسيون تحقيق، اسناد و مدارك موجود را بررسي كرديم و ديديم كه آيت در سال 1339 از حزب بيرون آمده و علت بيرون آمدنش را هم گفته است. متن آن فيالجمله اين بود كه من به اين دليل از حزب زحمتكشان استعفا ميدهم كه شما اسلامي نيستيد. در آن موقع تازه مرحوم آيت حدوداً 17 سال داشت...
*اسرافيليان: 23،22سال داشت.
*رشيديان: به هر حال سن و سال زيادي نداشت. در آن سن و با آن اوضاع آشفته و در هم جامعه كه هيچ كس نميدانست قرار است چه اتفاقي روي بدهد و همه جامعه به انحراف كشيده شده و آدمهاي خوب هم خراب شده بودند،او ميگويد به اين دليل بيرون ميروم كه ميبينم شما با اسلام فاصله داريد. اسناد و مدارك، اين را نشان ميدهند. خودش هم روزنامه سال 1340 را كه سخنراني او را در دانشگاه چاپ كرده بود، آورد و به رئيس مجلس، آقاي هاشمي رفسنجاني داد و گفت صحبت من اين بوده. در آن سخنراني، مرحوم آيت خطاب به دانشجويان گفته بود كه جز از مسير اسلام به جائي نخواهيد رسيد. تنها مسيري كه ميتواند ما را نجات بدهد و حق است و حقانيت دارد، اسلام است و اين راههائي كه شما داريد ميرويد، امثال حزب توده و ديگران، خارجي هستند و ما را فريب ميدهند و به راههاي ديگري خواهند كشاند. اين متن را در مجلس خواند. نوارش موجود است و ميتوانيد بگيريد و گوش بدهيد. به هر حال من ايشان را در خبرگان شناختم كه هرچه را كه خوانده و مطالعه و در راهش مبارزه كرده بودم، آنجا از زبان مرحوم آيت ميشنيدم. هميشه بر اسلام اصيل و واقعي كه الان هم عدهاي پاي آن ايستادهاند، اصرار ميكرد و وابسته به هيچ حزب و گروهي هم نبود و در مجلس به تمام ايراداتي كه سلامتيان وارد كرده بود، ابتدا در كميسيون تحقيق به صورت مستدل و مفصل و بعد هم در جلسه علني مجلس جواب داد و بعد رايگيري كردند كه متاسفانه خيلي از آقايان راي ندادند و راي خيلي بالايي هم نياورد. حتي بعضي از روحانيون، راي منفي خود را بالا نگه داشتند كه به نظر من،اين مايه شرمشان در روز قيامت است. آنهائي كه اعتقاد و منطق و دليل داشتند، راي دادند. آنهائي كه راي ندادند، تابع جو بودند و هيچ دليل منطقي نداشتند. آنهااگر افرادي منطقي بودند، باآن همه مدرك و دليل و سند، بايد راي مثبت ميدادند.
آن روزها كيهان زير نظر دكتر يزدي بود. ايشان مقالهاي نوشت عليه مرحوم آيت. در كميسيون مجلس بحث شد كه چه كسي جواب بنويسد و بالاخره من اين كار را به عهده گرفتم و به استناد مدارك و شواهد محكم، جوابش را دادم و تك تك شبهاتي را كه مطرح كرده بود، رد كردم و بعد هم تذكر دادم كه اگر از اين به بعد يك كلمه عليه دكتر آيت چيزي بنويسي، من خودم مدارك و اسنادي را كه عليه خودت هست، رو خواهم كرد. بعد از آن و ديگر نفس همهشان بند آمد. اين تلاشهاي ما، شمشيرهائي بودند كه در راه خدا زده شدند، نه به طرفداري از آيت. من از حقيقت خبر داشتم و شهادت دادم، چون مسئوليت داشتم.
مواضع مرحوم آيت مواضعي اصولي بود و كوتاه هم نميآمد. حتي پس از تائيد صلاحيت هم، گاهي از اوقات از طرف بعضي از خوديها كه ادعاي مسلمان بودن هم ميكنند، ولي بيدليل و بيمنطق راه ميروند، زير سئوال بود.
*سوال: آقاي اسرافيليان! عدهاي تظهار كردهاند كه هنگامي كه در مجلس خبرگان، كار قانوننويسي به جاهاي حساس آن كشيد و نمايندگان خواستند بر اساس پيشنويس قانون اساسي كه اصل ولايت فقيه در آن نبود، قانون اساسي را تنظيم كنند، شما و مرحوم آيت به آقاي منتظري مراجعه و وي را ترغيب كرديد كه بحث ولايت فقيه را در مجلس خبرگان مطرح و تعقيب كند و ايشان هم با سادگي، مسئله را در مجلس خبرگان اعلام كرد و شب هم روزنامهها حرف ايشان را تيتر كردند. پاسخ شما به اين ادعا چيست؟
اسرافيليان:اين مطلب از بيخ و بن، دروغ و كذب محض است، زيرا اولاً در عمرم به ياد ندارم كه همراه مرحوم شهيد آيت، نه نزد آيتالله منتظري و نه جاي ديگري رفته باشم. اگر هم ميرفتيم جدا جدا ميرفتيم. ثانيا بنده اصلا جزو مجلس خبرگان نبودم كه بخواهم منشاء اثري در آنجا باشم. آيتالله منتظري هم آدمي نيست كه كسي بتواند او را تحت تاثير قرار دهد. بهعلاوه مرحوم آيت اگر در اين زمينه صحبت كرده، آقايان نهضت آزادي در مجلس خبرگان بودند و تا جائي كه يادم هست 16، 17 نفري ميشدند. سئوال من از اين آقايان است كه واقعا آيت چه استدلال محكمي داشته كه توانسته يك تنه در برابر مواضع آنها بايستد و آنها نتوانستند حرفشان را پيش ببرند. به علاوه مسئله ولايت فقيه جزو ابداعات و اختراعات مرحوم آيت نبود، بلكه اين مطلبي بود كه حضرت امام طي 10، 15 سالي كه در عراق بودند، تحت عنوان حكومت اسلامي و ولايت فقيه تدريس ميكردند و متن آن هم قبل از انقلاب تكثير شد. يكي از كساني كه ميگفت من اينها را جمعآوري و تنظيم كردم، آقاي جلالالدين فارسي بود. پس بنابراين اصل ولايت فقيه جزو ابداعات مرحوم آيت نبود، بلكه از جمله مباحثي بود كه امام آن را جزو اصول اصلي حكومت اسلامي ميدانستند و مرحوم آيت هم چون برعكس بعضيها كه اسلام را وسيله قرار دادهاند، سخت معتقد به اسلام بود، از آن دفاع كرد.
نكته ديگر نسبت دادن اين اصل به دكتر بقائي بود. ما دو تا دكتر بقائي داشتيم، يكي دكتر بقائي يزدي و يكي هم دكتر بقائي كرماني. دكتر بقائي يزدي ارتشي بود كه لباس شخصي ميپوشيد و قبل از انقلاب بعضي از شبهاي جمعه سخنرانيهاي مذهبي داشت و با دستگاه هم مرتبط بود. ظاهرا نزد آيتالله شريعتمداري هم رفته و صحنهسازيهائي هم به راه انداخته بود. در آن دوره بسياري از حرفهاي دكتر بقائي يزدي را به حساب دكتر بقائي كرماني گذاشته بودند، از جمله در روزنامه اطلاعات سال 62، ملاقات دكتر بقائي يزدي با آيتالله شريعتمداري را به حساب دكتر بقائي كرماني گذاشته بودند، درحالي كه دكتر بقائي كرماني جزو مخالفين سرسخت آقاي شريعتمداري بود، تا جائي كه وقتي يكي از اعضاي حزبش گفته بود بههرحال ايشان فقيه است و نبايد سخنان درشت دربارهاش گفت، دكتر بقائي كرماني جواب داده بود: "ايشان وقاحتش بر فقاهتش ميچربد! "
دكتر بقايي كرماني يك بار در سال 42 اعلاميهاي داد و از حضرت امام سخت دفاع و نسبت به دستگيري ايشان اعتراض كرد. يك بار هم در مسئله كاپيتولاسيون، دكتر بقائي كرماني جزوهاي تحت عنوان "هست يا نيست " نوشت. موضوع آن هم اين بود كه رضا شاه مسئله كاپيتولاسيون را لغو كرد و گفت به اين مسئله افتخار ميكنم. بعد در دوره محمدرضا شاه آمدند و تصويب كردند و گفتند به اين مسئله افتخار ميكنيم. سئوال دكتر بقايي اين بود كه بالاخره بودن كاپيتولاسيون افتخار هست يا نبودنش؟ مطالب دكتر بقائي كرماني در اين جزوه با صحبتهاي حضرت امام در سخنرانيشان مطابقت داشت.
بعدهادر سال 58، قبل از تصويب قانون اساسي، دكتر بقائي سخنراني مفصلي كرد تحت عنوان "وصيت نامه سياسي " كه ضبط شده است. در آن نوار دلائل مختلفي ميآورد كه حكومت مذهبي، صحيح نيست، پس ايشان با اساس حكومت اسلامي، مخالف است، چه رسد به اصل ولايت فقيه!
اصل ولايت فقيه جزو فتاوا و نظرات روشن و محكم امام است و اينها جرئت نميكنند صراحتا با آن مخالفت كنند، لذا ميگويند اين اصل، نظر دكتر بقائي بود، در حالي كه دكتر بقائي اساسا با اصل حكومت اسلامي مخالف بود. حتي يكي از دوستان همين آقايان مليون، آقاي لطفالله ميثمي در نشريه "راه مجاهد "، متن اين نوار سخنراني را تحت عنوان "افول يك مبارز " چاپ كرد. بعد هم اين نوار را در خارج از كشور با عنوان "آن كس كه گفت نه " منتشر كردند و منظورشان نه گفتن به جمهوري اسلامي بود.
*سوال: بنابراين شما اين موضوع را كه مرحوم آيت اصل ولايت فقيه را از دكتر بقائي الهام گرفته باشد، نفي ميكنيد، در عين حال همه ميدانند كه ايشان در مجلس خبرگان با شور و حرارت فوقالعادهاي از اصل ولايت فقيه دفاع ميكرد. ايشان با اينكه از فقها نبود و اطلاعات وسيع فقهي هم نداشت، چگونه است كه حتي از علماي مجلس هم تلاش بيشتري براي تصويب اين اصل ميكرد و شور و حرارت بيشتري به خرج ميداد. انگيزه شخصي او چه بود؟
*اسرافيليان: اولا مرحوم آيت نوه دختري مرحوم آسيد علي نجفآبادي بود كه يكي از علماي بسيار برجسته زمان خودش بود و آن بانوي فقيه كه در اصفهان مقيم بود، جزو شاگردان ايشان بود. پدر ايشان فردي روحاني و بسيار مقدس بود و ابدا از وجوهات استفاده نميكرد كه هيچ، از همان درآمد اندكي هم كه داشت، بخشي را به عنوان خمس پرداخت ميكرد. علاوه بر اين، مرحوم آيت فردي بسيار مذهبي بود و در خانوادهاي مذهبي بزرگ شده بود و مطالعات تو اطلاعات او در اين باب، بسيار گسترده و عميق بود. حافظه حيرتآوري هم داشت و وقتي مطلبي را ميخواند، نه تنها حفظ ميشد كه به قول معروف نانوشتههاي آن مطلب را هم ميفهميد و حفظ ميشد؛ بنابراين آدم بياطلاعي نبود. مرحوم آيت به چيزي كه اعتقاد داشت، سرش را كف دستش ميگذاشت و به ميدان ميآمد و از هيچ چيزي هم باك نداشت. او زندگي فوقالعاده دشواري را هم سپري كرده بود.
خاطرم هست سال 43 بود. من در اصفهان بودم و مرحوم آيت براي من پيغام فرستاد كه وضع من از نظر مالي بسيار ناجور است. اگر ميتواني 100 تومان براي من تهيه كن و بفرست.شخصي به نام حاج قاسم عطار را هم معرفي كرده بود كه برو و پول را به او بده. من رفتم و حاج قاسم گفت من چنين كسي را نميشناسم! وقتي اصرار كردم گفت برو بعدازظهر بيا. معلوم بود كه ميخواهد برود از خود آيت بپرسد كه مرا ميشناسد يا نه. بعدازظهر كه رفتم، مرا برد پيش مرحوم آيت در زيرزمين نموري كه هوايش كاملا شرجي و خفهكننده بود. آيت گفت شب كه ميشود ميروم روي سقف توالت ميخوابم و صاحبخانه غر ميزند كه تو اينجا را اجاره نكردهاي! من به او گفتم من چه بايد بكنم؟ گفت من نه نان دارم نه چيز ديگري! من آن 100 تومان را دادم نان خريدم و خشك كردم ]بغض در گلويش گره ميخورد] و دادم به او!آيت بعد از مدتي ناچار شد همان زيرزمين را هم تخليه كند و به مدرسهاي كه گمانم اسمش ملا عبدالله بود و در زوايه جنوب غربي پارك شهر قرار داشت، برود. همه حجرههاي آن مدرسه را ديگران گرفته بودند و يك حجره روي سقف توالت مانده بود كه بسيار نمور بود و موشهاي درشتي به اندازه گربه از اين توالت بيرن ميآمدند و در اتاق او رژه ميرفتند! مرحوم آيت فراري بود و بهناچار در اين حجره زندگي ميكرد كه هواي داخل آن بسيار داغ بود. خودش ميگفت آخر شب كه ميشود، ميروم روي سقف شبستان ميخوابم و اذان صبح به حجره برميگردم. در دوران تحصيل هم يك پيراهن داشت و دائماً همان را ميشست و نگه ميداشت تا خشك شود و تنش ميكرد. زندگيش به اين شكل بود، اما چه تهمتهائي كه به او نزدند. من خوشحالم كه قيامتي هست و حسابي و كتابي واينهائي كه اين تهمتها را زدند، بايد جواب پس بدهند.
بههر حال ايشان بسيار انسان معتقدي بود و اعتقادش هم از روي فهم بود نه از روي تقليد و به همين دليل به آنچه كه معتقد بود، عمل ميكرد و دفاع او از اصل ولايت فقيه هم به دليل اعتقادات عميقش بود. بارها او را به همين علت تهديد كرده بودند. حتي يك بار به حالت فرار آمده بود خانه ما. من خانه نبودم، وقتي آمدم، او را آنجا ديدم و پرسيدم چطور شده؟ گفت آمده بودند جلوي در خانه و فرار كردم و آمدم اينجا. مرحوم آيت ميدانست كه كشته ميشود، ولي در راه اعتقاداتش پابرجا بود.
رشيديان: مرحوم آيت مثل يك كوه بود. خيليها اين طورند. از دور خيلي خوب نميتواني عظمت آنها را بفهمي، ولي وقتي نزديك ميشوي ميبيني اشتباه ميكردي و ده تا كوه ديگر را بايد بگذراني تا به كوه اصلي برسي. به اين دليل كه مرحوم آيت روحاني نبود، نميشود گفت كه اطلاعات ديني گسترده و عميق نداشت. اتفاقا معلومات او ريشهاي و مبنايي بود. معلومات او از بعضي از اينهائي كه به مجلس خبرگان آمده بودند،خيلي بالاتر بود و حتي اصلا با هم قابل مقايسه نبودند. مطالبي هم كه مطرح ميكرد، احساسي و عاطفي نبودند، بلكه علمي، محققانه، مستند، اسلامي، قرآني و بر اساس احاديث و روايات صحيح بودند. اين طور نبود كه چون كت و شلوار ميپوشيد، از مسائل اسلامي و قرآني اطلاع نداشته باشد. كسي بود كه به حق عضو هيئت رئيسه شده و در كنار آيتالله منتظري و شهيد بهشتي نشسته بود و غير از دكتر بهشتي، از همه كساني كه آن بالا نشسته بودند، زبانآورتر بود و محققانهتر و مستندتر صحبت ميكرد.
من خاطرات آقاي سحابي در ايران فردا را شايد بيش از 5 بار خواندم و خط به خط جوابش را نوشتم. متاسفانه چون در زمان نگارش اين جوابيه، ايشان را دستگير كردند، براي خودم زشت شمردم كه وقتي كسي توي چاه افتاده، من هم سنگي به درون چاه بيندازم. به خدا قسم اگر ملاحظه آن شرايط نبود، تك تك مطالبي كه اين آقا در باره مرحوم آيت نوشته بود، جرم بود و من، پاسخش را داده بودم. جوسازيهاي بنيصدر و ايادي او با آن قدرت تبليغاتي وسيعي كه داشتند و كساني كه در نهضت آزادي هستند و نيز حواشي آنها- چون آقاي سحابي ميگويد كه عضو نهضت آزادي هم نيست- بايد پاسخگوي تمام آن تهمتهائي كه به مرحوم آيت زدند، باشند؛ مضافا بر اينكه آقاي سحابي اصلا قانون اساسي را امضا نكرده و من اين را نميفهمم كه چطور ممكن است كسي قانون اساسي را قبول نداشته باشد و بتواند بر اساس همان قانون برود و در دوره اول نماينده مجلس بشود؟ اين بزرگترين خبطي است كه اين آقا كرده و حرفهايش هم بر اساس دروغ است، آن هم دروغهاي عجيب و غريب كه جز شيطان كه به ايشان القا كرده باشد، هيچ كس نميتواند اين گونه بنويسد و بگويد.
مرحوم شهيد آيت يك آدم متفكر بود، مقلد فكري نبود. تحقيق و كار كرده بود و مثل يك منبت كار، ذره ذره شاكله فكري خود را ساخته بود. متاسفانه عدهاي كه متدين و حتي برخي از آنها روحاني هم هستند و خودشان را از حزبالله ميدانند، از مرحوم آيت فاصله ميگرفتند. يكي از آنها كه يكي دو دوره نماينده مجلس بود و وزير كشور هم شد، به من ميگفت: "من از آيت خوشم نميآيد، چون ريشش را ميزند. " گفتم: "اين براي بد آمدن از كسي دليل شد؟ شما كه چندين رفيق داريد كه ريششان را ميتراشند و در حزب هم هستند. " گفت: "نميدانم چرا؟ ولي از او خوشم نميآيد. " گفتم: "اينكه علت را نميداني، كار شيطان است. تو دوست مني و آدم خوبي هم هستي. من از وضعيت اين آدم خبر دارم و آن كسي كه به شما القا ميكند، شيطان است ".
تمام مشكل عدهاي اين بود كه مرحوم آيت با بنيصدر در افتاد و دليل شهادتش هم همين بود. من از اول چندان مخالف بنيصدر نبودم و بدم نميآمد كه كسي مثل او در تلويزيون و راديو سخنراني و از اسلام دفاع كند. تا زماني كه او را به آبادان دعوت كردند و من هم از تهران رفتم آبادان. هنوز مجلس خبرگان شروع نشده بود. خوب كه به صحبتهايش گوش دادم، ديدم اين فرد آن كسي نيست كه در كشور، اين همه در بارهاش سر و صدا راه انداختهاند و لذا از او فاصله گرفتم. وقتي كه به خبرگان آمدم، ديدم اين اصلا از اسلام چيزي نميداند. در مجلس خبرگان درباره ولايت فقيه ميگفت: "اگر ولي فقيه، داخل دولت و مثلا وزير ارشاد باشد، قبول داريم، ولي اگر بيرون دولت است، اين يعني خدائي ولي فقيه! " اين عين جمله اوست. من وقت گرفتم كه صحبت كنم و مرحوم بهشتي هم قبول كرد و اسم مرا نوشت. آقاي جلالالدين فارسي برايم يادداشت فرستاد كه وقتت را به من بده. من با آستين كوتاه ميرفتم مجلس و هيچ وقت مقيد ظواهر نبودم و كسي تصور نميكرد كه من عقايدم درباره ولايت فقيه آن گونه باشد. به مرحوم بهشتي گفتم: "آقاي فارسي وقت مرا خواست. اگر مقصود مرا توانست بگويد كه فبهاالمراد، اگر نتوانست من خودم حرف دارم. " و انصافا آقاي فارسي خوب هم حرف زد و گفت كه ولايت فقيه با مشكلات روحانيت در ساير اديان تفاوت دارد. آقاي بنيصدر كوچكترين اطلاعي از اسلام نداشت، وگرنه هر بچه مسلماني ميداند كه ولي فقيه فوق دولت است. مرحوم ميرزاي شيرازي كه استفاده از تنباكو را تحريم كرد و حتي دربار را هم به زانو درآود، داخل دولت بود يا خارج دولت؟ يا حضرت امام كه در نجف اشرف يا در فرانسه گفت مردم بيرون بريزيد و چنين و چنان بكنيد، داخل دولت بود يا خارج دولت؟ آقاي فارسي اينها همه را گفت، اما بنيصدر واقعا همين مطالب ابتدائي شيعه را هم نميفهميد. من به آقاي منتظري گفتم: "آقا! اين آن كسي نيست كه شما فكر ميكنيد. انقلاب به خاطر همين پيروز شده كه امام به عنوان ولي فقيه به مردم گفته چه كار كنند. اين حرفها چيست كه ميگذاريد اينها بزنند؟ " خلاصه ما هر چيزي را كه در اين مورد به ذهنمان ميرسيد، ميگفتيم.
مرحوم آيت مثل يك روحاني درس خوانده، همه اينها را ميدانست و عميقا هم اعتقاد داشت، منتهي كسي در احوالات او دقت نميكرد. خودش هم بيماري شديد قند داشت و زود عصبي ميشد و اين مسئله در ذهن مخاطب واكنشهائي را ايجاد ميكرد.
اسرافيليان: به جرئت ميتوانم بگويم در باره اختلاف مرحوم آيت و بنيصدر، به اندازه يك دائرةالمعارف سياسي سخن ناگفته وجود دارد. مرحوم آيت بسياري از رجال سياسي را بسيار دقيق و مثل كف دست، ميشناخت. قبل از اينكه حضرت امام به ايران تشريف بياورند، مرحوم آيت بارها به مرحوم محمد منتظري كه در فرانسه بود، تلفن زد و راجع به بنيصدر و قطبزاده و بسياري از افرادي كه همراه امام آمدند، دقيقا همه چيز را توضيح ميداد، ولي متاسفانه كسي به حرفش گوش نداد. بعدها كه اين افراد مسائلي را پيش آوردند، بسيار ناراحت شد، ولي فايده نداشت. مرحوم آيت بعدها بنيصدر را افشا كرد و متاسفانه بسياري، از جمله اعضاي حزب جمهوري، نه تنها از او دفاع نكردند، بلكه او را تحت عنوان "آيت كودتاچي " طرد كردند. يادم هست كه يكي از آقايان كه مخالف ولايت فقيه بود، به خود من ميگفت: "اين ولي فقيه در قانون اساسي چه وجهي دارد و مهمتر از آن چرا فرماندهي كل قوا بايد به عهده او باشد؟ " پرسيدم: "پس بايد به عهده چه كسي باشد؟ " گفت: "رئيس جمهور. " گفتم: "مگر نديديد كه امام در اوايل جنگ فرماندهي كل قوا را به رئيس جمهور دادند و او چه دسته گلي به آب داد.اگر امام هوشياري به خرج نميدادند كه كل مملكت به باد رفته بود. " مرحوم آيت فرماندهي كل قوا را شايسته امام به عنوان ولي فقيهي ميدانست كه در تقوا، درايت و قدرت و صلابت و شجاعت، همتائي براي ايشان نبود.
*سوال: تاثير و نقش مرحوم آيت را در تصويب اصل ولايت فقيه تا چه حد ميدانيد؟
اسرافيليان: به نظر من اگر دفاعهاي مستدل، عميق، مستمر و جانانه مرحوم آيت نبود، اصل ولايت فقيه تصويب نميشد و دست برخي براي رد اين اصل باز بود.
رشيديان: آقايان نهضت آزادي فكر ميكردند انقلابي و زندان رفته، فقط خودشان هستند و ديگران حق صحبت ندارند. مهندس سحابي و پدرش و حتي مهندس بازرگان اين طور فكر ميكردند. من با مرحوم بازرگان بحث كردم كه من 30 جلد كتابهاي شما را سر كلاس به شاگردانم توصيه ميكردم و خودم هم آنها را ميخواندم، شما "راه طي شده " را نوشته و در هر صفحه 10-12 تا آيه قرآن آوردهاي. آيا الان هم با اين مواضع موافق هستي؟
اسرافيليان: صرف آوردن آيه قرآن در يك مطلب كه دليل صحت آن مطلب نيست. محتويات كتاب "راه طي شده " مطلقا متناقض و موهوم است.
رشيديان: در مجلس اول به مهندس بازرگان گفتم: "شما امام را به رهبري قبول داري؟ " گفت: "بله " گفتم: "هر وقت بخواهي ميتواني پيش امام بروي؟ " گفت: "بله " گفتم: "نصيحت ائمه مسلمين واجب هست يا نه؟ " گفت: "بله " گفتم: "ايراد بر ائمه مسلمين در ملاء عام جايز است؟ " گفت: "نه! " گفتم: "پس به چه حسابي در ملاء عام و در نشريات خطاب به امام گفتي و نوشتي كه شما كه روز اول در بهشت زهرا گفتيد شاه، قبرستانها را آباد كرد، مگر شما آباد نكرديد؟ اگر هم حرفي و انتقادي داشتي، بايد خصوصي به امام ميگفتي يا آشكارا و در ملاء عام؟ " گفت: "اشتباه كردم. " گفتم: "قبول، اما اگر دفعه ديگر چنين حرفهائي بزني، ميآيم و از پشت تريبون مجلس ميگويم ايهاالناس! بدانيد كه بازرگان خائن است. من دارم باور گذشتهام را محاكمه ميكنم كه پشت سرت راه افتادم. كتاب "راه طي شده " شما از بس آيات متعدد دارد، براي هر كسي قابل فهم نيست و حالا اين شما هستي كه اين حرفها را ميزني؟ "
اسرافيليان: هدف و علت مبارزات آقاي بازرگان و آقاي سحابي با مبارزات مرحوم امام فرق داشت. اينها در سال 40 سخنرانيهائي كردند و به زندان رفتند، اما دستگيريشان به دليل حركت در خط مبارزاتي امام نبود. چكيده كتاب "راه طي شده "اين است كه مسيري را كه پيغمبران گفتهاند، مسيري است كه بشر در آينده بهمرور زمان به آن ميرسد. بخشي را رسيده و بقيه را هم بهتدريج ميرسد و ميشود به اين نتيجه رسيد كه اگر پيغمبران هم نميآمدند، بعد از چندين قرن و چندين هزار سال، بشر بالاخره خودش قواعد و قوانين مربوط به اديان را كشف ميكرد، بنابراين ميتوانيم نتيجه بگيريم كه بشر در چندين هزار سال بعد، نيازي به قوانين الهي ندارد. عنوان كتاب هم همين را ميخواهد بگويد كه راهي را كه ديگران قرار است بعدها بروند، پيغمبران جلوتر رفتهاند. اين سخن كفر محض است. تمامي گزارههاي كلام ديني به گونهاي نيستند كه انسان بتواند با تجربه خود كشف كند. يك سري مسائل قراردادي هستند، مثل عبور از چراغ قرمز كه جريمه دارد، نياوردن نمره 10 كه شاگرد مردود ميشود. يك سري هم طبيعي است، مثل وقتي كه كسي دستش را در آتش ميگذارد و ميسوزد و يا از بالاي پشت بام، خودش را پرت ميكند، ميميرد. يك سري مقولات هم داريم كه كاشف از عينيت است، يعني حقيقت و باطن چيزي را به دست ما ميدهند. مثلا يكي از احاديثي كه هم شيعه قبول دارد هم اهل سنت اين است كه اگر كسي غيبت كند، در قيامت از محل غيبتكننده تا غيبت شونده، زبانش دراز ميشود و همه روي آن پا ميگذارند و ميروند. اين هم در حديث شيعه هست، هم در سنت. چنين مطلبي را بعدها با كداميك از قوانين تجربي ميخواهي كشف كني؟ يا اينكه در قيامت، افراد دائما ميسوزند و باززنده ميشوند. در قوانين تجربي، اين راه طي شدهاي نيست، هيچگاه هم نميتواني طي بكني. ده هزار سال ديگر هم كه بيايد، يك نفر را كه يك بار كه بسوزاني، تمام ميشود!
*سوال: همين استدلالها را در رد كتاب "راه طي شده " مرحوم مطهري در جلد پنجم اصول و فلسفه رئاليسم آورده، مضافا بر اينكه مجاهدين ميگفتند اگر قرار است ما خودمان راه سعادت را پيدا كنيم، چه نيازي به انبيا داريم؟
اسرافيليان: "مطهرات در اسلام " آقاي بازرگان، پايه و اساس كفر جديد شده. اين كتاب ميخواهد ثابت كند آن چيزي كه در اسلام به عنوان مطهرات گفته شده، به خاطر از بين بردن ميكروب است، مثلا ميگويد وضو و غسل، به خاطر نظافت است. اگر اينطور باشد براي تيمم چه استدلالي بايد آورد؟ دست زدن روي خاك و ماليدن به صورت كه نظافت نيست! يا نماز، ورزش است يا تشكر از خداست. خب! به اين ترتيب هم ميشود به شيوه بهتري هم ورزش كرد هم تشكر! يا در مسئله حج ميگويد كنگره اسلامي است. خب! چرا بايد كنگره اسلامي را زير آفتاب و وسط بيابان در عربستان و با آدمهائي كه زبان آنها را هم بلد نيستيم، تشكيل بدهيم؟ اصلا چه فايدهاي دارد اين طور جمع شدن آدمها براي يك كنگره؟ و از اين سنخ استدلالهاي كودكانه و مسخره براي عبادات. حجاب نزاكت است! يعني خانمي كه خيلي قشنگ آرايش كرده و لباس زيبائي هم پوشيده و نزاكت و ادب و متانت هم دارد، باحجاب است؟اينها مبانياي هستند كه اين آقايان پايهگذاري كردهاند. اينها خدمت به اسلام نيست، خيانت به اسلام است. واقعيت اين است كه بايد اصول دين را با تحقيق و مطالعه و پژوهش فهميد و فروع دين را تقليد كرد. آقايان كار را به عكس كردهاند و هرچه تحقيق و سئوال و جواب است گذاشتهاند روي فروغ دين! و اصول دين را تقليد ميكنند.
*سوال: تصور ميكنم به اندازه كافي در باره موضوع اصلي اين ميزگرد سخن گفتيم و داريم از بحث اصلي دور ميافتيم. با سپاس مجدد از جناب اسرافيليان و جناب رشيديان كه دعوت ما را پذيرفتند.
«يعقوب نيمرودي»رابط مورد اعتماد «موساد» با رژيم پهلوي ( )

يعقوب نيمرودي، فريند صيون، افسر پيشين سازمان اطلاعات نظامي اسرائيل و از بنيانگذاران شبكههاي جاسوسي موساد در ايران و عراق و شيخنشينهاي خليجفارس، در اول ژوئن 1926 در يك خانواده يهودي عراقي در بيتالمقدس (اورشليم) به دنيا آمد.
يعقوب در سالهاي1940ـ1947در يك خانواده يهودي عراقي در بيتالمقدس (اورشليم) به دنيا آمد. يعقوب در سالهاي1940ـ1947 به اتفاق اسحاق ناوون، دوست دوران كودكياش و شخصيت بلندپايه بعدي در دولت اسرائيل، در سازمان "هاگانا " به فعاليتهاي تروريستي عليه مسلمانان اشتغال داشت و لذا در جواني عضو شعبه عربي "پالماخ " شد.
در جريان جنگ 1947 صهيونيستها و مسلمانان كه منجر به تأسيس دولت اسرائيل در 1948 شد، يعقوب نيمرودي در اداره اطلاعات به كسب خبر از وضع نظامي اردن اشتغال داشت. با تأسيس دولت اسرائيل، نيمرودي به فعاليت خود در صفوف اطلاعات نظامي ادامه داد و در سالهاي 1948ـ1955 مسئوليت ستاد فرماندهي جنوب را در اين سازمان عهدهدار بود و به گفته نشريه معاريو "به عنوان كارشناس مسائل عشاير مصر و اردن خدمات ذيقيمتي در خنثي كردن عمليات فداييان عرب انجام داد. " طبق اسناد موجود، ظاهراً نيمرودي براي نخستينبار در تاريخ 30/10/1334 از طريق مرز تركيه وارد ايران شد و بهطور رسمي متصدي معاونت "آژانس يهود " در تهران گرديد.
وي در فرم اقامتش خود را كارمند پيشين "آژانس يهود " در اسرائيل معرفي كرده است. ولي در واقع همانطور كه در خاطرات ارتشبد فردوست بهطور مشروح بيان شده، نيمردي هدايت شبكه موساد را در ايران به عهده داشت. در نتيجه عملكرد اطلاعاتي و سياسي و فرهنگي سرويسهاي جاسوسي غرب بود كه رژيم پهلوي در دهه 1340 به نزديكترين متحد اسرائيل و بزرگترين پايگاه صهيونيسم در منطقه بدل گرديد. اين موفقيت تا حدود زيادي با نام يعقوب نيمرودي و شگردهاي زيركانه او پيوند خورده است.
يعقوب نيمرودي به عنوان رابط موساد (سرويس "زيتون ") با ساواك، تا سال 1348 نقش مهمي در تبديل ساواك به زائدة سازمان اطلاعاتي اسرائيل ايفاء كرد، معهذا فعاليتهاي او در عرصههاي جاسوسي و اطلاعاتي محدود نبود و وي با هدايت لرد ويكتور روچيلد و در همكاري با شاپور ريپورتر مجري طرحهاي پيچيدهاي در عرصههاي فرهنگي و اقتصادي نيز بود. از جمله اين طرحها بايد به تبليغ پيشرفتهاي "ملت ستمديده يهود " در ميانه "درياي توحش عرب " و بهرهگيري از "ناسيوناليسم ايراني " به منظور القاء پيوندهاي باستاني ايرانيان و يهود، همزمان با ترويج عرب ستيزي، اشاره كرد.
در راستاي همين استراتژي فرهنگي بود كه در دهه 1340 گروههاي متعددي از روشنفكران و متخصصين و نويسندگان لائيك ايراني به اسرائيل دعوت شدند و با هدايت پنهان ساواك به بازديد از "ارض موعود " پرداختند و در بازگشت شيفتگي خود را به دستاوردهاي اسرائيل. بهويژه در كيبوتصها، اشاعه دادند. به دليل همين خدمات برجسته، نيمرودي نخستين افسري بود كه از ميان جامعه يهوديان شرقي اسرائيل به درجه سرهنگي رسيد. سرهنگ نيمرودي در سال 1349 از ارتش اسرائيل استعفاء داد و ترجيح داد كه همانند شاپور ريپورتر، كرميت روزولت و همتايش در سازمان "سياه " ـ گراتيان ياتسويچ ـ از موقعيت ممتاز خود در محافل حاكمه ايران در جهت ثروتاندوزي و چپاول اين خوان گسترده بهره جويد.
در تاريخ 26/12/1348 ادارة كل هفتم ساواك به ادارة كل هشتم چنين گزارش داد:
[شروع نقل قول]روزنامه كثيرالانتشار معاريو (مستقل، چاپ تل آويو) طي مقالهاي نوشته است: سرهنگ يعقوب نيمرودي و يك نفر يهودي ميليونر ژاپني بنام آيزنبرگ بهزودي شركتي به منظور شيرين كردن آب شور در نقاط مختلف ايران تأسيس خواهند كرد. سرهنگ نيمرودي درصدد است كه براي اشتغال كامل به كار عمراني جديدش در ايران از ارتش كنارهگيري نمايد و اين امر براي شخص وي و افرادي كه از 22 سال خدمت وي به ارتش اسرائيل آگاهي دارند عملي دشوار محسوب ميگردد... با توجه به تجربيات نظامي وسيع نيمرودي و تخصصي كه در امور خاورميانه عربي دارد،كناره گيري وي از ارتش در هنگامي كه اسرائيل بيش از هر زمان ديگر نيازمند يك چنين افراد است باعث تاسف ميباشد.[پايان نقل قول] ادارة كل هفتم ساواك ذيل اين خبر ميافزايد: [شروع نقل قول]...
سرهنگ نيمرودي مدت 13 سال در ايران ظاهراً به عنوان وابسته نظامي اسرائيل خدمت مينموده و اشتغال جديد وي در ايران اعم از اينكه از ارتش كنارهگيري نمايد يا ننمايد به احتمال زياد پوششي براي فعاليت اطلاعاتي در خليجفارس و شيخنشينها خواهد بود. [پايان نقل قول] بدينسان، از سال 1349 يعقوب نيمرودي در چهره جديد خود، به عنوان يك سرمايهدار و واسطه، در ايران فعال است. اين فعاليتها، كه بر كنار از اقدامات مرموز اطلاعاتي نبوده، تا اوايل سال 1357 ادامه داشت.
در تاريخ 27/1/1357، اداره كل هشتم ساواك به رياست ساواك چنين گزارش داد: [شروع نقل قول]در تاريخ 12 ـ 14/1/2537 از سرويس مركزي اسرائيل در تل آويو شخصي بهنام اورهام پير تلفني با منزل روبن مرخاو رابط سرويس زيتون تماس گرفت و اظهار داشت: شخصي بهنام يعقوب نيمرودي كه قبلاً در تهران بوده ولي اكنون ميليونر است امروز ميخواهد پيش ما [به اسرائيل] بيايد و با خودش چيزهايي دارد كه ما نميخواهيم با آنها اين طرف و آن طرف بگردد و كاري كنيد كه او راحت از تهران خارج شود. رابط سرويس در جواب از مافوق خود آقاي اورهام پير پرسيد كه يعقوب نيمرودي با چه گذرنامهاي و ويزايي وارد شده است و آنگاه گفت: هواپيماي ال عال يك ساعت و نيم ديگر پرواز ميكند چرا موضوع را قبلاً و همان موقع كه به او گذرنامه دادهايد اعلام نكردهايد زيرا تلفني نميشود. در اين باره اقدام كرد...[پايان نقل قول]
همانطور كه از سند فوق مشهود است، يعقوب نيمرودي تا آخرين ماههاي سلطنت پهلوي با حمايت موساد محمولههاي "سري " خود را از مرزهاي ايران عبور ميداده است. طبق اسناد موجود بخش عظيمي از اين محمولهها آثار باستاني و اشياء عتيقهاي بوده كه توسط نيمرودي و سرويس جاسوسي اسرائيل از ايران به سرقت ميرفت.
در صفحات پيش نقش عظيم روچيلدها را در گردآوري آثار هنري و عتيقه بيان داشتهايم و لذا ميتوانيم عملكرد نيمرودي را در ايران بخشي از يك شبكه وسيع بينالمللي بدانيم كه به قاچاق آثار باستاني و هنري براي روچيلدها ميپرداخته است. به روي، اكنون يعقوب نيمرودي با تأسيس شركت I.C.E در تهران دريافت پروژههاي كلان چون مشاركت در احداث تأسيسات جزيره كيش و قاچاق آثار هنري و باستاني ايران يك چهرة مالي سرشناس در اسرائيل است.
در تاريخ 27/2/357 مجله اسرائيليها عولام با عنوان "يعقوب نيمرودي: كارشناس مسائل مالي ايران، گردآورنده آثار باستان و دوستدار گوسفند " نوشت: [شروع نقل قول]سرهنگ ذخيره [نيمرودي] كه امروز صادر كننده موفقي است، بهترين سالهاي زندگي خود را در ارتش گذرانيد. بيشتر حوادث و مأموريتهاي دوران خدمت نظامي او هنوز اسرار مكتوم محسوب ميگردد و تنها در زمان خود ميتوان از روي آنها پرده برداشت. بدون ترديد اين خاطرات ميتواند داستاني بسيار مهيج باشد. نيمرودي كه 52 سال دارد در اورشليم در يك خانواده عراقيالاصل متولد گرديد.
شايد مردم او را به عنوان شخصيتي كه از اسحق ناوون در مبارزه براي رسيدن به مقام رياست جمهوري حمايت كرد بشناسند. نيمرودي دوست كودكي ناوون بود و با هم در صفوف سازمان هاگانا در اورشليم خدمت ميكردهاند. ولي نيمرودي تنها دوست شخصيتهاي بزرگ نيست، بلكه او خود فردي خود ساخته و متشخص است. زمانيكه ارتش اسرائيل در جستوجوي فرد مناسبي براي وظيفه ويژه پرورش روابط با ايران بود، اين مأموريت دشوار به عهده نيمرودي گذارده شد. او بيش از 10 سال به عنوان وابسته نظامي در ايران خدمت كرد و اساس مناسبات ايران و اسرائيل را پايه گذارد. يعقوب مأموريت خود را در ايران به پايان رسانيد، ولي باكتري ايراني به او سرايت كرد.
خانه او در ساريون با قاليها و نقاشيها و ساير آثار هنري [ايراني] دقيقاً شبيه خانهاي است كه در ايران در آن سكونت داشته است. در اين خانه فضاي خاصي وجود دارد و آن اطاقي است كه به سبك اصفهان تزئين شده و سراسر آن با آثار ايراني تزئين شده است. هر شخصيت ايراني كه براي بازديد به اسرائيل ميآيد و در اين اطاق از او پذيرايي ميشود، خود را در خانه خود احساس ميكند. گنج واقعي در خانه آقاي نيمرودي كلكسيون آثار باستاني و بهويژه ظروف سفاليني است كه آنها را به هنگام مأموريت خود در ايران خريداري كرده است. در اين كلكسيون ظروف سفاليني از املش (ناحيهاي در ايران) متعلق به 3000 سال قبل از ميلاد و هم چنين آثار باستاني دوره اسلامي (700 سال قبل) وجود دارد. بدون شك، خانه نيمرودي يك مركز فرهنگ و هنر اصيل ايراني محسوب ميشود كه آثار آن طي سالها تلاش خريداري شده[!] و نه تنها او بلكه همسرش، ريبكا، و 4 فرزند او شب و روز در يك محيط ايراني به سر ميبرند. نيمرودي علاوه بر اينكه به بيماري ايران دوستي [!] مبتلا شده، دوستان و روابط زيادي در ايران دارد كه در نتيجه آن وي به صدور كالاهاي اسرائيلي به ايران ميپردازد و نمايندگي چند شركت صادراتي اسرائيل را به عهده دارد.
به دليل اين [دوستان و روابط] شركت بينالمللي كه نيمرودي در رأس آن قرار دارد، توانست مسئله تأمين آب جزيره كيش در خليج فارس را، كه به محل آسايش خاندان سلطنتي ايران تبديل گرديده، حل كند. شركت نيمرودي دستگاه جديد شيرين كردن آب دريا را، كه روزانه 12 هزار مترمكعب آب شور را شيرين ميكند، به اين جزيره تحويل داد. در اين زمينه، اسرائيل با شركتهاي معظم آلماني و ژاپن و انگليسي و فرانسوي به خوبي و با موفقيت رقابت ميكند و تاكنون بيش از 60 دستگاه شيرين كردن آب دريا به ايران تحويل داده است. [در زندگي نيمرودي] آنچه كه به ايران با مسائل توليدي و شيرين كردن آب دريا ارتباط ندارد، گوسفند است. گله گوسفندي كه در مزرعهاي به فاصله يك كيلومتري خانه نيمرودي تحت سرپرستي برادرش هرتزل نگهداري ميشود، به او امكان ميدهد كه ساعاتي را با آرامش در آغوش طبيعت بگذراند و لذت ببرد. ولي هنوز بايد در انتظار روزي بود كه بتوان داستانها و حوادث سري را كه با نام يعقوب نيمرودي در پيوند است، منتشر ساخت.[پايان نقل قول]
اين رپرتاژ را ميتوان سرآغاز تحقق روياهاي پردامنهاي دانست كه نيمرودي به عنوان يك يهودي فقير عرب سالها در آرزوي آن بود و اينك او كه عقده رنج پدران خود را در كوچه باريكهاي كثيف محله يهودينشين بغداد در سينه داشت، در نقش يك ميليونر "اروپايي منش " در تلاش براي ارضاء روان خويش در جستوجوي نام و شهرت بود. ولي ديري نگذشت كه طوفان انقلاب اسلامي فرا رسيد و ضربات مالي مهلكي بر نيمرودي وارد ساخت و مهم تر از آن، دومين پايگاه صهيونيسم در منطقه و نزديكترين متحد اسرائيل را، كه ثمره سالها تلاش روچيلدها بود. نابود ساخت. بدينترتيب، مرحله جديدي در زندگي نيمرودي آغاز شد و او تجربيات و آشناييها و ارتباطات خود را در جهت انواع توطئهها عليه انقلاب اسلامي ايران به كار گرفت.
در كارنامه توطئههاي صهيونيسم عليه انقلاب اسلامي ايران، يكي از برگهاي آن رسوايي "ايران گيت " است كه چهرة نيمرودي را به صفحات اولي مطبوعات غرب كشانيد. در اين ماجرا روشن شد كه نيمرودي به همراه يك توطئهگر و شارلاتان ايراني بهنام منوچهر قربانيفر، از عوامل فراري كودتاي نافرجام "نوژه "، عاليترين مقامات "كاخ سفيد " واشنگتن را فريب داده و آنان را، كه مشتاق گشايش باب رابطهاي با جمهوري اسلامي ايران بودهاند، به كام يك كلاهبرداري بزرگ مالي و سياسي كشانيده است.
مي خواهند كمكم «ماتيك» به لب انقلاب بمالند ( )

آنچه در پي ميآيد سخنراني مبسوط و پرنكته محقق ارجمند «حسن رحيمپور ازغدي» است كه در بهمن ماه 85 در جمع برخي از تشكلهاي دانشجوئي سراسر كشور و نيز عدهاي از زندانيان سياسي در موزة عبرت ايران ايراد شده است:
بسمالله الرحمن الرحيم. اين جلسه از حيث زمان ، مكان و حضار، يك جلسه فوقالعاده است و يادم نميآيد كه در هيچ جلسه مشابهي، توفيق شركت داشته باشم. مردان و زناني كه در اينجا حضور دارند، روزگاري هنگامي كه شهر در خواب ناز بود، در اينجا زير ضربات شلاق و تازيانه، نام خدا را بر زبان ميآوردند و وقتي بقيه دنبال عافيت بودند، آنها در اينجا عذاب ميكشيدند و هيچ اميدي به بيرون از اين محوطه و پشت اين ميلهها نداشتند، هيچ اميدي به پيروزي و به اينكه روزي مشهور ميشوند و در اينجا مهماني ترتيب داده مي شود! نداشتند.
برادران و خواهراني كه از آجر، آجر اين محوطه و از لحظه لحظهاش خاطراتي دارند كه هرچه براي ما بازگو و تعريف كنند، به ما قابل انتقال نيست، گرچه من خاطرات اين دوستان را تا آنجا كه به دستم رسيده، خواندهام و توصيه ميكنم كه شما هم حتما بخوانيد:
خاطرات سركار خانم دباغ، خاطرات آقاي عزت شاهي، آقاي احمد احمد، آقاي منصوري و ديگران كه الان در يادآوري نامشان حضور ذهن ندارم. اينها را بگيريد و نه به عنوان رمان و داستان و قصه، بلكه براي اينكه بدانيد براي آنچه كه به شما به عنوان نسل سوم انقلاب رسيده، چه بهاي سنگيني پرداخت شده است، بخوانيد.
بنده در اين جلسه حلقه واسط بين دو نسل هستم. يكي نسلي كه در اينجا تازيانه خوردند و ما از پائين به آنها نگاه مي كرديم و اخبارشان را ميشنيديم، نسلي كه در زمان انقلابي 13، 14 سال داشت و نديده به اين جور افراد افتخار ميكرد و نسل شما كه طبيعتا دوران انقلاب و دوران جنگ و آن مصيبتها را نديده است. ميدانيد كه يك چيز ارزشمندي به دستتان رسيده، اما نميدانيد چقدر ارزشمند است و چقدر براي هر لحظهاش، مصيبت كشيده شده است. اولا در اين جمع عمدتا اعضاي شوراي مركزي تشكلهاي دانشجويي سراسر كشور شركت دارند كه در واقع نماد نسل سوم انقلاب و بچههاي سياسي دانشگاهها و بچه مسلمانهائي هستند كه ميخواهند راهي را ادامه بدهند كه شما بزرگواران در اينجا شروع كرديد و يا قبل از شما ديگران شروع كردند و شما در اينجا برايش هزينه پرداختيد. براي اين بچهها هنوز فرصت هزينه پرداختن نرسيده؛ هنوز فرصت پيدا نكردهاند. هنوز نه بمباران شيميائي ديدهاند، نه شلاق خوردهاند، نه توي كوچه پسكوچهها، خطر ترور تهديدشان كرده و با خود فكر كردهاند كه صبح از خانه بيرون ميآيند، ممكن است سالم به خانه برنگردند و يا ترور شوند؛ ولي روحيه و آمادگي لازم براي اين نوع مقاومتها را در چشم اين بچهها ميشود ديد و اگر روزي نوبت امتحان به آنها برسد، مطمئن باشيد از كساني كه در سلولهاي اينجا - كميته مشترك خرابكاري- شلاق ميخوردند و مقاومت ميكردند، عقب نخواهند ماند.
من اول از دوستان متصدي اين موزه صميمانه تشكر ميكنم كه با اينكه واقعا چندان كمكي به آنها نميشود و خيلي به آنها نميرسند، خيلي براي اينجا زحمت ميكشند و از مسئولان ميخواهيم كه به متصديان اينجا كمك كنند. ما بايد موزه مقاومت، موزه انقلاب، موزه دفاع مقدس داشته باشيم.
اينها نماد مقاومت ملت ما و نسلهائي است كه فداكاريهائي كردند كه كم نظير و حتي بعضي از آنها بينظيرند، منتها ما نتوانستيم شرح اين ايثارها و مقاومتها را به بشريت و حتي به نسل بعدي خود منتقل كنيم. در و ديوار اينجا با ما حرف ميزنند. جلسه در شكنجهگاه تشكيل شده، يعني در جائي كه خواهران و برادران يكي دو نسل قبل از شما، در اينجا سلاخي شدند، اما دست از ارزشها، توحيد و اهداف متعالي و عدالتخواهي بر نداشتند. اگر چند لحظه سكوت كنيم و آن دوران را در ذهن خود تصور كنيم، هنوز در اينجا بوي خوني را كه از كف پا و اعضاي بدن اينها به در و ديوار ميپاشيد و نيز صداي فريادهايشان را در رير شكنجههاي طاقتفرسا مي شنويم.
در اينجا عدهاي به شهادت رسيدند و عده بيشتري دچار نقص عضو و بيماريهاي مزمن جسمي و روحي كه بعضي از آنها مادامالعمر بوده است، شدند واينها بخشي از بهاي سنگيني است كه نسل قبل از شما پرداخته است. و تازه وقتي از همه موانع عبور كرديم و انقلاب محقق شد، جنگ و تروريسم و جنگهاي داخلي پيش آمد و دهها هزار تن در دهه اول انقلاب، بار ديگر جان و مال و جسم خود را در راه حفظ همين ارزشها و آرمانها فدا كردند، بنابراين دانستن اينكه چه قيمتي براي پيروزي انقلاب اسلامي پرداخته شد، هم مسئوليت نسل سوم انقلاب و هم جرم انقلاب فروشان وسازشكاران را تشديد ميكند. آن طور كه متصديان و دوستان ما در اينجا به من گفتهاند، در اينجا بيش از 90 نوع شكنجه، اعمال ميشده است و آخرين مدلهاي مدرن و علمي غربي شكنجه، در اينجا توسط آمريكاييها و انگليسيها آموزش داده ميشد و هر ماه روش جديدي ميآوردند كه اين علميتر! و جديدتر است و اين را به كار ببريد. همه اينها روي پسران و دختران مجاهد و اسلامخواه ما امتحان ميشد و انعكاس ناله شهيد و نعره جلاد، زمزمه الله الله بچههائي را كه از اين نردهها آويزان ميشدند و يا در اتاقها، به آپولو بسته ميشدند، شلاق ميخوردند، سوزن داغ زير ناخنهايشان فرو ميشد و آن طور كه بعضي از دوستان ميگفتند، آب جوش وارد مجاري ادرار آنها ميكردند و پدر و پسر، زن و شوهر، مادر و فرزند را جلوي روي هم شكنجه ميكردند كه خون يكي روي سر و صورت ديگري بريزد و صداي ناله يكديگر را بشنوند؛ اهانتهائي كه ميكردند، هتك حرمتهائي كه ميكردند؛ گوشت كف پا ميرفت و شلاق به استخوان ميرسيد، شكنجه ميكردند، فحش ميدادند، را هنوز ميشود در اينجا شنيد. همه اين كارها انجام ميشد تا نهايتا آنها دست از اسلام، دست از شهادت و دست از ارزشها و آرمانهاي درخشان خود بردارند، همچنان كه بسياري هم دست برنداشتند.
مردم هم اگر اين مسائل را فراموش كنند، خداوند فراموش نخواهد كرد و اساساً يكي از اشتباهات كساني كه واردگود مبارزه ميشوند، اين است كه به حساب مردم كار كنند. بايد به نفع مردم كار كرد، اما نبايد به حساب مردم كار كرد، چون مردم خيلي چيزها را نميدانند و نميفهمند و تا آخرش هم نخواهند فهميد و تازه همان بخشي را هم كه ميفهمند، مشكلي را حل نخواهد كرد، اما خداوند ميداند مجاهدان راه او، در اين سلولها چه شكنجههائي را تحمل كردند؛ كساني كه شايد اصلا نامشان را هم ندانيم و خاطراتشان هم در جائي چاپ نشده و يا كساني كه در دوران جنگ تحميلي در كوههاي پر برف كردستان يا كوير تفتآلود فكه، هور و در نخلستانهاي آن سوي اروند، به شهادت رسيدند. در سكوت و تاريكيها چنان فداكاريهائي شد كه هيچ كس نفهميد و ندانست و تا آخر هم جز خدا نخواهد دانست و خدا كافي است. مردم اگر همه چيز را هم بدانند، كه نميدانند، دردي را دوا نخواهد كرد. امام حسين(ع) دردعاي عرفه تعبير زيبائي دارند و ميفرمايند: "الحمدلله الذي لا تديع عنده الودايع، جازي كل ضايع: سپاس خداوندي را كه هرچه را كه نزد او به وديعه بگذاريد، ضايع نخواهد شد. هر عمل صالحي و هركار نيكي كه انجام بدهيد و نزد خداوند به امانت بگذاريد، او فراموش نخواهد كرد. " مردم فراموش ميكنند، ولي او فراموش نخواهد كرد.
سپاس خداوندي را كه براي هر عملكنندهاي پاداشي را در نظر ميگيرد و چندين برابر پاداش ميدهد، ولو اينكه خودش هم خبر نداشته باشد كه چه عمل صالحي را انجام داده است. در بعضي از روايات از قول پيامبر(ص) نقل شده كه: "خداوند براي برخي ازانسانها پاداشهائي را در نظر گرفته كه نه چشمي ديده، نه گوشي شنيده و نه قلبي تصور كرده و بعدا خواهند ديد ". اما دنيا آنطور هم كه ما تصور ميكنيم، بيحساب و كتاب نيست كه حالا يك عدهاي فداكاري كردند و يك عدهاي نكردند و چه فرقي است بين مجاهدين و قاعدين؟ در انقلاب و جنگ يك عدهاي، از بچههايشان، اموالشان، سلامتشان، آبرويشان گذشتند، يك عدهاي هم نگذشتند و تماشا كردند و اينها همه مثل هم هستند. كي به كي است؟ اما واقعيت اين است كه اينطور نيست و يك وقتي مو را از ماست بيرون ميكشند. ابدا اينطور نيست كه كسي كه كتك خورد و زجر كشيد با آن كسي كه هيچ صدمهاي نديد، با هم مساوي هستند.
خداوند ميفرمايد: "فضلاللهالمجاهدين عليالقاعدين اجراً عظميا " هر كس براي خدا جهادكرده، هرقدر هم اندك باشد، به همان ميزان نسبت به قاعدين، ولو مؤمن و مقدس باشند، برتري دارند. وقتي خداوند ميفرمايد: "اجراً عظيما "، انسان بايد متوجه بشود كه ميزان اين پاداش خارج از تصور اوست. كساني را اينجا آوردهاند كه گاهي جرمشان خواندن يك اعلاميه يا يك كتاب بوده و يا در مجلس خصوصي، نقدي به شاه يا آمريكا يا اسرائيل كردهاند. همين عكس العملي كه اين روزها درباره هولوكاست نشان ميدهند كه اصلا نميگذارند كسي تحقيق كند و ببيند واقعا چند نفر كشته شدند و حقيقت امر چه بود. چند روز پيش در خبري خواندم براي يكي از اعضاي اتحاديه اروپا، به دليل اينكه چنين اظهار نظري كرده، حكم بازداشت صادر كردهاند. در آن دوران هم براي يك مقاله، يك اظهارنظر و يك كتاب، افراد را به اينجا ميآوردند و شكنجه ميكردند. اينجا آزمايشگاه حقوق بشر و آزادي بيان آمريكائي و غربي بوده است!
اين طور نبوده كه هر كسي را كه به اينجا ميآوردند، اهل مبارزه مسلحانه بوده و اسلحه دستش گرفته و مثل آقاي عزت شاهي يا مثل سركار خانم دباغ اتهاماتشان سنگين بوده. خيليها بودند كه مثلا در دانشگاه، يك صفحه كتاب يا يك مقاله خوانده يا يك حرفي زده بودند. آنها را به اينجا ميآوردند و كتك ميزدند و شكنجه ميكردند و از اين كميته مشترك ضد خرابكاري تا زندانهاي گوانتانامو و ابوغريب و شكنجهگاههائي كه در خود اروپا و امريكا دارند، آزمايشگاه حقوق بشر آمريكائي! بودهاند و هستند و سيطره نظام سرمايهداري بر دنيا، تاكنون به اين شكل اعمال و حفظ شده است! اسم اين كارها را هم ميگذاشتند: "بازجوئي از نوع فني ".
در اعترافات تهراني، ناظري پور و جعفرقلي صدري كه اولين رئيس اين تشكيلات بوده، آمده، در گزارشاتي كه ميدادند، اسم شكنجهها را ميگذاشتند: "بازجوئي از نوع فني "، يعني اهل فنانيت و تكنولوژي هم بودهاند. غرب فقط همين نوع فنانيت و تكنولوژي را به شرق صادر ميكند. آنها تكنولوژي هستهاي و امثال آنها را به كشورهاي ديگر نميدهند، اما فنوني از اين دست را خوب به اين طرف ميفرستند. در اسنادشان از قول جيمز لايف، تئوريسين سيا، آمده است كه امريكائيها هر سال سمينارهاي آموزشي را در پنج قاره برگزار ميكردند تا جديدترين متدها و مؤثرترين روشهاي شكنجههاي زود بازده را به پليس دهها كشوري كه حكومتهايشان وابسته به امريكا بودند، از جمله ساواك ايران، آموزش بدهند.
بعضي از سربازجوها اعتراف كردهاند كه در امريكا، انگليس و اسرائيل آموزشهاي ضمن خدمت داشتهاند و آخرين شيوههاي شكنجه را كه در آنجا اختراع و كشف ميكردند، ميآموختند و مدرنترين ابزارهاي شكنجه و تخصص در عذاب دادن انسان و تحقير او را به كار ميبردند تا روح و بدن و شخصيتش را تحت فشار بگذارند و او را خرد و به اصولش خيانت كند. اين روشها را درامريكا، انگليس و اسرائيل كشف و اختراع ميكردند و سپس در زندانهاي دهها كشور تحت ستم، از جمله در خاورميانه اسلامي، در شرق آسيا، در عمق افريقا و در امريكاي لاتين و ايران به كار ميگرفتند و روي بچههاي مبارز امتحان ميكردند. هنوز هم دارند اين كار را ميكنند.
حالا ايران رها شده است، اما در كشورهاي ديگر هنوز مشغولند. ايران هم اگر رها شده، ميبينيد كه چقدر تحريم و تهديد و فشار هست تا آن را به بند بكشند، چون ايران نه تنها خودش رها شد، بلكه الهامبخش بسياري از كشورهاي ديگر شده است و دارد به آنها ميگويد كه ما زنجيرهاي اسارت را پاره كرديم، پس اين كار، شدني است، شما هم حركت كنيد. پيام انقلاب به همه مردم جهان اين است و به همين دليل هم، امپرياليسم، آن را رها نميكند. اگر ما كشوري بوديم كه ازاد شديم، اما كاري به كار آنها نداشتيم و آنها هم كاري به ما نداشتند، اين قدر توطئه نميكردند، ولي ميبينيد كه همه ملتها دارند به ملت ايران نگاه ميكنند و متوجه ميشوند كه اينها با تمام فشارهائي كه رويشان هست، رها شدهاند، پس اين امر، شدني است. بنابراين ما در اينجا يك خبر خوب داريم و يك خبر بد. خبر خوب اينكه بهرغم همه شكنجهها، جنگها و ترورهائي كه بر ما تحميل كردند، ايران به نام اسلام، آزاد شد و با اينكه همه ميگفتند كه اين زنجيرها پاره شدني نيست، اما ملت ايران رها شد. اما خبر بد اينكه "زنجيرسازان " هنوز هستند، گرگها هنوز زندهاند و دارند در اطراف ما زوزه ميكشند.
آنها در عراق، در افغانستان، در جنوب و در نقاط مختلف دنيا در كمين ما هستند. اما يك خبر خوبتر اينكه با آنكه ساليان سال در ذهن مردم دنيا فرو كرده بودند كه اينها شكستناپذيرند، در كشور ما دو بار، يك بار در دوران انقلاب و يك بار در جنگ تحميلي شكست خوردند و ذليل شدند و بهرغم همه فشارهائي كه در ظرف اين سالها بر ما وارد كردهاند، همه پروژههايشان شكست خورده است. امروز امام مجاهدين و سرور همه شهدا در ميان ما نيست، اما صداي او از مرزهاي ايران بيرون رفته و همه مبارزان جهان، اعم از كشورهاي منطقه و امريكاي لاتين، امام و سربازان امام را ميشناسند.
در خاطرات فردوست آمده كه غرب از سال 38 تصميم گرفت شكنجه روشمند و به اصطلاح، متدولوژيك را زيرنظر مستقيم خود در ايران اعمال كند، ولي چند سال بعد از آن قيام 15 خرداد 42 به راه افتاد. او ميگويد ما از سال 38 آموزش شكنجه را مستقيما زير نظر امريكائيها و اسرائيليها آغاز كرديم. خود فردوست در لندن توسط انگليسيها آموزش داده ميشود تا دفتر ويژه اطلاعات را راهاندازي كند. تهراني كه يكي از شكنجهگران سفاك بود و بعد از انقلاب اعدام شد و صداي آمريكائيها درآمد كه چرا اعدام ميكنيد و تكليف حقوق بشر چه ميشود، در دادگاه گفت كه امريكائيها و اسرائيليها و انگليسيها، حتي در حد جزئيات، به ما آموزش شكنجه ميدادند و در همين كميته مشترك، به صورت سه شيفته كار ميكرديم، يعني 24 ساعته مشغول شكنجه و بازجوئي بودند. او ميگويد در سال 56 كه امريكائيها احساس كردند فشار بيش از حد است و احتمال دارد در ايران انقلاب شود، فرمودند!! كه سلولهاي اينجا را موكت كنند و به بعضي از زندانيها قاشق بدهند! يكي از نمايندگان صليب سرخ هم به زندانيها گفته بود: "شما خودتان يك كاري كنيد كه كمتر به شما فشار بياورند، وگرنه ما با شاه پروتكل داريم كه هر گزارشي كه تهيه كرديم، يك نسخهاش را براي او بفرستيم، بنابراين شما تصور نكنيد هرچه كه بگوئيد يك جايي هست كه بررسي ميكند و ميآيند و اينها را محاكمه ميكنند، بلكه يك نسخه مستقيما پيش خود شاه ميرود. " يعني خيلي فكر نكنيد خبري است! اين هم نهادهاي بينالمللي حقوق بشريشان! باز در اسناد ساواك هست كه در زيرزمين زندان اوين و خانههائي مثل خانه سرهنگ زيبايي، عدهاي از مبارزين را سلاخي ميكردند، قصابي و شكنجه ادامه داشت. امثال اين آقا ابتدا به عراق رفتند وسعي كردند با راه انداختن جنگ كردستان و بلوچستان و گرگان و نزاعهاي داخلي و دعواي شيعه و سني و كودتاي نوژه، رژيم را ساقط كنند و بعد هم كه به وسيله جنگ به نتيجه نرسيدند، حالا كميتههاي حقوق بشري درست كردهاند و توسط تلويزيونها و ماهوارههاي لس آنجلسي، نظراتشان را پخش ميكنند. حسنين هيكل، ژورناليست مشهور مصري ميگويد: "من در زمان شاه به ايران آمدم و به من فيلمي را نشان دادند كه يك خانم مسلماني را برهنه كرده بودند و با آتش سيگار، بدن او را ميسوزاندند.
من پرسيدم: چرا از اين صحنهها فيلم گرفتهايد؟ اين كه به ضرر شماست. خيلي عادي جواب دادند كه اينها فيلمهاي آموزشي است. ما تهيه ميكنيم و امريكائيها به كشورهاي ديگري كه تحت كنترل آنهاست، ميفرستند تا نحوه صحيح شكنجه كردن را ياد بگيرند! اينها براي انتقال تجربه است! ". انتقال معرفت و دانش و تكنولوژي، در اين حدش از نظر آقايان اشكالي ندارد! صدها پست سازماني با توجه به الگوهاي سيا و اسكاتلنديارد و موساد در اينجا تشكيل شد و شروع به فعاليت كردند و از سال 52 در اينجا سه شيفته كار ميكردند. گمان ميكنم در خاطراتآقاي عزت شاهي خواندم كه ظرف غذا و ظرف ادرارشان يكي بود. جداً توصيه ميكنم كه خاطرات اين بزرگواران را بخوانيد تا ببينيد كساني كه بشر را سلاخي ميكنند، چطور سنگ حقوق بشر و دموكراسي و آزادي را به سينه ميزنند. اينها را بخوانيد تا بدانيد ارزشهاي انقلاب چگونه ذره ذره توليد و حفاظت شدهاند و ما نبايد زود بترسيم و عقبنشيني كنيم. اينهائي را كه اهل ترديد و سازش هستند، نبايد اجازه بدهيم هدايت انقلاب را به عهده بگيرند. براي اين انقلاب بهاي سنگيني پرداخت شده است.
هنگامي كه شهيد رجائي به عنوان رئيس جمهور به سازمان ملل در نيويورك رفت، در مصاحبهاي مطبوعاتي، خبرنگاران به ايشان گفتند: "شما بنيادگرا هستيد، حقوق بشر را در ايران نقض كردهايد، بعضي از سران رژيم قبل را اعدام كرديد، انقلاب ايران مروج تروريسم بينالمللي شده... " و از اين حرفها. مرحوم رجائي به جاي اينكه جواب بدهد، جورابهايش را در آورد و پاهايش را جلوي دوربينهاي تلويزيوني گرفت و گفت: "آن حقوق بشري كه شما از آن حرف ميزنيد، ردش كف پاهاي من معلوم است. شلاقهائي كه كف پاهاي من خورده، با آموزش امريكائيها و انگليسيها و اسرائيليها بوده و شكنجهگران ايراني حكومت تحت حمايت شما، اجرا كردند. " و هيچ جواب ديگري نداد. بعد كه ايشان برگشت، در بعضي از مطبوعات و محافل ميگفتند كه رجائي آدم پاكي است، آدم خوبي است، اما قشري و امل و بيسواد و عوام است و عرف ديپلماتيك سرش نميشود. اين آدم، آبروي ما را برد. مرد حسابي! مگر آدم جلوي دوربينهاي تلويزيوني جورابش را بيرون ميآورد؟ آبروي ما را پيش روشنفكرها و رسانههاي غرب بردند، ديگر آبروئي برايمان نماند! به جاي اينكه هرجا ميرود به او افتخار كنيم، اين جوري آبروي ما را ميبرد. بني صدر به شهيد رجائي ميگفت: خشك سر! اين وضعيت، اكنون گذشته است.
نسل ما كه بين آن نسل و نسل شماست، سنش اقتضا نميكند كه افتخار شلاق خوردن در اينجا را داشته باشد و چه خوب! چون معلوم نبود كه اگر ميخورديم، چه ميكرديم! ولي اين را يادم هست كه نسل ما، به كساني كه چريك ميشدند و در راه آرمانهاي خود شلاق ميخوردند و شكنجه يا در به در ميشدند و زير شلاق، خدا را صدا ميزدند و با ياد خدا ميتوانستند شكنجه و اهانت را تحمل كنند، واقعا با افتخار و غبطه نگاه ميكردند.
فقط يك چيز است كه ميتواند در چنين شرايطي به انسان صبر و تحمل بدهد و به داد انسان برسد و آن ايمان به غيب است. در اين جور جاها ديگر شعارهاي سياسي و پزهاي چپ و راست و فيگور و ژستهاي انقلابي و سخنراني و دكلمه و انشا به درد نميخورد، چون اينها مال وقتي است كه بقيه هم هستند و زير بمباران شيميايي و آتش و تركش كه بچههاي سالم، ديگر نيستند و همه با استخوانهاي شكسته و شكمهاي دريده و دست و پاهاي شكسته افتادهاند، يكي آنجا ناله ميكند، پنج تا اينجا شهيد شدهاند و همه جا دود و باروت و آتش است، ديگر نه مارش به درد ميخورد نه سخنراني، نه هيچ چيز ديگري و فقط انسان ميماند و آنچه كه از قبل براي خودش فراهم كرده و در او ريشه دارد و دروني شده است. آنجا شعار و ريا و تظاهر نيست و فقط جاي عقايد خالص و صميمي است. اولين بار كه من در عمليات خيبر در سال 62 مجروح شدم، تا يك ربع هرچه فكر ميكردم آيهاي از قرآن يادم نميآمد.
با خودم گفتم: "چقدر لقلقه زبان با آنچه كه در لحظه مرگ و زماني كه بايد چشم در چشم مرگ بدوزي و فقط تو ماندهاي و او، فرق دارد. " اين امام بود كه به همه مبارزان فهماند كه اگر ميخواهيد مجاهد درستي باشيد، بايد ايمان به غيب را در باور و دل خود درست كنيد، والا با تندروي و وراجي حل نميشود، چون در آن لحظه، فقط تو ميماني و آنچه كه حقيقتا به آن ايمان داري. وقتي تو ميماني و جلاد، فقط اين باور است كه به تو قدرت ميدهد و باقي قدرتها تبخير ميشوند و از بين ميروند. در خاطرات يكي از دوستان خواندم كه نوشته بود ما در زندان به كمونيستها ميگفتيم كاميونيست. علتش هم اين بود كه بهمحض اينكه شكنجه شروع ميشد، كمونيستها كاميون كاميون لو ميدادند! يعني كساني كه به غيب و آخرت و امام حسين(ع) عقيده نداشتند و بحث خلق و زحمتكشان و اين مسائل را پيش ميكشيدند، وقتي در مقابل شكنجهگر قرار ميگرفتند، ميديدند كه ديگر نه خلقي باقي مانده و نه از زحمتكشان خبري هست. تازه اگر هم مردم باشند، به دردش نميخورند و تازه اين خلق گاهي آدم هم ميگيرد و تحويل پليس ميدهد؛ به همين دليل بود كه وقتي شلاق ميخورد و شكنجه ميشد، كاميون كاميون از همفكرهاي خودش را لو ميداد.
من نميخواهم بگويم هر كسي كه مذهبي نبوده، اين طور بوده. در ميان آنها هم معدودي بودند كه آدمهاي قويتري بودند و مقاومت ميكردند، ولي معتقدم اگر در احوالات اينها دقت كنيد، اينها هم كمونيست فلسفي، يعني ماترياليست افراطي نبودند، چون مقاومت و حماسه بدون معنويت ممكن نيست و بايد به نوعي معنويت مطرح باشد. به نظر من اينها بيشتر سوسياليست سياسي و اقتصادي بودند نه كمونيست فلسفي. يكي از اين افراد خسرو گلسرخي است كه تنديس او در يكي از اين سلولها هست. او يكي از كساني بود كه رژيم به عنوان نماينده كمونيسم مطرحش كرد، ولي او در دادگاهش كه بخشهائي ازآن از تلويزيون پخش شد، صحبتهايش را با نام علي(ع) و حسين(ع) شروع ميكند. ميگفتند كه تا لحظه اعدام هم تزلزلي نشان نداد و پاي حرفش ايستاد. او نام ماركس و لنين را نياورد و با نام علي(ع) آغاز كرد، منتهي از سوسياليسم علوي و اين جور چيزها بحث كرد. او هم ميبيند كه اگر بخواهد از مقاومت و سلحشوري سخن بگويد، باز بايد زلفش را به دين و به اسلام و تشيع و علي(ع) و حسين(ع) و كربلا گره بزند، والا مردنش توجيهي ندارد.
يك آدم ملحد، به خاطر چه چيزي بايد خودش را به كشتن بدهد؟ چون اساسا ماترياليسم و كمونيسم، از نظر فلسفي بين انسان و حيوان تمايزي قائل نيست؛ بنابراين آدمي كه از نظر فلسفي معتقد به اين مكاتب است، دليلي براي فدا كردن خود براي مردم نميبيند، مگر بر اساس احساسات. احساسات هم تا حدي به انسان انرژي ميدهد و وقتي قضيه جدي ميشود، احساسات هم نميتواند كاري بكند. شما تمثالهاي ديگري را هم كه اينجا زنداني بودند و آزار ديدند، از جمله مقام معظم رهبري و مرحوم آقاي طالقاني و امثالهم را ديدهايد. متاسفانه نسل جديد آن گونه كه بايد آقاي طالقاني را نميشناسد و ايشان با آنكه بسيار براي اين انقلاب زحمت كشيد، مجهولالقدر است. كساني چون شهيد آيتالله غفاري، شهيد آيتالله سعيدي، شهيد آيتالله اشرفي اصفهاني و ... و خيليهائي كه عكسشان در اينجا نيست و خيليها كه اساسا نامي هم از آنها نيست، بسيار براي به ثمر رسيدن اين انقلاب زحمت كشيدند.
از مجاهد كبير شهيد نواب صفوي كه پدر مبارزه جهادي، نه تنها در ايران كه در خاورميانه است، بايد ياد كرد. من در جائي خواندم كه ياسر عرفات در زماني كه چريك و مجاهد بود- نه اين اواخر كه ديگر زهوارش در رفته بود- ميگفت: "من در مصر دانشجو بودم و شهيد نواب صفوي به آنجا آمد و در دانشگاه قاهره عليه صهيونيسم صحبت كرد. بعد از سخنراني، نزد او رفتم. از من پرسيد: اهل كجائي؟ گفتم: فلسطيني هستم. گفت: اينجا چه ميكني؟ گفتم: آمدهام درس بخوانم. پرسيد: الان وظيفه تو درس خواندن است؟ الان وظيفه تو جهاد است. " اساسا آتش مبارزه جهادي در دهههاي نزديك به كودتاي 28 مرداد را در ايران و خاورميانه، شهداي فدائيان اسلام و مؤتلفه، حزب ملل اسلامي، حزبالله و بچههاي مسلمان مجاهدين و علما و روحانيوني كه در اينجا شكنجه شدند، روشن كردند و هيچ زباني قدرت تشكر از آنها را ندارد. در اينجا ذكر نكتهاي را لازم ميدانم. من از افرادي چون گلسرخي نام بردم. اينها كساني بودند كه مايههاي مذهبي داشتند و عدالتخواه بودند، منتهي درست تربيت نشده بودند و سواد ديني درستي هم نداشتند و اسلام انقلابي را نميشناختند.
اسلامي هم كه در جامعه ميديدند، يك اسلام سازشكار تفكيك شده از سياست و توجيهگر ظلم بود. اين را نميتوانستند تحمل كنند و در عين حال تحت تاثير ماركسيستها و شستشوي مغزي آنها بودند، مضافاً بر اينكه در آن دوره مثل حالا نبود، بلكه دوران فقر فكري ديني بود، يعني 50 تا كتاب خوب اسلامي وجود نداشت كه يك جوان بتواند بخواند و جواب سئوالاتش را پيدا كند. شما نسبت به آن دوره داريد در وفور نعمت به سر ميبريد. آن دوره، دوره انزواي اسلام بود. خيلي از اينها نميخواستند ضد خدا باشند، ولي توي گردباد گير ميافتادند.
من اينها را بيشتر قرباني و مستضعف فكري ميدانم تا ملحد و بيدين. مباني ديني اينها ضعيف بود. بديهي است وقتي اسلام دين تخدير و ساكت در برابر ظلم جلوه ميكرد، يك روح مبارز كه دنبال محملي براي عدالتخواهي ميگشت، زير علم كمونيسم و گروههاي چپ ميرفت كه در آن زمان بسيار فعال بودند، وگرنه براي خيليها ماديگري اصالت نداشت، بلكه مبارزه و مبارز بودن مهم بود. الان در دنيا ليبراليسم دارد جنايت ميكند وكمونيسم همانگونه كه لايقش بود، به قبرستان تاريخ فرستاده شد، چون ماركسيسم بزرگترين اهانت به انسان بود. امروز اسلام تبديل به پرچم مبارزه سياسي در دنيا شده است، حتي در ميان ملتهاي آمريكاي لاتين! حالا ديگر چپ ارتدوكسي كمونيستي در دنيا وجود ندارد و هر كسي كه ميخواهد درباره عدالت و مبارزه با استعمار صحبت كند، به يك شكلي زلفش را به زلف امام گره ميزند، درست همان حالتي كه يك وقتي در دانشگاههاي ما بود كه حتي وقتي يك بچه مسلمان هم ميخواست مبارز باشد، بايد ماركسيست ميشد و يا اداي ماكسيستها را در ميآورد. اسلام امروز آن وضع را پيدا كرده و حتي جنبشهاي چپ امريكاي لاتين در حال حاضر متحد اصلي خود را ايران و اسلام ميدانند. خانه پدر ما در مشهد به نوعي كانون يا بهتر بگويم چهار راه جنبشهاي سياسي بود، چون هم با اعضاي كانون نشر حقايق اسلامي مرحوم محمدتقي شريعتي سر و كار داشتيم، هم با مرحوم آيتالله ميلاني، مرحوم حاج شيخ مجتبي قزويني و مرحوم حاجي عابدزاده و مهديه، هم گروههاي ليبرال و مليگرا و چپ و مجاهدين. خلاصه من از بچگي اين اسمها را ميشنيدم و در جريان امور قرار ميگرفتم. نام و تصوير و رساله امام هم از كودكي، هميشه پيش چشم ما بود. امير پرويز پويان، ايدئولوگ چريكهاي فدائي و ايدئولوگ جريان چپ و جزو پدران اين جريان بود و همه چپيها به او افتخار ميكردند. پدر ما ميگفت كه پويان يك بچه كاملا مذهبي بود و گاهي در جشنهاي نيمه شعبان ميآمد و در برابر آيتالله ميلاني مقالات مذهبي ميخواند. يعني يك بچه فعال كاملا مذهبي! و يا احمدزادهها و كساني در اين حد كه بيشتر مجذوب بعد مبارزاتي چپ سوسياليستي ميشدند، وگرنه اصالتا در خانوادههاي مذهبي بزرگ شده بودند و گرايشات مذهبي داشتند. اينها وارد بعد فلسفي ماترياليسم نميشدند و سواد اين كار را هم نداشتند. درست است كه از اينها به عنوان ايدئولوگهاي چپ نام ميبرند، ولي واقعا سواد نظريهپردازي نداشتند.
ده بيست تا جزوهاي را كه در گروهها تهيه و چاپ ميشد، ميخواندند و ميشدند فيلسوف و نظريهپرداز و ملاحظه ميكنيد چقدر ديگران در زمينه ايدئولوژي ضعيف و ناآگاه بودند كه اينها ميشدند ايدئولوگ آنها!.به اين نكته دقت داشته باشيد كه وقتي دين را بدون عدالت مطرح كنيم، هستند كساني كه به دنبال عدالت بدون دين ميروند و اين اتفاق در آن دوره افتاد. چند تا امثال اينها بودند كه ريشه مذهبي داشتند، ولي مبارزه اصيل و مستمر عمدتا در ميان گروههاي مذهبي بود كه به خدا و قرآن و پيامبر(ص) و قيامت و حسين (ع) و عاشورا اعتقاد داشتند. مرحوم دكتر شريعتي در آن سالها سخنرانيهاي پرشوري را ايراد ميكرد، بهخصوص با آن تعبير درخشان: "يا بايد حسيني بود يا زينبي، وگرنه يزيدي هستي. "، انصافا شور مذهبي عجيبي را در جوانها پديد ميآورد.
پدرمان ميگفت: "دكتر شريعتي وقتي از زندان آزاد شد و به مشهد آمد، در جلساتي كه گاهي در منزل ما در مشهد برگزار ميشد، گفته بود: زماني كه من در سلول انفرادي قرار گرفتم، متوجه شدم كه اين شهرتها، محبوبيتها، مريدها، شاگردها، هيجانها و تحسين و تكذيبها، همه در اينجا رنگ ميبازند و از جلوي چشم انسان محو ميشوند و هيچ كمكي نميتوانند به انسان بكنند. در اينجا بهقدري فشار و تنهائي روي من زياد شد كه صداي نگهبان را كه در راهروها ميشنيدم، برايم فرجه و فرصتي بود. در آنجا بود كه فهميدم اهل خلوت بودن و تحمل تنهائي، نياز به ذخيره معنوي وروحي و فكري دارد و اگر رابطهات را قبلا با خدا محكم نكرده و تنهائي را تجربه نكرده باشي، همان تنهايي براي انسان تبديل به شكنجه ميشود، چون انسان بايد در تنهائي با خودش روبرو بشود و انسان نميتواند با خودش روبرو شود. هر كس كه در زندان باشد، احساس ميكند كه بايد قلبش به روي عالم معنويت، باز باشد و با شعار و سخنراني نميشود آن تنهائي محض را تحمل كرد ". احترام به مجاهد راه خدا در دل همه كساني كه قلبشان براي عدالت ميتپيد، وجود داشت.
عدالتخواهي بدون ايمان و بدون معنويت، نه دوام دارد و نه معنا و اگر هم پا بگيرد، بعدا منحرف مي شود، كما اينكه ما كساني را داشتيم كه با شعار آزادي و مردم و انقلاب به صحنه آمدند و بعد حاضر شدند همه چيز را بفروشند، ولي شكنجهها و آزارها روي مبارزين مسلمان تاثيري نگذاشت، چون تحت تاثير روح عاشورائي و حسيني حركت كرده بودند. ممكن بود عدهاي از رده خارج شوند، ولي عده ديگري جاي آنها را پر ميكردند. بهرغم شكنجهها و فشارها و ارعابها، روح مبارزه و جهاد و حتي چريك شدن در بچهها خيلي قوي بود. براي اينكه شما نسل سوم، اوضاع و شرايط آن زمان را بهتر درك كنيد، خاطرهاي را برايتان نقل ميكنم. در سال 56 من 13، 14 سال داشتم و به يك جلسه تفسير قرآن و نهجالبلاغه و كتابخواني ميرفتم. عدهاي از بچهها بوديم كه دور هم جمع ميشديم و كتاب ميخوانديم و پيرها و بزرگترهاي جلسه، نهايتا 20 ، 21 سال سن داشتند.
با اينكه ما هيچ كاره بوديم و جلسه ما واقعا طوري نبود كه حساسيت خاصي را برانگيزد، اما اوضاع به شكلي بود كه آن دونفر كه بزرگتر بودند ميگفتند اگر ساواك ماها را بگيرد، شكنجه ميكند، براي همين بهتر است از حالا تمرين كنيم كه اگر كتك خورديم و شكنجه شديم، بقيه را لو ندهيم! اين فضائي بود كه آزادي حقوق بشر آقايان به وجود آورده بود!! دو سه باري را يادم هست كه يكي از آن دو نفر نشستند و ديگري با شلاق به كف پاي او زد كه به اصطلاح تمرين مقاومت كنند! يك بار هم يادم هست كه گفتند شكنجهگرها، آتش سيگارشان را روي تن كساني كه دستگير ميكنند، خاموش ميكنند و اين كار را تمرين كردند. يادم نيست كه من آن كسي بودم كه سيگار را روي تنم خاموش كردند يا كسي بودم كه خودم اين كار را كردم (باخنده)، اما يادم هست كه چنين جو و فضاي پر از ترس و ارعابي بر چنين جلساتي حاكم بود، يعني نسل بعدي، ولو هيچ كاره هم بود، داشت خودش را براي كتك خوردن آماده ميكرد. اين همه زحمتي كه قبل از انقلاب كشيده شد، به اعتقاد من قابل مقايسه با فداكاريها و رشدي كه بعد از پيروزي انقلاب، بهخصوص در صحنههاي جنگ و بهخصوص از لحاظ كميت حاصل شد، نيست.
هيچ كس نفهميد كه بچههاي ما در طول 8 سال جنگ چه جانفشانيهائي كردند و قدر و ارزش آن همه فداكاري و ايثار، حتي براي كساني كه در خود منطقه هم بودند، معلوم نشد و اين، مظلوميتي مضاعف براي اين نسل و اين بچههاست. يادم هست در آن جلسه قرآني كه عرض كردم، معلم قرآنمان كه چند سال بعد مرحوم شد، ميگفت: "از همين حالا رابطهتان را با خدا محكم كنيد، وگرنه مثل وحيد افراخته ميشويد! " وحيد افراخته از همان بچه مذهبيهائي بود كه دين را درست نفهميد و بعد ماركسيست شد و وقتي او را به اينجا آوردند، دهها نفر را لو داد و به شكنجه و زندان گرفتار كرد و آخر سر هم به پاداش خوش خدمتيهاي فراوانش، اعدام شد! بعد براي ما مثال ميزد كه ببينيد آيتالله سعيدي چگونه تحمل كرده و امثال وحيد افراخته، چطور همه را لو دادهاند.
به هرحال عدهاي مقاومت كردند، عدهاي خيانت كردند و عدهاي هم عافيت طلبي كردند و محصولش اين است كه از زير امواج خون و فشار و زندان و شكنجه و ارعاب، اين انقلاب، سر برآورد و موفق شد و امروز دارد در سرنوشت دنيا نقش مؤثر بازي ميكند و همان انگليسيها و امريكائيهائي كه روزگاري در اينجا آقائي ميكردند، دارند ميگويند كه اين انقلاب در سرنوشت منطقه و ملل اسلامي و حتي جهان، تاثيرگذار است. همه دنيا تحت كنترل اينهاست و خودشان ميگويند تمام جنبشهائي كه در افغانستان و هند تا فلسطين برپا ميشوند، زير سر انقلاب ايران است.
اين بخش است كه مسئوليت آن به ما و شما، يعني نسل دوم و سوم انقلاب مربوط ميشود. بعضي از كالبد شكافان جنبشهاي فراموش شده و انقلابهاي قديمي زهوار در رفته در غرب، تفسيري دارند كه ظاهر آن گزارشگونه و باطنش در واقع مايوسكننده و خط دهنده است. آنها درباره "دوران بازنشستگي انقلابها " صحبت ميكنند. كتابهائي مثل كتاب بيل كلينتون و امثال اينها كه به نظر من به سفارش رسمي "سيا " نوشته ميشوند. در اين كتابها درباره انقلابهاي انگليس و امريكا و روسيه بحث ميكنند - كه به نظر من اينها اساسا انقلاب نبودهاند. در آنجا بحث ميكنند كه وقتي يك جنبش انقلابي با حركت تودههاي مردم به نتيجه ميرسد، اين "تقدير انقلابها "ست كه اول مقاومت ميكنند، مدتي با فداكاري و جانفشاني در راه استقرار ميكوشند و پس از استقرار بهتدريج به فكر دفاع از منافع مستقر شده خودشان ميافتند، با اوضاع كنار ميآيند و "جمهوري فضيلت " و "جمهوري تقوا " بهتدريج تبديل به "جمهوري لذت " و "جمهوري سود محور " ميشود.
ملاحظه ميكنيد كه ظاهر قضيه، نوعي گزارش دادن است، اما در واقع دارد فكري را القا ميكند. اگر بخواهيم مسئله را بازتر كنيم، معني آن اين ميشود كه انقلابها را نبايد "نفي " كرد، بلكه بايد "پشت و رو " كرد. انقلابهائي راكه محكم وارد صحنه ميشوند و پايگاه محكم مردمي و ايدئولوژي محكمي دارند، نميشود نفي كرد، بلكه سعي ميكنيم آنها را پشت و رو كنيم و اسمشان را هم ميگذاريم: "سرعقل آمدن انقلابها "، "دور بازگشت و ارتجاع " كه در آن، ابتدا لذتهاي ناموجه به شكل مخفيانه و بهتدريج به شكليآشكار صورت ميگيرند و كمكم ملاحظات شرافتمندانه، سخت كوشانه و سختكيشانه، تبديل به گشادبازي و توجيهگري ميشود. معيارهاي انقلاب به عنوان "اشياء موزهاي " حذف ميشوند؛ برجسبهائي چون "احساساتي بودن شعارهاي انقلابي " بر ارزشهاي انقلاب زده و اين ارزشها تحقير و به انزوا كشيده ميشوند. بهتدريج چنين مطرح ميشود كه اين شعارها و آرمانها، قشريگري هستند و به اندازه كافي كارشناسي نشدهاند و محصول هيجان بودهاند. بعدها كمكم ميگويند اينها ناشي از عوامزدگي يا عوامفريبي بودهاند و بهتدريج شروع ميكنند به تغيير دادن شعارهاي انقلاب و اينكه اينها اساسا ارزش اين همه هزينه را داشتهاند يا نه؟ آيا روشهايمان درست بودهاند يا نه؟ آيا راهي را كه آمدهايم، درست بوده؟ و بعد تحت عنوان "نقد روشها " و "ارزيابي ديدگاهها "، ليست بلندبالائي از سياهيها و بديها را در مقابل چشمهاي شما ميگذارند و جمعبندي مسائل اين ميشود كه تمام شهادتها و جهادها، زيادهروي و غلط زيادي بوده و اساسا لازم نبوده است كه ما لقمه را از پشت سر به دهان بگذاريم. اين يك سوء تفاهم و قضاوتها شتابزده بودهاند. خلاصه اينكه ما بچه بوديم و نفهميديم چه كرديم! به اين ترتيب ميخواهند يك تاريخ درخشان و يك گذشته پر افتخار را ملكوك كنند تا توجيه درستي براي خيانتها و انحرافات خود دست و پا كنند. گذشته سرخ را انكار كنند تا آينده زرد را توجيه كنند و بگويند در گذشته خبري نبوده است تا بتوانند در آينده، برنامههايشان را اجرا كنند.
تاريخ معطر مجاهدين را تبديل كنند به تاريخ گنديده و متعفني كه نسلهاي بعد، بينيشان را بگيرند و از كنار اين تاريخ، عبور كنند. به اين ترتيب كمكم لباس رزم را از تن انقلابيون بيرون ميآورند و شلوار تنگ و لباس بزم به تن انقلابها ميكنند و ماتيك به لب انقلابها ميمالند و او را در وسط ميدان وادار به رقصيدن ميكنند و به تماشاچيها بليط ميفروشند و پول ميگيرند! به اين ترتيب حماسهها بهتدريج تبديل به كمدي ميشوند و كمديها ميشوند حماسه، قهرمانها ميشوند احمق و احمقها و فاسدها ميشوند قهرمان! قهرمانهاي نسلها عوض ميشوند و همه به فكر تحكيم موقعيت خودشان ميافتند. كساني كه به فكر تغيير ايدهها و اوضاع ميافتند، با عناويني چون "بيمار "، "آنورمال " و "ناهنجار " طرد ميشوند و به نام "حفظ تعادل "، ميخواهند راههاي طي شده را برگردند. اين حرفها را كساني ميزنند كه با انقلابها به شيوههاي "جامعه شناسانه " روبرو شدهاند و بسياري از انقلابها را به زمين زدهاند.
اينها ميگويند انقلابها را بايد با نيروي خودشان به زمين زد. اين نكته را يادآور شوم كه ما نميخواهيم از تندرويها دفاع كنيم و بگوئيم هر كاري كه انقلابيون كردند، صحيح بوده و يا آدمهاي افراطي نداشتيم. داشتيم و هنوز هم داريم. بعد از انقلاب خيلي جاها اول تير زدند، بعد ايست دادند! اينها را هم داشتيم، ولي "تعديل مسير " يك چيز است "تغيير مسير " چيز ديگري. اصول انقلاب را با تفاسيري چون: «اين اصول انتزاعي هستند.»، «سختگيرانه و راديكاليسم سطحي هستند.» و يا با اين بهانه كه: «شعارهاي انقلاب، مبهم و كلي و كشدار هستند»، اين اصول را در معرض «سلاخيهاي هرمنوتيك» و انواع و اقسام تفاسير و تحليلها قرار ميدهند و عشق به اشرافيت و ارزشهاي اشرافي و تلاش براي تحكيم قدرتهاي طبقاتي و فاميلي و توجيه ستمها را رواج ميدهند تا جاي اصول اساسي انقلابها را بگيرند. نامها عوض ميشوند، ولي كارها همچنان به شيوه قبل ادامه پيدا ميكنند و نمايشنامه "ضد انقلاب " روي سِن انقلاب "بازسازي " و اجرا ميشود. احساسات و شعارها و رفتارها و افكار پيشين تجديد ميشوند.
اينها پيشنهادات دشمنان انقلاب هستند كه به عنوان "ضرورتهاي زمانه " مطرح ميشوند و گفته ميشود كه شعارهاي اول انقلاب، حكم يك آپانديس را دارند كه بايد برداشته شوند و كمكم مطالبه بديهيترين حقوق ملت، با برچسب "بنيادگرائي "، بدنام ميشود! و در چنين دوراني از اسلام بود كه عاشورا كليد خورد و درست در چنين وضعيتي بود كه حضرت اباعبدالله(ع) پروژه عاشورا را شروع و اجرا كردند. البته غربيها به اين "عقبگرد " انقلابها ميگويند "رفرم "، يعني پيچيدن مفاهيم ضد انقلاب در زرورق انقلاب، تحت پوشش "مهار راديكاليسم "، تحت پوشش "اعتدال "؛ و هميشه هم همينطوري بوده. هميشه يك عده افراطي نادان مثل گروههاي چپ جلو ميافتادند و كاسه داغتر از آش ميشدند و فضا را خراب ميكردند، بعد سازشكارها در پوشش "اصلاحطلب " و "مصلح " از راه ميرسيدند و با شعارهاي "عقلانيت " و "روشها بايد علمي باشند " و "بايد ميانهرو باشيم " و شعارهائي از اين دست، جامعه را به شرايط قبل از جنبش برميگردانند و ميگويند كل مسير را اشتباه آمدهايم و شعارهايمان را بايد عوض كنيم و راه را بايد بهكلي برگرديم و تفسير ديگري از انقلاب بدهيم كه با منافع دشمن، سازگار باشد. حالا فعلا برميگرديم تا بعدا قدمها را شمردهتر و واقعبينانهتر برداريم، قدمهائي كه ديگر هرگز برداشته نخواهند شد، نه شمرده، نه غير شمرده! اين كارنامه جنبشهاي بشري ايدئولوژيك غرب و شرق بوده و اين حرفها در مورد انقلابهاي ديگر تحقق پيدا كردهاند. كاري كه ماركسيسم با تودههاي روس كرد، كاري كه پيوريتانيسم با مردم انگليس كرد، كاري كه ژاكوبنيسم با مردم فرانسه كرد. اينها اين بلاها سرشان آمده، مضافا بر اينكه بعضي از شعارهايشان از همان ابتدا هم غلط بودهاند. اين همان تجربه مكرري است كه بهتدريج عقلاي فاسد يا عقلاي احمق سر ميرسند و ميگويند: "ما تا كي بايد خودمان را با آرمانها منطبق كنيم؟ وقت آن است كه آرمانها كمي خودشان را با ما منطبق كنند، يك كمي هم از آن طرف امتياز بدهند. مگر شعارهاي جنبش وحي منزل بوده؟ مگر اينها شعائر مقدس ديني است كه نبايد يك كلمه كم و زيادشان كرد؟ " اينها كلماتي هستند كه در مقالههايشان نوشتند و نويسندههايشان الان هم هستند. اينها گفتند: "آيا اساسا خود خدا هم به اين هزينهها راضي است؟ اينها تكليف ما لايطاق نيستند؟ مگر ما وكيل همه عالم هستيم؟ " امام جملهاي داشتند كه: "تا ظلم هست، مبارزه هم هست و هرجا كه مبارزه هست، ما هم هستيم. " در مورد اين جمله امام، اولا به روي خودشان نياوردند كه امام اين را گفتهاند. گفتند بنيادگراها و افراطيون اين حرفها را ميزنند و بايد به اين سئوال جواب بدهند كه وقتي ميگوئيد هرجا ظلم هست و هرجا مبارزه هست، ما هم هستيم، اولا آيا اين فضولي در كار ديگران نيست؟ ثانيا آيا شرعاً اين كار مشروع است؟ " به همان غليظي كه گفتم. بعد هم نتيجه ميگيرند كه اين حرفها، هم نامشروع است، هم نامعقول، هم نامفهوم! خواستم اينها را عرض كنم، چون اينها كليشههائي هستند كه در طول تاريخ براي متوقف و منزوي كردن انقلابيون و مصلحان واقعي، از زمان امام حسين(ع) تا امروز، همواره مطرح بوده و گفته و نوشتهاند كه مگر دنيا پادگان است؟ ما كه همهاش سربازي كرديم، پس كي زندگي كنيم؟ جوانيمان رفت، تنش تا كي؟ آمادهباش تا كي؟
ما اگر نخواهيم انقلابي باشيم، بايد چه كسي را ببينيم؟ ما ميخواهيم مثل بقيه، زندگي معمولي بكنيم. چه كسي گفته كه ما وكيل مدافع مظلومين كل عالم هستيم؟همهاش سر مفاهيم داد زديم، حالا وقتش شده كه برويم سر مصاديق. " و منظورشان ازمصاديق، منافع خودشان بود. يادم آمد كه در جائي خواندم كه كسي آمد خدمت امام رضا(ع) و گفت: "آقا! كي ميشود فرج شما برسد، ما هم زير سايه شما به فرجي برسيم! " امام (ع) فرمودند: «ذاك فرجكم انتم» اين كه شد فرج شما، «و اما انا» اما آني كه ما منتظرش هستيم و به او ميگوئيم فرج. الان ميبيني كه من دارم چگونه زندگي ميكنم كه تو ميگوئي اينكه زندگي نيست و همهاش سختي است؟ اين نسبت به آن موقع، استراحت است. اگر فرج ما برسد، تازه شروع مشكلات و مصائب و بيدارخوابيها و دوندگيها و خطرها و ريسك و فداكاريها و بدبختي كشيدنهاي ما براي مردم است. اين فرجي است كه ما انتظارش را ميكشيم. فرج اين نيست كه نان شما چرب شود. "ذاك فرجكم انتم ".
كس ديگريآمد خدمت حضرت رضا(ع) و عرض كرد: "آقا! شنيدهام حضرت كه بيايند، انشاءالله به خوبي و خوشي، همه جا صلح وصفا ميشود و گرگ و ميش در كنار هم زندگي ميكنند. " امام فرمودند: "آري! خواهد آمد و چنان نيز خواهد شد، اما نه به اين ارزاني كه تو گفتي. " اين كارها مجاني نيست. با مفتخواري نميشود به فرج رسيد. ابتدا فصل عرقريزان مجاهدان، مردان و زنان مصلح و فصل خون عاشقان است و بدين گونه است كه صلح جهاني ميآيد. اين عين تعبير امام است كه بايد عرقها بريزيم و خونها بدهيم تا صلح جهاني برقرار شود، چون ظالمين كه نميگذارند صلح جهاني به شيوه مسالمتآميز برگزار شود. داريد ميبينيد كه چه ميكنند. امام حيسن(ع) در وصيتنامهشان نوشتند: "اني لم اخرج عشراً و لافترا ولا معزاً و لا ظالما " گفتند: "آقا! شما ماجراجوئيد و دنبال فتنه هستيد، دائما ميخواهيد درگيري راه بيندازيد. اين كار شما فساد و جنگ طلبي است. " امام فرمودند: "نه! قيام نكردم براي ماجراجوئي و فساد و ستم، قيام كردم: "لطلب اصلاح في امت جدّي " ما ميخواهيم اوضاع را درست كنيم. " گفتند امام حسين(ع) قدرت طلب است.
امام نوشتند: "خدايا! شاهد باش كه تناقض بر سر قدرت نيست، قدرت طلبي نيست. " گفتند: "كوتاه بيا " گفت: "اصبروا يقضيالله بيني و بين القوم " من مقاومت خواهم كرد تا خداوند بين من و اينها داوري نهائي را بكند. و يك جا هم خطاب به مردم فرمودند: "جِدّوا في احياء مادَثَر بينكم: جديت كنيد ارزشهائي كه دارند فراموش مي شوند، احيا شوند ". و وقتي كه وضوي خون كردند، فرمودند: "الهي! رضي به قضائك و تسليماً به امرك " خدايا! مشيت تو را دوست دارم و در برابر فرمان مقدس تو تسليم هستم. و امام صادق(ع) هم براي اينكه كسي تصور نكند كه عاشورا يك حادثه تاريخي بوده و تمام شده، فرمودند: "كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا ": شما هميشه و همه جا در معرض امتحان كربلائي و عاشورائي هستيد.
نگوئيد امام حسين(ع) از دنيا رفتند، خدا اموات شما را هم بيامرزد. حادثهاي مربوط به قرنها قبل بوده، ما هم عزاداري ميكنيم. خير! هر روز عاشورا و همه جا كربلاست. تشكر ميكنم از دوستاني كه براي تشكيل اين جلسه، زحمت كشيدند و از همه، بهخصوص از خانمها و آقاياني كه اينجا كتك خوردند و شكنجه ديدند، عذرخواهي ميكنم. اينجا روزگاري شكنجهگاه بود و ما هم بايد با حرفهاي طولاني خودمان، شما را شكنجه ميداديم! هم عاشورا را تسليت عرض ميكنم و هم دهه فجر و پيروزي انقلاب را تبريك عرض ميكنم و از خداوند ميخواهم امام و شهدا و تمام كساني را كه در اينجا و هرجاي ديگري، درراه خدا فداكاري كردند و شكنجه و مصيبت ديدند و جان باختند، پاداش آنها را به اضعاف مضاعف به آنها پرداخت كند و روح جهاد و شهادت همواره زنده و بيدار بماند. والسلام عليكم ورحمهالله و بركاته.
ديدار شعبان جعفري از اسرائيل به روايت ساواك ( )

شعبان جعفري در سال 1300ش در محلة سنگلج تهران متولد شد. او پس از تحصيل كوتاه مدت در مدارسي چون عنصري، بصيرت و اسلام به علت شرارت، تحصيل را رها كرد و در همان دوران به شعبان بيمخ معروف شد. پس از ترك تحصيل به كارهاي مختلفي روي آورد ولي در آنها نيز موفق نبود و به علت علاقة زياد به ورزش باستاني روي آورد.
دهه سي، براي اين لعين بيمخ، دهة طلايي بود. در سال 1329 پس از آنكه به استقبال آيتالله كاشاني كه از تبعيد بازميگشت رفت، در بين جمعيت طرفداران آيتالله، شايع شد كه وي به قصد قتل ايشان در اين مراسم حضور يافته است و همين مسئله باعث شد تا از سوي طرفداران آيتالله كاشاني مورد ضرب و جرح قرار گيرد و مدتي نيز در بيمارستان بستري بود. سپس به حمايت از نهضت ملي شدن نفت و دكتر مصدق برخواست. او به همراه گروه اراذل و اوباش خود در روز 14 آذر 1330، به دفتر روزنامههاي چپ و تودهاي و مخالف دولت دكتر مصدق مانند چلنگر، مردم، شورش، بدر و... حمله كرده و اين دفاتر را غارت و ويران كردند. اين آشوب براي او مدتي حبس در زندان قصر را به ارمغان آورد.
پس از آزاد شدن بار ديگر راه خود را در پيش گرفت، در جريان 30 تير 1331 به فعاليت براي بازگرداندن دكتر مصدق بر مسند نخستوزيري پرداخت اما به فاصلة كوتاهي از مصدق روي برگرداند و ماجراي 9 اسفند 1331 پيش آمد. در اين روز به پيشنهاد دكتر مصدق، شاه قصد خروج از كشور و سفر به عتبات را داشت كه شعبان به همراه گروهي از اراذل و اوباش خود با تجمع در مقابل كاخ مرمر از اين امر جلوگيري كردند و با تهديد بازاريان، بازار تعطيل شد و اين گروه به مقابل خانه دكتر مصدق رفته و اقدام به شكستن در منزل وي نمودند. اين ماجرا منجر به حبس وي تا 28 مرداد 1332 شد و در ظهر 28 مرداد 1332 به حكم زاهدي از زندان آزاد شد و جريان هدايت اوباش را به عهده گرفت. پس از كودتاي 28 مرداد به تاجبخش شهرت يافت. پس از اين خدمت، بنابه پيشنهاد تيمسار زاهدي با شاه ملاقات كرد و زميني براي تاسيس باشگاه ورزشي به وي اهدا شد، در ضمن در همين ملاقات از شاه اجازه گرفت تا جمعيتي به نام جمعيت جوانان جانباز تشكيل دهد تا در مواقعي ضروري از آنان استفاده شود. ساخت باشگاه جعفري سه سال طول كشيد و محمدرضا پهلوي خود آن را افتتاح كرد. مدتي نيز تيمور بختيار رياست افتخاري آن را برعهده داشت. هزينههاي باشگاه از دربار و اطرافيان شاه و ساواك تامين ميشد. گرچه او منكر دريافت هرگونه وجهي از دربار است ولي اسناد تقاضاي پول از دربار توسط وي موجود ميباشد. در اسفند 1332، دكتر حسين فاطمي دستگير شد و شعبان جعفري كه خصومتي خاص با وي داشت با دستة خود به مقابل شهرباني رفت و زماني كه دكتر فاطمي از شهرباني خارج شد به وي حمله كرد و او را مورد ضرب و شتم قرار داد و به روايتي با چاقو مورد حمله قرار داد. او در خاطرات خود به صراحت منكر اين مسئله است و آن را امري ناممكن از سوي خود ميخواند.
سند زير كه از جمله گزارش هاي ساواك پيرامون سفر «شعبان بي مخ» به فلسطين اشغالي است:
از : اداره دوم اطلاعات و ضداطلاعات تاريخ : 21/9/1349
به : ر. ك ساواك شماره : 64 ـ 100/09/7001
موضوع: شعبان جعفري
برابر اطلاع واصله:
1ـ شعبان جعفري روز 18/8/49 جهت معالجه به كشور اسرائيل وارد و روز 1/9/49 با هواپيماي ال آل به تهران عزيمت نموده است.
2ـ در مدت اقامت وي در آن جا از طرف وزارت امورخارجه اسرائيل چند روز يك دستگاه ماشين سواري براي گردش در اختيار نامبرده بوده و ضمناً خانم «ورد» رئيس شعبه كشورهاي خاورميانه يك مهماني ناهار ترتيب داده است كه چند نفر از يهوديان ايراني در آن شركت داشتند.
3ـ بطوري كه شخصي به نام سليم رحيمپور متولد قصر شيرين كه فعلاً تبعه اسرائيل است (طبق گفته خود نامبرده كارمند پليس است) اظهار نموده گويا چند نفر ميخواستهاند شعبان جعفري را به قتل برسانند و روز جمعه 29/8/49 چند نفر مزبور از طرف پليس بيمارستان تالاشومر بازداشت شدهاند كه در ميان آنها يك نفر يهودي ايراني تبعه اسرائيل به نام ابراهيم اسحاقي فرزند يوسف متولد قصر شيرين كه در سال 1950 جزو حزب توده بوده و همان سال به اسرائيل مهاجرت كرده و يك نفر ديگر به نام ابراهيم داوري فرزند احمد داوري كارمند فعلي سازمان برنامه و اهل قصر شيرين است بودهاند.
4ـ همان شخص اظهار ميكرده آمدن شعبان جعفري را نيز برادر ابراهيم اسحاقي به نام منشي اسحاقي كه فعلاً در قصر شيرين مغازه خرازي دارد اطلاع داده.
5ـ ترتيب آمدن جعفري براي معاينات به اسرائيل را عزت خالو و مهدي قصاب كه در محل يهوديها هستند داده بودهاند.
ارزيابي خبر: خبر تصور ميرود صحيح باشد.
نظريه : ضمن اين كه مطالب بالا در اسرائيل اظهار گرديده ممكن است اظهار كننده روي اغراض شخصي و نداشتن روابط خوبي با ابراهيم اسحاقي چنين مطالبي را بيان نموده باشد.
از انتخاب مشايي به عنوان نماينده رئيسجمهور در راهيان نور اطلاعي نداريم ( )

به گزارش خبرنگار دفاعي خبرگزاري فارس، سردار عليفضلي جانشين رئيس سازمان بسيج مستضعفين صبح امروز در اولين همايش تخصصي راويان نور سپاه با اشاره به اهميت پرداختن به موضوعات دفاع مقدس و تبيين زواياي مختلف تاريخ هشت ساله جنگ تحميلي براي نسل جوان اظهار داشت: دفاع مقدس يك دفاع تجهيزاتي و امكاناتي نبود كه يك لشكر در مقابل لشكر دشمن بايستد بلكه جنگ تحميلي دفاعي است كه با جان و روح رزمندگان گره خورده بود.
فضلي با اشاره به نقش مهم راويان دفاع مقدس در آشنايي نسل جوان با مسائل مربوط به جنگ تحميلي خاطرنشان كرد: سخنان راويان سند و مرجعي خواهد شد كه آيندگان از آن استفاده ميكنند بنابر اين تكليف اين افراد كه به نوعي تاريخساز خواهد بود، بسيار مهم است.
وي همچنين به نقش تاثيرگذار زنان در ايام دفاع مقدس اشاره كرد و افزود: راهيان خواهر نيز ميتوانند در امر تشريح وقايع دفاع مقدس در كنار برادران موثر باشند.
جانشين رئيس سازمان بسيج مستضعفين 8 سال دفاع مقدس را گنجينهاي عظيم براي كشور و نسلهاي آينده خواند و تصريح كرد: كشورهاي شكستخورده در جنگ دوم جهاني كتابها، فيلمها و عكسهاي بيشماري از جنگ شكستخورده خود ارائه ميكنند بنابراين ما بايد تلاش ويژهاي براي آشنايي همگان با دفاع مقدس داشته باشيم چرا كه دراين جنگ سپاهيان اسلام در مقابل تمامي دنياي كفر ايستادند و درحالي كه 44 كشور نقش پشتيباني از رژيم متجاوز بعثي را بر عهده داشتند، جوانان كشورمان توانستند متجاوز را از كشور خود بيرون كنند.
فضلي توكل به خدا را همه داشتههاي رزمندگان اسلام در جنگ تحميلي دانست و افزود: دفاع مقدس ما آنقدر غني است و داراي دستاوردهاي ارزشمند است كه هيچ نيازي به تحريف و حاشيهسازي ندارد.
وي تاكيد كرد: وقتي براي مردم روايت فتح ميكنيم بايد اتفاقات را همانگونه كه 25 سال گذشته اتفاق افتاده بازگو كنيم نه آن طور كه برداشت ميكنيم و ما بايد بدانيم امروز از همه اندوختههاي گذشته براي اين روايتگري بهرهمنديم.
اين فرمانده ايام دفاع مقدس به موضوع ايجاد يادمانها در مناطق دفاع مقدس اشاره كرد و افزود: 3200 يادمان در دستور كار است كه تعدادي از آنها آماده شده كه هر كدام از اينها ميتواند يك كلاس آموزشي براي آشنايي نسل جوان و دفاع مقدس باشد.
وي با بيان اينكه راهيان نور به يك عقبه الهي بستهاست، تصريح كرد: اين فرصت يك فرصت طلايي است كه اگر در اختيار هر كشور قرار ميگرفت حداكثر بهره را از آن ميبردند و ما هم بايد از اين اندوخته ارزشمند حداكثر استفاده را بكنيم.
وي تصريح كرد: سپاه،ارتش، بسيج و نيروهاي مسلح در كنار يكديگر به موضوع راهيان نور و روايت دفاع مقدس ميپردازند و همه برادران در كنار هم هستند و اين روايت فتح نبايد جنبه رقابتي پيدا كند بلكه صحبتها بايد مكمل يكديگر باشند.
جانشين رئيس سازمان بسيج مستضعفين ادامه داد: سال گذشته حدود 700 هزار نفر از سرزمينهاي نور بازديد كردند و ما ا ميدواريم بتوانيم با يك برنامهريزي چند ساله با گسترش اين كاروانها در تمام ايام سال زمينه را براي بازديد تمامي ملت ايران از سرزمينهاي دفاع مقدس فراهم كنيم.
فضلي در ادامه سخنان خود به راهپيمايي عظيم ملت ايران در 22 بهمن اشاره كرد و افزود: در حاشيه اين راهپيمايي فتنهگران براي فتنهگري آمده بودند كه از ملت ايران تودهني خوردند و نتوانستند به اهداف خود برسند.
وي تصريح كرد: از حواشي ميدان صادقيه و اطراف آزادي فتنهگران قصد داشتند تا اين تجمع عظيم را بر هم بزنند اما چشمهاي بيدار و بصير خادمان مردم اين ماموريت را بر عهده داشتند تا به لطف خدا از اين فتنهانگيزي جلوگيري كنند.
جانشين رئيس سازمان بسيج مستضعفين با بيان اينكه دشمن آمادهتر، وسيعتر و با امكانات بيشتر نسبت به 8 ماه گذشته آمده بود تا در راهپيمايي 22 بهمن دست به فتنهگري بزند خاطرنشان كرد: طبق گفته خود آنها تمام حيات و مرگ سياسيشان در راهپيمايي 22 بهمن رقم ميخورد.
وي ادامه داد: همه شبكههاي بيگانه كه خبرنگارشان در ميدان آزادي به اميد شكلگيري اغتشاشات اقدام به پخش زنده از مراسم كرده بودند، وقتي از اين امر نااميد شدند به يك باره برنامههاي خود را قطع كردند چرا كه دستاويزي نصيبشان نشد.
وي ادامه داد: در راهيان نور اگر قرار شد روايت فتنه نيز داشته باشيم، بايد افرادي مطلع و با مجوز به اين امر بپردازند چرا كه در غير اين صورت نتيجهاي غيرالهي خواهد داشت.
جانشين رئيس سازمان بسيج مستضعفين با بيان اينكه اهميت اين فتنهها كمتر از دفاع مقدس نيست، تصريح كرد: بايد روايت فتنه با اخلاص گفته شود تا اثرگذاري مناسب را داشته باشد.
فضلي به تلاش دشمن در طول ساليان گذشته در خصوص ايجاد جنگ فرهنگي عليه انقلاب اسلامي و نيز كشتارها و تدابير حكيمانه رهبري معظم انقلاب در طول اين ساليان براي مقابله با تهاجم فرهنگي اشاره كرد و افزود: اگر ما خود را با انجام كارهاي فرهنگي آماده كرده بوديم شاهد رخداد اين حوادث نبوديم و اگر اين حوادث اتفاق ميافتاد اينقدر عميق نبود اما متاسفانه از هشدارهاي حكيمانه ولي امرمان غافل مانديم.
وي با بيان اينكه باور نميكرديم برخي افراد نسبت به انقلاب نامحرم شده باشند و ملاكهاي صدر اسلام دوباره تكرار شود،گفت: رهبري انقلاب همواره نسبت به جنگ نرم هشدار دادند اما ما عمدتا جنگ را در دفاع مقدس و جنگ سخت ميبينيم در حالي كه جنگ نرم به دليل پيچيدگيهايش نياز به بصيرت و توسعه فكر دارد چراكه اين جنگ، جنگ عقيدهها، تفكرها و انديشهها است و بايد با ابزار خودش به سراغ آن رفت.
وي تاكيد كرد: اگر كار فرهنگي توسعه يابد خروجي و اثرگذاري آن بسياري از اين فتنهها را خنثي خواهد كرد.
فضلي در ادامه با تاكيد بر لزوم حفظ شان بازديدكنندگان از مناطق جنگي جنوب خاطرنشان كرد: بايد امكانات به طور يكسان به همه تعلق بگيرد و زمينهاي فراهم شود تا بازديدكنندگان با امنيت و آرامش خاطر بتوانند با دستاوردهاي دفاع مقدس آشنا شوند و در اين ميان هيچ فرقي ميان بازديدكنندگان نخواهد بود.
وي در پايان سخنان خود در پاسخ به سوال يكي از حضار كه پرسيد شنيدهايم آقاي مشايي به عنوان نماينده رئيسجمهور در راهيان نور انتخاب شدهاند، اظهار داشت: ما هم اين موضوع را شنيدهايم اما اطلاع دقيقي از آن نداريم.
هدف نامهنگاري وابستگان كروبي جلب توجه رسانههاي بيگانه است ( )

صديقه شاكري عضو شوراي مركزي جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامي در گفتگو با خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس با اشاره به نامه نگاري فاطمه كروبي همسر كانديداي ناكام انتخابات اخير كه بر ادعاهاي غير مستدل و واهي گذشته همسرش تاكيد كرده بود، اظهار داشت: آقاي كروبي كه در گذشته بيشترين فرصت خدمت به مردم را در اختيار داشت اما از اين فرصت خدمت، سوء استفاده كرده و ملت را به خاطر اقدامات ناشايست خود ناراضي كرده است به طوري كه ملت رفتار ناشايست كروبي را فراموش نخواهند كرد.
وي با بيان اينكه رفتار كروبي در بنياد شهيد مورد نارضايتي خانوادههاي شهدا قرار گرفته است،افزود: وقتي امروز به پاي در دل برخي از خانواده شهدا مينشينيم در خصوص صدمات كروبي به انقلاب بيشتر به نتيجه ميرسيم؛ كروبي در گذشته با رفتار نامناسب در مقابل نظام ايستاده بود؛ امروز نيز با عدم احترام به راي مردم در مقابل ملت ايران ايستاده است.
عضو شوراي مركزي جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامي با بيان اينكه فاطمه كروبي در بيمارستان مشغول بوده و مورد نارضايتي كاركنان و بيماران اين بيمارستان شده بود، به نامه نگاري اخير وي به برخي از مسئولان اشاره و گفت: خانم كروبي خود ميداند كه مسئولان نظام و ملت ايران از كارنامه وي و همسرش با خبر بوده و بعلت اين شانتاژ آفرينيها واقفند؛ پس بهتر است رفتار ساختار شكنانه خود را ادامه ندهد.
شاكري با اشاره به راهپيمايي 9 دي و 22 بهمن گفت: ملت ايران بعد از راهپيمايي 22 بهمن احساس خرسندي و خوشحالي دارند و اين براي كساني كه در مقابل راي مردم ايستاده بودند خوشايند نبود؛ بر همين اساس است كه خانم كروبي قصد دارد با شانتاژ آفريني رسانههاي بيگانه را مشغول به خود كند تا حماسه 22 بهمن به فراموشي سپرده شود.
عضو شوراي مركزي جمعيت ايثارگران در پايان با بيان اينكه 22 بهمن امسال به جهت قرار گرفتن در شرايط فتنه و حضور 50 ميليوني مردم براي دفاع از نظام براي هميشه در نزد ملت ايران ماندگار خواهد شد و ادعاهاي برخي مطرودان مردم، تاثيري در اين روند نخواهد داشت.
مهدي هاشمي با ادعاي اخير خود سطح آموزشي دانشگاه آزاد را به سخره گرفته است ( )

سعيد سليماني دبير شوراي تبيين مواضع بسيج دانشجويي دانشگاههاي تهرانبزرگ در گفتگو با خبرنگار حوزه دانشگاه خبرگزاري فارس، در خصوص سناريوسازي حضور 5 ماهه مهدي هاشمي جهت ادامه تحصيل در خارج از كشور از سوي مسئولان دانشگاه آزاد گفت: سفر مهدي هاشمي به خارج از كشور از چند نظر قابل تحليل و بررسي است.
وي افزود: مهدي هاشمي زماني از كشور خارج شد كه جلسات علني دادگاه اغتشاشگران آغاز شده بود و متهمان به صراحت به نقش اصلي وي در جريانسازي اغتشاشات پس از انتخابات رياستجمهوري دوره دهم اعتراف كردند.
اين فعال دانشجويي خاطرنشان كرد: خروج از كشور مهدي هاشمي اين شائبه را پديد آورد كه وي پس از اقدامات خود از كشور گريخته است.
سليماني با تاكيد بر اينكه مهدي هاشمي از آنجا كه احساس ميكرد دوباره نياز دارد به كشور مراجعه كند، سناريوهايي را در اذهان عمومي القا كرده است، خاطرنشان كرد: مهدي هاشمي براي احتمال بازگشت خود به كشور سناريوهايي از جمله سفر كاري را خلق كرده است.
وي افزود: البته نقش مافياي موجود در دانشگاه آزاد براي تكميل كردن اين سناريو غيرقابل انكار است. حتي اگر داستان ادامه تحصيل هاشمي در دانشگاههاي خارج از كشور صحت داشته باشد، تناقضات آشكاري با روند گفته شده از سوي مسئولان دانشگاه آزاد وجود دارد.
وي در پايان خاطرنشان كرد: حال كه مهدي هاشمي سناريوي ادامه تحصيل خود را در خارج از كشور مطرح كرده است، بايد از وي سوال كرد شما كه از اعضاي هيئت امناي دانشگاه آزاد هستيد، آيا كيفيت آموزشي دانشگاه آزاد در داخل كشور را پايين ميدانيد؟ يا قدرت پرداخت شهريههاي سنگين دانشگاه آزاد را در داخل كشور نداريد؟
مردم رفتار و گفتار خواص را بيش از گذشته مراقبت ميكنند ( )

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از معاونت فرهنگي ستاد كل نيروهاي مسلح، سردار سيدمسعود جزايري معاون فرهنگي ستاد كل نيروهاي مسلح در جمع مديران امور رسانهاي نيروهاي مسلح، اظهار داشت: همايش دهها ميليوني ايرانيان در 22 بهمن دشمنان انقلاب و نظام اسلامي را مبهوت كرد و ظرفيت منحصر به فرد ايماني و عملي امت ايران را فراتر از كشورهايي كه حتي جمعيت ميلياردي دارند را نشان داد.
وي افزود: راهپيمايي پرشور و عظيم 22 بهمنماه نشان داد امام راحل(ره) و در ادامه مقام معظم رهبري، ملت ايران را با انگيزه الهي و در جهت سعادت و عدالت، تحت پرچم ولايت به صحنه آوردهاند و امروز اين حقيقت به عنوان يك الگو در دنيا منتشر شده است، الگويي كه مردم ما را به استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي رسانيد و در آينده نيز به طور مسلم ملل آزاديخواه و استقلال جهان نيز جاي پاي مردمان اين ديار خواهند نهاد.
جزايري با اشاره به بازتابهاي رسانهاي حركت ملت ايران در 22 بهمن و تلاش رسانههاي صهيونيستي آمريكايي در انحراف افكار عمومي جهانيان، افزود: كمپانيهاي تبليغاتي صهيونيستي و امپرياليسم رسانهاي غرب با شكست طرحها و برنامههاي تبليغات و عمليات رواني خود عليه ملت ايران و كمرنگ كردن حضور آنان در راهپيمايي سالروز پيروزي انقلاب اسلامي، با برجستهسازي سخنان رئيسجمهور انقلابي و شجاع جمهوري اسلامي در اعلام خبر دستيابي به سوخت هستهاي 20 درصدي، تلاش گستردهاي را براي انحراف افكار جهانيان به سمت موضوع هستهاي ايران و برجستهسازي اين اقدام سازماندهي كردند.
معاون فرهنگي و تبليغات دفاعي ستاد كل در ادامه تصريح كرد: در واقع قدرت به اصطلاح هوشمند رسانهاي و نرم آمريكاييها و صهيونيستها كه از مدتها پيش ملت ايران را به نافرماني مدني دعوت و در ادامه فريبخوردگان داخلي را به حركتي عليه جريان ملت در راهپيمايي جشن پيروزي انقلاب ترغيب كردند، در مواجهه با رزمايش اقتدار، صلابت و آگاهي مردم ايران به وضعيت "كما " رفتند و با ناكام ديدن پروژه خود همانند كساني كه تعادل خود را از دست دادهاند به هذيانگويي ميپردازند.
وي با توصيه به سران استكبار و ضد انقلابي داخلي و خارجي براي درك عظمت انقلاب و آحاد ملت ايران خاطرنشان كرد: بيترديد نميتوان به راحتي موضوعي مهم مانند 22 بهمن را از ذهن افكار عمومي جهانيان پاك كرد و تاثير آن در معادلات بينالمللي را ناديده گرفت، اتفاقي كه افتاد نشان ميدهد ملت ايران پس از 31 سال همچنان زنده، پويا و با نشاط است و حركت الگوساز ايرانيان در منطقه و بلكه در سراسر جهان رو به فزوني است.
رئيس ستاد تبليغات دفاعي كشور با تبيين پيامدهاي رسانهاي حضور مردم در جشن ملي 22 بهمن رسالت سنگين رسانههاي داخلي و علاقمند به انقلاب اسلامي را در برابر اين حماسه تشريح و تاكيد كرد: رسانههاي ما و نيز رسانههايي كه دل در گرو آرمانهاي امام(ره) و انقلاب دارند بايستي تجليگاه معناي حضور با عظمت و شايسته ملت شريف و با اراده ايران باشند.
جزايري تصريح كرد: رسالت مسئولين و نخبگان كشور نيز با همايش بينظير ملت ايران در 22 بهمن بيشتر و جديتر شده است و آنان بايد در گفتار، پندار، رفتار و منش خود نهايت دقت را بكار گيرند تا خداي ناكرده از كاروان ملت و قطار انقلاب عقب نمانند.
معاون فرهنگي و تبليغات دفاعي ستاد كل نيروهاي مسلح در ادامه اظهار داشت: پشتيباني ملت از ولايت و رهبري و نظام، حجت را بر همه پايان بخشيده است و اثر اين حمايت شگفتانگيز بايد در صحنههاي مختلف خود را نشان دهد و يقينا گفتار و رفتار خواص و نخبگان از اين پس، پيش از گذشته مورد مراقبت و كنترل مردم قرار خواهد گرفت.
جزايري با اشاره به دستاوردهاي حضور دهها ميليوني مردم در همايش 22 بهمن در عرصههاي داخلي و خارجي و به ويژه در حوزه پرونده هستهاي و تحريم و تهديد ايران اسلامي تاكيد كرد: ارتقاي قدرت جمهوري اسلامي در صحنه مذاكرات هستهاي و تقويت اراده مسئولين نظام در دفاع از حقوق مسلم مردم ايران حقيقتي است كه بايستي سران اتاقهاي فكرهاي استكبار جهاني كه دائما در پي توطئهآفريني عليه انقلاب و نظام اسلامي هستند به آن بيانديشند و در رويارويي با ايران دست از لجاجت و كينهورزي بردارند و حقوق ما را محترم بشمارند.
وي در پايان تصريح كرد: سفرهاي منطقهاي و اروپايي آمريكاييها در پيگيري ماموريتهاي ضد ايراني و تلاش براي ايجاد موج ايران هراسي نه تنها در جلب حمايت از غرب و فشار بر جمهوري اسلامي اثري نخواهد داشت بلكه عزم و اراده ملت و دانشمندان جوان ايراني را براي ادامه راه مصممتر خواهد ساخت.
سپاه پرچم هيچ حزب و گروهي را بلند نميكند ( )

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي سپاه، حجتالاسلاموالمسلمين علي سعيدي نماينده وليفقيه در سپاه صبح امروز در همايش سراسري روحانيون و مديران نمايندگي وليفقيه، اظهار داشت: سپاه پاسداران پرچم هيچ حزب و گروهي را بلند نميكند و بلندگوي اشخاص و خواص نخواهد شد، ما به طور مطلق به اشخاص نگاه نميكنيم و تنها ملاك و معيار ما ميزان وابستگي افراد به محور حق و مصداق آن است و ما تا آنجايي با افراد هستيم كه حركت آنان در جهت منويات وليفقيه و در راستاي تبعيت از محور حق باشد.
وي شخصگرايي، فاميلگرايي و تجملگرايي را از جمله آفات حقطلبي برشمرد و خاطر نشان كرد: ملاك حقانيت احزاب، گروهها و خواص همراهي آنان با محور حق است نه سوابق انقلابي آنچناني و همراهي با امام در نوفل نوشاتو و هواپيماي پاريس – تهران.
سعيدي ادامه داد: آن جواني كه در راهپيمايي 22 بهمن فرياد حمايت از ولي فقيه سر ميدهد هزار بار از بعضي اشخاص پرمدعا كه مدام خود را به امام منتسب ميكنند ولايتيتر و انقلابيتر است.
نماينده ولي فقيه در سپاه نماد محور حق را در هر دوره مبتني بر دو عنصر رهبري ديني و شريعت آسماني دانست و تصريح كرد: در عصر نبوت نماد محور حق انبيا هستند و شرايع آسماني شان در زمان ائمه(ع) نيز محور حق معصومين و اسلام و قرآن است و در زمان ما نيز كه معصومين حضور ظاهري ندارند محور حق ولايت فقيه است.
وي افزود: محور و معيار حق در هر زمان يكي بيشتر نيست البته محورهاي بدلي متعددند، اما انسان بايد با معرفت بتواند محور حق را از ميان ساير محورهاي بدلي تشخيص دهد.
نماينده وليفقيه در سپاه در واكنش به اظهارات چند روز پيش وزير امور خارجه آمريكا مطرح شدن پروژه سپاه هراسي و بسيج هراسي را نوعي فرافكني جديد از سوي دشمنان نظام دانست و تاكيد كرد: اين اظهارات سخيف و دور از منطق نشانه نهايت عجز آنان و علامت اين است كه سپاه پاسداران توانسته است فتنهانگيزي و توطئههاي آنان را به طور كامل با شكست مواجه سازد.
سعيدي با تاكيد بر لزوم وجود عنصر تولي و تبري در حقطلبي افراد و جريانها گفت: امروز هيچ فردي نميتواند بيطرف باشد يا بايد با حق بود و يا باطل و متاسفانه بخشي از مشكلات جامعه ما مخصوصا در جمع خواص از همين اظهار بيطرفيهاي بي مورد نشات ميگيرد.
وي تبعيت از حق را از لوازم اصلي قرار گرفتن در محور حق برشمرد و خاطر نشان كرد: هنگاميكه بني اسراييل حول محور حق متحد شدند به قدرت رسيدند اما گسست در زماني اتفاق افتاد كه آنان تبعيت لازم را نداشتند و همين امر باعث سقوط آنان شد.
نماينده ولي فقيه در سپاه ادامه داد: در زمان پيامبر اسلام نيز قدرت با محور حق تلفيق شد و با استقامت مسلمانان اسلام به پيروزي رسيد، اما در ادامه راه و در مرحله "استمرار نهضت " بود كه اصول از هم گسست و زمينه انحطاط فراهم شد به طوري كه ائمه حضور داشتند اما قدرت در دست حق نبود.
وي در ادامه با تشريح مراحل مختلف شكلگيري و استمرار انقلاب اسلامي ايران تصريح كرد: در دوره استمرار انقلاب اسلامي نيز ريزشهاي زيادي اتفاق افتاد البته رويشهاي زيادي نيز صورت گرفت اما همان مقدار ريزش نيز تنها به خاطر فاصله گرفتن از محور حق و جبهه رهبري و ولايت فقيه بود.
وي افزود: ارتداد فقط در زمان پيامبر و ائمه معصومين نيست بلكه در زمان غيبت نيز ممكن است اتفاق بيفتند و در چنين شرايطي آنچه انسان را حفظ مي كند بصيرت و شناخت نماد محور حق در زمان غيبت است.
سعيدي در پايان هدايت سپاه در مسيري كه به سوي احزاب و جريانهاي سياسي نلغزد را يك افتخار بزرگ براي نمايندگي ولي فقيه در سپاه دانست و تاكيد كرد: افتخار نمايندگي وليفقيه حركت به سوي قله رفيع ولايت است و سپاه هرگز بلند گوي اشخاص و احزاب نخواهد شد، چرا كه پاسداران همواره مدافع معيارها و فريادگر شاخصههاي اصيل اسلامي و انقلابي بودهاند و انشاءالله خواهند ماند.
بركناري رئيس "موساد " قوت گرفت ( )
خبرگزاري فارس: در پي افشاي دست داشتن سازمان جاسوسي رژيم صهيونيستي (موساد) در ترور عضو حماس در دبي، زمزمههاي بركناري "مائير داگان " رئيس اين سازمان بالا گرفت.

به گزارش فارس، روزنامه صهيونيستي "هاآرتص " در مقالهاي خواستار بركناري داگان شد كه به حمايت از تحركات مستقيم و عمليات ترور معروف است.
خبرنگار نظامي اين روزنامه به "بنيامين نتانياهو " نخستوزير اسرائيل توصيه كرد كه به درخواستهاي تمديد دوره رياست داگان كه از اكتبر سال 2002 عهدهدار اين منصب است، گوش فرا ندهد.
به نوشته اين روزنامه، پنج نفر از متهمان ترور المبحوح كه پليس دبي شناسائي كرده است، در حال حاضر در اسرائيل زندگي ميكنند و اين مسئله بيانگر اشتباه بزرگ اطلاعاتي اسرائيل است.
روزنامه كثيرالإنتشار "يديعوت آحارونوت " نيز در مقالهاي تحت عنوان " عمليات موفق؟ ما مطمئن نيستيم " نوشت كه به تدريج شكاف در اين عمليات كه در آغاز موفقيت بزرگي به نظر ميرسيد، آشكار ميشود.
اين روزنامه به طور مستقيم موساد را محكوم نكرد اما نوشت: كساني كه اين عمليات را تدارك ديدهاند، حرفهاي بودن پليس دبي را مدنظر قرار ندادهاند به طوري كه با استفاده از دوربينهاي كنترل موفق شده است مظنونين را شناسائي كند.
راديو رژيم صهيونيستي نيز به نقل از يك مسئول ارشد موساد نوشت كه اگر روشن شود كه اين دستگاه اطلاعاتي [موساد] گذرنامههاي اسرائيلي بويژه بدون موافقت آنها استفاده كرده است، اين يك اشتباه بزرگ است.
خاورميانه اسلامي در حال شكلگيري است ( )

به گزارش خبرگزاري فارس، سردار سرلشكر سيديحيي صفوي دستيار و مشاور عالي فرماندهي معظم كل قوا، در گردهمائي خانوادهها و مسئولين شركت راهسازي وزارت دفاع با اشاره به سير حوادث تاريخي و ثبت تاريخي برخي وقايع گفت: در برخي از حوادث بزرگ تاريخي، حوادث نه در ابعاد جغرافيايي و نه در نقطه تولد خود ميايستند و نه از نظر زمان در ظرف زماني محدودي متوقف ميشود.
وي افزود: برخي از وقايع و حوادث فرامكاني حركت ميكنند و فرا زماني تاثير ميگذارند، از يك مكان شروع ميشوند اما دامنه اثرگذاري و پيامدها و بازتابهاي آنها جهاني و ابدي است و انقلاب شكوهمند اسلامي به رهبري حضرت امام(ره) نمونه اين وقايع تاريخي است.
صفوي در ادامه اظهار داشت: شخصيت امام(ره) كه بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران و معمار بزرگ تمدن جديد اسلامي هستند، خود از شخصيتهاي تاريخساز جهان است كه نظراتشان و انديشههاي الهي، سياسي و مردميشان حقيقتا فراتر از زمان و مكان و به صورت يك آرمان آزاديبخش نه تنها براي مسلمانان جهان بلكه براي بشريت قرن حاضر به صورت يك تفكر زنده، پويا و سيال در حال حركت است و تاريخ معاصر جهان را كه عصر به دست گرفتن حاكميت و سرنوشت ملتها به دست خودشان است، را رقم خواهد زد يعني ابعاد فكري حضرت امام(ره)، تفكر حضرت امام در جهان متداوم در حال بازتاب پيدا كردن است.
صفوي در بخش ديگري از سخنان خود با اشاره به لزوم معرفي انديشهها و آرمانهاي حضرت امام(ره)، به نسل جوان، گفت: انقلاب اسلامي و حضرت امام دو پديده تاريخي هستند كه متعلق به زمان خودشان نيستند بلكه حوادث و تاريخ آينده منطقه و جهان را شكل ميدهند و مسير تحولات سياسي، اجتماعي و اقتصادي جهان اسلام تحت تاثير انقلاب اسلامي ملت ايران رقم خواهد خورد.
وي احياي بيداري مسلمانان و به قدرت و حاكميت رسيدن اسلام به عنوان يك نظام سياسي در ايران را از جمله بازتابهاي جهاني انقلاب اسلامي ايران نام برد و افزود: در طول قرنهاي گذشته نهضتهاي اسلامي زيادي، هم در ايران و هم در خاورميانه شروع شد اما به حاكميت نرسيدند، و دولت تشكيل ندادند، اين نهضت اسلامي به رهبري حضرت امام(ره)، تشكيل يك حكومت داد كه الان 30 سال از آن ميگذرد.
مشاور عالي فرماندهي معظم كل قوا ديگر بازتاب جهاني انقلاب اسلامي را كاهش قدرت نفوذ غرب بر ملتها و كشورهاي اسلامي و همچنين تاثيرگذاري انقلاب اسلامي بر تحولات بينالمللي همچون فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و بازگشت مردم آسياي مركزي و قفقاز به اسلام دانست و افزود: آمريكاييها به دنبال تشكيل خاورميانه بزرگ بودند و رسما اعلام كردند، ولي آنچه كه اكنون در حال شكلگيري است، خاورميانه اسلامي است نه خاورميانه آمريكايي.
وي در بخش ديگري از سخنان خود گفت: بازتاب قدرت نظامي و دفاعي انقلاب اسلامي در هشت سال جنگ و پيدايش مكتب مقاومت اسلامي، متاثر از پيروزي فرزندان شما در هشت سال دفاع مقدس است و مكتب مقاومت در دنياي اسلام، شامل مقاومتهاي اسلامي در منطقه و ساير مقاومتهاي اسلامي كه در جهان در شرف شكلگيري است، تبديل به يك مكتب شده است.
دستاورد و مشاور عالي فرماندهي معظم كل قوا با اشاره به حضور دهها ميليوني ملت فهيم و اقتدارآفرين ايران در راهپيمائي 22 بهمن سال جاري، نپذيرفتن ظلم و استكبار جهاني به رهبري آمريكا و تجديد نظر انقلابي در نظم بينالمللي را از جمله كاركردهاي انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني(ره) دانست و افزود: در مقابله با تهديدات صورت گرفته، ايران اسلامي ظلم و زور را نپذيرفت، آمريكاييها براي مقابله با انقلاب اسلامي با استفاده از تمام ظرفيتهاي خود و فشار بسياري در صحنه وارد شدند ولي ملت ايران در همين راهپيمايي چند روز پيش، 22 بهمن، نشان داد كه در سي و يكمين سالگرد انقلاب اسلامي هم ملت ايران، با انسجام، با وحدت، با همبستگي ملت با رهبري زير بار توطئهها، فشارها و تحريمها نخواهد رفت.
متن نامه آمريكا، روسيه و فرانسه به آژانس درباره سوخت هستهاي ايران ( )

به گزارش فارس، نمايندگان آمريكا، روسيه و فرانسه اخيرا نامهاي را به تاريخ 12 فوريه (23 بهمن) به مديركل آژانس بينالمللي انرژي اتمي ارائه كردند.
متن كامل نامه، پيوست توضيحات آژانس در ذيل اين گزارش آمده است:
***
مكاتبه به تاريخ 12 فوريه 2010 از جانب نمايندگان دائم فرانسه، فدراسيون روسيه و آمريكا در آژانس در خصوص سوختگيري مجدد راكتور تحقيقاتي تهران
مديركل نامهاي را در تاريخ 12 فوريه 2010 از نمايندگان دائم فرانسه، فدراسيون روسيه و آمريكا در آژانس در خصوص سوختگيري مجدد راكتور تحقيقاتي تهران، دريافت كرده است. طبق درخواست آنها، نامه پيوست جهت اطلاع شوراي حكام منتشر شد.
-------------------------------------------------------------------------------------------
عاليجناب
يوكيا آمانو
مديركل
آژانس بينالمللي انرژي اتمي
مركز بينالمللي وين
جناب آقاي آمانو
فرانسه، فدراسيون روسيه و آمريكا، سند 6 ژانويه 2010 جمهوري اسلامي ايران را كه ديدگاههاي ايران در خصوص سوختگيري مجدد راكتور تحقيقاتي تهران را نقل ميكند، در نظر گرفته است. ما متاسفيم كه ايران با پيشنهاد 21 اكتبر آژانس بينالمللي انرژي اتمي كه سه كشور ما آن را تصويب كرد، موافقت نكرد. ما نياز ايران براي حصول اطمينان از اين مطلب كه اين پروژه به طور كامل به مرحله اجرا در بيايد را درك ميكنيم.
ما خاطر نشان ميكنيم كه پيشنهاد آژانس بينالمللي انرژي اتمي، تعدادي مفاد را شامل ميشود كه در خصوص تعهدات جمعي ما براي اجراي پيشنهاد آژانس بينالمللي انرژي اتمي، اطمينان به وجود ميآورد. آژانس بينالمللي انرژي اتمي موافقت كرد تا محافظت رسمي از مواد هستهاي ايران را برعهده گيرد. ما با يك توافقنامه الزامآور قانوني پروژه و تامين موافقت كرديم. ما توافق كرديم تا از طريق آژانس بينالمللي انرژي اتمي از كمك فني حمايت كنيم تا عملياتهاي ايمن راكتور تحقيقاتي تهران تضمين شود. ما تمايل خود را براي قراردادن اورانيوم با درصد غناي پايين ايران نزد يك كشور ثالث تا زمان تكميل فرآيند ساخت ابراز كرديم. آمريكا تضمينهاي سياسي قابل توجهي را درباره عملي شدن توافقنامه ارائه كرد.
بنابراين ما بر اين باوريم كه پيشنهاد آژانس بينالمللي انرژي اتمي، موثرترين و به موقعترين مكانيزمي را در اختيار ايران قرار ميدهد كه سوختگيري مجدد راكتور تحقيقاتي تهران براي برآورده ساختن اين نياز انساني را تضمين كند و شروع به ايجاد اعتماد و اطمينان متقابل ميكند.
ابراز تمايل عمومي رئيسجمهور احمدينژاد در 2 فوريه براي ارسال اورانيوم با درصد غناي پايين 5/3 درصد به خارج از كشور و دريافت سوخت در چند ماه بعد از آن، ممكن است يا ممكن نيست كه اين مطلب را بيان كند كه ايران در حال تجديد نظر موضع خود در خصوص پروژه سوخت راكتور تحقيقاتي تهران است، اما ما خاطر نشان ميكنيم كه دولت ايران هنوز اين مطلب را به طور مستقيم به آژانس بينالمللي انرژي اتمي اطلاع نداده است.
اظهارات 7 فوريه وي مبني بر اينكه ايران اورانيوم را تا سطح 20 درصد غني سازي خواهد كرد و اعلام رسمي متعاقب ايران به آژانس بينالمللي انرژي اتمي كاملا غيرقابلتوجيه و برخلاف قطعنامههاي شوراي امنيت سازمان ملل متحد بوده و نمايانگر يك گام بيشتر در جهت قابليتي براي توليد اورانيوم با درصد غناي بالا است. اگر ايران با اين شدت رو به جلو حركت كند، اين مسئله، نگرانيهاي جديدي را درباره اهداف هستهاي ايران مطرح ميكند، البته با توجه به اين واقعيت كه اين كشور نميتواند سوخت هستهاي مورد نياز را به موقع توليد كند تا توليد بيوقفه ايزوتوپهاي پزشكي توسط راكتور تحقيقاتي تهران را تضمين كند.
ما نياز ايران به راديو ايزوتوپهاي پزشكي را درك ميكنيم. اگر ايران تمايلي به پذيرفتن پيشنهاد آژانس بينالمللي انرژي اتمي ندارد، ما خاطر نشان ميكنيم كه اينها (راديو ايزوتوپها) در بازار جهاني موجود هستند و ميتوانند بعنوان جايگزين قابل اعتماد، به موقع و مقرونبهصرفه پيشنهاد آژانس باشند. غنيسازي بيشتر ذخاير اورانيوم با درصد غناي پايين ايران نه تنها غيرضروري است بلكه بيشتر اعتماد جامعه بينالملل به اقدامات ايران را از بين ميبرد.
فلورنس مانژي، نماينده فرانسه
الكساندر ايميوفسكي، نماينده روسيه
گلن ديويس، نماينده آمريكا
نيروهاي امنيتي مهدي هاشمي را همانند شهرام جزايري به كشور بازگردانند ( )

محمد محمدي مسعودي عضو شوراي مركزي اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان مستقل دانشگاههاي سراسر كشور در گفتگو با خبرنگار حوزه دانشگاه خبرگزاري فارس حضور حماسي ملت ايران در راهپيمايي 22 بهمن امسال و همچنين حماسه بينظير ملت در 9 دي را داراي پيامهايي براي دوست و دشمن در داخل و خارج كشور برشمرد و تصريح كرد: اين خروش ملت نشان داد كه ملت همانند حضور بينظير در انتخابات 22 خرداد و ثبت افتخاري براي كارآمدي مردم سالاري ديني به عنوان بهترين مدل براي اداره جامعه در دنياي كنوني، يك دل و منسجم و متحد، حول محور ولايت و اميد به آينده، عزم خود را براي پيشرفت مبتني بر عدالت در دهه چهارم انقلاب اسلامي جزم كرده است.
وي تلاش شبانهروزي جوانان و دانشمندان اين مرز و بوم و جهاد علمي آنها و پيشرفتهايي كه هر روز شاهد آن هستيم را مؤيد عزم جزم ملت ايران براي پيشرفت مبتني بر عدالت دانست و افزود: دشمن پيام اين اتحاد و انسجام را در 22 بهمن دريافت كرد و مشاهده ميكنيد در موضع انفعال قرار گرفته است، ولي آنچه كه باعث تعجب است اين است كه چرا مسئولان امر به يكي از پيامها و درخواستهاي شفاف ملت در 9 دي و 22 بهمن جامع عمل نميپوشاند.
اين فعال دانشجويي اضافه كرد: ملت بارها و بارها از مسئولان خواسته با كساني كه در مقابل اين ملت ايستادند، جمهوريت نظام را بلافاصله پس از انتخابات زير سئوال بردند، در برابر آراي ملت تمكين نكردند، پا را فراتر نهاده و به خود اجازه دادند كه اسلاميت نظام و مردم را زير سئوال ببرند و اهانت كنند و خون به دل ملت كرده و دشمنان اين ملت را شاد كردند، برخورد قانوني كنند؛ با كساني كه به طراحي و پشتيباني اين مسائل متهم هستند و تلاش داشتند تا آتشفشانهاي نامه كذايي را به رخ بكشند، برخورد قانوني كنند؛ با كساني كه از اموال دانشگاهي كه انگار ارث خانوادگي آقايان است در اغتشاشات استفاده كردند، برخورد قانوني كنند.
مسعودي در ادامه با طرح اين پرسش كه مهدي هاشمي رفسنجاني اگر متهم است و طبق گفته مسئولان تحت پيگرد قضايي قرار دارد چرا به كشور بازگردانده نميشود تا محاكمه شود؟ تأكيد كرد: چگونه نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي ميتوانند شهرام جزايريها را به داخل كشور بازگردانند و محاكمه كنند، اما مهدي هاشمي رفسنجاني را نميتوانند بازگردانند؟
وي با اشاره به خروج مهدي هاشمي از كشور در 5 ماه گذشته تحت عنوان بازرسي از واحدهاي دانشگاه آزاد در انگليس، اين سوال را مطرح كرد كه جاسبي خرج مهدي هاشمي رفسنجاني را از جيب كدام خانواده بدبختي كه با هزار مشقت و بدهي فرزند خود را به دانشگاه آزاد فرستاده، تأمين ميكند؟
عضو شوراي مركزي اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان مستقل همچنين تأكيد كرد: آقايان بدانند ملت ايران انقلاب كرد كه تبعيضي در اين مملكت نباشد و مسئلهاي به نام آقازادگي در اين مملكت اتفاق نيفتد، چراكه تمامي ملت ايران آقازاده هستند.
مسعودي از آيتالله آملي لاريجاني رئيس دستگاه قضايي كشور خواست اگر نميتواند داد اين مردم را بستاند و به وظيفه الهي خويش عمل و به حرفهاي روز معارفه خويش پايبند باشند، استعفا دهد.
وي با مسئول دانستن رئيس دستگاه قضا در پيشگاه خدا، رهبري و ملت زجر كشيده و در پيشگاه خون شهدا و امام عزيز گفت: آيتالله آملي لاريجاني بداند كه در اجراي عدالت تمام ملت ايران پشتيبان وي هستند و اكنون زمان تساهل و تسامح نيست.
عضو شوراي مركزي اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان مستقل در پايان كنار گذاشتن مصلحتسنجيهاي خيالي و عمل به وظيفه قانوني با اجراي دقيق و سريع عدالت و برخورد با قانونشكنان را خواسته ملت ايران در 22 بهمن و 9 دي از رئيس قوه قضائيه دانست.
عدم بازگشت مهدي هاشمي به كشور نوعي دهنكجي به قانون است ( )

مهدي اميريان عضو شوراي عمومي دفتر تحكيم وحدت در گفتگو با خبرنگار حوزه دانشگاه خبرگزاري فارس، اظهار داشت: متاسفانه امروز جرياني در كشور به وجود آمده كه نه تنها احترامي براي جامعه قائل نيست بلكه قانون را نيز تا جايي ميپذيرد كه باعث به خطر افتادن منافعش نباشد.
وي ادامه داد: نمونه بارز اين افراد خانواده آقاي هاشمي است كه متاسفانه هم از طريق رانت سياسي و هم از طريق نفوذ، عدالت سياسي را به زير سئوال برده و از طريق جمعآوري ثروتهاي بيحد و حصر با ساخت سازههاي قدرت براي خود، عدالت اقتصادي را نيز به زير سوال بردند.
اين فعال دانشجويي با تاكيد بر اينكه اتفاقات و حوادث بعد از انتخابات پيش از بيش چهره واقعي اين افراد را براي مردم نمايان ساخت، خاطرنشان كرد: در اين زمان مردم دانستند كه شعارهاي اين افراد طبلي تو خالي است و ماهيت واقعي اين افراد براي مردم مشخص شد.
اميريان با اشاره به اينكه افرادي مانند مهدي هاشمي بايد در دادگاه افكار عمومي و هم در قبال قوه قضائيه پاسخگو باشند، گفت كه قطعا افكار عمومي محاكمه جديتر و گستردهتري را نسبت به اين افراد پيگيري خواهند كرد.
عضو شوراي عمومي دفتر تحكيم وحدت با بيان اينكه فرزندان آقاي هاشمي رفسنجاني بايد به دستگاه قضا و به افكار عمومي پاسخگو باشد، خاطرنشان كرد: اقدام مهدي هاشمي در خروج كشور در واقع نوعي دهنكجي به قانون به شمار ميرود به همين دليل مسئولان دستگاه قضا بايستي در اين خصوص اقدامات جديتري را انجام دهند و وي را براي ارائه توضيحات به كشور فرا بخوانند.
وي با اشاره به حضور فائزه هاشمي رفسنجاني در اغتشاشات بعد از انتخابات تصريح كرد: دستگاه قضا هم اكنون ميتواند با دعوت از فائزه هاشمي براي حضور در دادگاه از وي در خصوص عملكردش در اغتشاشات بعد از انتخابات توضيح بخواهد و اجازه ندهد كه همچنان بعضي فرزندان مسئولان بتوانند با استفاده از موقعيت پدران خود بر خلاف قانون رفتار كنند.
اميريان در پايان خاطر نشان كرد: محاكمه تمامي متخلفان به خصوص افرادي مانند مهدي و فائزه هاشمي باعث ميشود كه مردم بدانند دستگاه قضايي در مسير عدالت گام بر ميدارد.
قوه قضائيه بايد مهدي و فائزه هاشمي را مانند ساير متهمان محاكمه كند ( )

زهرا احمدي عضو شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت در گفتگو با خبرنگار حوزه خبرگزاري فارس، با اشاره به اينكه بايد با تمامي مردم بر طبق قانون برخورد و رفتار كرد، اظهار داشت: رفتار قانوني با مردم بيانگر اين مطلب است كه قانون چارچوب مشخصي داشته و همگان بر اجراي آن الزام دارند.
وي با بيان اينكه اجراي قانون بايد در خصوص افرادي كه داراي مسئوليت بوده و شغلهاي حساس دارند، به صورت جديتري اعمال شود، تصريح كرد: برخورد قانوني با مسئولان باعث ميشود تا مردم بدانند كه قانون فقط براي آنها به وجود نيامده است و در واقع قانون چارچوبي است تا از روي دادن تخلف به خصوص از ناحيه مسئولان جلوگيري كند.
اين فعال دانشجويي با بيان اينكه مسئولان بايد پاسخگوي عملكردهاي خود باشند، گفت: البته مسئولان بايستي در خصوص عملكرد نزديكان خود نيز پاسخگو باشند، زيرا در بسياري از موارد نزديكان مسئولان با سوء استفاده از موقعيت مسئولان نزديك خود به رفتارهاي غيرقانوني دست ميزنند.
احمدي با اشاره به اينكه متاسفانه در طي سالهاي اخير بحث آقازادهها به صورت جدي در سطح جامعه مطرح شده و مردم نيز رسيدگي به تخلفات اين افراد را خواهانند، خاطرنشان كرد: بايد با افرادي كه به نام آقازاده در سطح جامعه شناخته ميشود مانند افراد عادي بر طبق قانون رفتار كرد. زيرا آنها به دليل موقعيت خود نسبت به ساير مردم امكان تخلف بيشتري دارند به همين دليل بايستي قانون نيز در قبال آنها به صورت جديتري اعمال شود.
عضو شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت در ادامه با اشاره به مهدي هاشمي رفسنجاني فرزند رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام اظهار داشت: متاسفانه وي به گفته مسئولان امنيتي و قضايي كشور در حوادث بعد از انتخابات جزو هسته اصلي بوجود آوردنده بود، اما به دليل بعضي از اهمالكاريها از كشور خارج شد و دستگاه قضايي نتوانست وي را براي ارائه توضيحات به دادگاه فرا خواند.
وي با تاكيد بر اينكه بايستي همه افراد مطابق يك قانون مورد مواخذه قرار گيرند، گفت: مهدي هاشمي اگر خود را بيگناه ميداند، بايستي در دادگاه حاضر شده و مباحث خود را مطرح كند، اگر متخلف بود با وي برخورد شود و اگر بيگناه بود، مطمئنا مسئله مشخص خواهد شد.
احمدي اضافه كرد: متاسفانه مهدي هاشمي مدتي پيش به بهانه رسيدگي به دفاتر دانشگاه آزاد در خارج از كشور از ايران خارج شد و به انگلستان سفر كرد و همچنان هم در خارج از كشور به سر ميبرد و با توجه به اعترافاتي كه در دادگاه در خصوص نقش وي در شكلگيري حوادث بعد از انتخابات شده است، بايد دستگاه قضايي براي بازگرداندن مهدي هاشمي به كشور اقدام جدي انجام دهد كه متاسفانه شاهد رخ دادن چنين اقدامي از سوي دستگاه قضا نيستيم.
اين فعال دانشجويي با اشاره به حضور فائزه هاشمي رفسنجاني ديگر فرزند رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام در اغتشاشات بعد از انتخابات اظهار داشت: اين فرزند اكبر هاشمي رفسنجاني در خارج از كشور به سر نميبرد و حضور وي نيز در اغتشاشات بعد از انتخابات به وضوح مشاهده شده است، ولي سوال اينجاست كه چرا دستگاه قضايي همچنان از احضار وي به دادگاه براي ارائه توضيحات خودداري ميكند؟